تبليغاتX
خُوَرنَق
 

 

پس از مطلبي كه در چند پست قبل‌تر با عنوان «درباره‌ي قارقار كلاغ‌ها» نوشتم نازنيني در بخش كامنت‌ها براي تكميل مطلب من و به عنوان موافقت شعر زير را همراه با متن توضيحي مختصري برايم گذاشت كه مي‌خوانيد. فقط بگويم «ع.آزاد» عزيزم هرچند نمي‌شناسمت –همان‌طور كه آن «قارپوزك» را هم نمي‌شناختم- اما بايد اين را بگويم كه براي هم‌نفسي و هم‌سخني، اين روزها اگر براي من چون‌توكسي، و براي تو چون‌من‌كسي نبود بي‌شك از انباشته‌هاي پاره‌پاره‌ي دريغ و ماتم درجا مي‌مرديم. «ع.آزاد» عزيز متشكرم.

 

 

 

 

ابوذر عزیز

من متأسفانه شجاعت تو را ندارم که شعرم را با نام خودم منتشر کنم. لطفاً این شعر را با امضای ع.آزاد به هر نحوی که صلاح می‌دانی منتشر کن تا جواب آن کلاغ را هم داده‌باشم.

 


بغض فروخورده‌ی من

دوباره

سر باز می‌کند،

سر باز می‌شود

هق‌هق بی‌امان من

طنین‌انداز می‌شود

بشنوید صدای من

گمرهان بی‌خبر

سوی کجا می‌شوید؟

چشمان اشکبارمان!!؟

رنگ سیاه ِ جامه‌مان!!؟

آخِر شما را چه می‌شود؟

یقین

هر نهال سرخ که کاشتيد،

بارور می‌شود

بر آسمان تنگتان،

سایه‌گستر می‌شود

کجا تواند راه‌بندد

علف هرزی بر قدکشیدن‌اش

زهی خیالِ‌خام‌تان

که خاکستر می‌شود

یقین

هر خمی از این درخت،

کمانی می‌شود

هجده تیر آب‌دیده را،

میزبان می‌شود

اینک من آرشم

این صفحه، کمان و،

این شعر، تیر من

بگیر این تیر را

ای عدو! برادرِ کمر بسته به جان من.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:20 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

این مطلب را در وبلاگ دلارام کارخیران عزیز بخوانید

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:43 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

با سرنیزه هرکاری می توان کرد

تنها روی آن نمی توان نشست!

ناپلئون

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:38 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

این نوشته درباره این مطلب است.

 

 

قارپوزک عزیز

این روزها از خیلیها مثل تو داریم میشنویم که این جماعت توی خیابان آلوچه خور و سوسول و تیتیش مامانی هستند. حتما تو و امثال تو دلاوران این کشورید. حسبنا الله! تو حتی طبع شعری قدرتمندی هم نداری و از آن بدتر طبع شعرت را در خدمت دوستان متقلبت قرار داده ای. همان دوستانت که در خیابانها به همین دلیل آلوچه خوردن، دارند سینه ی فرزندان این سرزمین را میشکافند. تبریک میگویم. امثال تو  تعفن روحشان را نمیتوانند پنهان کنند. این بزرگترین هدیه ای است که خداوند به مخالفانتان داده است. اما من حاضر نیستم یک موی گندیده ی همان سوسولها را که زیر اسم خودشان و روبروی گلوله ی ناشناسهایی مثل تو بر سر حق ازدست رفته شان پافشاری میکنند، با هزاران هزار مثل تو عوض کنم. وقتی مطلب پرمغز تو را خواندم حق دادم به آن جوانانی که میخواهند تو و معدودی آدم مفتخور متقلب دیگر در این کشور سرجایتان بنشینید. تو و آن دارودسته ی رفقات در خیابانها از نظر من آنقدر بی بته اید که نه لباس فرم میپوشید، نه اسمتان را زیر مطلبتان مینویسید. ایمان ِ آن دیگریها اینقدر هست که می آیند در خیابان، جلو یک قدرت تا بن دندان مسلح می ایستند بی آنکه کسی حمایتشان کند. بی آن که به ۲۷۰میلیارددلار درآمد این سرزمین در چهارسال گذشته وصل بوده باشند. رفقای تو اگر عایدی شخصیشان از این منابع مالی نباشد ایمانی برای ایستادگی ندارند. وقتی تو را میگذارم کنار  ِ جوانان مومنی که این روزها به خاطر تجاوز به رایشان در کوچه و خیابان به خاک و خون میغلتند احساس میکنم امثال تو حق دارید بشکن بزنید و کبکتان خروس بخواند. من هم اگر روی میلیاردها میلیارد سرمایه های این کشور خیمه زده بودم و انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی و تمام رنجهای این ملت را به هیچ میگرفتم مثل تو میشدم. حاضر نبودم اسمم را زیر شعرم بنویسم. کدام جنایتکار و غارتگر را دیده ای که خودش را معرفی کند. کفتارصفتی و انگلوار زیستن عاقبتی جز این ندارد. طبیعی است برای من -که رقمی نیستم- و برای هر انسان آزاده ای که به این ماجرا نگاه میکند صاحبان این ساعتها و این روزها همان آلوچه خورها هستند. همان سوسولها. خرخاکیهایی مثل تو اصلا وجود ندارید. خودتان هم این را میدانید. سفاکترین جنایتکاران هم هیچوقت نگفته اند چون آلوچه میخورید باید کشته شوید!! کفگیرتان بدجور به ته دیگ خورده است. بگو. دیگر چه گناهی برای این شکوفه های پرپرشده دست و پا کرده ای؟ بگو. مشکل تو و مانندانت این است که زباله اید و در فقدان فکر و فرهنگ و شجاعت و مردانگی زوزه میکشید. من هم اگر میدیدم مخالفانم برگهای روشن و شاداب یک تاریخ اند کارم به هذیان میکشید. یادت باشد: جایی که متعلق به آنی مزبله ی فراموشی و مرگ است. حتی اگر حساب بانکی ات از فروش نفت و گاز و فولاد و فرش پر باشد، حتی اگر در اتومبیلهای آخرین مدل بنشینی، حتی اگر بهترین لباسها را بپوشی، حتی اگر در بهترین هتلها و بهترین مناصب دولتی باشی. این سرنوشت توست چون آنجا که مرز حق و باطل مشخص شد، داشتی مزخرف میگفتی. من و سایر آدمهایی که کمی استقلال و قوه ی تشخیص دارند چنان از عطر حماسه ی این جوانان دلیر و آلوچه خور (همانها که انقلاب و جنگ و هزاران حماسه ی دیگر را رقم زدند) مستیم، که بوی تعفن تو را حتی احساس هم نمیکنیم. یاحق.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:2 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

برادر ارجمندم جناب آقاي دکتر غلامعلي حداد عادل
در مراحل پاياني نگارش مقاله براي دانشنامه «جهان اسلام» بودم به درخواست شما. مي‌خواستم تماس بگيرم و از تأخير در تحويل مقاله پوزش بخواهم که وقايع اخير رخ داد. ديشب شما را در گفتگوي شبکه دو ديدم و به سخنان‌تان با دقت گوش فرادادم. از آن زمان تا اکنون در ذهنم پرسش‌هاي بسياري مطرح مي‌شود که آرامم نمي‌گذارد. سرانجام، نتوانستم تحمل کنم و اين نامه را نگاشتم.
در سخنان جنابعالي چهار نکته توجه مرا جلب کرد:
1- تحولات جاري را به «انگليسي‌ها» نسبت مي‌دهيد به‌ويژه به دليل فعال بودن و تأثيرات شبکه فارسي بي. بي. سي. در اين روزها؛
2- به کانال‌هاي اطلاعاتي خود، که بنيان داوري شما را مي‌سازد، اطمينان مطلق داريد؛
3- پيش از طي مراحل قانوني و تأييد شوراي نگهبان صحت انتخابات را به سود آقاي احمدي‌نژاد تأييد مي‌کنيد؛
4- به آقاي احمدي‌نژاد چنان علاقه داريد که نمي‌توانيد پنهان کنيد زيرا تصوّر مي‌کنيد ايشان گزينه مطلوب شماست.

برادرم، آقاي حداد!
تخصصم مورد قبول شما بوده و مي‌دانيد که «انگليسي‌ها» را خيلي خوب مي‌شناسم. گمان مي‌کنم مستندترين و جامع‌ترين پژوهش‌ها را در زمينه دو کودتاي 3 اسفند 1299 و 28 مرداد 1332 من انجام داده‎ام. دو دهه است در اين حوزه کار کرده و خوب کار کرده‌ام؛ بيش از ديگران. يقين دارم در اين شک نداريد. و يقين دارم در حسن‌نيت و ارادتم ترديد نداريد. «جوگير» نيز نشده‌ام. پيش از انتخابات به سود مهندس موسوي اعلام موضع کردم زماني که ورود ايشان به صحنه به‌طور جدّي مورد ترديد بود و حتي خود ايشان به تصميم قطعي نرسيده بود. در طول اين روزهاي پرحادثه با دقت و دلسوزي تحولات را رصد کرده‌ و مي‌کنم و براي نوشته‌هاي بعدي خويش «فاکت» فراهم مي‌آورم. حوادث اين روزها ابهام‌ها و رازهايي را برايم آشکار کرد که بسيار ارزشمند است. در اين باره در زمان خود خواهم نوشت.

برادرم آقاي حداد!
اجازه دهيد حوادث روزهاي پيش را اندکي مرور کنيم:
شما خوب مي‌دانيد زماني که مهندس موسوي ناگهان ورود خود را به عرصه انتخابات دهم اعلام کرد چه آشفتگي در ميان کساني پديد آمد که در پيرامون آقايان خاتمي و کروبي گرد آمده بودند. بسياري از آنان هيچ تجانس و سنخيت فکري با مهندس نداشته و ندارند. شما خوب مي‌دانيد که مهندس اصول‌گرايي واقعي است و سخت پايبند به اصول و ارزش‌هاي امام راحل و انقلاب؛ بسيار بيش از نورسيدگاني که هوّيت و پيشينه‌شان در هاله‌اي از ابهام است و امروزه چنان سنگ «اصول» را به سينه مي‌زنند که انسان حيرت مي‌کند. متأسفانه، اين «نورسيدگان» را اکنون معرکه‌گردان و «کانال‌هاي اطلاعاتي و تحليل‌گران مورد وثوق» مي‌بينم و بخش مهمي از آتش فتنه را از سوي ايشان مي‌دانم. بگذريم.
خوب مي‌دانيد که مهندس در مسائل توسعه داخلي و سياست خارجي بسيار اصول‌گرا است؛ بدان معنا که اصيل و بومي و اسلامي و ايراني مي‌انديشد و شايد تنها تمايزش با برخي اصول‌گرايان راستين اعتقادش به تضارب آراء و تکثر سياسي و فرهنگي، و در يک کلام پلوراليسم، باشد. مي‌توانيد نگرش مهندس به مسائل توسعه و سياست خارجي را مقايسه کنيد با برخي مدعيان که معلوم نيست در مسائل داخلي چه استراتژي توسعه و چه راهکارهايي را قبول دارند و در سياست خارجي به چه اصولي پايبندند.
بهرروي، «بزرگان آن قوم» به مهندس اهانت‌ها کردند. منظورم همان کسان است که در دوره هشت ساله رياست‌جمهوري آقاي خاتمي در سياست و مطبوعات و اقتصاد يکه‌تاز بودند و هيچگاه به مهندس نظر خوش نداشتند. مهندس آن زمان نيز، چون امروز، پايبند به اصول و به اين دليل مظلوم بود. زماني که کار از کار گذشت و آقاي خاتمي، به دليل اعلام ورود غيرمنتظره مهندس، انصراف داد، به‌ناچار هجوم آوردند و مهندس را در محاصره گرفتند. من با نگراني اين تحول را رصد مي‌کردم. مي‌ديدم که چگونه سايت‌هاي حامي مهندس موسوي به سرعت ايجاد مي‌شود و يا به دست اينان مي‌افتد. با نگراني مي‌ديدم که چگونه، به سان بيلبوردهاي تبليغاتي، نام‌هاي خود را بر سايت‌هاي هوادار مهندس حک مي‌کنند. نگران بودم که مهندس را به سود خود مصادره کنند و نگراني‌ام را در مصاحبه با وبگاه «تدبير» منعکس کردم. [2] کار ديگري از دستم ساخته نبود. متأسفانه، شاهد بودم که در حلقه اصلي ستاد مهندس آن شم سياسي و اطلاعاتي قوي وجود ندارد که به ترکيب و آرايش سياسي هواداران مهندس سامان دهد و تعادلي ميان جناح‌هاي مختلف ايجاد کند. اين حلقه بايد تبليغات را به گونه‌اي هدايت مي‌کرد که مهندس به نماد يک محفل معين و شناخته شده بدل نشود.
متاسفانه، آن‌چه نگرانش بودم رخ داد. مي‌خواستند انتخابات را دوقطبي کنند که کردند. با حضور فعال خود در سايت‌ها و رسانه‌هاي حامي مهندس موسوي نگراني را در شما، و امثال شما، دامن زدند. من نگران نبودم زيرا يقين داشتم مهندس زيرک‌تر از آن است که اجازه دهد «اين آقايان» در دوران رياست‌جمهوري او مانند دوران آقاي خاتمي يکه‌تازي کنند. به مديريت قوي و زيرکي مهندس يقين داشته و دارم. معهذا، «آقايان»، که هيچ تجانس فکري و سياسي با مهندس نداشتند، نيرومند و منسجم بودند. من نگراني خود را از «مصادره مهندس به سود يک کانون معين» ابراز کردم حتي در همان يادداشت اوّل که پس از ملاقات با مهندس منتشر نمودم. اين يادداشت را مهندس پسنديد و ظاهراً با ابراز تمايل ايشان در تمامي سايت‌هاي منتسب به وي درج شد؛ ولي به دليل همين ابراز نگراني از «مصادره»، در قالب «کامنت» (اظهارنظر خوانندگان)، توهين‌هايي نثارم کردند که سابقه نداشت. من نيز رنجيدم و اعتراض کردم. [3] «آقايان» نمي‌خواستند هيچ «بيگانه‌اي» وارد حلقه‌اي شود که مي‌خواست مهندس را محاصره و مصادره کند.
اين آن روي سکه است برادرم آقاي حداد! اين روي سکه را نيز ببينيد:
بيش از ده سال است، از زمان حادثه شوم «قتل‌هاي زنجيره‌اي» در آذر 1377 و فاجعه کوي دانشگاه در تير 1378، با دقت تحولات را دنبال مي‌کنم. در اين ده ساله شاهد تکوين سناريويي هستم که دو قطبي کردن جامعه ايران و از اين طريق فروپاشيدن نظام و حتي تجزيه کشور را هدف گرفته است. ده سال است با رنج نظاره‌گر چينش گام به‌گام مهره‌ها و محاصره اطلاعاتي در اين روي سکه هستم. مي‌بينم و هشدار مي‌دهم. سال‌هاست درباره شبکه «يهوديان مخفي» و «بهائيان مخفي» مي‌نويسم و مي‌گويم. کسي توجه نمي‌کند.
در پژوهش‌هاي خويش دريافتم که فرمان مشروطه را، فرمان دوّم را که در آن عبارت «مجلس شوراي اسلامي» به «مجلس شوراي ملّي» تغيير يافت، ميرزا مهدي خان وزيرهمايون، پسر فرخ خان امين‌الدوله کاشي، از مظفرالدين‌شاه گرفت که «بهائي مخفي» بود. در تفحص تاريخي دريافتم که سيد اسدالله خرقاني، همه‌کاره بيت آخوند خراساني، مرجع بزرگ زمان و رهبر انقلاب مشروطه، تا زمان خلع محمدعلي شاه، «بهائي مخفي» بود و همو بود که شبکه‌هاي مخفي سِر اردشير ريپورتر، گرداننده سازمان اطلاعاتي حکومت هند بريتانيا در ايران، را در نجف ايجاد و هدايت کرد. و اين من بودم که براي اوّلين بار او را معرفي کردم و نوشتم در روزي که شيخ فضل‌الله نوري را به دار کشيدند پسر همين سيد اسدالله خرقاني، به‌نام سيد نورالدين، در حبل‌المتين تهران مقاله مفسده‌برانگيز «اذا فسد العالِم فسد العالَم» را نوشت تا آخوند خراساني و خيل کثير علما و طلاب از عتبات راهي ايران نشوند؛ و اينان بتوانند مشروطه را به سود خود مصادره کنند. [4] در پژوهش خويش دريافتم که احسان‌الله خان دوستدار، ليدر «کودتاي سرخ» عليه ميرزا کوچک خان، و بسياري از فتنه‌گراني که نهضت جنگل را به شکست کشانيدند «بهائي مخفي» و مأموران سرويس اطلاعاتي بريتانيا بودند، [5] و نيز دريافتم که ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده و مشکات‌الممالک، سه گرداننده اصلي «کميته مجازات» که عملکرد آن بسيار شبيه به شبکه عاملين «قتل‌هاي زنجيره‌اي» بود، و برخي از تروريست‌هاي عضو اين کميته و برخي ديگر از تروريست‌هاي نامدار آن عصر چون عبدالحسين خان معزالسلطان (سردار محيي) و زين‌العابدين خان مستعان الملک «بهائي مخفي» بودند. [6] سردار محيي و مستعان‌الملک همانان‌اند که بازجويي از شيخ فضل‌الله نوري را به دست گرفتند. مستندات کامل را در مقاله‌اي که براي دانشنامه شما نگاشته‌ام خواهيد ديد.
نوشتم و انکار کردند. نوشتم و به «توهّم توطئه» متهمم کردند و سرانجام با لطايف الحيل طردم نمودند. هيچگاه پرسيديد چرا عبدالله شهبازي به شيراز رفت و چرا در شيراز نيز راحتش نگذاشتند؟ به راستي، درباره من چه گزارش مي‌دادند؟ مهم است بدانم چرا تمامي امکانات را از من گرفتند، روانه شيرازم کردند و در اينجا نيز مرا رها نکردند.

آقاي حداد!
سال‌هاست درباره «دماوند» [7] و «دماوندياني» چون آقاي حسين شريعتمداري و «صغاد» و «صغادياني» چون آقاي حسينيان [8] و همفکران‌شان مي‌نويسم و کسي توجه نمي‌کند.
ده سال است، با رنج، شاهد تکوين و انسجام حلقه‌اي بسته و متصلب در پيرامون جنابعالي و اصول‌گرايان راستين هستم که هر «بيگانه‌»اي را به انحاء مختلف طرد مي‌کنند. ده سال است با دقت رصد مي‌کنم و مي‌بينم گام به گام «کانال‌هاي اطلاعاتي» امثال جنابعالي را محصور و منحصر به خود مي‌کنند. امروز، اسفمندانه، مي‌بينم موفق شده‌اند. نتيجه اين است که شما از تحولات امروزين ايران آن‌چه را مي‌بينيد که «آنان» مي‌خواهند. به شما از «انقلاب مخملي» مي‌گويند و احتمالاً اسناد و مدارک و شنودهايي هم ارائه مي‌دهند و شما نيز مي‌پذيريد. شايد شنود مکالمات محرمانه تلفني موسوي و اوباما و طراحي هر دو براي «انقلاب مخملي» را نيز تقديم کرده‌اند! چه مي‌دانم! «جعل اطلاعات» يعني همين! «کاناليزه کردن اطلاعات» يعني همين! «محاصره اطلاعاتي» يعني همين!
جناب آقاي حداد، برادر بزرگوارم، اين روش‌هاي مرسوم و معمول در «سناريونويسي» و «توطئه» است طبق همان تعريفي که در ابتداي نامه عرضه کردم. اگر به «توطئه انگليسي‌ها» باور داريد، به سخن من نيز، به عنوان کارشناس اين حوزه، باور کنيد.

برادرم آقاي حداد!
چنان شما را به محاصره گرفته‌اند که تنها آن‌چه را که آن‌ها مي‌خواهند مي‌بينيد. گزارش شما از حادثه شوم ميدان آزادي و کشته شدن عده‌اي را شنيدم. فرموديد عده‌اي مسلح مي‌خواستند پادگان بسيج را تصرف کنند و غيره! حيرت مي‌کنم از اين گزارش! فقط در همين يک مورد، از کانال‌هاي مستقل، مستقل از کساني که شما را در محاصره گرفته‌اند، تحقيق کنيد. اميدوارم به نتايجي عجيب برسيد درباره اطرافيان‌تان. نمي‌دانم اين کسان چگونه و با چه معيارهايي چنين قدرتمند و تأثيرگذار شدند؟

برادرم آقاي حداد!
به دستگيري‌هاي اخير توجه و در آن تعمق کنيد. برخي «آقايان» را «دوستان‌شان» دستگير مي‌کنند و سپس همان بي. بي. سي.، که به عملکرد آن، به درستي، بسيار حساس هستيد، اخبار اين دستگيري‌ها را بزرگ مي‌کند. به اين ترتيب، «ليدر»هاي آينده را مي‌سازند. چرا به اين ترفندها توجه نمي‌کنيد؟ بعيد است از شما!

آقاي حداد!
زمان انقلاب نيز، که مقايسه آن با اعتراضات مسالمت‌آميز کنوني مردم در چارچوب قانون اساسي به نتايج انتخابات دهم قياس مع‌الفارق است، به دليل فقدان اطلاع‌رساني يا اطلاع‌رساني کاذب و يکسويه رسانه‌هاي داخلي، بي. بي. سي. شنوندگان کثير يافت تا بدان حد که امام راحل نيز اخبار را از طريق آن دنبال مي‌کرد. تأثير بي. بي. سي. تا بدان‌جا رسيد که محمدرضا پهلوي بي. بي. سي. و دولت بريتانيا را مسئول وقوع انقلاب مي‌ديد! تلقي فوق در کتاب «پاسخ به تاريخ» شاه مخلوع نيز بازتاب يافته. اين‌ها توهّم است. چرا رسانه‌هاي دولتي، به‌ويژه صدا و سيما و خبرگزاري‌ها، اطلاع‌رساني درست نمي‌کنند تا مردم تشنه ديدن بي. بي. سي. فارسي شوند؟ چرا روزنامه‌ها و حتي اينترنت و موبايل و سايت‌هاي خبري منتقد را چنان محدود مي‌کنند که مردم به دامان بي. بي. سي. پناه برند و شايعات گمراه‌کننده و خطرناک بازار داغ يابد؟ درست است که با دست خود مردم را به دامان بي. بي. سي. فارسي برانيم و سپس گلايه کنيم؟

آقاي حداد!
مي‌توانم هم‌اکنون چارت بکشم و از رابطه نزديک، و حتي پيوند خويشاوندي و خوني، برخي کسان سخن بگويم که مايه حيرت شما شود. کساني که در دو سوي به ظاهر متقابل نشستند و جامعه ايران را «دوقطبي» کردند. مي‌توانم با اسم و رسم معرفي‌شان کنم و از پيوندها و روابط ديرين و حتي امروزشان سخن بگويم. چرا من مي‌بينم و شما نمي‌بينيد؟ شايد به اين دليل که «کانال‌هاي اطلاعاتي» من بسته نيست؛ شايد به اين دليل که من احدي از آحاد مردم و در متن جامعه‌ام و کسي از طريق بولتن‌ها و نظرسنجي‌هاي آنچناني تغذيه و هدايتم نمي‌کند. من محققم و جنابعالي دولتمرد. من مشغله‌ام تنها و تنها در حوزه تخصصم است و فرصت کافي براي کاوش دقيق و پيگيري حوادث، با چشم و گوش خود، دارم.

برادرم، آقاي حداد!
«شياطين» همه جا هستند. در يک جا جمع نيستند. اگر قرار باشد بتوانند فرايندهاي سياسي را «دستکاري» و هدايت کنند، که خود نوعي «مهندسي اجتماعي» است، بايد در همه مراکز قدرت حضور داشته باشند. چرا تصوّر مي‌کنيد در محاصره نيستيد و تحولات جاري را از عينک ديگران نمي‌بينيد؟

آقاي حداد!
من در متن جامعه هستم. به روشني و با يقين ديدم که اکثريت مردم به مهندس موسوي رأي دادند و به همين دليل روز شنبه، 23 خرداد، سراسر ايران در حيرت بود. بسياري سرخورده و افسرده بودند. گويي شوک بزرگي بر جامعه ايران وارده شده. 23 خرداد روز سکوت و بهت بود. چه کساني کام ايرانيان را تلخ کردند؟ چه کساني عظمت انتخابات تاريخي 22 خرداد را شکستند و «حماسه ملّي» را به اعتراض ملّي بدل نمودند؟ شما شور و شعف مردم را در انتخابات از نزديک نديديد. آيا يازده ميليون نفر کساني که ميزان مشارکت در انتخابات رياست‌جمهوري را از حدود 29 ميليون نفر در دوره نهم به حدود 40 ميليون نفر در دوره دهم رسانيدند، به اين دليل وارد صحنه شدند که به احمدي‌نژاد رأي دهند؟

برادرم، آقاي حداد!
من شهادت مي‌دهم که «کودتاي انتخاباتي» شد. اگر صداقت و سلامت مرا قبول داريد بپذيريد. تمامي کارنامه علمي و پژوهشي و سياسي خود را در گرو اين داوري مي‌گذارم. اين را از همان آغاز، از زمان سخنراني تحريک‌آميز حسين شريعتمداري در اصفهان (7خرداد 1388) ديدم که از «جنگ‌هاي صدر اسلام» سخن مي‌گفت و ميرحسين موسوي و کروبي را با طلحه و زبير و حتي يزيد مقايسه مي‌کرد. مالک اشتر لابد خود او و حسينيان و اعوان و انصارشان هستند که اين بار به دستور علي (ع) تمکين نمي‌کنند و تا آخر خط پيش مي‌روند. مي‌خواهند ستون خيمه آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و مهندس ميرحسين موسوي، دو يار بازمانده از سه يار امام راحل، را فرو ريزند. اين بار، بايد علي (ع) دنباله‌رو مالک اشتر شود. اين را از زمان تهاجم پرخاشگرانه و زشت احمدي‌نژاد در مناظره با مهندس موسوي ديدم و در 14 خرداد آن را «کودتاي انتخاباتي» ناميدم. [9] در 8 خرداد، محترمانه و بدون ذکر نام، خطاب به حسين شريعتمداري نوشتم:
«با نزديک شدن به زمان انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري... گاه سخناني شنيده مي‌شود که به شدت ناهنجار است. متأسفانه، برخي کسان فضاي انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري را با جنگ‌هاي حق و باطل در صدر اسلام اشتباه گرفته‌اند؛ در يکسو حق مطلق است و در سوي ديگر کفر مطلق. تشبيه رقباي انتخاباتي به طلحه و زبير و بالاتر از آن به «يزيد» از اين‌گونه است... دو قطبي کردن جامعه و بالاتر از آن تلاش براي تبديل «رقابت سياسي» به «ستيز» داراي پيامدهاي خطرناک است و قطعاً به مصلحت انقلاب و نظام جمهوري اسلامي ايران نيست. کساني که در اين راه کوشيده و مي‌کوشند، در بهترين ارزيابي، ارزش‌هاي بنيادين انقلاب و سيره امام راحل و رهبري معظم انقلاب را به‌کلي از ياد برده‌اند.» [10]
اين سناريو به دقت اجرا شد. گام به گام و طراحي شده. اين همان سناريويي بود که پس از دو خرداد 1376 با «قتل‌هاي زنجيره‌اي» و حادثه کوي دانشگاه اجرا شد ولي به فرجام نرسيد. معرکه‌گيران همينان بودند. اين بار ده سال بر روي سناريوي فوق کار شد؛ نقاط ضعف و علل شکست آن در سال 1378 را با دقت کاويدند و ترميم کردند. اينک، همان سناريو با ضريب پيروزي بالا در شرف تحقق است.

جناب آقاي حداد عادل!
من در حيرتم! جنابعالي پيش از پايان مراحل قانوني و صحه گذاردن شوراي نگهبان بر صحت انتخابات بر آن صحه مي‌گذاريد؟ آيا به کنه اين گفتار خود توجه داريد؟ آيا به غيرقانوني بودن اين رويه خود توجه داريد؟ مگر مي‌توان پيش از تأييد انتخابات از سوي شوراي نگهبان بر آن صحه گذارد؟ شما، پيش از اتمام مراحل قانوني، از کجا مي‌دانيد اين انتخابات درست برگزار شده و ابطال نخواهد شد؟

برادرم، آقاي حداد!
علاقه شما به آقاي احمدي‌نژاد در سخنان‌تان مشهود بود؛ به‌ويژه زماني که از «مردمي بودن» او و 60 سفر استاني سخن مي‌گفتيد. باور کنيد، احمدي‌نژاد گزينه مطلوبي نيست. احمدي‌نژاد امروزه در ميان مردم ايران منفور است. احمدي‌نژاد نه تنها چهره رقابت‌هاي انتخاباتي و مناظره‌هاي تلويزيوني را با رفتارهاي ناهنجار و بي‌اخلاق خود زشت کرد و جامعه را ملتهب نمود، بلکه در سخنراني پس از پيروزي ظاهري‌اش در ميدان ولي‌عصر (عج)، متفرعنانه و فارغ از تواضع، شديدترين اهانت‌ها را به بخش کثيري از مردم ايران کرد و بارها خود را «ملّت» خواند و منتقدانش را «دشمن ملّت» حتي اگر آيت‌الله هاشمي و ميرحسين موسوي باشند. احمدي‌نژاد با نفسانيتي بيمارگونه خود را پرچمدار انقلاب و وارث امام نماياند. به نامه استاد شجريان بنگريد که خود را از همان «خس و خاشاک‌»هايي مي‌داند که احمدي‌نژاد به ايشان توهين کرد. برادرم، آقاي حداد! من نيز از همان «خس و خاشاک»ها هستم زيرا به ميرحسين موسوي رأي دادم. ميليون‌ها نفر از مردم ايران از همان «خس و خاشاک‌ها» هستند.

برادرم، آقاي حداد!
به خداوندي خدا، ميرحسين موسوي رئيس‌جمهوري بهتر براي اين نظام است؛ پاسداري امين‌تر براي ميراث امام راحل و قانون اساسي است. احمدي‌نژاد قابل اعتماد نيست. او معلوم نيست فردا با قانون اساسي و ايران اسلامي چه مي‌کند. اگر امروز آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و مهندس ميرحسين موسوي را از ميدان به در کند، فردا معلوم نيست با ديگران چه خواهد کرد. من تاريخ خوانده‌ام و شما نيز خوانده‌ايد. به تاريخ آلمان دهه 1930 رجوع کنيد و ببينيد گام به گام چه رخ داد.

برادرم، آقاي حداد!
من از سال 1372، در نوشتار و مصاحبه‌هايم منتقد جدّي سياست‌هاي توسعه آقاي هاشمي رفسنجاني بوده ‎ام. مي‌دانم اين سياست‌ها مورد قبول ميرحسين موسوي نيز نبود. من، مانند بسياري از مردم، به شايعات گسترده درباره «فساد خاندان هاشمي» باور کردم. اکنون به اين نتيجه رسيده‌ام، که به فرض صحت اين شايعات، فساد مالي در همه جا مي‌تواند باشد ولي مخاطرات و زيان‌هاي آن براي جامعه ايران بسيار کمتر از وضع کنوني است. ايران به شخصيت سياسي چون هاشمي نياز دارد و من متأسفم از کساني که جايگاه برجسته هاشمي، به عنوان عامل تعادل‌بخش سياست ايران امروز، را ناديده گرفتند و با روش‌هاي غيراخلاقي و از مجاري غيرقانوني در راه تخريب او کوشيدند. چرا جنابعالي در گفتگوي تلويزيوني ديشب به‌کلي درباره اهانت‌هاي شديد به آيت‌الله هاشمي رفسنجاني سکوت کرديد؟ چرا آقاي احمدي‌نژاد، صرفنظر از مباحث مطروحه در مناظره تلويزيوني و سخنراني‌هاي بعد از آن، در نطق ميدان ولي‌عصر (عج) جمعيت را چنان تحريک کرد که عليه هاشمي شعارهاي زشت دهند؟ به کجا مي‌رويم؟

جناب آقاي حداد عادل!
احمدي‌نژاد و تيم او، حسين شريعتمداري و حسينيان و اعضاي کانوني معين و مشکوک فتنه‌اي آفريدند که هر آن مي‌تواند به آشوبي بزرگ و خونين بدل شود. لحظات ارزشمند است. بمبي ساعتي به آخرين دقايق انفجار خود نزديک مي‌شود. اکنون زمان درايت است. اکنون زمان هشياري است. اکنون زمان تعامل است.

برادرم، آقاي حداد!
براي نجات کشور هيچ راهي وجود ندارد جز ابطال انتخابات و برگزاري مجدد آن!

برادر کوچکتان
عبدالله شهبازي
شيراز، 28 خرداد 1388

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:0 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

خبر دلخراش شهادت گروهی دیگر از معترضان به وقوع تقلب گسترده در انتخابات اخیر، جامعه ما را در بهت و سوگ فروبرده است. تیراندازی به مردم ، پادگانی شدن فضای شهر، ارعاب، تحریک  و قدرت نمایی همگی فرزندان نامشروع قانون گریزی شدیدی است که  در معرض آن قرار داریم و عجبا که بانیان چنین شرایطی دیگران را به این خطا متهم می کنند. به کسانی که مردم را به خاطراظهار نظر قانون شکن نامیده اند خبر می دهم که بی قانونی بزرگ عدم اعتنا و نقض صریح اصل 27 قانون اساسی از سوی دولت در عدم صدور مجوز برای اجتماعات مسالمت آمیز است. آیا مردمی انقلابی که با مشابه همین اجتماعات ما و شما را از فراموشخانه های تاریخ ستم شاهی بیرون آوردند باید مورد ضرب و جرح قرار گیرند و تهدید به زورآزمایی شوند؟

اینجانب به عنوان یک هم سوگ همچنان مردم عزیز را به خویشتنداری دعوت می کنم. کشور متعلق به شماست. انقلاب و نظام میراث شماست. اعتراض به دروغ و تقلب حق شماست. به احقاق حقوق خود امیدوار باشید و اجازه ندهید  کسانی که برای ناامیدی و ارعاب شما می کوشند خشمتان را برانگیزند. در اعتراضات خود همچنان به پرهیز از خشونت پایبند بمانید و چون پدران و مادرانی دل شکسته با رفتارهای نامتعارف فرزندانتان در قوای امنیتی برخورد کنید. در عین حال از نیروهای نظامی و انتظامی انتظار دارم نگذارند خاطرات این ایام لطمه های جبران ناپذیر به روابط آنها و مردم بزند. این که نام و نشان شهیدان، مجروحان و بازداشت شدگان به خانواده آنها اطلاع داده نشود و آنان در سرگردانی قرار گیرند هیچ سودی در برقراری آرامش ندارد و تنها احساسات را جریحه دار می کند. همچنین است دستگیری های فله ای که تنها موجب هتک پرهیزها و برداشته شدن رعایت ها میان فرزندان نظامی و انتظامی ملت و بدنه جامعه می شود.

از خداوند متعال برای این شهیدان عزیز رحمت و علو درجات مسئلت می کنم و برای خانواده های داغدیده شان صبر و اجر آرزو دارم.

میرحسین موسوی

31 خرداد 1388

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:25 توسط ابوذر کریمی |






شورای محترم نگهبان
مشارکت پرشور مردم ایران در انتخابات دوره دهم انتخابات ریاست‌جمهوری که
حداقل 20 درصد بیشتر از انتخابات دوره قبل بود و میلیونها نفر از کسانی
را که در گذشته میلی به شرکت در انتخابات نداشتند، به پای صندوق‌های رای
کشانده حماسه‌ای آفرید که در تاریخ سه دهه انقلاب اسلامی ایران و
مردم‌سالاری بی‌سابقه بود. هرچند نتیجه آن را طوری دیگر جلوه دادند و با
وارونه نشان دادن نتیجه آن خود را بناحق و همانند سایر موارد فاتح این
عرصه هم معرفی کردند؛ ولی شور و شعور اجتماعی ملت ایران در حافظه تاریخ
خود این بی‌عدالتی و قانون‌شکنی را باور نخواهد کرد. اینجانب به اقدامات
خود جهت روشن شدن حقایق و احقاق مردم شریف ایران در چارچوب قانون اساسی و
قوانین جاری ادامه خواهم داد و اینک بخشی از تخلفاتی که در جریان برگزاری
انتخابات دهم ریاست‌جمهوری صورت گرفت به شرح ذیل توضیح خواهم داد. بدیهی
است این بخشی از حقایق و خلاف‌کاری‌هاست و در آینده نه تنها من بلکه ملت
و تاربخ ابران آن را برای آیندگان با شرح و بسط بیشتر و انتشار حقایقی
دیگر ثبت و گزارش خواهد کرد. هرچند تخلفات و برنامه ریزی این اقدام
مشمئزکننده از ماه‌های پیش تدارک دیده شده بود.
1. پلمب صندوق‌ها قبل از رای‌گیری
از آنجایی که سلامت و صحت آرای ریخته شده در یک صندوق موکول به این است
که این آرا دقیقا همان آرایی باشد که توسط رای دهندگان به صندوق واریز
شده است، لازم است پیش از رای‌گیری صندوق‌ها بررسی کامل شده و از خالی
بودن صندوق و نبودن آرای مشبوه اطمینان حاصل شود به همین جهت تایید خالی
بودن صندوق‌ها قبل از لاک و مهر آن در شعبه اخذ رای مستلزم حضور و اطلاع
نمایندگان ناظر کاندیداها می‌باشد که این مهم در اغلب شعبات اخذ رای واقع
نشده است.
2. حضور ناظران کاندیداها
طبق تبصره 2 ماده واحده قانون حضور نمایندگان نامزدها در شعب اخذ رای
وزارت کشور موظف بود تا 48 ساعت قبل از روز رای‌گیری کارت‌های نمایندگان
ناظر کاندیداها را برای حضور به موقع آنان در محل شعبات اخذ رای به آنان
تحویل داده و ناظران را از محل مورد نظر مطلع نماید در حالی که
فرمانداری‌ها و وزارت کشور به طور اساسی به این تکلیف قانونی عمل
نکرده‌اند. زیرا:
اولا- برای تعداد زیادی اساسا کارت معرفی ناظر کاندیداها صادر نشده است.
ثانیا- کارتهای صادره در مورارد زیادی به صورتی صادر شده که امکان
استفاده از آن وجود نداشته و ناظر نمی‌توانسته با ارائه آن عملا بر سر
صندوق‌ها حاضر شود. به عنوان نمونه در موارد متعددی نام افراد اشتباه قید
شده و یا حتی در موارد متعدد عکس مردان به کارت زنان و یا بالعکس الصاق
شده و عملا مسوولان صندوق‌ها با این گونه کارت‌ها اجازه حضور ناظر معرفی
شده را نداده‌اند.
ثالثا- کارت‌های ناظرین معرفی ‌شده از طرف کاندیداها با سلیقه مسوولان
فرمانداری‌ها و برای صندوق‌هایی غیر از صندوق معرفی شده از طرف کاندیداها
صادر شده بود که عملا امکان حضور ناظرین به دلایل مختلف از جمله : بعد
فاصله، عدم شناسایی قبلی محل صندوق، عدم اطلاع ناظر از وضعیت محل و حتی
عدم شناسایی مسوولان صندوق‌ها ممکن نبوده است.
رابعا- در موارد زیادی شماره صندوق‌هایی که ناظر برای آن معرفی شده بوده
با شماره صندوقی که در محل بوده مطابقت نداشته و ناظر معرفی شده توسط
مسوولان صندوق پذیرفته نشده و امکان حضور و نظارت ممکن نبوده است.
خامسا- در موارد متعدد کارت‌های ناظرین معرفی‌شده از طرف یک کاندیدا برای
کاندیداهای دیگر ارسال گردیده است و به علت ضیق وقت امکان رفع این اشتباه
و جابه‌جایی وجود نداشته است.
سادسا- مطابق قسمت دوم ماده واحده حضور نمایندگان نامزدهای ریاست‌جمهوری
- نمایندگان نامزدها می‌توانند در شعب ثابت و سیار و نیز اماکن استقرار
دستگاه شمارشگر حضور داشته و در صورت مشاهده تخلف مراتب را کتبا به
ناظرین شورای نگهبان و هیات‌های نظارت شهرستان و استان و ستاد انتخابات
وزارت کشور اعلام نمایند ... در ادامه این ماده آمده است: حضور نمایندگان
هر یک از نامزدها تا پایان اخذ رای، اماکن استقرار دستگاه شمارشگر ممنوع
و جرم محسوب می‌شود و متخلف به شش ماه تا یکسال انفصال از خدمات دولتی و
یا شش ماه تا یکسال حبس محکوم می‌شود. در حالی که قوانین مصوب کشور ما
چنین مجازات‌های سنگینی را برای متخلفین پیش‌بینی کرده است در سراسر کشور
هزاران نفر از نمایندگان اینجانب و سایر کاندیداها از شعب رای‌گیری اخراج
و به سایرین هم اجازه نداده‌اند وظایف نظارتی خود را طبق آنچه در قوانین
و آیین‌نامه‌های مربوطه آمده است عمل کنند. به طوری که فقط در بخشی از
تهران صدها نفر از ناظرین اینجانب و دیگر کاندیداها اخراج شده و به
گزارش‌های آنها به مراجع مسوول ترتیب اثر داده نشده است. تعداد بسیار
زیاد دیگری هم که اخراج نشده بودند از اطلاع از هرگونه جریان رای‌گیری
محروم شده‌اند.
3. داستان صندوق‌های سیار
طبق ماده قانون انتخابات ریاست جمهوری تخصیص شعب سیار صرف برای مناطق صعب
العبور کوهستانی و مسافت‌های دور و نقاطی که تشکیل شعب ثابت مقدور نیست
تشکیل می شود و به رغم آب و هوای مناسب تمام کشور در نیمه خرداد ماه
تعداد صندوق‌های سیار به طور غیر مترقبه‌ای به نحو چشمگیری افزایش یافت.
در نقاطی این صندوق‌ها به کار گرفته شده که صندوق‌های ثابت در چند ده
متری آن مستقر بوده و هیچ نیازی به استفاده از این صندوق‌های سیار نبوده
است. این اقدام غیر قانونی علی‌رغم اعتراض کمیته صیانت از آرا در شرایطی
صورت پذیرفته که به کاندیداها بر خلاف نص صریح متن ماده واحده قانون حضور
نمایندگان کاندیداها در شعب ثابت و سیار، اغلب نماینده نامزد در
صندوق‌های سیار همراه نبوده و ناظرین معرفی شده با عدم پذیرش آنها از طرف
فرمانداریها و یا عدم امکان همراهی آنها با صندوق‌های سیار در زمان
جابه‌جایی مواجه شده اند که با توجه به تعداد 14 هزار صندوق سیار عملا
امکان هرگونه تخلف در این صندوق‌ها وجود داشته و شاید اصرار بر افزایش
تعداد صندوق‌های سیار در همین راستا بوده است.
4.  تعرفه‌ها
به رغم این که تعداد تعرفه‌هایی که در هر دوره چاپ و منتشر می‌شود و
براساس تعداد افراد واجد شرایط رای دادن است که مرکز آمار ایران و سازمان
ثبت احوال تعیین می‌کند و معمولا برای جلوگیری از کمبود تعرفه در زمان
رای گیری درصدی معقول تعرفه اضافه می شود در این دوره علی رغم این که
مرکز آمار ایران و سازمان ثبت احوال جمعیت افراد واجد شرایط رای دادن را
حدود 000/200/45 نفر اعلام کرده بودند، تعداد 000/600/59 برگه تعرفه رای
با شماره سریال چاپ شد. در روز 21 خرداد ماه نیز علاوه بر آن، میلیون‌ها
برگه تعرفه دیگر بدون شماره سریال چاپ شده است. چاپ این تعداد تعرفه به
خودی خود مورد سوال و قابل تامل می‌باشد با وجود چاپ این همه تعرفه معلوم
نیست چرا بسیاری از شعب اخذ رای به ویژه در مناطقی چون تبریز و شیراز و
مناطق شمالی و شرقی و غربی تهران که اقبال مردم به کاندیداهای منتقد رییس
جمهوری کنونی بسیار بالا بود در همان ساعات اولیه روز با کمبود تعرفه رای
مواجه شده و مردم زمان زیادی در صف‌های طولانی زیر باران و طوفان منتظر
ماندند.
5.  محدود کردن زمان رای گیری
با وجود اقبال عمومی مردم به رای دادن در این دوره که مورد تایید خاص و
عام است و آمار تعداد شرکت کنندگان هم موید آن سات،‌معلوم نیست به چه
دلیل برخلاف رویه معمول و علیرغم کمبود تعرفه در بعضی از مناطق که خود
موجب عدم امکان رای دادن مردم در زمان مناسب بود، مسوولان برگزاری
انتخابات در متوقف کردن زمان رای گیری چنان تعجیلی داشتند؟!! بنابر
گزارش‌های متعدد در بسیاری از موارد مسوولان شعب نه تنها با بستن درب شعب
اخذ رای مانع ورود مردم در صف می‌شدند بلکه حتی افرادی را که وارد شعبات
اخذ رای شده بودند به بهانه اتمام وقت از محل اخراج می‌کردند و این در
حالی بود که صدا و سیما در تبلیغات رسمی خود خلاف آن را بیان می‌کرد.
وانگهی رویه گذشته و روح قانون اینست که تا آخرین فرد حاضر در محل رای
گیری باید زمان اخذ رای تمدید شود. (بند 5-1) آیین نامه اجرایی قانون
انتخابات)
مضافا طبق اصل 6 قانون اساسی اداره امور کشور با آرای عمومی است و رای
دادن حق طبیعی همه شهروندان است و تشخیص وزیر کشور برای تمدید ساعات اخذ
رای یک تشخیص گزینشی و سلیقه‌ای نیست و باید با نحوی از مجموعه شرایط و
اوضاع و احوال تبعیت کند که هیچ شهروند حاضر در محل صندوق‌ها از این حق
طبیعی خود محروم نشود. در حالی که به شرح فوق در این دوره هم میزان
مشارکت مردم بسیار بالا بود و هم کمبود تعرفه‌ها در مناطق مختلف به صورتی
بود که می بایست زمان رای گیری تا حداکثر زمان ممکن ادامه یابد. باوجود
این شرایط وزیر محترم کشور برخلاف رویه گذشته تمدید ساعت رای گیری در
سراسر کشور را محدود کرد. به طوری که برخلاف رویه و در بسیاری و در
بسیاری از مناطق کشور در ساعت 9 شب زمان رای گیری پایان یافته اعلام شد و
بسیاری از شهروندان علیرغم حضور در محل شعب اخذ رای موفق به رای دادن
نشدند و آنان را از محل شعب اخذ رای اخراج کردند. جای تاسف است در حالی
که شعار شرکت حداکثری آقایان در گفتار همه جا را در برگرفته بود در کردار
عکس آن عمل کرده و علی رغم اینکه چهار نفر از نمایندگان ستاد اینجانب به
وزارت کشور مراجعه کرده و درخواست ملاقات با وزیر جهت تمدید وقت رای گیری
طبق روال گذشته کرده بودند، وزیر محترم کشور از پذیرفتن آن امتناع کرده و
به این ترتیب اقدامات وزارت کشور و تعجیلی که در اعلام نتایج آرا به صورت
مورد نظر خود داشت منجر به تضییع حقوق بسیاری از شهروندان و محرومیت‌
آنان از حق رای دادن هم گردید.
6. انتقال صندوق‌ها به فرمانداری
قانون انتخابات و آیین نامه مربوطه و نیز قانون نظارت نمایندگان کاندیدا
تا حدود زیادی وظایف همه مسوول و هیات های اجرایی و نظارت را تعیین کرده
و حداقل انتظار کاندیداها این است که اگر روح قانون اجرا نمی شود لااقل
به ظواهر قانون و حداقل آن پابند باشند. متاسفانه این امر در انتخابات به
هیچ وجه رعایت نشد و اگر در مرحله صدور کارت نمایندگان کاندیداها کارشکنی
شده و با ترفندهای خاص از صدور به موقع کارتها و رساندن آن به نماینگان
کاندیداها جلوگیری به عمل آمد در مرحله پایان رای گیری و صیانت از امانت
مردم، قاون و اخلاق هم پایمال شد.
چنانکه در مرحله شمارش آرا و تنظیم صورت جلسات و فرمهای مربوط و انتقال
صندوق‌ها از شعب اخذ رای به فرمانداری‌ها هیچ نظارتی از سوی نمایندگان
ناظر کاندیداها جهت اطمینان از تطبیق محتوای صندوق ها با صورتجلسات
تنظیمی مربوطه وجود نداشته است. در حالی‌که هنوز رای گیری در بعضی از
مناطق و شعب به علت تاخیر در ارسال تعرفه ادامه داشت مسوولان ذیربط
برخلاف قانون از صداوسیما قرائت پنج میلیون رای و نتیجه آن را آن هم نه
براساس شمارش دستی آراء و صورتجلسات و فرمهای قانونی اعلام فرمانداری ها
بلکه صرفا براساس اعلام صندوق ها و از طریق کامپیوتر اعلام کردند. در
حالی که طبق نص صریح قانون ستاد انتخابات کشور می‌بایست آرای هر منطقه را
جداگانه و براساس اعلام فرمانداری ها منتشر می‌کردند.
صرف‌نظر از تخلفات صورت گرفته در مراحل رای گیری اساسا میزان آرای اعلامی
در ستاد تجمیع آرا هیچ گونه سنخیت با آرای پیش بینی شده توسط آن بخش از
ناظرین که در صندوقها حضور داشته اند و خیل عظیم مردمی که این بار در
شهرها و روستاها به دلیل حضور کاندیدهای جدید حاضر شده بودند و نیز سابقه
رای گیری قبلی و میزان رای کاندیدای پیروز در گذشته مطابقت نداشته و
اساسا آنچه در ستاد انتخابات و اتاق تجمیع آرا صورت می گرفت و از
صداوسیما پخش می شد واقعی نبوده است. در این مورد گزارش نمایندگان هر سه
کاندیدای معرفی شده به ستاد مرکزی انتخابات کشور به شرح ذیل که در ساعت
2:15 دقیقه صبح شنبه گزارش شده است قابل توجه می باشد.
«جناب آقای محصولی وزیر محترم کشور 88/3/23 ساعت 2:15 بامداد
با سلام
دقایقی قبل آماری توسط ستاد انتخابات کشور و آقای دانشجو در مقابل رسانه
های داخلی و خارجی منتشر گردید که اینجانبان نمایندگان نامزدها در سایت
شمارش آرا وزارت کشور هیچگونه اطلاعی از چگونگی دریافت و تجمیع و انتشار
آن نداریم.
از آنجایی‌که طبق مواد 18 و 23 قانون انتخابات ریاست جمهوری، وزارت کشور
پس دریافت صورتجلسات (و م 28) و روال قبل بایستی آمار را اعلام نماید به
نظر می‌رسد اعلام نتایج فعلی مطابقتی با قانون ندارد.
ضمنا فضایی که برای استقرار نمایندگان کاندیداها درنظر گرفته شده دور از
سایت شمارش آرا بوده و هیچگونه ارتباطی با این سایت ندارد. لذا در صورت
استمرار این وضعیت حضور اینجانبان با عدم آن تفاوتی ندارد.
سید عباس احمدی (نماینده مهندس میرحسین موسوی(
عطاءاله سهرابی (نماینده محسن رضایی)
مسعود سلطانی فر(نماینده آقای کروبی)
رونوشت: دفتر مقام معظم رهبری ، هیات مرکزی نظارت بر انتخابات، ریاست
محترم ستاد انتخابات
این نامه در حالی منتشر شده است که قانون حضور نمایندگان نامزدها به
صراحت حق حضور نمایندگان کاندیداها را در مراحل مختلف تایید و ماده 18 و
32 قانون انتخابات ریاست جمهوری به صراحت خلاف اقدام ستاد انتخابات و
تصمیماتی است که در اتاقی با حضور آقایان دانشجو ، محصولی و فردی دیگر
اتخاذ می شود.
7.شیوه آرایش سبد آراء
مساله‌ای که در این انتخابات قابل تامل بوده و صحت انتخابات را در کنار
بسیاری عوامل دیگر مورد تایید قرار داده است مساله نسبت تقریبا ثابت آراء
میان کاندیداها در تمام مناطق کشور بوده است. به این معنا که نمودار آراء
کاندیداها از ابتدای شمارش آراء و اعلام نتایج سراسر کشور به صورت خطی و
تقریبا بدون نوسان در جهتی صورت پذیرفته که نهایتا به نتیجه‌ای که اعلام
شد منتهی شود. به طور مثال حتی در محل تولد کاندیداها نیز میزان آراء
کاندیدای برنده اعلامی از سوی وزارت کشور و به همان نسبت بوده است که در
سایر مناطق بوده و این نیز قابل توجه است که اعلام نتایج برخلاف رویه
گذشته بدون تعیین و تفکیک مناطق صورت پذیرفته است.
بخشی از تخلفات پیش از رای گیری
بر این تخلفات جدی که فقط بخشی از آن منعکس شد و تنها یک مورد آن برای
ابطال انتخابات کافی است این را نیز باید افزود که انتخابات از آغاز با
شرایط نابرابر و با سوءاستفاده از امکانات دولتی و عمومی به صورت گسترده
و اساسی صورت گرفته که از آن می‌توان به موارد زیر به اختصار اشاره کرد.
1. استفاده از رسانه ملی چه پیش از شروع تبلیغات رسمی و چه بعد از آن به
نفع یک کاندیدای خاص که ما در این مورد حضور و اقدام جمعی از کارشناسان
برجسته و مستقل در یک هیات حقیقت یاب این تبلیغات را بررسی کرده و مشخص
می نماید تال چه اندازه به طور غیرعادلانه برای پیروزی یک نفر از این
رسانه دولتی اسنفاده شده است؟!
2. در همین بخش و استفاده از این امکانات دولتی به کارگیری رسانه های
دولتی از جمله روزنامه ایران، کیهان، جوان و غیره و نیز سایر رسانه‌ها که
از کمک‌ها و امکانات دولتی استفاده می کنند اشاره کرد.
3. استفاده از هواپیما و وسایل نقلیه دیگر دولتی در سفرهای تبلیغاتی در
دوره تبلیغات رسمی انتخابات و قبل از آن بریا همین منظور.
4.  بسیج نیروهای ادارات و آموزش و پرورش گاهی با حکم ماموریت و
برخورداری از فوق‌العاده ماموریت برای شرکت در مراسم استقبال از کاندیدای
خاص.
5. افتتاح پروژه‌های عمرانی در دوره مشخص شده برای فعالیت انتخابات و
استفاده از این اقدام جهت تبلیغ خود.
6. افتتاح پروژه‌های ناتمام به عنوان پروژه‌های تمام شده مثل پروژه راه
آهن شیراز- اصفهان یا کرمان - زاهدان.
7. پرداخت حقوق معوقه کارکنان دولت و فرهنگیان و افزایش حقوق بازنشستگان
و توزیع سهام عدالت در ماه‌های آخر منتهی به انتخابات.
8. سخنرانی‌های تبیلغاتی وزرا در دوره تبلیغات انتخاباتی به نفع کاندیدای
خاص از جمله سخنرانی وزیر راه، معاون اول رییس جمهور و وزیر دادگستری با
تکیه بر سمت آنها.
9. قطع خدمات مخابراتی از جمله قطع سرویس پیامک‌ها در روزهای رای گیری که
مهم ترین وسیله ارتباط ناظرین معرفی شده با ستادها بوده است.
شایان ذکر است که پیش از برگزاری انتخابات، رییس ستاد انتخابات تاکید
کرده بود که به دلیل عضویت ایران در اتحادیه بین المللی مخابراتی به هیچ
وجه سرویس‌های مخابراتی قابل قطع شدن نیست و از این بابت نگرانی وجود
نخواهد داشت.
همه این موارد به علاوه موارد فراوان دیگری که در نامه‌های قبلی اعلام
شده در صورتی که با اندک توجه به قوانین مورد بررسی قرار گیرد از موجبات
ابطال انتخابات در سراسر کشور می باشد.

میرحسین موسوی
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:58 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله یامرکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل

 

مردم شریف و هوشمند ایران

این روزها و شب‌ها نقطه عطفی در تاریخ ملت ما در حال شکل گرفتن است. مردم
از یکدیگر و درمیان جمعشان از اینجانب سوال می‌کنند که چه باید کرد و به
چه سو باید رفت. بر عهده خویشتن می‌بینم که آنچه را باور دارم با شما در
میان بگذارم، با شما بگویم و از شما بیاموزم، باشد که رسالت تاریخی‌مان
را از یاد نبریم و شانه از بار مسوولیتی که سرنوشت نسل‌ها و عصرها بر دوش
ما گذاشته است خالی نکنیم.

سی سال پیش از این در کشور ما انقلابی به نام اسلام به پیروزی رسید؛
انقلابی برای آزادی، انقلابی برای احیای کرامت انسان‌ها، انقلابی برای
راستی و درستی. در این مدت و به خصوص در زمان حیات امام روشن ضمیر ما
سرمایه‌های عظیمی از جان و مال و آبرو در پای تحکیم این بنای مبارک
گذارده شد و دست‌آوردهای ارزشمندی حاصل آمد. نورانیتی که تا پیش از آن
تجربه نکرده بودیم جامعه ما را فراگرفت و مردم ما به حیاتی نو رسیدند که
به‌رغم سخت‌ترین شداید برایشان شیرین بود. آنچه مردم به دست آورده بودند
کرامت و آزادی و طلیعه‌هایی از حیات طیبه بود. اطمینان دارم کسانی که آن
روزها را دیده‌اند به چیزی کمتر از آن راضی نمی‌شوند.

آیا ما مردم شایستگی‌هایی را از دست داده بودیم که دیگر آن فضای روح
انگیز را تجربه نمی‌کردیم؟ من آمده بودم بگویم چنین نیست؛ هنوز دیر نیست
و هنوز راهمان تا آن فضای نورانی دور نیست. آمده بودم تا نشان دهم
می‌توان معنوی زندگی کرد و در عین حال در امروز زیست. آمده بودم تا
هشدارهای اماممان را درباره تحجر بازگو کنم. آمده بودم تا بگویم گریز از
قانون به استبداد می‌انجامد؛ تا به یاد آورم که اعتنا به کرامت انسان‌ها
پایه‌های نظام را تضعیف نمی‌کند، بلکه استحکام می‌بخشد. آمده بودم تا
بگویم مردم از خدمتگزارانشان راستی و درستی می‌خواهند و بسیاری از
گرفتاری‌های ما از دروغ برخاسته است. آمده بودم تا بگویم عقب‌ماندگی،
فقر، فساد و بی‌عدالتی سرنوشت ما نیست. آمده بودم تا بار دیگر به انقلاب
اسلامی آن گونه که بود و جمهوری اسلامی آن گونه که باید باشد، دعوت کنم.
من در این دعوت بلیغ نبودم، ولی پیام اصیل انقلاب حتی از بیان نارسای من
آنچنان دلنشین بود که نسل جوان را، نسلی که آن روزگاران را ندیده بود و
میان خود و این میراث بزرگ احساس فاصله می‌کرد، به هیجان آورد و
صحنه‌هایی را که تنها در ایام نهضت و دفاع مقدس دیده بودیم بازسازی کرد.
حرکت خودجوش مردم، رنگ سبز را به عنوان نماد خویش برگزید. اینجانب اعتراف
می‌کنم که در این امر پیرو آنان بودم. و نسلی که به دوری از مبانی دینی
متهم می‌شد در شعارهای خود به تکبیر رسید و به «نصر من الله و فتح قریب»
و «یاحسین» و نام خمینی تکیه کرد تا ثابت کند این شجره طیبه هرگاه که به
بار می‌نشیند میوه‌هایش شبیه به هم است. این شعارها را کسی جز آموزگار
فطرت به آنان نیاموخته بود. چقدر بی‌انصافند کسانی که منافع کوچکشان آنها
را وا می دارد تا این معجزه انقلاب اسلامی را ‌ساخته و پرداخته بیگانگان
و «انقلاب مخملین» بنامند.

اما آن چنان که می‌دانید همگی ما در راه این تجدید حیات ملی و تحقق
آرمان‌هایی که در دل و جان پیر و جوان ما ریشه دارند با دروغ وتقلب روبرو
شدیم و آن چیزی که از عواقب قانون‌گریزی پیش‌بینی کرده بودیم به
صریح‌ترین شکل ممکن و در نزدیک‌ترین زمان تحقق یافت.

استقبال عظیم از انتخابات اخیر در درجه نخست مرهون تلاش‌هایی بود که برای
ایجاد امید و اعتماد در مردم صورت گرفت تا برای بحران‌های مدیریتی موجود
و نارضایتی‌های گسترده‌اجتماعی، که انباشت‌شان می‌تواند کیان انقلاب و
نظام را نشانه برود، پاسخی شایسته فراهم شود. اگر این حسن‌ظن و اعتماد
مردم از طریق صیانت از آرای آنها پاسخ داده نشود و یا آنها نتوانند برای
دفاع از حقوقشان به نحوی مدنی و آرام واکنش نشان دهند مسیرهای خطرناکی در
پیش خواهد بود که مسوولیت قرار گرفتن در آنها بر عهده کسانی است که
رفتارهای مسالمت‌آمیز را تحمل نمی‌کنند.

اگر حجم عظیم تقلب و جابه‌جایی آرا، که آتش به خرمن اعتماد مردم زده است،
خود دلیل و شاهد فقدان تقلب معرفی شود، جمهوریت نظام به مسلخ کشیده خواهد
شد و عملا ایده ناسازگاری اسلام و جمهوریت به اثبات می‌رسد. این سرنوشت
دو گروه را خوشحال خواهد کرد؛ یک دسته آنان که از ابتدای انقلاب در مقابل
امام صف‌آرایی کردند و حکومت اسلامی را همان استبداد صالحان ‌دانستند و
به گمان باطل خود می‌خواهند مردم را به زور به بهشت ببرند و دسته دیگر که
با ادعای دفاع از حقوق مردم اساسا دیانت و اسلام را مانع تحقق جمهوریت
می‌دانند. هنر شگرف امام باطل کردن سحر این دوگانه‌‌انگاری‌ها بود. من
آمده بودم تا با تکیه بر راه امام تلاش ساحرانی را که دوباره جان
گرفته‌اند خنثی کنم.

اکنون مقامات کشور با صحه گذاشتن بر آنچه در انتخابات گذشت مسوولیت آن را
پذیرفته‌اند و برای نتایج هرگونه تحقیق و رسیدگی بعدی حد تعیین کرده‌اند،
به صورتی که این رسیدگی‌ها موجب ابطال انتخابات نشود و نتایج آن را تغییر
ندهد، حتی اگر در بیش از 170 حوزه انتخاباتی تعداد آرای به صندوق ریخته
شده بیشتر از تعداد واجدین شرایط باشد.
از ما خواسته می‌شود که در این شرایط شکایت خود را از طریق شورای نگهبان
پیگیری کنیم، حال آن که این شورا در عملکرد خود چه قبل، چه حین و چه بعد
از انتخابات عدم بی‌طرفی خود را به اثبات رسانده است و نخستین اصل در هر
داوری رعایت بی‌طرفی است.

اینجانب همچنان قویا اعتقاد دارم درخواست ابطال انتخابات و تجدید آن حقی
مسلم است که باید به صورتی بی‌طرفانه از طریق یک هیات مورد اعتماد ملی
مورد بررسی قرار گیرد، نه آن که پیشاپیش امکان ثمربخش بودن آن منتفی
اعلام شود، یا با طرح احتمال خونریزی، مردم از هرگونه راهپیمایی و
تظاهرات بازداشته ‌شوند، یا شورای امنیت کشور به جای پاسخگویی به سوالات
مشروع در خصوص نقش لباس‌شخصی‌ها در حمله به افراد و اموال عمومی و ایجاد
التهاب در حرکت‌های مردمی به فرافکنی بپردازد و مسوولیت فجایع به وجود
آمده را بر عهده دیگران بگذارد.

اینجانب چون به صحنه می‌نگرم آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از
تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر
کشور می‌بینم. من به عنوان یک همراه که زیبایی‌های موج سبز حضور شما را
دیده است هرگز به خود اجازه نخواهم داد بر اثر عمل من جان کسی درمعرض خطر
قرار گیرد. در عین حال بر اعتقاد راسخ خویش مبنی بر باطل بودن انتخاباتی
که گذشت و استیفای حقوق مردم پای می فشارم و علیرغم توانایی‌های اندکی که
در اختیار دارم براین باورم که انگیزه و خلاقیت شما مردم همچنان می‌تواند
حقوق مشروع تان را در چهره‌های مدنی جدید مورد پیگیری قرار دهد و محقق
کند. مطمئن باشید که اینجانب همواره در کنار شما خواهم ماند. آنچه این
برادر شما در یافتن این راه‌حل‌های جدید، خصوصا به جوانان عزیز توصیه می
کند این است که نگذارید دروغگویان و متقلبان پرچم دفاع از نظام اسلامی را
از شما بربایند و نا اهلان و نامحرمان، میراث گرانقدر انقلاب اسلامی را
که اندوخته از خون پدران راستگویتان است از شما مصادره کنند. با توکل به
خداوند و امید به آینده و تکیه بر توانمندی‌هایتان حرکات اجتماعی خود را
پس از این نیز براساس آزادی‌های مصرح در قانون اساسی و اصل امتناع از
خشونت پیگیری کنید. ما در این راه با بسیجی روبرو نیستیم؛ بسیجی برادر
ماست. ما در این راه با سپاهی روبرو نیستیم؛ سپاهی حافظ انقلاب و نظام
ماست. ما با ارتش روبرو نیستیم؛ ارتش حافظ مرزهای ماست،ما با نیروی
انتظامی روبرو نیستیم نیروی انتظامی حافظ امنیت شهروندان ماست، ما با
نظام مقدس خود و ساختارهای قانونی آن روبرو نیستیم. این ساختار حافظ
استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی ماست. ما با کجروی ها و دروغ گویی ها
روبرو هستیم و در پی اصلاح آنیم؛ اصلاحی با برگشت به اصول ناب انقلاب
اسلامی.

ما به دست اندرکاران توصیه می کنیم برای برقراری آرامش در خیابان ها
مطابق اصل 27 قانون اساسی امکان تجمع های مسالمت آمیز را نه تنها فراهم
کنند، بلکه چنین گردهم آیی هایی را تشویق کنند و صدا و سیما را از قید
بدگویی ها و یک طرفه عمل کردن ها رها سازند. بگذارند صداها قبل از آن که
به فریاد تبدیل شود به صورت استدلال و مجادله احسن در این رسانه جاری،
تصحیح و تعدیل گردد. بگذارند جراید نقد کنند، خبرها را آنچنان که هست
بنویسند و در یک کلام فضایی آزاد برای مردم جهت ابراز موافقت ها و مخالفت
های خود آماده سازند. بگذاریم آنهایی که علاقه دارند تکبیر بگویند و آن
را مخالفت با خود تلقی نکنیم. کاملا مشخص است که در این صورت احتیاجی به
حضور نیروهای نظامی و انتظامی در خیابان ها نخواهد بود و با صحنه هایی که
دیدن آنها و شنیدن خبر آنها دل هر علاقمند به انقلاب و کشور را به درد می
آورد، روبرو نخواهیم بود

برادر و همراه شما - میرحسین موسوی

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:12 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

وبلاگ علی عباس نژاد را ببینید

چند سوک‌سروده   

برای تمام زخم های بر دل مانده...

*

گیرم به بند فاجعه پابستیم
از تیغ ِ شرع ِ سلطه زمین خون‌زهر
ما ریشه در تنفّر و خون بستیم

*

افغان ِ غُز ، ز تیره‌ی ضحّاک ِ ماردوش
گیرم زمان سلطه‌ی دیوان هزار سال ...
فریاد ِ کاویانی ِ جان‌های زخم پوش

*

زخم‌خورده‌ی مغان‌ِ  مست‌ِ کینه‌کار
ننگ بادمان که تن به یوغ ... ای شهید
نک شفق به جان شب بپاش ... آشکار

*

کابوس راه‌ِ تنگ‌ِ گلو بسته
سی سال رنج و دم نزدن ... افسوس
اینک مغانِ دشنه ز رو بسته

*

امواج ِ سبز ... صخره‌ی استبداد
با یاد سرو  کاشمر است آیا؟
یا خون ِ سروهای ِ امیرآباد

*

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:8 توسط ابوذر کریمی |





شعرگفتن بايد كلمات را از روي زمينه‌ي كاغذ بلند كند و براي آن‌ها فضايي درست كند كه انگار كلمات از زمينه‌ي كاغذ جدا شده‌اند و عمود بر زمينه ايستاده‌اند و يا راه مي‌روند. تقدس شعر ايستادن آن با فاصله از كاغذ والاي كاغذ است. بيان معناي صرف شعر نيست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 15:32 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

طــُـرفه‌تر پيغامشان – پيغام ِ دستاني به‌خون‌شسته ولي ناپاك-

اين بود

آنچه مي‌گفتيم ما كرديم

آنچه ما كرديم

در حصار ِ وهمتان هرگز نمي‌گنجيد

آنچه ما كرديم خشت آخرين ِ آرزوتان بود

 

تــُـف بر اين پيغام

آيا از عـَسـَس

             كس

                 در قفس

                          حبس ِ نفس

                                       مي‌خواست؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:36 توسط ابوذر کریمی |






اي مهر كه نيست چون تو عالم گردي

زين رهرَِويــــَــم ببخش ره‌آوردي

امروز كه را ديدي كاندر ره عشق

بر رخ بـــُو َدت گـــَردي وُ بر دل دردي

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 13:1 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

اشکم از اشتباه
                  
فرو میـ...
                             
ریـ...
                                   
زد،
چک چک
بر این تباهی بی پایان.

فرو
میـ...
      
ریـ...
             
زد
                
اشک
از عصاره ی اشتباه

دوستی که آغازش راز است وُ
رازش
      
همان آغازش.

محبوس دنده های نهنگ است
                                    
یونس
اگر
فروننشیند توفان،
نهنگی که در درون اوست
خواهد بلعیدش.

خنده هایت بگو
                  
چگونه جهان را آغاز کرده است
که
   
جز
       
اشک
              
فرجام این قیامت نیست؟

چشمم ندیده است گویی
                              
تا کنون
                                       
یونس!
مگو که حبس نَفَسهای حبس نهنگی!
این نهنگ
پیش از تو
لا به لای نَفَسهات
هر روز
      
هر دقیقه
در لا به لای هر نَفَس تلخ سالهات
بالیده‌است و لانه گزیده ست.

نُه توی یونس است و نهنگ است این جهان.

فروردین ۱۳۸۶

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:2 توسط ابوذر کریمی |


                                                                    آگوست رودن 


منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي هشتم، آذرماه 1347، ص 778-772


                    



آناتول فرانس پس از پانزده سال جدايي به وسيله‌ي دوست و پرستار و منشي خود مادام بولوني با رفيق شفيق هنرمند خود آگوست رودن  - مجسمه‌ساز مشهور فرانسوي- كه سال‌ها به علت اختلافات سياسي و مسلكي از هم كناره گرفته‌بودند ملاقات مي‌كند. محل اين ملاقات در ويلاي آناتول فرانس خارج از شهر پاريس است. اين قصر را آناتول فرانس از حيث جمع‌آوري آثار مجسمه‌سازان و نقاشان بزرگ به صورت موزه‌اي درآورده‌است و رودن كه شنيده‌است آناتول فرانس يكي از مجسمه‌هاي آفروديته Aphrodite اثر مجسمه‌سازي يوناني را در يونان به چنگ آورده و در قصر خود نگه داشته‌است، بسيار مشتاق است اين مجسمه را نيز تماشاكند و شايد همين انگيزه‌ي نيرومند است كه وي را به سوي دوست قديمي خود كشيده‌است. نويسنده‌ي اين گفت‌وگو خود مادام بولوني است.

 

                        

رودن وارد مي‌شود و فرانس و مادام بولوني به پيشواز او مي‌روند.

 

رودن   ( خندان وارد مي‌شود) هواي اين‌جا مثل هواي ييلاق زنده‌كننده است. ( نگاهي به دور تالار دراز مي‌اندازد) اين‌جا كه من مجسمه نمي‌بينم.

فرانس  ( بالبخند) حتي يكي هم نيست.

رودن   اين مجسمه‌ي آفروديت را كه شنيده‌ام آن‌قدر زيباست كجا مخفي كرده‌اي؟ اميدوارم نشانم بدهي.

فرانس  در اتاق كار من است. بعد از اين كه استراحت كردي مي‌تواني آن را ببيني. الآن تو از كارگاه خودت مي‌آيي كه پر از مرمر است. بيا اول پرده‌هاي نقاشي را تماشا كن.

رودن   ( با شدّت) نه، من خسته نيستم. آن ربةالنـــّـوع يوناني را اول نشان بده.

فرانس  ( از ته دل مي‌خندد) نشانت مي‌دهم ولي بايد اعتراف‌كنم كه دوست ندارم آن را به مجسمه‌سازها نشان‌بدهم.

 

باز هم از پله‌ها بالا مي‌روند و رودن كوچك‌ترين توجهي به پرده‌هاي نقاشي كه به ديوار آويخته شده‌است نمي‌كند.

 

فرانس  نگاه‌كن مثل دامادي است كه به حجله مي‌رود.

 

هر سه وارد اتاق كار مي‌شوند و در مقابل مجسمه‌اي كه در جلو ِ پنجره قراردارد روي يك قالي ارغواني افغاني ناگهان مي‌ايستند. چند لحظه ساكت مي‌مانند.

 

رودن   ( زيرلبي) سازنده‌ي اين مجسمه يا فيدياس Fidias يا يكي از معاصران بزرگ او بوده‌است. (عرق پيشاني خود را پاك مي‌كند) اين مجسمه مرا گيج مي‌كند. از «ونوس ميلو» هم زيباتر است.

فرانس  (دست رودن را مي‌گيرد) با تو هم‌عقيده‌ام و همين‌طور بايد خداي جواني و زيبايي را پرستش كرد. من هم فكر مي‌كنم كه اين مجسمه يا كار فيدياس و يا يكي از بااستعدادترين شاگردانش است. براي پي‌بردن به اصالت آن به آتن رفتم و خوش‌حالم كه رفتم زيرا مجسمه‌ي مينروال پارتنون Parthenon نظر مرا تأييد كرد. آفروديت من مانند خواهر دوقلوي مينروال بزرگ است.

رودن   ( متفكر) ربـّـةالنـّوع را از مرمر پانته‌ليكون تراشيده‌اند – رنگ گل‌محمدي كه ته‌رنگ زرد دارد مبيـّن آن است- آن‌قدر شفاف است كه گويي گوشت و پوست حقيقي است. فيدياس فقط از اين مرمر مجسمه مي‌ساخت.

فرانس  حتما ً دختري يوناني با بدني چون برگ گل هنرمند را الهام بخشيده‌است كه اين آفروديت را خلق‌كند.

رودن   اين بدن شكننده را مانند يك كليساي عظيم ساخته‌اند تناسب آن كامل و خطوط آن در نهايت توازن است. دلم مي‌خواهد آن را محصول شعر هندسي و موسيقي رياضي‌وار بخوانم. هنرمند هميشه بدون اين‌كه خودش بداند دانش مي‌آموزد؛ از مصالح و مشاهدات و افكار خود درس مي‌گيرد. مجسمه‌ساز خيلي بايد بياموزد. فيذياس حتما ً عالم بزرگي بوده‌است.

فرانس  فيدياس در علم تشريح و هندسه و معماري تبحـّـر داشت. تمام خواص مصالح كار و اثر نور و سايه را در مرمر مي‌دانست. مانند هر عالمي هنگامي كه شرط حزم آن بود كه از اغراق و زياده‌روي پرهيزكند، به شوق و سوز دروني خود افسار مي‌زد. محض هم‌آهنگي كارش حاضر بود فداكاري كند. وقتي مجسمه‌هاي غول‌پيكر خود را مي‌تراشيد لحظه‌اي از فكر تناسب كلي آن غافل نمي‌شد. حتي «ميكل آنژ»از او درس بسيار گرفته‌است.

رودن   هيچ هنري نيست كه از اجداد به اولاد به ارث نرسيده‌باشد. من هرگز انكار نمي‌كنم كه از مجسمه‌سازان باستان و ميكل آنژ درس بسيار گرفته‌ام. قبل از آن كه جرئت ساختن مجسمه‌ي بالزاك را به خود بدهم درس زياد گرفته‌بودم. استادان من علاوه بر مجسمه‌سازان بزرگ، معماران كليساهاي بزرگ بوده‌اند. حتي هم‌اكنون هم دانسته و ندانسته مشغول آموختن هستم. بدن سنگي آفروديت كه در هزاران سال پيش تراشيده شده و هنوز هم تازگي خود را حفظ كرده‌است يكي از درس‌هاي امروز من است. همه چيز آن همانند حقيقت ساده است.

فرانس  آن‌چه را كه ما حقيقت مي‌گوييم قابل‌بحث است. ( برمي‌خيزد و مجسمه‌ي كوچكي از مجموعه‌ي سفال خود برمي‌دارد و به رودن مي‌دهد) بد نيست نگاهي هم به اين‌ها بيندازيم.

رودن   اين‌ها جدّ امپرسيونيسم هستند. اين تكه سفال پخته‌شده تقريبا ً داغ است؛ نه از اثز شعله‌ههاي كوره، بل كه در اثر سرعت انگشتان دست هنرمندي كه حركات موزون رقاصه‌اي را در گـِـل جاودان كرده‌است. هر مجسمه‌ساز بااحساساتي از كاركردن با گل خوشش مي‌آيد چون كه نوك انگشتانش را داغ مي‌كند. اين مجسمه‌هاي سفالي مالامال از آتش و حرارت زندگي است.    ( انگشتان رودن بدن‌هاي اغلب مجسمه‌هاي سفالين كوچك را لمس مي‌كنند. صداي زنگ در بلند مي‌شود.) مگر قرار است كسي بيايد؟ ( صدايش لحن افسوس مي‌گيرد.) مي‌توانم تمام مجموعه را ببينم؛ رزم‌جوي رومي و سر «مدوزا» و مينروال كوچك و نيم‌تنه‌ي دانشمندان رومي و يوناني كه روي سر بخاري است. اين مجسمه‌ها را طوري قرار داده‌اي كه نور به وضع مناسبي به آن‌ها مي‌تابد. يك لحظه قبل مي‌خواستم آن مجسمه‌ي يوناني را از سر بخاري بردارم ولي آفتاب چنان زيبا به سينه و پاهاي او تابيده‌بود كه جرئت نكردم بدان دست‌بزنم. سينه‌ي زن را يوناني‌ها مانند گلابي مي‌ساختند و رومي‌ها مانند سيب. سر يوناني بيضي و سر رومي گرد است.

                  

مستخدم وارد مي‌شود.

 

مستخدم           موسيو پي‌ير كتاب‌ها را پس‌فرستاده‌اند.

رودن   ( با خوش‌حالي) خوش‌حالم كسي نيامد. ( سر پنجه مي‌ايستد و با دست‌مال كوتاهش سر مجسمه‌ي مرد رومي پهلوان را برمي‌دارد.) ساختمان استخوان سر اين مجسمه مانند سر مجسمه‌ي بالزاك است.

فرانس  معلوم مي‌شود در روم مجسمه‌سازي بود كه سر مردان را همان‌طور مي‌ديد كه رودن سر بالزاك را مي‌بيند. ( هردو مي‌خندند و رودن مجسمه‌ي سر رومي را سر جايش مي‌گذارد و سر مردي يوناني را برمي‌دارد كه صورتش پرچين‌وچروك است.)

رودن   با وجود سكونشان، اين چين‌ها پر از حركت اند. وقتي هنرمند اين مجسمه را مي‌ساخته حتما درباره‌ي آب كه به دست باد پر چين مي‌شود فكر مي‌كرده‌است. هنرمندان يوناني انگيزه‌ي هنري خود را از طبيعت مي‌گرفته‌اند. از اين لحاظ، ما حتي امروز هم به پاي آن‌ها نرسيده‌ايم. پوست پرچين اين يوناني تنها سطحي است كه اعماق كشف‌ناكردني او را پنهان مي‌سازد. عقل و سال حالت سر را عوض مي‌كند. قسمت بالاي پيشاني پيرمردان وسيع مي‌شود. متفكران پيشينيان مانند پيشاني موسي كاملا ً بلند و پهن است.

فرانس  به چين‌هاي عميق اين «زنو» نگاه‌كن؛‌ از بيني تا گوشه‌ي دهانش امتداد دارد. چشمان خسته‌اش در كاسه‌هاي گود خود فرورفته‌است؛ گويي كه در ستيز با مرگ زندگي را به مبارزه مي‌طلبد.

رودن   من اول شكل و تركيب و سپس بيان حالت را مي‌بينم ولي نويسنده اول بيان مي‌كند و سپس به شكل و تركيب نگاه مي‌كند. مي‌گويي كه اين قطعه زنو را نشان مي‌دهد؟ زنو كي بود؟

 

مجسمه را از قفسه‌ي كتاب برمي‌دارد و روي ميز تحرير مي‌گذارد. مادام بولوني و فرانس با حيرت بدو نگاه مي‌كنند. نور آفتاب بر سينه‌ي نيرومند و پشت مجسمه مي‌افتد.

 

فرانس  به نيرومندي تو رشك مي‌برم.

رودن   من از كشتي‌گرفتن با قطعات مرمرم نيرومند مي‌شوم. اين رزم‌جوي رومي چه پشت توانا و چه عضلات نيرومندي دارد. وي مي‌توانسته دنيا را مانند اطلس بالاي سر نگه‌دارد و تا دم مرگ نبرد كند تا از خستگي ازپاي‌بيفتد. بدنش پر از شكل‌هايي است كه گويي منفجركننده‌اند. باوجوداين، دست‌هايش چه‌قدر آرام و موقر و تمام بدنش چه موزون است. و انگار كه وحدت، توازن دنيا را مي‌نماياند.

 

          صداي دروكردن از خارج شنيده مي‌شود.

 

رودن   ( پنجره را باز مي‌كند و به بيرون خم مي‌شود.) جواني‌ست كه علف درو مي‌كند. من تماشاي درو را دوست مي‌دارم. در اين كار توازن و قدرت هست.

فرانس  برويم پايين، مي‌خواهم قبل از آن كه دو مهمان ديگر وارد شوند چيز ديگري نشانت بدهم.

رودن   پس چيست؟ هنر مانند عشق است. نبايد در يك وهله زياد خواست. من نمي‌توانم در نصف روز تمام آن‌چه را كه تو سال‌ها جمع آورده‌اي ببينم.

فرانس  بيش‌تر بايد به ديدار من بيايي.

مادام بولوني    ( مي‌بيند هردو خسته هستند.) برويم كوزه‌ها را تماشاكنيم.

فرانس  ( سرش را به علامت تصديق تكان مي‌دهد.) برويم. اشكال اين‌جانب كه ژوزفين درك هنري ندارد و در نتيجه قدر آن را نمي‌داند و آثار آن را دست‌خوش تمايلات مرغ‌وخروس‌ها مي‌كند. از همه بدتر به كوزه‌هاي ايراني و هندي من هيچ وقعي نمي‌گذارد.

رودن   ( بلند مي‌خندد.) عيب ندارد.

         

هرسه به طرف ايوان مي‌روند. در راه به مستخدمه برمي‌خورند.

 

مستخدم         ( با ترش‌رويي غرغر مي‌كند.) فكر مي‌كردم پايين خواهدآمد. ماري زودباش بيا ايوان را تميز كن.

رودن   ( به مستخدم با لحني تغيرآميز و مصنوعي) دست نگه‌دار! ذخاير مقدس پادشاهان را با جاروت كثيف نكن! همان كه الآن لمس كرده‌اي ممكن است به خود داريوش بزرگ تعلق داشته‌باشد.

مستخدم         ( مي‌خندد.) از آن پادشاه چيزي نمانده‌است. اين كوزه اكنون مال ماست. از آن گذشته شاهي كه مرد به حساب نمي‌آيد.

فرانس  اين دختر دهاتي از شكسپير داستان‌ها نقل مي‌كند، در صورتي كه ممكن است هرگز آثار شكسپير را نخوانده‌باشد. روان‌هاي بي‌دانش، بينشي مخصوص‌به‌خود دارند كه به انسان درس زندگي مي‌دهد.

رودن   ( به كوزه‌هاي اطراف كه رنگ‌هاي روشن دارند نگاهي مي‌افكند.) اين يك قطعه‌ي ايراني است كه نظيرش را چند روز قبل در يك كتاب آلماني ديدم. رنگ‌ها عالي و فراوان است. كاملا ً شرقي است.

فرانس  شخص به‌آساني مي‌تواند حدس بزند كه ايراني‌ها با چه وجد و شعفي به اين آميزش آبي و سبز كه آنان را به ياد درياي خروشان مي‌انداخته مي‌نگريسته‌اند. اين قطعه اتفاقا ً چنان‌كه گفتي به زمان داريوش اول پسرويشتاسب فاتح تعلق دارد. آن را در ماراتون يونان از آشنايي خريدم. وقتي آن را به من داد اين داستان را نيز گفت: هرسه داريوش‌ها وقتي زمان مرگشان مي‌رسيد مي‌خواستند با زندگي در اتاقي كه با اين سفال‌هاي زيبا و بي‌نظير آراسته بود وداع‌كنند و گمان مي‌كردند كه اين‌ها نيرويي سحرآميز دارند و مي‌توانند ورود آن‌ها را به قلمرو ِ اشباح آسان و بي‌درد سازند. ايراني‌هاي شاه‌دوست اين قطعه را كه نگاه شاهان محتضرشان به آن افتاده‌بوده‌است نگاه داشته‌اند. افسانه‌ها اين خاصيت را دارد كه به اشياي زيبا جلوه‌ي مخصوص مي‌بخشد و من هرگز درصدد آن برنمي‌آيم كه حقيقت افسانه‌ها را كشف‌كنم. تمييز حقيقت از موجودي خيالي كار بسيار مشكلي است.

رودن   براي كشف حقيقت من هميشه به بصيرت متوسل مي‌شوم.

         

با سايرين مشغول تماشاي سفال‌هاي هندي مي‌شوند.

 

فرانس  نبايد فراموش كرد كه هر دو از يك جا سرچشمه گرفته‌اند. نياكان هنر ايران باستان، هنر هندي و مصري است. اكنون مي‌توانيم به سراغ يوناني‌ها برويم. مي‌خواهم قبر اين شاعر يوناني را به شما نشان‌دهم.

 

          پرده‌ي پنجره‌اي را كنار مي‌كشد و دري را كه به باغ باز مي‌شود مي‌گشايد و زير نور درخشان روز كنده‌كاري يك قبر يوناني كه در جاده‌ي آتن كشف شده‌بود نمايان مي‌شود. مجسمه‌اي از الهه‌ي شعر بالاي گور شاعر ايستاده‌بود.

 

فرانس  مخصوصا ً اين را در سايه‌ي پله‌ها مخفي كرده‌ام كه هر بار هنگام آمدن و بيرون‌رفتن از خانه از كنار آن بگذرم. در جاده‌ي آتن نيز آن را در محلي گذارده‌بودند تا هر مسافري كه به سوي آتيكا برود آن را ببيند. و قصدشان اين بود كه به مردم متذكر شوند كه تمام راه‌ها به يك نقطه منتهي مي‌شود.

رودن   ( نزديك مي‌شود. خون در صورتش دويده و نفس‌نفس مي‌زند.) اين مقبره باشكوه است. ( به هيجان آمده) مرا از خود بي‌خود مي‌كند. اين مقبره از تمام مقبره‌هاي كهنه كه در موزه‌ي ناپل وجوددارد زيباتر است. الهه‌ي شعر گويي نفس مي‌كشد و زنده است و به‌تازگي برخاك تازه‌ي قبر قدم گذاشته‌است و انسان مي‌ترسد مبادا خود را به روي گور اندازد و زخمي شود. خيلي باشكوه است. عجيب است.

فرانس  اين روزها ديگر اثر هنري در گورستان‌هاي ما ديده نمي‌شود. اغلبشان مبتذل و حاكي از فقدان روح هنري و درك زيبايي انسان امروزي است. از فكر اين‌كه يك غول وحشتناك بر سر قبر من خواهندگذاشت بدنم مي‌لرزد. ولي دلم مي‌خواهد كه قبرم نشانه‌اي داشته‌باشد. در اين گورستان پانتئون ما هم اثري از هنر نيست. آن‌چه هم موجود است ميان ابتذال گم شده و رونقي ندارد.

رودن   ( غرغركنان) سنگ‌هاي مرمر را كنار هم مي‌چينند. انگار كه قوطي كبريت است. هدف اساسي اين‌ها اين است كه در اين يك تكه زمين تا مي‌توانند مرده چال كنند. اين روزها حتي نمي‌شود با مراعات اصول زيبايي مرد.

فرانس  ما كه دوست‌دار هنريم چنين مجسمه‌اي بايد نشان قبرمان باشد.

 

          مستخدم وارد مي‌شود و اعلام مي‌كند كه غذا حاضر است.

 

رودن   (چهره‌اش باز مي‌شود) حالا كه غذا حاضر است برويم از آن لذت كامل ببريم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:7 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

 

 

 

ماهي نگاه مبهوتي‌ست

از منظر مقعـــّــر و نامطمئن ّ  تــُـنگي

                                                تــَـرَك تـَـرَك

بر نطع خونين ماهي‌فروش.

وقتي كه مبهوت

در روزگار خسته‌ي خون‌آلود چشم مي‌اندازي

من بي‌درنگ ساطورم

تا گردن ضخيم سلاخ.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:25 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: بولد، آلن (1356): شعر اجتماعي، ترجمه و تلخيص: هوشنگ باختري، تهران: سازمان انتشارات جاويدان، چاپ اول: خردادماه 2536 (=1356)، ص 85-79.

 

                                  ماياكوفسكي

 

شاعر روسي متولد گرجستان در 1893. پدرش جنگل‌دار بود در دوران روسيه‌ي تزاري. ماياكوفسكي از دوره‌ي مدرسه به فعاليت‌هاي اجتماعي گرايش يافت و در اين ره‌گذر به خاطر افكار سياسي سه بار به زندان افتاد. شاعر جوان از زندان بوتيركي كه رهايي يافت در 1910 وارد مدرسه‌ي هنرهاي زيبا شد. انقلاب روسيه، ماياكوفسكي را نيز در صف مبارزه جاي‌داد؛ با اين حال اشتغالات تازه، شاعر را مدتي از كار شاعري بازداشت. نمايش‌نامه‌ي او با عنوان ساس در 1929 كه به زبان‌هاي ديگري از جمله انگليسي نيز ترجمه شده، نشانه‌ي ذوق هنري شاعر است. اثر ديگر او به نام گرمابه نيز حاوي نقد اجتماعي است. مرگ زودرس شاعر در 14 آوريل 1930 در سنّ  سي‌وهفت‌سالگي كه ظاهرا ً با تپانچه به زندگي خود پايان داده، بحث‌هايي را برانگيخته كه شاعران روس، از جمله يف توچنكو و وزنزنكي از آن با دريغ و درد ياد مي‌كنند. قطعه‌ي «يك ساعت از نيمه گذشته» را پس از خودكشي در جيب شاعر يافتند و به احتمالي آخرين رشحات قلم اوست.

                             ماياكوفسكي

 

‹‹‹‹‹‹   يك ساعت از نيمه گذشته

 

 

يك ساعت از نيمه گذشته. تو بايد به خواب رفته‌باشي

راه كهكشان شب، چون نهري سيمين، جاري است.

به من متاب. خواب تو را نخواهم‌گرفت...

و رؤياهايت را برهم‌نخواهم‌زد...

به يك تعبيراين پايان داستان است،

زورق عشق به صخره‌ي زندگي خورده و درهم‌شكسته.

ما در منازل رحيليم و نيازي نمي‌بينيم كه غم‌ها و دردهاي خود را،

غم‌ها و دردها و درگيري‌هاي مشترك خود را از نو بكاويم و زنده كنيم.

مي‌بينم كه دنيا در سكوت هميشگي خود به خواب رفته،

و آسمان از انبان خود، مشتي از ستارگان را نثار شب مي‌كند.

در ساعتي اين‌چنين، انسان به پا مي‌خيزد، تا فراخناي تاريخ،

و تمامي زمان و مكان، و عالم امكان را

مورد خطاب و عتاب قراردهد!

 

 

                            ماياكوفسكي

 

‹‹‹‹‹‹   صداي شاعر

 

 

گوش فرادهيد...

من در آينده... به شما ملحق خواهم‌شد

اشعار من از پس قرون به شما خواهدرسيد

از فراز سر حكومت‌ها و شاعران...

اشعار من به شما خواهدرسيد

نه بر مثال تيري كه از كمان «كوپيد»، الهه‌ي عشق يونان خارج‌شود،

نه بر صفت پشيزي كهنه كه به سكّه‌شناس برسد،

و نه به صورت نور ستارگان مرده به شما خواهدرسيد...

 

اشعار من، به سمت خود، حصار قرون را درخواهدنورديد

و زنجير ازمنه و اعصار را ازهم‌خواهددريد،

و خود را به كيفيت محسوس و ملموس، رك و عريان و

ثقيل و گران‌بار، عرضه خواهدداشت.

چون آبراهه‌هايي كه بردگان رومي نقب‌زنند

به عصر و زمانه‌ي ما راه خواهديافت...

 

بدان هنگام كه در مخروبه‌ي گردگرفته‌ي كتاب‌ها

كه اشعار قرون و اعصار در آن مدفون اند،

شما به تصادف بدين سطور برخوريد

به احترام، آن را لمس‌كنيد...

آن‌گاه آن را سلاح حيرت‌آوري خواهيديافت...

اين عادت من نيست كه گوش‌ها را با كلمات دل‌نشين نوازش دهم...

منطق من، از منطق هگل مايه نگرفته،

بل‌كه در كشاكش نبرد زندگي است كه انتظام يافته...

 

شعر من، برايم هيچ پول اضافي به بار نياورده

هيچ افزارمندي براي خانه‌ي من، صندلي‌هايي

از چوب جنگلي «ماهون»* نساخته.

من با تمام وجود خود مي‌گويم، كه هيچ‌چيز نمي‌خواهم

جز يك لا پيراهن تميز و شسته...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

*ماهون: نوعي درخت جنگلي داراي چوب صنعتي مرغوب.

 

 

                             ماياكوفسكي

 

‹‹‹‹‹‹   شش راهبه

 

 

با صورت‌هاي كوچك

به گونه‌ي سيب‌زميني پخته،

سياه‌تر از

سياهاني كه

به عمرشان رنگ صابون نديده‌اند،

شش خواهر پرهيزگار كاتوليك

از سكّوي ساحلي صعود مي‌كنند وُ

وارد قايق مي‌شوند.

پس‌وپيششان چون چلّه‌ي كمان

راست و خدنگ است

جامه‌هايشان از شانه‌هايشان

چون از رخت‌آويز آويخته‌است،

صورت‌هايشان در هاله‌اي از

سپيدترين توري‌ها پنهان گشته...

براي صرق غذا، جوخه‌ي خواهران، جلوس مي‌كنند

همه با هم در يك زمان.

پس از انجام كار،

دسته‌جمعي در توالت پنهان مي‌شوند.

يكي از آن ميان خميازه مي‌كشد

پنج نفر بقيه در پاسخ خميازه مي‌كشند...

در بهشت،

روزي روزگاري

خواب فوق‌العاده خواهندداشت.

اما آن‌وقت هم چشمانشان خواب‌آلوده است،

و در جمع بهشتيان از همه سحرخيزتر.

اينان، اركستري را مانند، بدون ره‌بر.

اكنون شش كتاب جيبي انجيل

بيرون مي‌آورند.

شب‌هنگام كه بدانان برخوريد

جملگي را سخت سرگرم عبادت خواهيديافت.

سحرگاهان كه به سروقتشان رويد

آنان را به دعاگويي حضرتش سرگرم خواهيديافت

در شب، در روز،

در بامدادان، در شامگاهان، و در صلات ظهر،

نشسته‌اند و به عبادت مي‌پردازند.

و هرآينه

روز

اندكي به تاريكي گرايد،

به سروقت گنجه‌ي خود مي‌روند،

دوازده عدد گالوش بيرون مي‌آورند،

آن‌ها را دسته‌جمعي به پا مي‌كنند

و بيرون مي‌زنند،

و آن‌جا دوبارهب

به كار عبث خود ادامه مي‌دهند

اگر مي‌توانستيم به زبان اسپانيايي تكلـــّّم‌كند

با خشونت تمام مي‌پرسيدم:

«آنژلي‌تا!»

بدين مضمون، مرا پاسخي فراخور دهيد:

اگر شما آدميد

پس كلاغ سياه

چه محلي از اِعراب دارد؟

و اگر شما كلاغيد

پس چرا نمي‌پريد؟...

هرچند دنيا را زيروزبر كنيد

تمام عالم و طبيعت را

بزرگ‌ترين ملحد و خداناشناس  را

هيچ‌كس قادر نيست كه كاريكاتوري پوچ‌تر از اين بيابد.

مسيح مصلوب شاد زي!

از ميخ‌هاي صليب خود برمخيز!

در رجعت مجدد اگر گذرت بدين‌جا افتاد

بيني‌ات را بگير و از اين معركه دوري جوي،

در غير آن صورت، از  دل‌تنگي  و ملال خاطر

خود را حلق‌آويز خواهي‌كرد!...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:55 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!

 

 

‹‹‹‹‹‹   كارنامه‌ي ناتو / اريش فولات / محمدعلي فيروزآبادي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:59 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!

 

 

‹‹‹‹‹‹   دوقلوي استقلال و آزادي / محسن زال

‹‹‹‹‹‹   شناور در موج‌هاي شتابان ذهني آشفته و سرشار / نگاهي به رمان «موج‌ها» اثر ويرجينيا وولف/ دكتر بهنام اوحدي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:59 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!

 

 

‹‹‹‹‹‹   موانع ورود به دنياي نو /  گفت وگو با دکتر محمدعلي همايون کاتوزيان / محمد صادقي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:59 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!

 

 

‹‹‹‹‹‹   بازگشت نخبگان به مسووليت هاي کليدي /  گفت وگو با ناصر فکوهي / شکوفه آذر

‹‹‹‹‹‹‹   مکان ندارد آن را بخوانم /  گفت وگو با جان بانويل برنده جايزه بوکر / ترجمه؛ آرش خالص دهقان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:54 توسط ابوذر کریمی |

 

 

این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!

 

‹‹‹‹‹‹   سوژه ترک خورده شر / نادر فتوره چي

‹‹‹‹‹‹   آن مرد و جنازه اش/ دو نگاه به اجراي «شکار روباه» به نويسندگي و کارگرداني دکتر علي رفيعي / ايثار ابومحبوب

‹‹‹‹‹‹   سرگردان ميان درون و بيرون / امين عظيمي

‹‹‹‹‹‹   بدن هاي بي دودمان/ نگاهي به نمايش «بخوان» به کارگرداني عاطفه تهراني / آزاده شاهميري

‹‹‹‹‹‹   مرگ چندباره، تولد براي هميشه/ نگاهي به نمايش «دست نوشته هاي پيدا شده در ساراگوزا» به کارگرداني پاول ژکوتاک / رحيم عبدالرحيم زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:22 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!

 

 

‹‹‹‹‹‹   هر کسي از ويرجينيا وولف مي ترسد/ «جاده روïلوشنري» و تصويرهايي تازه از بحران / در مناسبات زناشويي/ امير پوريا

‹‹‹‹‹‹   خيال پردازي مي کنم/  گفت وگو با امبرتو اکو/ ترجمه‌ي هاشم بناءپور

‹‹‹‹‹‹   ويژه بودن وضعيت/  نگاهي به رمان «خنده را از من بگير»/ مهدي فاتحي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:24 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطالب را لینک نمی کنم چون به زودی سایتها ناپدید می شوند و ما میمانیم دست از پا درازتر!

 

 

‹‹‹‹‹‹‌   بن بست/ يادداشتي بر فيلم «جاده رولوشنري» / محمد باغباني

‹‹‹‹‹‹  نظرات منتقدان

‹‹‹‹‹‹   مسير تحول/  گفت وگو با کيت وينسلت/ کايرا کوچرين، ترجمه؛ يحيي نطنزي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:1 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

(این شعر را بر وزن «مفاعلن مفاعلن مفاعلن...»[ = تتن تتن تتن تتن تتن تتن...] بخوانید. وزن دو قصیده‌ي مشهور فرّخی سیستانی و ملک‌الشّعرای بهار)

 

 

                                                                                      هر سطر را با یک نفس بخوانید

 

 

۱. راه می‌رود مرا که راه می‌روم سراسر شبی که بی تو بوی مرگ می‌دهد

۲. راه می‌روی مرا به گام‌های رام بی‌تو بی‌رمق‌ترین ستون ِ زیر ِ طاق‌های خستگی شکسته راه می‌روم

۳. مگو ز یاد می‌بری مرا مگو به باد می‌سپاری‌ام مگو که درد می‌شوی درون ِ من که درد بوده‌ام مگو که دردِ در درون ِ درد می‌شوی

۴.  شکسته‌شد خمید پشت توسن غرور من به پای آرزوی لمحه‌ی سرور تو

۵. گرفته‌ام که دیرباوری ولی نگاه‌کن به جای پنجه‌های قطره قطره اشک من درست پشت شیشه‌ی مشبّک ِ جهان آکواریومی‌ات تو را به هرکه می‌پرستی‌اش نگاه‌کن درست.

۶.  بیا که آفتابی و زمین منم بیا که تو شکاری و کمین منم.

۷.  بیا که پاک بوده ام بیا که بی تو زهرناک بوده‌ام بیا که در غم تو سینه‌چاک بوده‌ام بیا که خاک بوده‌ام مگو به‌خاک‌می‌سپاری‌ام.                                                                                                      

 

                                                                                                 مهر۸۰

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:8 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: بولد، آلن (1356): شعر اجتماعي، ترجمه و تلخيص:‌هوشنگ باختري، تهران: جاويدان، چاپ اول: خردادماه 2536 (= 1356)، ص 40-39، با ويرايشي مختصر در متن و شعر.

 

                                     گئورگ ويرت

 

گئورگ ويرت Georg Wearth شاعر آلماني (1856-1822) پس از آن كه مدتي سردبيري نشريه‌ي روزنامه‌ي نوين راين را در كولون عهده‌دار بود، به علت پيشامدهايي آلمان را به قصد اقامت دائم در انگلستان ترك‌گفت، اما ديري نپاييد كه آن‌جا نيز طبيعت جشت‌وجوگر او را راضي نساخت و به هواي سير در آفاق و انفس و ديدار سرزمين‌هاي ناشناخته و ملل و اقوام ازيادرفته، راهي ِ سفرهاي دورودراز شد و سرانجام از كوبا سردرآورد و در آن‌جا چندي رحل اقامت افكند و مدتي برنيامد كه در آن‌جا نيز از دنيا رفت، اما آثار او كه از جامعه‌ي كارگري عصر خود متأثر و ماهم و از مايه‌هاي عاطفي و گرايش‌هاي بشري سرشار بود، به زندگي خود ادامه‌داد.

 

 

يكصد مرد «هاسولي»

 

 

آن يك‌صد مرد «هاسولي»،

درست يك چنين روزي بود،

و در همين ساعت، و در همين‌جا،

كه جان خود را از دست دادند.

 

و آن‌گاه كه بي‌سروصدا به خاك سپرده مي‌شدند

يك‌صد زن، افتان و خيزان و هراسان سررسيدند

يك‌صد زن «هاسولي» گريه را سردادند

در سوگ شهيدان «هاسول».

مادران جگرگوشه‌هاي خردسال خود آمده‌بودند، و

با پسران و دختران بزرگ‌تر:

                                    «شما ارباب صاحب‌مكنت شهر ‹هاسول›،

                                    ديني را كه بر ذمـّـه‌ي شماست بپردازيد!»

 

صاحب دولت‌مند معدن «هاسول»

زياد طفره نرفت، و

بي‌درنگ، دست‌مزد  هفتگي

هر كارگر كشته را محاسبه كرد.

 

دست‌مزدها كه تماما ً محاسبه شد

صاحب‌كار، در صندوق پول را بست.

كلون آهني با آواي خشكي سكوت را شكست

و زنان با توشه‌ي گريه، كردند آهنگ بازگشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:6 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: رؤيايي، يدالله (1357): هلاك عقل به وقت انديشيدن (مقالات)، گردآوري و تنظيم:‌غلام‌رضا همراز، تهران: انتشارات مرواريد، چاپ اول:‌ 2537=1357، ص 39-35. (نقل از: بررسي كتاب،‌ دوره‌ي جديد، شهريور 1350، شماره‌ي 4)

 

 

حجم‌گرايي آن‌هايي را گروه مي‌كند كه در ماوراي واقعيت‌ها به جست‌وجوي دريافت‌هاي مطلق و فوري و بي‌تسكين اند. و عطش اين دريافت‌ها هر جست‌وجوي ديگر را در آن‌ها باطل كرده‌است.

            مطلق است براي آن كه از حكمت وجودي واقعيت و از علت غايي آن برخاسته‌است و در تظاهر خود، خويش را با «واقعيت مادر» آشنا نمي‌كند.

            فوري است براي آن كه شاعر در رسيدن به دريافت، از حجمي كه بين آن دريافت و واقعيت مادر بوده‌است – نه از طول- به‌سرعت پريده‌است بي آن كه چاي‌پايي و علامتي به‌جاگذارد.

            بي‌تسكين است براي آن كه به جست‌وجوي كشف حجمي براي پريدن، جذبه‌ي حجم‌هاي ديگري است كه عطش كشف و جهيدن مي‌دهد.

            تأملي بر سر اين حرف است:

            از واقعيت تا مظاهر واقعيت، از شيء تا آثار شيء فاصله‌اي است. فاصله‌هايي از واقعيت تا ماوراي آن. از هزار نقطه‌ي يك چيز هزار شعاع برمي‌خيزد، هر شعاع به مظهري در ماوراي آن چيز مي‌رسد، و واقعيت يا مظاهر هزارگانه‌اش با هزار بـُـعد وصل مي‌شود. شاعرحجم‌گرا اين فاصله را با يك جست‌ طي مي‌كند تند و فوري. و بدين‌گونه، از واقعيت، به سود مظهر آن، مي‌گريزد. هر مظهري را كه انتخاب‌كند، از بـُعدي كه بين  واقعيت و آن مظهر منتخب است با يك جست مي‌پرد و از هر بـُـعد كه مي‌پرد، از عرض، از طول و از عمق مي‌پرد. پس از حجم مي‌پرد، پس حجم‌گراست. و چون پريدن مي‌خواهد، به جست‌وجوي حجم است.

·    اسپاسمانتاليسم سوررئاليسم نيست. فرقش اين است كه از سه بـُـعد به ماورا مي‌رسد. و در اين رسيدن فقط در يك جا با هم ملاقات مي‌كنند: در جهيدن از طول، گرچه در اين‌جا هم جست فوري‌تر است.

حجم‌گرا در اين جست خط ّ‌سير از خود به‌جا نمي‌گذارد. در پشت‌سر تصوير او سه بـُـعد طي شده‌، اسكله مي‌سازند تا خواننده‌ي شعر حجم را به جايي برساند كه شاعر رسيده‌است.

            خواننده‌ي مشتاق، عبور از اسكله را به تأاني ياد مي‌گيرد و خواننده معتاد مي‌شود، معتاد قصار، معتاد رسيدن به ماورا با عبور از حجم، به همان جايي كه شاعر حجم رسيده‌است. در آن‌جا شاعر براي گفتن، حرفي ندارد. شرحي ندارد،‌ و ناگاه چيزي را به زبان مي‌آورد كه حيرت و راز است؛ همان چيزي را كه ساحران،‌پيغمبران، وداخوانان، برهمنان، پيام‌آوران كفر، پيام‌آوران ايمان به لب آورده‌اند؛‌يعني شعر، خود شعر.

·    حجم‌گرايي نه خودكاري است، نه اختياري. جذبه‌هايي ارادي است يا اراده‌اي مجذوب است. جذبه‌اش از زيبايي است. از زيباشناسي است. ارده‌اش از شور و از شعور است، از توقع فرم و از دل‌بستن به سرنوشت شعر.

·    نه هوس است، نه تفنن. تپشي است خشن و عصبي. تپش آگاه براي هنر شاعري در انساني ديوانه‌ي شعر، كه خطر مي‌كند، كه از قرباني‌شدن نمي‌ترسد.

·        شعر حجم، شعر حرف‌هاي قشنگ نيست؛ شعر كمال است؛ در كمالش وحشي است و در كشف زيبايي خشونت مي‌كند.

·        عتيقه نيست ولي از بوي باستان بيدار مي‌شود.

·    تغييرجادادن واقعيت هم نيست. در زندگي روز و در زبان كوچه توقف نمي‌كند. شاعر حجم‌گرا هميشه بر سر آن است كه واقعيتي خلق‌كند ناب‌تر و شديدتر از واقعيت روزانه و معمول:

ما تصوير از اشيا نمي‌دهيم؛ منظري از علت غايي آن‌ها مي‌سازيم. و عواملي را كه بدين‌گونه وام مي‌گيريم، در جايي دوردست با فاصله‌اي از واقعيت مي‌نشانيم.

·        كار شعر، گفتن نيست؛ خلق يك قطعه است؛‌ يعني شعر بايد خودش موضوع خودش باشد.‌

·        فصاحت و جست‌وجوهاي زباني رؤياي ما نيست، ولي جادوي عجيب واژه‌ها را در كارمان فراموش نمي‌كنيم.

·    شعر حجم از دروغ ايدئولوژي و از حجره‌ي تعهد مي‌گريزد، و اگر مسئول است مسئول كار خويش و درون خويش است كه انقلابي است و بيدار است. و اگر از تعهد مي‌گويد از تعهدي نيست كه بر دوش مي‌گيرد، بل از تعهدي است كه بر دوش مي‌گذارد؛ چراكه شعر حجم به دنبال مسئوليت‌ها و تعهدهاي جهت‌داده‌شده نمي‌رود، به درون‎ْْْْ‎‎‎‎ْ نبوّت مي‌دهد تا از نداهاي او جهت بگيرد و جهت بدهد. پس اين شعر پيش از آن كه متعهد بشود، متعهد مي‌كند.

حجم‌گرايي (Espacementalisme) سبك شعر ديگر ايران است. صفت عصر است و خطابي جهاني دارد. و چون صفت عصر است، نقاشي، تئاتر، قصه، سينما و موسيقي را به خود مي‌گيرد. و اين بيانيه دعوتي است براي عزيمت. همراه با نقاشان، نمايش‌نويسان، سينماگران و نويسندگاني كه كار خويش را در سمت اين خطاب مي‌بينند و مي‌بينيم.

·    حجم‌گرايي شاعراني را گروه مي‌كند كه به تجربه‌ي كارهاي خويش رسيده‌اند، به لذت پريدن‌هاي از سه بـُـعد. پس اينك بيانيه‌ي ما كه ميوه‌اي رسيده را مي‌چيند! نه پيشواييم و نه بت، مبارزه مي‌كنيم؛ مبارزه عليه آن‌هايي كه به اين كشف خيانت مي‌كنند تا به نخوت فردي يا اجتماعي خود رضايت‌دهند؛ از ملا، دانشمند، يا هنرمند.

زمستان سال 1348- تهران

 

 

 

 

اين بيانيه به دنبال سه ماه بحث و گفت‌وگو و نشستن‌هاي مديدي كه در كافه نكيسا،‌خانه‌ي رؤيايي، خانه‌ي اردبيلي، خانه‌ي اسلامپور، خانه‌ي نصيب نصيبي صورت‌گرفت، سرانجام در آخرين و طولاني‌ترين جلسه‌ي خود در منزل اسلامپور تأييد و امضا شد. و در آن ايام اين نام‌ها شركت داشته‌اند:

1.      پرويز اسلامپور (شاعر)

2.      محمود شجاعي (شاعر و نمايش‌نويس)

3.      بهرام اردبيلي (شاعر)

4.      فيروز ناجي (شاعر)

5.      هوشنگ آزادي‌ور (شاعر و سينماگر)ژنصيب نصيبي (سينماگر

6.      فريدون رهنما (شاعر و سينماگر)

7.      پرويز زاهدي (نويسنده)

8.      محمدرضا اصلاني (شاعر و سينماگر)

9.      علي‌مراد فدايي‌نيا (قصه‌نويس)

10. يدالله رؤيايي (شاعر)

و...

از ميان شاعراني كه قرار بود آن را امضاكنند و نكردند محمدرضا اصلاني بدون تأييد امضا نكرد و فريدون رهنما با تأييد بيانيه، مخالف اصل امضاكردن بود. بيژن الهي و هوشنگ چالنگي در آن زمان در سفر بودند و بعد كه انتشار آن به اصرار الهي به تعويق افتاد پي‌گيري اخذ امضا متوقف ماند. سيروس آتاباي (شاعر)، نورالدين شفيعي (نمايش‌نويس)، كامران ديبا (معمار و نقاش)، احمدرضا چه‌كني (شاعر)، رضا زاهد (شاعر) از پارتيزان‌هاي اين جنبش اند. در متني كه دست ماست اين امضاها تشخيص داده مي‌شود: يدالله رؤيايي، پرويز اسلامپور، محمود شجاعي، بهرام اردبيلي و هوشنگ آزادي‌ور.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:8 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

                            منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي پنجم، مرداد 1337، ص 488-487.

 

                                    گابريل مارسل

 

برعكس، آن‌چه بي‌اندازه حايز اهميت است حالات روحي اشخاص است كه معمولا ً به طور كامل در رفتار خارجي آنان منعكس نمي‌شود. و گاهي اتفاق مي‌افتد كه اين رفتار خارجي گول‌زننده مي‌شود و ديگران را درباره‌ي حالات دروني انسان دچار اشتباه مي‌سازد. «كفر»ي كه مورد نظر «راموز» است كفري است كه مي‌توان گفت در كار ابداع با هيچ‌گونه «نوآوري صحيح» سازش‌پذير نيست. براي مثال مي‌توان به نامه‌هاي «ون‌گوگ» نظري انداخت و اطمينان يافت كه صرف‌نظر از تمام عقايد ماوراءالطبيعي و مذهبي او – كه در نظر ما چندان هم مهم نيست زيرا متكي به مطالعات و ملاقات‌هاي اوست- هيچ‌كس به اندازه‌ي او از آن‌چه من «كفر واقعي» مي‌نامم دور نيست.

            جمله‌ي «راموز» كه ذكر كردم نكات بسياري را آشكار مي‌سازد: «به‌جز اين هيچ‌چيزي را دوست ندارد و با هيچ‌چيز مربوط نيست» زيرا همين ايمان و همين ارتباط است كه در اين‌جا جنبه‌ي اساسي دارد و در اين‌جا من از خود مي‌پرسم آيا آن‌چه در اين چشم‌انداز بيش‌تر از هرچيز خودنمايي مي‌كند همان «تخيل آفريننده» نيست كه هنوز به حقيقت آن پي نبرده‌ايم؟

            «چارلز مورگان» در دومين سري مقالات تصاويري در آينه ضمن موضوعي كه به «تخيل آفريننده» اختصاص داده‌است، چنين مي‌گويد:

ارزش هنر در اين نيست كه تصويري را براي تماشا يا براي تفسير عرضه‌كنيم، بل‌كه قدرت هنر به اين است كه به دست انسان آينه‌اي بدهد تا او بتواند در آن حالتي را كه تا كنون داشته و چهره‌اي را كه پس از اين پيدا خواهدكرد ببيند و به ياري خيال آفريننده، خود را در طبيعت سهيم بداند و شايد خدا را در درون خويشتن بشناسد.

و در جاي ديگري مي‌گويد:

هنرمند وظيفه دارد به همان اندازه كه سخن مي‌گويد گوش شنوا نيز داشته‌باشد تا اجتماع... بتواند در سايه‌ي اين پيام‌آور و اين وسيله‌ي خدايان جاودانه صورت تازه‌تري براي خود بيافريند.

به نظر من اين راه‌نمايي آخري را بايد به خاطر داشت. اين گفته كاملا ً درست است. وظيفه‌ي هنرمند اين تجديد آفرينش جاوداني انسان است. اما نكته‌اي كه بلافاصله بايد اضافه‌كرد اين است كه اغلب هنرمندان فراموش مي‌كنند كه اين آفرينش نمي‌تواند مؤثر باشد، مگر به همان اندازه‌اي كه انسان استعداد پذيرش receptiviite دارد. من اين عبارت «پذيرش آفريننده» را كه در نظر اول حيرت‌آور است خيلي به كار برده‌ام اما هر قدر كه در معرض افكار سطحي، اين دو كلمه متضاد جلوه‌كنند، گمان مي‌كنم به‌شدت بر هم‌ديگر تطبيق مي‌كنند. لازم به اصرار نيست كه پذيرش به‌هيچ‌وجه يك حالت «انفعالي» نيست، بل‌كه اگر طلب قبول واقعيت‌ها وجود نداشته‌باشد، اين «قبول» صورت نمي‌گيرد و اين همان «رابطه»اي است كه در گفته‌ي «راموز» ديده مي‌شود. و اين «رابطه» قطع نمي‌شود مگر اين كه انسان خود را به‌كلي تسليم «كفر» كند.

            ظاهرا ً از مسئله‌اي كه موضوع اين بحث بود بسيار دور افتاده‌ايم. گويي يك قرن و حتي كمي بيش‌تر است كه عوامل دست به دست هم داده‌اند تا هنرمند را در اين تصور نگاه‌دارند كه در كار ابداع و آفرينندگي تنها از خودش مايه مي‌گيرد و نوعي روش آزاد و مستقل دارد. و آن چيزي كه ما «حقيقت» مي‌ناميم فقط به عنوان «فرضيه» مي‌تواند وارد كار او شود و او با پي‌روي از «هوس»هاي خاص خود مي‌تواند ماهيت آن را تحريف كند. و نيز كاملا ً مسلم است كه آرزوي «نوآوري محض» كه من در آغاز بحث كوشيدم جنبه‌هاي مشكوك آن را شرح‌دهم فقط در چنين وضعي مي‌تواند رشد كند، يعني هنگامي كه فكر تبعيت از «حقيقت» ازميان‌رفته‌است...

            ...بي‌شك ملاحظه مي‌شود كه اين پي‌روي از حقيقت واقع در دوران ناتوراليست‌ها بيش‌تر و كامل‌تر از هميشه انجام گرفته‌است و حال آن كه آنان كساني بودند كه تا حد امكان خود را از درك تقدس‌آميز هنرها دور مي‌كردند. درست توجه‌كنيم! اين نكته فقط نشان مي‌دهد كه «عنوان پي‌روي از حقيقت» نيز مانند عناوين متعدد ديگر قابل‌تفسير است. ناتوراليسم اين عيب اساسي را دارد كه مي‌خواهد تماشاگر عواقب علمي واقعيت‌ها باشد. ازاين‌رو مي‌خواهم بگويم به تصورات بسيار مخالفي كه حتي منظور اصلي هنر را نيز ضليع مي‌سازد ميدان عمل مي‌دهد. اما در اين‌جا ضروري است به تحليل دقيق‌تر و عميق‌تري اقدام‌شود. آن‌جا كه پي‌روي از واقعيت، فقط مراعات همه‌ي دقايق و جزئيات حادثه‌ي موردنظر باشد،‌ديگر براي آن «دخالت»ي كه شرط اساسي هر اثر شايسته‌ي هنري است مجالي باقي نمي‌ماند. همان دخالت و يا «تصرف در بيان واقعيت» كه «ريلكه» در نامه‌ي معروف خودش به «هولوتيس» از آن سخن مي‌گويد، اما اشتباهي كه در روزگار ما به‌وفور دچار آن مي‌شوند اين دخالت را به صورت كاملا ً بي‌معني و بي‌ارزشي درمي‌آورد زيرا تصور مي‌شود كه هنرمند مي‌تواند به پي‌روي از هوس‌هاي خودش دست به قلب واقعيت بزند و تسليم تحريكاتي شود كه گاهي كاملا ً بي‌باكانه است و از درون خودش سرچشمه مي‌گيرد.

            راه صحيح در نظر من كاملا ً متفاوت است. بايد از خود بپرسيم كه آيا در ميان هنرمند و آن چيزي كه «حقيقت» مي‌ناميم «اشتراك نيرو» و هم‌كاري مرموزي وجود ندارد؟ نفوذي كه «حقيقت» مي‌تواند و بايد در هنرمند داشته‌باشد دور از اشكال خشونت‌آميزي كه ناتوراليست‌ها در سر راه آن قرار مي‌دهند درواقع نداي نامشخص اما نافذي است كه از جانب وجودي نامرئي مي‌رسد و هنرمندي كه اين ندا را مي‌شنود و براي ديگران بيان مي‌كند اين توانايي را مي‌بايد كه به مقام نامرئي برساند و به راز او دست‌يابد.

                                                                                                                       پايان

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:28 توسط ابوذر کریمی |

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي ششم، شهريور 1337، ص 529-528.

                                             توتچف

 

فئودور ايوانوويچ توتچف Feodor Ivanovich Tuttchev در 23 نوامبر 1803 در دهي نزديك شهر اوريول Oriol به دنيا آمد. مادرش  «كاترينا» از خانواده‌ي «تولستوي» بود. در 1818 وارد دانش‌كده‌ي مسكو شد و در همين سال كه چهارده سال بيش نداشت به واسطه‌ي ترجمه‌ي منظومي كه كرده‌بود به عضويت «انجمن دوست‌داران ادبيات روس» پذيرفته‌شد. در 1811 از روسيه خارج گرديد و بيست‌ودوسال در خارج از آن كشور مي‌زيست. در آلمان شهرت و محبوبيتي يافت و با «هاينه» و «شلينگ» دو شاعر معروف آلماني دوستي بسيار نزديك داشت. در همين كشور با «كنتس بوتمير» كه دو دوشيزه‌اي نجيب‌زاده بود، ازدواج كرد.

            در 1836 «پوشكين» كه چند سال پيش از آن توجهش به اشعار «توتچف» جلب شده‌بود، شانزده شعر او را در مجله‌ي تجدد كه «پوشكين» خود مدير آن بود به چاپ رساند.

            شهرت «توتچف» از سال 1844 – يعني آخرين باري كه از اروپا به روسيه بازگشت- آغاز شد و عاقبت در 1873 زندگي بدرود گفت.

            روي‌هم‌رفته در حدود سيصد شعر از او باقي مانده‌است. «توتچف» در اشعارش غالبا ً به طبيعت از دريچه‌ي روح خود مي‌نگرد و بيش‌تر احساسات دروني خود را در آن‌ها منعكس مي‌سازد. هميشه معتقد است كه انسان به اسرار طبيعت پي نخواهدبرد و تلاشي كه در اين راه مي‌كند عبث و بي‌هوده است. آن‌چه را انسان از طبيعت درمي‌يابد كلمات و موسيقي و ديگر رشته‌هاي هنري از بيان آن عاجزند؛ ازاين‌رو بهْ‌تر است هنرمند آن‌ها را در درون خود نگاه‌دارد. اين نظريه بعدها در اشعار «سولويف» بسيار بسط داده‌شده و در اغلب اشعارش به چشم مي‌خورد.

 

 

 

 

 

خاموشي

 

 

خاموش باش! احساسات و رؤياي خويشتن را،

نهفته‌ دار و از نظرها پنهان‌كن.

كاش آن‌ها در ژرفناي روانت،

طلوع و غروب كنند.

به سان اختران روشن‌گر ِ شب:

از ديدار آن‌ها شادان شو و خاموش باش!

 

چه‌گونه دل مي‌تواند خويشتن را بنماياند؟

ديگران چه‌سان مي‌توانند پرده از ضمير تو برگيرند؟

آيا او مي‌تواند جوهر زندگي تو را دريابد؟

انديشه‌اي كه به سيماي كلمات درآمده دروغ است؛

گر چشمه را بياشوبي، آب آن گل‌آلود مي‌شود.

از چشمه‌ي زلال بنوش و خاموش باش!

 

بياموز كه در خلوت درون خود زندگي كني:

دنيايي در درون توست،

اين دنيا، رؤيايي و افسون‌زاست؛

غوغاي خارج، اين رؤيا را از ميان خواهدبرد؛

و پرتو ِ روز آن را نابينا خواهدكرد؛

به زمزمه‌اش گوش فراده و خاموش باش!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:8 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

ناخوش به خواب مي‌روم امشب.

كابوس و درد ِ سر.

ساطور روي گردن.

از ابتداي شب

بالاي تب نشسته

آرام و خسته و شش‌دانگ

در فكر آن كه كرم‌خاكي

تا پيش از آن كه خاك را خورده‌باشد،

خاكش نخورده‌باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:4 توسط ابوذر کریمی |

 

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي پنجم، مرداد 1337، ص487-485.

                  گابريل مارسل (1973-1889)

 

در جاي ديگري مي‌گويد كه هنر آيين‌نشناس كنوني هنوز به اصولي متكي است كه نشانه‌ي هنر مقدس قديم است:

اگر جيوتو وجود نداشت بي‌شك كارهاي جين آستين نوع ديگري بود و چه‌بسا كه بي‌ارزش از آب درمي‌آمد.

البته بايد بگويم كه اين مثال به نظر من قابل‌اعتراض است. اما در اصل مطلب حرفي نيست. عقيده‌اي كه از سوي «بوركهارت» ابراز شده‌است به طور كلي درست است اما چنين به نظر مي‌رسد كه بهْ‌تر بود آن را به جاي زمينه‌ي تاريخي در زمينه‌ي ديگري مطرح مي‌ساخت. عنصر ايمان كه من به سهم خودم آن را در هر چيزي كه شايسته‌ي نام هنر باشد جاوداني مي‌دانم – و چنين به نظر مي‌رسد كه امروزه شاهد نابودي كامل آن هستيم- بايد به چنان صورتي تحليل شود كه وابسته به هيچ عقيده‌ي تاريخي يا مذهب مشخصي نباشد.

            به طور كلي مي‌توان گفت كه كلمه‌ي «مقدس» داراي صفت «رفعت و برتري» است اما نه به آن معني كه كمي پيش ذكركردم بل‌كه به شرطي كه آن را با همه‌ي وسعت و كمال معني‌اش در نظر بگيريم. بي‌آن‌كه به رسم امروزه رفعت و برتري را به پيش‌پاافتادگي تعبير كنيم، بايد بگوييم و تأكيد كنيم كه اين رفعت در وراي آن دايره‌اي قرار دارد كه استعدادهاي معمولي و به‌خصوص اطلاعات و دانش‌هاي ما را در ميان گرفته‌است. حقيقت اين است كه اين «تقدس رفيع» به كسي كه ناظر بر آن است با نوعي «نفي صريح» خطاب مي‌كند. خطابي كه كاملا ً معادل اين جمله است: noli me tangere (يعني «به من دست نزن»؛ جمله‌اي كه مسيح به زن بدكار گفت.) مرا از چيزي «نهي» مي‌كنند. و اين نهي از كار و فعاليتي است كه دست من مي‌تواند انجام‌دهد. يا دقيق‌تر بگوييم چنان است كه گويي واقعا ً چنين نفي و ممانعتي وجود خارجي داشته‌باشد. اين نكته بسيار حايز اهميت است زيرا تا آن حدي كه بين «كار دست» و «تكنيك»* جنبه‌ي مشترك وجود دارد – زيرا اگر بخواهيم دقيق‌تر قضاوت كنيم «تكنيك» مجموعه‌اي است از كارهاي دست كه زير نظم معيني درآمده و نقشه‌ها و طرح‌هايي براي آن تنظيم شده‌است- مي‌توان گفت (و اين حقيقتي است تجربي) كه آن «تقدس رفيع» اساسا ً در جهت مخالفت «درك فني» ما قراردارد و امتياز و تفاوتي كه دنياي معاصر ما براي «تكنيك» قايل است به‌ناچار عدم‌توجه و بي‌اعتنايي به تقدس را دربردارد؛ چنان بي‌اعتنايي عميقي كه هركسي را نه‌تنها از رفتن به سوي تقدس، بل‌كه از تصور آن نيز بازمي‌دارد. «راموز» - به‌خصوص در كتاب‌هاي اخيرش- اين نكته را با وضوح فوق‌العاده‌اي درك كرده و بايد اعتراف كنم كه در حيرتم از اين كه نام اين هنرمند بزرگ در جريان اين بحث‌ها به ميان نيامده‌است.

            مثلا ً اكنون قسمتي از آخرين قسمت يادداشت‌هاي او به خاطرم مي‌آيد:

پيوسته بايد نوبودن را ادامه‌داد و پيوسته با تازه‌تري روبه‌رو بود؛ زيرا براي روح نو همه‌چيز نو است. در برابر عادت كه كهنگي و فرسودگي است و «فرسودگي پيشرو» است، تسليم نبايد شد زيرا در اين صورت همه‌چيز گردگرفته و سياه مي‌شود؛ همه‌چيز شبيه خود ما مي‌شود؛‌همه‌چيز به صورت شبيه هم و تكرار هم درمي‌آيد زيرا ما همه شبيه هم و تكرار هم‌ايم. انسان بايد به دوران كودكي بپيوندد و از آن جدا نشود و كودكي در درون انسان ادامه يابد. زيرا كودكي پايه‌اي است كه بناي بزرگ آينده بر روي آن ساخته مي‌شود اما آن پايه‌ي اصلي نيز ويران نمي‌شود و باقي مي‌ماند. به‌كلي بدوي** نبايد بود اما بايد درعين‌حال تا حدي هم بدوي بود. هرگز نبايد از حركت بازايستاد بل‌كه در ميان تلاش و حركت بايد رد تلاش و حركت بود. بايد پيوسته با آن‌چه در جهان خارج بود اما در بازگشت به خويشتن ديگر كودك نبود و دروني داشت كه انتخاب‌كند منظم سازد.

شايد لازم باشد كه درباره‌ي اين جمله‌ي اخير كه مخصوصا ً داراي اهميت است گفت‌وگو كنيم اما منظور اين عبارت را جملات ديگري روشن‌تر مي‌سازد؛ از اين قبيل:

اگر هم در مرحله‌ي ابهام و تقريب باقي بمانيم آيا لازم نيست كه آن‌چه شعر ناميده مي‌شود همان مفهوم مقدس است و عبارت از احتياجي است بر اين كه ديگران را – از موجودات و اشياي ناچيز گرفته تا برترين آن‌ها- در اين مفهوم شركت‌دهيم زيرا اين «قدس» يا همه‌جا هست و يا هيچ‌جا نيست.

و حتي اگر با گفته‌ي ديگري از «راموز» هم‌صدا باشيم، مي‌توانيم به رابطه‌ي نزديك و حتي به شباهتي كه بين شعر دعا هست پي‌ببريم:

هرگونه دعايي عبارت از تلاشي است براي مربوط‌شدن با چيزي يا كسي كه در وراي خود ما قراردارد و براي او وجود خارجي قايليم؛‌ وجودي كه بي‌اندازه برتر و تواناتر از وجود ماست. و گذشته از اين كه به اين وجود قايليم صريحا ً محترمش مي‌شماريم و دوستش داريم زيرا از ما فراتر است. و حال آن كه كفر تنها خود را دوست دارد و با خويشتن مربوط است. به‌جز اين هيچ‌چيزي را دوست ندارد و با هيچ‌چيزي مربوط نيست.

            به نظر من با چنين ديدي است كه مي‌توانيم مسئله‌ي اصلي‌مان را روشن‌سازيم. و نيز به نظر من ارزش اصلي اين مسئله را نمي‌توان تشخيص‌داد،‌ مگر آن كه درك‌كنيم كه آن كفر كه در اين‌جا موردبحث ماستالزاما ً به هيچ عقيده‌اي كه درباره‌ي طبيعت اشيا اظهار گردد منتهي نمي‌شود. و بايد باور كرد كه عقايد اظهارشده از طرف اشخاص بسيار كم‌اهميت‌تر از آن است كه بتوان تصور كرد. پيش از اين درباره‌ي عقيده گفته‌ام «تصور»ي است كه بر اثر بي‌فكري به صورت ادعا مطرح مي‌شود.

                                                                                              ادامه دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:3 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats