(این شعر را بر وزن "مفاعلن مفاعلن مفاعلن..." بخوانید. وزن دو قصیده مشهور فرخی سیستانی و ملک الشعرای بهار)
راه میرود مرا که راه میروم سراسر شبی که بی تو بوی مرگ میدهد
راه میروی مرا به گامهای رام بی تو بی رمق ترین ستون زیر طاقهای خستگی شکسته راه
میروم
مگو ز یاد میبری مرا مگو به باد میسپاریم مگو که درد میشوی درون من که درد بوده ام مگو که
درد در درون درد میشوی
شکسته شد خمید پشت توسن غرور من به پای آرزوی لمحه ی سرور تو
گرفته ام که دیرباوری ولی نگاه کن به جای پنجه های قطره قطره اشک من درست پشت
شیشه ی مشبک جهان آکواریومی ات تو را به هر که میپرستیَش نگاه کن درست.
بیا که آفتابی و زمین منم بیا که تو شکاری و کمین منم
بیا که پاک بوده ام بیا که بی تو زهرناک بوده ام بیا که در غم تو سینه چاک بوده ام بیا که خاک
بوده ام مگو به خاک میسپاریم.
مهر۸۰
این شعر از آمیزه ای از وزن عروضی و وزن هجایی اشعار عامیانه بهره میگیرد. آمیزه ای است از وزنهای:
مفتعلن فع مفتعلن فع
و
فعلن فعلن فعلن فعلن
و بعضا این دووزن در هم ادغام شده اند. مانند: "مفتعلن فعلن فعلن فع" یا "فعلن مفتعلن فع فعلن" و... به عنوان مثال در شعر هجایی نظیر "شهرقصه" بیژن مفید "اتل و متل تسنیه / جلسه دیگه رسمیه" تقطیع میشود: "تتتتتن تن تتن / تتتتتن تن تتن" اما معادل "تتتتتن" که باید "فعل فعل" باشد میتوان قرار داد: "مفتعلن" که درواقع به ازای دو هجای کوتاه یک هجای بلند و بالعکس قرار میگیرد.
شب٬ شبِ عزلت٬ شبِ شیدایی
شب شب شب شب شب تنهایی
تب٬ تنها را تو بگو سوزد
تب تب تب تب تب سودایی
شب رسوایی٬ شب هرجایی
شب تلخِ شکنج و شکیبایی
تتتخت تنم شده پیرهنم
همه هستی و مستی و زیبایی
شب بی خبری٬ شب دربه دری
شب رفتن و رفتن و تنهایی
تو بگو به من ای همه شوروشرر
تو که جستی و رستی و بالایی
در سر چه ستت در دل که ستت
از تن رستن و میل رهایی
تن٬ تنِ تن٬ تنِ تن٬ تن بی سر
سر٬ سرِ سر٬ سرِ بی رویایی
رب طرب بطرب بطرب من
جز تو سویی نکنم آوایی
نه سری نه تهی نه سرانجامی
نه دمی که در آن تو بیاسایی
روز در بر غم می بندم
نوز شب هر شب اینجایی
رخت تنم بکند بکند نک
نقب نگاه فلک پیمایی
عدل ترازوی غم می شکند
طاقت این همه ناپیدایی
چک چک دیگ دلم شده دریا
کس نرود به چنین دریایی
نای نفس شده دخمه ی خس خس
راه طرب زده بی فردایی
من تن سی سرم ای سر بی تن!
شادی من، تو چه نا پیدایی
تب تب بی پایان بی پایان
تب تب تنهایی تنهایی
شب شب بی پایان بی پایان
شب شب شیدایی شیدایی
وقتي اسمم را فرياد ميزني
صدات از تو رد نميشود
چه رسد به من.
صدات پشت سينوس هايت بخار مي كند.
محو ميشوم
پشت بخار پشت سينوس هايت.
انگشتم سياه از اسم تو كه روي بخار مينويسم.
فرياد ميزني و باز محو ميشوي
پشت اسمي كه من روي بخار سينوس هاي تو يادگار گذاشته ام.
بي خبر فرياد مي زني
بخار ميكني.
بي خبر.
نيميم لب دريا، نيمي همه دردانه
مراد فرهادپور نخستين بار در مقدمه مجموعه مقالات "عقل افسرده" و بعداً در چند مقاله از جمله مقاله اي كه در ويژه نامه ترجمه "پل فيروزه" چاپ شد ترجمه را تنها گونه اصيل تفكر در وضعيت فعلي تفكر در ايران معرفي كرد. اين گفته، بهره اي جدي و قابل تأمل از حقيقت را دربردارد و آن اينكه به هر حال در حوزه ها و ديسيپلين هاي علمي در واقع هر نظريه پردازي و كوشش بنياديني دوباره كاري همان چيزي است كه در غرب انجام شده است. علوم انساني اگرچه به جهت آنكه موضوعشان امور انساني است واز بازه تخطي و استثنائات بيشتري در قياس با علوم تجربي برخوردارند قطعيت يا دترمينيسم كمتري دارند اما در بسياري از همين حوزه هاي كمتر قطعي نشان داده اند كه برخي پديده ها را به نحو جهاني يا يونيورسال بيان ميكنند.
آن سر اين دعوا اين است كه ما اقتضائات خودمان را داريم كه عالم غربي از آن آگاه نيست. اما سؤال اصلي اين است كه مرز ميان امر جهاني و امر بومي كجاست؟ سنت فكري ايراني – اسلامي متعلق به جهاني است كه بسيار ساده تر از جهان كنوني ما بوده است و به بسياري پيچيدگيهاي جهان امروز ما پاسخ نميدهد و در عين حال ما در درون خود تعلقي انكارناپذير به همين ميراث داريم. تفكر غربي برآمده از جهاني است كه آرام آرام در روند تاريخي خود پيچيده شده است و بر بستر اجتماعي و تاريخي خاصي بروز يافته است كه ما بيرون از آن قرار داشته ايم. واقعاً يك انسان اهل تفكر چطور ميتواند ميان كانت و تذكرة الاوليا آشتي برقرار كند؟ ما چطور ميخواهيم روحيه رمانتيك عشق راستينمان را با اين عقلانيت خشك و ماديگرايانه اي كه بر دنياي اطرافمان سايه انداخته است پيوند بدهيم؟
هامون: پس چرا من نميبينم؟
علي عابديني: تو با اين عقل معاشي كه داري كه چيزي نميبيني.
تفكرات ترجمه اي چه بسا خيلي اوقات از داشته هاي بومي ما عميقتر باشند اما واقعاً چقدر مسئله ما هستند؟ از طرف ديگر ما ميراث فكري و بينشهاي بومي مان را بيشتر حفظ ميكنيم تا به كارشان بيندازيم. همه در حال محافظت اند. گويي پيشاپيش بوي الرحماني را شنيده اند و از ترس تلاشي يك جنازه آن را موميايي ميكنند. اما واقعيت اين نيست. واقعيت اين است كه بايد اين تفكر موزه اي را تغيير داد. در غرب تمام نوآوريها از دل سنتهاي جدي و ريشه اي درآمده اند اما فارغ از اين نوع نگاه ترسان و لرزاني كه اجازه كاربست تازه آن را نميدهد. به روشني نميتوان گفت دواي اين درد چيست اما همين قدر بايد گفت كه نبايد به دنبال حفظ يا حتي "احيا"بود. تو اول ميپذيري كه چيزي مرده است و بعد درصدد احيا برمي آيي اما اين انديشه هاي اصيل در درون تمام رفتارهاي روزمره ما زنده است. ببينيد آنها را كه ميخواهند پرستيژ غربي خود را حفظ كنند. ايراني تر از ايراني اند. ميتوان گفت بهتر است انديشه هاي كهن را وارد كار كرد و از ترك خوردن آنها نترسيد. مگر ما با اين همه ريشه هاي افلاطوني و اثيري درون ذهنمان ترك خورديم؟
تفكر ترجمه اي با همه واقعبينيهايي كه دارد اما در نهايت توانايي ايجاد تغيير را ندارد. نگاه كنيد كه جريان روشنفكري ايراني بعد از آنهمه داد خلق را دادن چطور در نهايت از مردم دور افتاده است و ترجيح ميدهد در ذهن با كافه نشين هاي پاريس ميگساري كند تا اينكه معضل پشت پنجره خانه اش را ببيند.