مارگارت اتوود
ترجمهی غلامرضا صرّاف
["ماگارت آتوود" بانوی رماننویس کانادایی است که رمان سرگذشت یک مستخدمه ی او را پینتر در سال 1987 تبدیل به فیلمنامه کردهاست.]
هرولد پینتر از آن زمان تا امروز حضوری قدرتمند داشتهاست؛ از زمانی که من در سن هفده سالگی از سایهروشن ویکتوریایی آموزش دبیرستانی بار سفر بستم و پا به جهانی نهادم که آدمهایش عملاً و به طور زنده مشغول نوشتن بودند. جایی که در کتابفروشیهایش کتابهای شورانگیزی با جلدهای نرم و ظاهری مدرن ولی براق میفروختند که [آثار] بکت و سارتر و یونسکو و کامو، و پینتر بودند. هرچند من فکر میکردم پینتر باید خیلی مسن باشد؛ با توجه به گروهی که اداره میکرد*، ولی نبود. او وقتی که خیلی جوان بود آغاز کردهبود.
و چه مسیر شگفتانگیزی از آن زمان تا امروز پیمودهاست. ستارهای دنبالهدار ولی ستارهی دنبالهداری که به شکل یک خارپشت یا خارخسک است. نه یک حضور راحتطلبانه و فارغالبال و آسوده و در حاشیه [بل که] کلهشق، رنجآور، گزنده، و لجباز. همیشه غیرمنتظره؛ با درخششی هشداردهنده میآید و آدم را مات و مبهوت میسازد.
ولی همیشه خودش است؛ این مجموعه آثاری که آن را اکنون پینتر مینامیم. دستاوردی بیهمتا که صفت منحصربهفرد خودش را خلق کردهاست: پینترسک.
سعی میکردم بفهمم ما از این صفت چه استنباطی میتوانیم داشتهباشیم – یا من میتوانم داشتهباشم – و دو چیز به ذهنم خطور کرد؛ یکی کری بود و آن یکی سکوت. در [آثار] پینتر، آدمها [صدای] یکدیگر را نمیشنوند یا قروقاتی میشنوند؛ گاهی این عمدی استا و گاهی نه. بنابراین پینتر به طور تناقضآمیزی ما را مجبور به گوشدادن میکند. او مجبورمان میکند که خیلی بهدقت گوش دهیم و خیلی سخت. تا کنون هیچکس مثل او چنین عالی از سکوت استفاده نکردهاست. مکث طولانی، پاسخی که حضور ندارد، غیاب کلامی که موردنظر است. شخصیتهای پینتر غالباً در یک [وضعیت] فقدان کلمات به سر میبرند و این فقدان به فقدانی کلیتر اشاره دارد.
از نو پینترسک را به خودم گفتم؛ فقط برای این که چه چیزی رخ خواهدداد و دو چهره خودشان را آشکار کردند. اولی ایوب بود که همه چیزش به باد فنا رفتهبود و کاملاً بهحق از خداوند به خاطر این بیعدالتیای که در حقش روا داشتهبود شاکی بود. ایوب میگوید: "چرا من؟ من سزاوار آن نیستم." خداوند به این سؤال جوابی نمیدهد. در عوض ایوب انبوهی سؤال ارائه میکند که گیتی طراحی کرده تا نشان دهد چهقدر بزرگ است. کری خداوند؛ انسانی که گیتی به خشمش آورده و نه توجهی بهاش میکند و نه همچون حشرهای او را له میسازد. نیاز به ذکر آدمهای دیگر این گیتی نیست که هم کرند و هم در حال گندزدن به آن.
دیگری ابراهیم است؛ به طور خاص ابراهیمی که کییرکهکور در رسالهاش به آن پرداختهاست. ابراهیم از طرف خدا فرمان میگیرد تا گلوی تنها پسرش را ببُرد. در برابر این درخواست بیرحمانه و نامعمول، ابراهیم اعتراضی نمیکند. قبول هم نمیکند. او ساکت است. ولی این رخداد غیرمنتظرهی عظیمی با پژواکی فراموشنشدنی است.
یکی از این پژواکها پینتر است؛ سکوتهای پینتر.
سکوتهای طنینانداز.
پینترسک.
* منظور آتوود، "رویال شکسپیر کمپانی" است. م.
گفتی برو برای همیشه.
رفتم که تو همیشه بمانی
با یک همیشهی دیگر
و من برای همیشه
در خواب همیشه ناتمام تو
تمام فروروم.
آه از تو ای همیشهی هرگز!
آه از تو ای همیشهی دیرین!
آه از تو ای همیشهی در پیش!
مرداد ۷۶
دیگر بگو کدام تفاوت
میان کوچ و اتراق
می...
.
.
.
.
...ما...
.
.
.
.
...ند،
وقتی که عشق، خود
پایان خویش است؟
تیر ۸۰
این مقاله به صورت ناقص قبلا از دوست عزیزم رضا صراف در کتاب ماه ادبیات و فلسفه به چاپ رسیده است. اما به درخواست من اجازه داد که نسخه ی کامل آن در این وبلاگ درج شود. با سپاس فراوان از او.
غلامرضا صراف