تبليغاتX
خُوَرنَق

 برای موژان محمدطاهر و  پریشانیهایش

 

دمپایی توی هوا چرخ میخورد و درست پشت گردن وحید پایین میآید. وحید به سرعت بند کفشش را میبندد و با صدایی که بناست آرام باشد میگوید: "میرم رویا. میرم. فقط داد نزن." با چشمهای وقزده رویا را نگاه میکند.رویا آرام و با غیض میگوید: "گم شو!" وحید با اشاره ی دستش به رویا میگوید: "آرام باش." در آپارتمان باز میشود. رویا جیغ میکشد:

-          گم شو برو بیرون!

وحید کیف سامسونیتش را برمیدارد. موقع بیرون رفتن پایش روی پادری سر میخورد و زمین میخورد. در آپارتمان محکم بسته میشود. رویا از پنجره ی آشپزخانه غروب خورشید را نگاه میکند و دود آخرین پک سیگارش را بیرون میدهد. ته سیگار را از پنجره پرت میکند. زیر لب میگوید: "آشغال بوگندو!" با پایی که دمپایی دارد، لی لی از آشپزخانه بیرون میآید. از روی لباسهای کف هال رد میشود و خودش را میاندازد روی کاناپه. دستش را به سمت گوشی تلفن میبرد اما پشیمان میشود. انگشتهاش را لای موهای خرمایی رنگش میبرد و بالا میزندشان. با یقه ی تیشرت زردرنگش بازی میکند و میگوید: "گرمه." بلند میشود و کولر را روشن میکند. روی کاناپه مینشیند و بعد از چند لحظه لم میدهد. گوشی تلفن را برمیدارد و شماره میگیرد. خم میشود و پیشانی اش را روی لبه ی عسلی جلو کاناپه میگذارد. موهایش دو طرف صورتش را میپوشاند.

-          الو! محسن؟

-          سلام آبجی، چه عجب!

-          خوبی؟

-          مرسی. چه خبر؟

-          من خوبم. تو خوبی؟

-          بد نیستم. تو چطوری؟

-          خوبم. بد نیستم. خوبی تو؟

-          آره جان آبجی، چطور مگه؟ تو خوبی؟

-          من خوبم. میگذره. چه خبر؟

-          خوبم. مرسی. حالت خوبه؟

-          اَ.......ه! چه قد هی من بگم تو خوبی، تو بگی من خوبم؟!

محسن پشت تلفن قاه قاه میخندد. رویا میگوید:

-          چه خبره اونجا؟ چرا این همه سروصداست؟

-          نیروگاهه اینجا.

-          کجایی؟

-          کرمانم. خود کرمان که نه. اینجا یه بیابونیه نزدیکای کرمان.

-          ماموریتی پس. خوش میگذره؟

-     چه جورم! اینجا بیشتر مهندسا خارجی ان. زبونِ هم رو که درست نمیفهمیم. شبا میشینیم دور هم، هرکی به زبون خودش آواز میخونه...

رویا پیشانی اش را از لبه ی عسلی برمیدارد. بلند میشود و با نوک پنجه روی گلهای قالی راه میرود. میگوید:

-          ببین محسن!... محسن!

-          صدای من نمیاد، تو چرا داد میزنی؟

-          خوردوخوراکت جوره اونجا؟

محسن باز پشت تلفن قاه قاه میخندد. میگوید:

-     ببین رویا، تو آخرین بار، پارسال سر سال مامان زنگ زدی بریم سر خاکش که کنسل شد. یعنی الان... نُه ماه گذشته. بعد از نُه ماه زنگ زدی ببینی خوردوخوراک من چطوره؟ جان آبجی توی این نُه ماه هیچی نخوردم! از کرامات شیخ ما این است!

یکی از پیراهنهای وحید روی گل قالی افتاده است. رویا با انگشتهای پاش آن را میگیرد و کنار میزند و پایش را روی گل قالی میگذارد.

-          پس خوبه... پریروزا عطیه اومده بود اینجا.

-          خب؟

-          میگفت توی این یه ساله همه ش یاد تو بوده ولی تو عین خیالت نیس.

-          خب من طلاقش دادم؛ اون که طلاق نگرفته.

-          چیکار میخوای بکنی؟

-          هیچی. مهریه ش هم که گرفته.

-          خب آخه واسه چی؟ میگه هیچ مشکلی هم که نداشتین.

-          مشکل؟ نه، خوب بود.

-          یعنی همینطور الکی؟

-         آره، الکی. وا سه هیچی. واسه همین که من الان پنج ماهه اینجام. اینجابرّ بیابونه. جان آبجی "جنبش شاید اما جمنده ای در کار نیست"! زن داشتم، میشد؟

-          بهونه نیار محسن. راستش رو بگو!

-          تو حالت خوبه رویا؟ ما قبلا درباره ی اینا حرف نزدیم؟ چی شده؟ با وحید دعوات شده؟

-          دعوا که نه!... آره، با وحید دعوام شده.

-          همینو بگو! ببین، همراه من شارژ نداره. پنج دقیقه دیگه از تلفن ثابت به ات زنگ میزنم. باشه؟

-          باشه، باشه. پس فعلا.

رویا گوشی سیار را روی پیشخوان اپن آشپزخانه میگذارد. دستش را به کمرش میگیرد و نگاهی به خانه میاندازد. میگوید:

-          چه بوی گهی میاد اینجا!

بو باید مال توالت باشد. پاچه ی گرمکن توسی اش را بالا میزند و به طرف توالت میرود. سیفون را میکشد. با شلنگ آب، کف توالت را آب میگیرد. مایع جرمگیر را از زیر گنجه ی زیر ظرفشویی میآورد و یک بطری کامل را کف توالت خالی میکند. در توالت را میبندد و لم میدهد روی کاناپه. با یک حرکت سریع، کنترل ضبط را از روی عسلی برمیدارد و باز  روی کاناپه لم میدهد. ضبط را روشن میکند. موسیقی "رقص آتش" مانوئل دوفایا پخش میشود. بعد از چند دقیقه بلند میشود و سی.دی را عوض میکند. ترانه ی متالیکا فضای خانه را پر میکند:

- Die die die my darling….

            رویا مینشیند و لم میدهد روی کاناپه. لُپهاش را باد میکند و با انگشت میترکاند. با آهنگ شروع میکند به خواندن. موقع خواندن، دهانش را اغراق آمیز بازوبسته میکند. ساعت را نگاه میکند. تلفن زنگ میزند. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:26 توسط ابوذر کریمی |

تکه ی دراماتیکی که این بار به سراغ آن میروم فصلی از فیلم HEAT یا "مخمصه" ساخته ی "مایکل مان" است. این بخش از فیلم بیشتر از آن جهت معروف است که در آن دو استاد بازیگری، رابرت دنیرو و آل پاچینو در مقابل یکدیگر بازی میکنند. در تمام این فیلم این صحنه تنها موقعیتی ست که این دو بازیگر صحنه ی مشترکی را بازی میکنند. علاوه براین فصل مورد بحث تقابل دو سبک بازیگری متفاوت نیز است. بازیگری برونگرا و فنگرایانه ی پاچینو در مقابل بازیگری غریزی و درونگرای دنیرو جلوه مییابد.

آنهایی که در درون اثر به دنبال پیوستگی ارگانیک میگردند گاه این مسئله را که یکپارچگی اثر به نحوی باشد که نتوان بخشی از آن را حذف کرد، به عنوان نکته ی مثبت در نظر میگیرند. با وجود این، همیشه قابل حذف بودن یک بخش از اثر به معنای زیادی بودن یا اضافی بودن آن نیست. "محمدرضا اصلانی" نویسنده ی فیلمنامه ی فیلم "تنگنا"ی "امیر نادری" در گفتگویی به این موضوع اشاره میکند که گاه بخش کوتاهی از یک اثر ادبی یا هنری، خارج از ساختار آن، به مثابه ی عصاره ی کلی معنای اثر قرار میگیرد. او قطعه ی "بودن یا نبودن" را در نمایشنامه ی هملت "شکسپیر" دارای این ویژگی میداند. خود او سکانس بنگاه فروش اتومبیل را در فیلم "تنگنا" به همین منظور نوشته است.*

قطعه ای از فیلم "مخمصه" که با هم میخوانیم دارای همین ویژگی ست. وینسنت (آل پاچینو) افسر اف.بی.آی در تعقیب یک پرونده ی سرقت در مسیر دستگیری یک سارق نابغه به نام "مک نیل" (رابرت دنیرو) قرار میگیرد. "مک نیل" سابقا در زندان فالسام هفت سال محبوس بوده است اما تیزهوشی اش به وینسنت اجازه نمیدهد که علیه او مدرکی به دست آورد. این دو دورادور وقتی درمییابند که دشمنشان پابه پای خود آنها ترفندهای عجیبشان را میخواند، به نوعی به هم علاقه مند میشوند. وینسنت در جریان تعقیب مک نیل او را در پارکینگ یک ساختمان به خوردن قهوه دعوت میکند. این برخورد و گفتگوها اولین برخورد پلیس و مجرم با یکدیگر است.

 

                  تصویر صحنه ی مورد بحث

 

وینسنت           هفت سال در فالسام، توی یه سوراخ به اندازه ی جای سه نفر. مک نیل قبل از اون. مک نیل همون قدی که میگن سرسخته؟

مک نیل             تو میخوای جرمشناس بشی؟

وینسنت            تو میخوای به همونجا برگردی؟... میدونستی من یه گروهی رو تعقیب میکردم، آدمایی که دنبال دردسر میگشتن و من دستگیرشون کردم. که تو...

مک نیل             حتما گروه بی دست و پا و بیعرضه ای بودن.

وینسنت            من همه جور ترفندی رو به کار گرفتم.

مک نیل             تو تا حالا دیدی که من یه فروشگاه رو بزنم و خالکوبی هم روی سینه م باشه؟

وینسنت            نه، ندیدم.

مک نیل             درسته. من هیچوقت به اونجا [=فالسام] برنمیگردم.

وینسنت            پس با پلیس درنیفت.

مک نیل            من هرکاری که به صلاحم باشه میکنم. من کار خودمو میکنم، تو هم هر کاری رو که میتونی بکن. سعی کن جلو آدمایی مث منو بگیری.

وینسنت            تا حالا نشده بخوای یه زندگی عادی داشته باشی؟

مک نیل             یعنی چی؟ منقل کباب و بازی فوتبال؟

وینسنت            آره.

مک نیل             این زندگی عادی که میگی یه چیزیه شبیه زندگی خودت؟

وینسنت            زندگی من؟ نه، زندگی من جزء اون زندگیای نکبتیه. من یه دخترخونده دارم که از نظر روحی به هم ریخته س... چون پدر واقعیش از این آدمای عوضی پولدار کله گنده س. یه زن دارم که حالا جفتمون توی سراشیبی ازدواج قرار گرفتیم. ازدواج سوممه. چون که تمام وقتمو توی خیابونا صرف تعقیب و گریز با آدمایی مث تو کردم. این زندگی منه.

مک نیل            یه نفر یه زمانی بهم گفت وقتی کسی دنبالته و تو اینو حس میکنی هرچی رو که همراته ول کن تا بتونی سریعتر از مخمصه دربری. حالا اگه تو مأمور شدی که منو بگیری پس باید بتونی همزمان با من حرکت کنی. چطور انتظار داری بتونی زندگی خصوصیتو حفظ کنی؟

وینسنت            به نکته ی جالبی اشاره کردی. تو چیکاره ای؟ یه کاهن یا یه موبد؟

مک نیل             منم یه زنی رو دوست دارم.

وینسنت            بهش میگی چه کاره ای؟

مک نیل             بهش میگم تاجرم.

وینسنت            پس اگه دیدی که من دنبالتم اون زنو میذاری و فراموشش میکنی؟ بدون این که ازش خداحافظی کنی؟

مک نیل             اینم یه مرامیه واسه خودش.

وینسنت            خیلی پوچ و بیمعنیه.

مک نیل             همیشه همینطور بوده. یا اینطوریه یا هردو بهتره فکر یه کار دیگه ای باشیم.

وینسنت            من کار دیگه ای بلد نیستم.

مک نیل             منم همینطور.

وینسنت            اما من نمیخوام اینطور باشه.

مک نیل             منم همینطور.

وینسنت            میدونی، یه خواب و رویایی همیشه باهامه. که سر یه میز بزرگی نشستم و قربانیای همه ی اون جنایتکارایی که من روی پرونده شون کار کردم اونجا با من سر میز نشستن و همه شون به من خیره شده ن. از سروصورت زخمیشون خون میریزه. این آدما رو با سرهای ورم کرده و خونیشون دو هفته بعد از قتل پیدا کرده م. همسایه هاشون از بوی تعفن جنازه هاشون به پلیس گزارش داده ن و حالا همه شون اونجا سر یه میز با من نشستن.

مک نیل             حرفشون چیه؟

وینسنت            هیچی.

مک نیل             حرفی نمیزنن؟

وینسنت            چیزی برای گفتن ندارن. ما فقط به هم نگاه میکنیم. اونا به من نگاه میکنن. همین. این رویا مدام با منه.

مک نیل             منم یه کابوس غرق شدن دارم. اینجور وقتا باید زود خودمو از خواب بیدار کنم و نفس بکشم وگرنه توی رختخواب میمیرم.

وینسنت            خوابت راجع به چیه؟

مک نیل             وقت کافی داشتن.

وینسنت            وقت کافی... برای کاری که میخوای انجام بدی؟

مک نیل             درسته.

وینسنت            اون کارو شروع کردی؟

مک نیل             نه، نه هنوز.

وینسنت            ببین، ما اینجا نشستیم... مث دوتا آدم معمولی. تو هرکاری میخوای بکن، منم هرکاری که باید انجام میدم. حالا که با هم رودررو شدیم بدون که اگر سروکله ی من پیداشد مجبورم بندازمت زندان. من از این کار خوشم نمیاد اما بهت میگم... اگه بین تو و من یه حرومزاده ی بیچاره ای بود که میخواستی زنشو بیوه کنی، برادر، کارت ساخته ست.

مک نیل             سکه یه روی دیگه هم داره. اگه تو خواستی همچین کاری کنی و من حسابتو رسیدم چی؟ چون به هر قیمتی که باشه نمیذارم سر راهم سبز بشی. درسته که ما الان رودررو نشستیم اما تردیدی به خودم راه نمیدم، حتی واسه یک ثانیه.

وینسنت            شاید هم این اتفاق بیفته، یا... کی میدونه؟

مک نیل             شاید هم هیچوقت دیگه همدیگه رو نبینیم.

                      

                         ترجمه ی بهتری از این گفتگو توسط مسعود

 

نویسنده در این گفتگوها الگوی تقابل پلیس و تبهکار را شکسته است. رمانتیسیسم پنهان این گفتگو عنصر جذاب آن است. گفتگوی وینسنت و مک نیل از تفاهم عمیقی حکایت میکند. شخصیت پردازی این دو از ابتدای فیلم تنهاییشان و جای خالی یک درک متقابل و صادقانه را در زندگیشان نشان میدهد. وقتی که وینسنت به زندان فالسام اشاره میکند گویی سعی میکند به رنجهای مک نیل اشاره کند و به او نزدیک شود. هیچکس بهتر از وینسنت زوایای مختلف زندگی مک نیل را نمیداند.

            رابطه ی مک نیل و وینسنت در مجموعه ی این گفتارها به زیبایی ترسیم شده است. اما نباید از یاد برد که کنش دراماتیک هریک از این دو شخصیت با دیگری متفاوت است. با خوانش چندباره ی گفتگوها میتوان احساس اعتماد به نفس و موضع برتر وینسنت را دریافت. تلاشی که او برای برقراری ارتباط و نزدیک شدن به مک نیل میکند نشانه ی این اعتماد به نفس است. گویی وینسنت پیشاپیش خود را برنده میداند. از این رو در پایان گفتگو سعی میکند مک نیل را بترساند تا نقشه ی آخر خود را رها کند. وینسنت به طرزی زیرکانه قصد دارد مک نیل را از ادامه ی بازی منصرف کند. اشاره اش به یک زندگی عادی هم با همین انگیزه است. در واقع محبت وینسنت به مک نیل بیشتر از محبت مک نیل به وینسنت است. اما این باعث نمیشود که هیچیک از دو شخصیت نقش خود را –به عنوان پلیس و تبهکار- در مقابل دیگری فراموش کند. ظرافت گفتگوهای بالا در همین نکته است که مانند یک مسابقه ی طنابکشی در آن مدام جای طرف برتر گفتگوها عوض میشود.

            میدانیم که آنتاگونیست و پروتاگونیست باید تقریبا نیرویی برابر داشته باشند تا درام به درستی شکل بگیرد. اگر مک نیل هم به همان شکل به وینسنت علاقه مند بود در این صحنه درام شکل نمیگرفت. کنش مک نیل در این صحنه کنشی انفعالی و واکنشی ست اما این به معنای آن نیست که مخاطب از مشاهده ی این کنش، ضعفی را از جانب مک نیل احساس کند. مک نیل خونسرد است و فقط به دعوت وینسنت برای قهوه پاسخ مثبت داده است. پس کافی ست به وینسنت نشان دهد که هیچکدام از روشهای او برای منصرف کردن مک نیل در او اثر نمیکند.

            رابطه ی صمیمانه ای که بین این دوشخصیت در این صحنه شکل میگیرد به مخاطب نشان میدهد که این دو در واقع به جایگاه یگانه ای در زندگی هم رسیده اند و اگر این صحنه را از فیلم برداریم –که همانطور که گفتم شدنی ست و این صحنه در مسیر روایت داستان نقش تعیین کننده ای ندارد- تراژدی داستان به طور جدی شکل نمیگیرد. واقعیت این است که دزد و پلیس داستان، شبیه ترین و نزدیکتری افراد به هم هستند و یکی ناچار است دیگری را بکشد. دست آخر این را بگویم که بازیهای بدون گفتار پاچینو و دنیرو در این صحنه موثرتر از گفتارها عمل میکند. سکوتهای همراه با نگاههای دودوزن پاچینو و گارد بسته ی دنیرو در نحوه ی نشستن و نگاه کردنش خطوط سفید لابلای گفتارهارا برای مخاطب، خواندنی میکند. این مجموعه گفتگوی بین وینسنت و مک نیل مانند رجزخوانی دو سردار است که هیچیک اصراری جدی برای از میدان به در کردن حریف ندارد.

 

* این گفتگو در کتابی که "هوشنگ گلمکانی" درباره ی فیلم "تنگنا" تدوین کرده است آمده است و اولین بار دوست خوبم "غلامرضا صراف" من را متوجه تحلیل " محمدرضا اصلانی" کرد. با سپاس از او.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:19 توسط ابوذر کریمی |

 

ابوذر کریمی

 

چشمهایم را به زور باز کردم. سایه ی مامان در تاریکی اتاق راه میرفت و با چادر نماز تسبیح میگرداند.

-          رضا، مادر، پاشو ملافه ی بابات رو عوض کن. حالش خوش نیست.

چشمهایم باز نمیماند. پرسیدم ریحانه نیست؟ گفت خسته بوده رفته خانه. کتفم از خواب آلودگی تیر میکشید. تنه ام را به آرنجها تکیه دادم و سخت سرم را آوردم بالا.

-          مادر، پاشو. بابات حالش خوب نیس. بیقراره. یا ارحم الراحمین.

بغض مامان وسط حرفش ترکید. آرنجم زیر تنه ام را خالی کرد و پشت سرم خورد به لبه ی بالایی تخت. مامان کنار پام لب تخت نشسته بود.  

-          چیزی نیس مامان. چقدر گریه میکنی؟ هر شب یه کم بیقرار میشه بعد خوابش میبره. تو بخواب.

-     از این داداشای بیوفات هم خبری نشد. امشب قرار بود بیان. اینا اولاد نیستن که، ارثبرن فقط. نکردن بگن من تنهام بیان مادرشونو ببینن.

مرتضی که ریحانه را میفرستاد و از سرش باز میکرد، حمید هم دوباری برده بودش بیمارستان و آورده بود. مامان راست میگفت. توقعی نداشتیم دیگر. زنهاشان هم که دوره ی قهرشان را میگذراندند، پس این به بهانه ی آن و آن به بهانه ی این نمیآمد. بلند شدم.

-          مامان تو بخواب، من مواظبشم.

مامان آرام خودش را کشید سمت بالش و دراز کشید. رفتم بالای سر بابا. تنگی نفسش برگشته بود و سرش را به این طرف و آن طرف میگرداند. لگن را زیرش گذاشتم. تمیزش کردم. شلوارکش را عوض کردم و ملحفه را. کنارش نشستم. همین که نشستم آرام شد. تنفسش هم بهتر شده بود.

-          لباستو درنیاوردی؟

-          نه راحتم.

-          بیدارت کرد؟

-          نه، بیدار بودم.

-          گفتم بهش صدات نکنه. صدای خورخورت میاومد.

-          بیا قرصتو بخور.

-          ریحانه کو؟

-          رفته خونه استراحت کنه. شما سرتو بذار رو بالش.

-          نمیخوای احسان رو با ریحانه پیوند بدی؟

-          احسان تازه زنش رو طلاق داده. بذار یه کم بگذره، عروسیشون میدیم.

-          چقد بگذره؟ ریحانه سی سالش شد.

-          بابا جان، شما الان فکر و خیال نکن واسه ت خوب نیس. بعدا یه فکری میکنیم.

-          خیلی دختر خوبیه ریحانه.

بیشتر شبها ریحانه میماند پیش بابا. بهش عادت کرده بود. آباژور کنار تخت بابا رو خاموش کردم. دستش را گرفتم. گفتم بخوابد. گفت:

-          خاموشش نکن. عینکمو بده.

چراغ آباژور را روشن کردم و عینکش را دادم. گفتم:

-          میخوای با عینک بخوابی؟

به خنده افتاد. گفت تازگی همه چیز را تار میبیند. میترسد خواب حور و پری ببیند و بی عینک همه چیز تار باشد. گفتم پس دندان مصنوعی اش هم به دردش میخورد. خندید. به سرفه افتاد. آب دادم بهش. گفت:

-          برو میخوام بخوابم.

پرسیدم آباژور را خاموش کنم؟ گفت نه. رفتم دستشویی. وضو گرفتم برای نماز صبح. چشمهام میسوخت. زیر نور مهتابی آشپزخانه روزنامه را نگاهی کردم. رفتم توی اتاق بابا. میخواستم اگر خوابش برده آباژور را خاموش کنم. سرش به یک طرف افتاده بود. صورتم را نزدیکش بردم. نفس نمیکشید. به سرعت طاقباز خواباندمش. تنفس مصنوعی دادم بهش. بعد هم تنفس دهان به دهان. نفس نمیکشید. سراغ مادر رفتم. خواب بود. نباید بیدارش میکردم. آمدم به اتاق بابا. پرده را کنار زدم. پنجره را باز کردم. هوا تاریک تاریک بود. هنوز سیگارم را آتش نکرده بودم که مامان صدازد: "رضا!"

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:24 توسط ابوذر کریمی |

              

 

"دیوید بال" میگوید اگرچه هرکس نمایشنامه ای میخواند، تصویر آن را در ذهن اجرا میکند اما من وقتی نمایشی را میبینم آن را در قالب متن مکتوب تصور میکنم تا بتوانم نقش نویسنده را در آن دریابم. مجموعه ی تحلیلهای دراماتیک بخشهایی از فیلمها یا آثار دراماتیکی است که به نظر من شکل گفتگوهای آنها درخشان و قابل تحلیل است. تحلیلهای دراماتیک در واقع کلاس درسی است که من برای خودم میگذارم تا از نمونه های اعلای متون دراماتیک نکات آموختنی را بیرون بکشم. با توجه به نکته ای که دیوید بال گفته من هم همین رویکرد را دارم. فیلم را یا سریال را به نوشته تبدیل میکنم تا بفهمم نویسنده چه کاری کرده است. هرچند که به عناصر اجرایی بیرون متن هم ممکن است ارجاع بدهم. تحلیلهای دراماتیک در واقع راهی است برای اینکه یک بار دیگر دقیقتر آثار برجسته ی دراماتیک یا بخشهایی از آنها بازبینی شوند. در واقع با این منظور که بهتر دیده شوند و ظرافتهاشان برای مخاطبشان معلوم شود.

 

مجموعه گفتگوهایی که در پی میآید فصل آغازین فیلم معروف کوئنتین تارانتینو "داستان عامه پسند" یا pulp fiction  است. این بخش که گفتارهاش را از زیرنویس فیلم اقتباس و البته اصلاح کرده ام پیش از تیتراژ فیلم میآید. اصل انگلیسی گفتارها فضایی سرشار از لمپنیسم دارد که در ترجمه این فضاسازی تا حدی از دست میرود. این بخش، در واقع شروع بی مقدمه ای است که در پایان آن عنوان و موسیقی فیلم آغاز میشود. فارغ از ارتباط ارگانیک این بخش از فیلمنامه با سایر بخشهای آن، فصل آغازین یک کنش مستقل دراماتیک دارد که اگر شما فیلم را هم ندیده باشید به طور مستقل آن را درمییابید. توانایی تارانتینو در به کار گیری فنون دراماتیک در این تکه، ستودنی است. من گفتارها را شماره گذاری میکنم تا هنگام ارجاع تحلیلی بهتر بتوان به آنها اشاره کرد.

 

     تصویر فصل آغازین فیلم

 

1 مرد    فراموش کن، ریسکش بالاست. اون کار به درد نمیخوره.

2 زن     تو همیشه اینو میگی. هر دفعه همین یه چیزو میگی: خسته شدم، دیگه این کارو نمیکنم، خیلی خطرناکه.

3 مرد    من میدونم همیشه اینو میگم. همیشه هم درست میگم.

4 زن     یکی دو روز بعد یادت میره.

5 مرد    روزای فراموش کردن دیگه تموم شده. روزای به یادموندنی من دیگه تموم شده.

6 زن     میدونی وقتی که اینجوری با من بحث میکنی مث چی میمونی؟

7 مرد    مث یه مرد منطقی.

8 زن     مث یه اردک میمونی. (صدای اردک درمیآورد.)

9 مرد    غصه نخور چون دیگه منو اینجوری نمیبینی. به خاطر این که دیگه اینجوری نمیمونم. دیگه صدای اردک هم نمیشنوی.

10 زن   از امشب به بعد؟

11 مرد  آره، ولی همه ی امشبو میتونم صدای اردک بدم.

 

12 زن پیشخدمت              شما باز هم قهوه میخواین؟

13 زن   اوه، البته... متشکرم.

14 زن پیشخدمت           خواهش میکنم.

 

15 مرد  منظورم اینه که چیزی که الان داری میگی همون ریسک دزدی از بانکو داره. ریسکش بیشتره. بانکا راحتترن. بانکای فدرالی در موقع سرقت جلوی تورو نمیگیرن. اونا بیمه شدن. چرا باید اهمیتی بدن؟ من حتی برای دزدی از اونجا اسلحه لازم ندارم. قضیه ی اون دزده رو شنیدی که فقط با یه تلفن همراه وارد بانک میشه؟ گوشی رو میده به مسئول اونجا. رفیقش از اونور میگه ما دختربچه ی این مردو گرفتیم. اگر همه ی پولاتونو بهش ندین میکشیمش.

16 زن   این کارو کردن؟

17 مرد  پس چی که این کارو کردن؟! نکته ی اصلی همینجاس. یارو با یه تلفن میاد تو بانک، نه با هفت تیر، نه با یه شاتگان، فقط با یه تلفن. کل بانکو خالی میکنه و هیچکسی هم جلوشو نمیگیره.

18 زن   اونا بلایی هم سر دختربچهه آوردن؟

19 مرد  احتمالا اصلا دختربچه ای در کار نبوده. نکته ی ان داستان دختربچهه نیس. نکته ی داستان اینه که اونا بانکو با یه تلفن خالی کرده ن.

20 زن   تو هم میخوای بانک بزنی؟

21 مرد  منظورم این نیس که میخوام بانک بزنم. دارم همه ی اینا رو میگم که بهت بگم اگه این کارو کردیم خیلی آسونتر از اونی بوده که تا حالا داشتیم انجامش میدادیم.

22 زن   از مشروبفروشیها ندزدیم؟

23 مرد  پس راجع به چی داشتیم حرف میزدیم؟ آره، مشروبفروشی دیگه بسه. در ضمن دیگه اون دردسرای مشروبفروشیا رو نداره. توی مشروبفروشیا خارجی زیاده؛ ویتنامی، کره ای، اونا حتی انگلیسی بلد نیستن. بهشون میگن دخلو خالی کن، ولی اونا نمیفهمن داری چی میگی. مسئله رو شخصیش میکنن. و ما ادامه میدیم و یکی از اونا باعث میشه که ما بکشیمش.

24 زن   ما قرار نیست کسی رو بکشیم.

25 مرد  منم نمیخوام ولی احتمالا اونا ما رو در شرایطی قرار میدن که یا ما میمونیم یا اونا. اگر هم ویتنامیا نباشن اون یهودیای لعنتی اند که مغازه ها رو برای پونزده نسل اداره کردن. اونجا پدربزرگ "ایروین" نشسته پشت دخل و تو دستش یه مگنوم داره. اگه بخوای با هیچی غیر از تلفن بری توی اینجور جاها میبینی چه بلایی سرت میاد. فراموشش کن.

26 زن   این کارو دیگه نمیکنیم.

27 مرد  خوب، پس چیکار کنیم؟

28 زن   مث بقیه کار میکنیم؟

29 مرد  نه توی این دنیا.

30 زن   پس چی؟

 

31 مرد  گارسون! قهوه!... اینجا!

32 زن پیشخدمت           (قهوه میآورد و فنجانهای قبلی را جمع میکند.) گارسون یعنی پسر. (میرود)

 

33 زن   اینجا؟ یه کافی شاپ؟