تبليغاتX
خُوَرنَق

 

 

 

حالا چراغ باش

پت پت بتاب بر شب بی روزن

باد میآید

و شال میریزد اطرافت.

قدم قدم نفس سالهای منی

چاره چیست؟

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:46 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

هفته ای که سال میگذرد

سال میگذرد هفته

هر هفته رفته سالی و امروز

روز نخست سالی ست

فردای نخستین سالِِ دیروز

و هر روز امسال دیگری

 

هفته سال میشود

به بی سالی هر سال

برمیخیزی امروز ساعت هفت

و هفتهای بی ساعت هفته

در هفت سالگی

به تو میگویند:

رفتی... رفتی... رفتی...

 

هر هفته رفته سالی و ما پشت سالها

هفته رفته پیر میشویم

رفته هفته پیر...

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:48 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

از در "مهمانپذیر سیادت" که وارد میشدم چشمم افتاد به اعلان کوچک و بدخطی چسبانده به چارچوب در: "به یک کارگر ساده نیازمندیم." در، پشت سرم در رفت و آمد، تاب میخورد. از دو پله بالا و کمی به چپ رفتم. میز رسپشن خالی بود و مادر و دختری -انگار- ایستاده بودند منتظر. دست را تکیه دادم به پیشخوان رسپشن. زیرچشمی نگاهی کردم به زن جوان که بین من و مادرش ایستاده بود. از انحنای بینی اش شناختمش.

- مامان بشین.

این را گفت و زن مسن و کمی چاق با کیف دستی بزرگش آنطرفتر نشست روی یکی از چهار مبل روبروی تلویزیون. چهره اش مات و بیحالت بود. برای دیدن تلویزیون بیشتر به طرف زن جوان برگشتم. بازی اینتر و یوونتوس را نشان میداد. حالا رو به نیمرخش نگاه میکردم. لاک ناخنهایش همانطور آلاپلنگی و چند رنگ بود. همیشه مثل دخترهای چهارده ساله لاک میزد. ناخنهایی مثل پرچم روی آن انگشتهای کشیده و کاری.

- سال نو مبارک.

- سال نو تو هم مبارک. دیره ولی. هیجده روز گذشته.

- مانتوت چروک ورداشته.

- توی راه بودم. دوازده ساعت یه تیک. تو هنوزم اول عیب آدمو میبینی؟

- نه. عیبی نداره. چروکه فقط. همین.

مدیر مسافرخانه از در کوچکی چند قدم آنطرفتر پیدا شد وداد کشید: "علی!" پیشدستی کردم و بی هیچ حرفی شناسنامه ام را زودتر دادم دستش. مردی بود حول و حوش 60 تا 65 ساله با موهای ریخته و قامتی ریزنقش اما تروفرز. انگار تنها کاری که برایش مناسب است شمردن پول است. بعد از اینکه یک بار دیگر گفت "علی!" و شناسنامه را دید، پرسید:

- اصفهان؟

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم.

- دروغگو. تهرانی، نه؟

(دروغ نگفته بودم. سرم را فقط تکان داده بودم.)

- همینجا زندگی میکنم هنوز. خونه شلوغه، اومدم چندتا کار عقب افتاده رو تموم کنم.

- تو همون موقعش هم مرد زندگی نبودی. چندتا؟

- ...

- چندتا بچه؟

- دوتا. دختر.

لبهایش همانطور مثل سابق خط مشخصی روی صورتش بود، با انحنای ملایم لبه های هر دو طرف به بالا. رژ لب کدر. اولین بار که چهره اش را دیدم لبها به یادم ماند. چند روزی بعد کاملا قیافه اش را فراموش کرده بودم اما لبهایش در ذهنم مانده بود. موهایش از دو طرف حلقه ای از زیر روسری بیرون آمده بود. حرفش را ادامه داد:

-   من هر وقت یادم به اون وقتای تو می افته فکر میکنم باید کشیش میشدی. اونم کشیش کاتولیک. پشیمون نیستی که طلبه نشدی؟

خودش هم مدتی همان دوره ی دانشجویی پا را کرده بود توی یک کفش که میخواهد در حوزه ی علمیه درس بخواند. با آن خانواده ی لامذهب. میخواست یک جور بکَند از گذشته و خانواده. جلوش را گرفته بودم. گونه هایش همانطور استخوانی بود و برجسته. و لحن صدایش همان ظرافت بچگانه و آرامش گول زننده را با خودش داشت. پنج دقیقه ای بود که اینتر یکسره حمله میکرد. پرسید:

-   از کارات یه خبرایی میاد اونجا. کتاب تازه ی زیر چاپ نداری؟

توی سلف دانشکده نشسته بود. عصبانی. پرسیدم چه خبر شده، گفت: "سه تا از دانشجوها را خواسته اند برای کمیته ی انضباطی." نمیدانست یکی از آن سه تا منم. گفتم: "شما رو هم خواستند؟" گفت: "نه. مگه حتما یه بلایی باید سر خود آدم بیاد تا تکون بخوره؟" با آن ظاهر آرام، طبع صفراوی اش غافلگیرم کرد. چشمهایش همیشه انگار از چیزی مطمئن است آرام به هم میآمد اما وجودش یکپارچه "نه" بود به هرچه عرف و عادت. با لبخندی گفت:

-   تو هنوزم وقتی باهات حرف میزنن میری توی هپروت؟

گفتم:

-   تو چیکار میکنی؟ مینویسی هنوز؟

-   نه. از وقتی از تهران رفتم میلم نمیکشه بنویسم. تو چی؟ ترجمه هات رو خوندم همه ش رو. اون مقاله های مربوط به الهیاتت هم خوندم چندتاش رو.

-   اینم یه جور گذروندن عمره. ترجمه، تحقیق، حمالی، چه فرقی میکنه؟

-   تازگی کاری نکردی؟

-   معلمی میکنم توی یه دبیرستان. بینش اسلامی درس میدم. ترجمه هامم آخریش نامه های عاشقانه ی کی یر که گارد بود.

-   ا... بهش نمیاد نامه ی عاشقانه هم نوشته باشه. با همون نامزدش که حلقه رو براش پس فرستاد؟

-   آره. خود کی یر که گارد پس فرستاد. بر اساس یک رسم چینی.

-   میدونم بابا. این کتابت رو ندیدم.

-   نه، اصلا چاپش نکردم.

-   چرا؟ ناشر نداشت؟

-   ناشر هست. خودم نمیخوام.

-   چرا؟

-   این نامه ها به درد همه نمیخوره. اگه اون کسی که میخونه ظرافت نگاه کی یر که گارد رو نداشته باشه گمراه میشه.

-   همون بدبینی شوپنهاوری؟

-   بدبینی نیست. ناکامی یه چیزیه که باید برسی بهش تا اون متافیزیکش رو بشناسی. این متافیزیک دست هرکسی نمیاد. ناکامی مث خارهای پشت خارپشته. جزئی از طبیعت آدمه.

-   قبول ندارم.

-   چون داری باهاش زندگی میکنی، نمیخوای بپذیریش.

یوونتوس یک گل به اینتر زد. الهه تو هم رفت. جوانکی تقریبا بیست ساله از پله ها به سرعت پایین میآمد با اونیفورم آبی چروکیده و رنگ ورورفته، و لبخندی بی اختیار حک شده روی چهره.

- میزنمتا! این ده دقیقه س؟ ده دقیقه س؟ یه توالت شستن یه ساعت کار داره؟ اسباب آقا رو ببر.

- نمیخواد. من وسیله ندارم. همینه.

یک کیف کار همراهم بود فقط. مدیر مسافرخانه مکثی کرد و پشت علی زد: "خیله خب، وسایل خانوما!... دوتخته میخواین؟"

- الهه، مادر، بگو روزش آفتابگیر باشه. تاریک باشه، دق میکنیم. بلبل هم داشته باشه.

- هنوز مامانت گرفتار اون بیماریه؟

- آره آوردم ببرمش دکتر.

            - شوهرت چی؟

            - چی؟

            - چرا باهاتون نیومد؟

            - نیومد. کار داشت.

            داشتیم پشت سر علی بالا میرفتیم. مدیر از پشت سرمان گفت چای حاضر است، هر وقت خواستیم سفارش بدهیم. حمام مشترک طبقه را نشانمان داد. در فوایدش قصه ای گفت. یک اتاق جنوبی دوتخته برای الهه و مادرش. اتاق من چیز مختصری بود. به اندازه ی دو تخت. یک تخت، یک میز چوبی کوتاه کنار تخت، یک چوب لباسی، پارچ، لیوان آب و یک زیرسیگاری استیل رنگ و رو رفته. دراز کشیدم و سیگاری روشن کردم. در زدند. از روی تخت باز کردم. الهه بود با دامن بلند و سرخ چیندار و پیراهن چسبان سیاه و روسری شلخته بسته ی سیاه. در را پشت سرش بست. موهای کوتاه و کم پشت و کثیفش چسبیده به سرش.

-        چای که میخوری؟

فلاسک چای را گذاشت روی پاتختی و دوتا لیوان یکبارمصرف هم کنارش گذاشت. بلند شدم وچهارزانو نشستم روی تخت. چای را ریخت توی لیوانهای یکبارمصرف. یاد چایهای سلف دانشکده افتادم. نگاهش کردم. خطوط چهره اش کمی عمیقتر شده بود اما زیاد آرایش نکرده بود؛ مثل سابق. گفت:

-        پیر شدی. موهات همه سفید شده.

-        ارثیه.

-        چشمات قبلا مهربونتر بود.

-     یعنی چی؟ (میدانستم چه میگوید. هر روز خودم را در آینه میدیدم. اما میخواستم حرف بزند. حرف بزند. مثل وقتی که خدا از موسی پرسید: "آن چیست در دستت؟")*

-        یه نفرتی توشه. یه کلافگی. خستگی.

-        مامانت تنها نمونه.

-        خوابه. آرامبخشش رو داده م بهش خوابیده.

-        یواشتر حرف بزن. اینجا...

در زدند. الهه روسریش را کشید روی سرش. در را باز کردم. علی بود:

-        چای بیارم؟

وسط جمله اش نگاهی به من کرد و نگاهی به الهه. با همان ته خنده ی خوشایند حک شده روی صورتش.

-        نه، ولی پولش رو بگیر.

پول را که داشتم از جیبم درمیآوردم پرسیدم بازی چند چند است، گفت نمیداند. پول را دادم بهش. رفت. الهه زیر لب گفت: "دردسر نشه؟" چیزی در چهره ی پسرک میگفت همه چیز روبه راه است. پشت زانوی شلوارم چروک خورده بود. گفتم:

-        از شوهرت چه خبر؟

-        چرا هی میگی شوهرت؟ تو که بهتر از من میشناسیش.

-        بعدِ این سالا من هیچکس رو نمیشناسم.

شوهرش همکار من بود در یک شرکت نشر. مدتها دوست بودیم. اولین بار به عنوان دوست من الهه را شناخت. در منزل من. فیلمهای خارجی را زیرنویس میکرد.

-        خوبه اونم. مترجم شفاهیه.

-        تو فکر نمیکردی من شوهرت رو بهتر از خودت میشناسم وگرنه قبلش به من میگفتی.

-        نشد دیگه. یه دفعه شد. به تو مگه میشد حرف زد؟ تو عصبی بودی.

-     من عصبی هستم... اما به یه چیزایی معتقدم. تو عین بچه ها رفتار میکردی. مصلحت خودت رو نمیفهمیدی.

-        آره، تو مصلحت من رو میفهمیدی!

-        من حداقل میتونستم راجع به مادرش گوشی رو بدم دستت.

شوهرش تا بیست و یکی-دو سالگی کنار مادرش میخوابید. صدایش میکرد: "مامی". ازدواجش با الهه بهانه ای بود برای بیرون آمدن از زیر سلطه ی مامی که من میدانستم پای مامی را از زندگی پسرک نمیبُرد. مادرش به من تلفن میزد و تا مدتها که شماره ام عوض نشده بود بابت ازدواج این دو فحاشیهای عجیبی به من میکرد. دورادور از زندگیشان خبر داشتم.

الهه عصبی شده بود. پایش را روی پا انداخت و با همان طعنه های خاص خودش گفت:

-        همه تون عین همین! بیعرضگیتون رو میندازین گردن زنا!

-        پس برو بیرون چون اگه بقیه ش رو بشنوی حالت بدتر میشه.

-        حال من از این بدتر نمیشه. خیالت راحت.

-        پس بشین چون توی این دنیا این آخرین باریه که با هم حرف میزنیم.

نشست. گفت:

-        تو آخرش از این میسوزی که زنت نشدم.

-        من همچین چیزی از تو نخواستم.

-        منو مسخره کرده بودی.

-        نه عزیزم. تو منو مسخره کرده بودی.

-        من از تو میترسیدم. تو قابل اعتماد نبودی.

-        ترس، توهم... تو هنوزم توهم داری.

-        توهّم نبود. توهّم نبود. تو منو کتک زدی. تو عصبی بودی.

-        دو بار یا سه بار، چون تو توهین کردی. موشک جواب موشک!

الهه بلند شد. تکان بیهدفی خورد. گفت: "چاییت سرد نشه." انگار میخواست برگردد به اتاقش. گفتم: "بشین. واسه چی وایسادی؟" بدون اینکه به من نگاه کند لبه ی تخت نشست. پا روی پا انداخت و دست راستش را تکیه گاه آرنج چپش کرد. گفت:

-   یه سیگار بده من.

سیگاری دادم به اش. روشن کردم برایش. گفت:

            -  چرا میترسی بگی؟ همون موقعش هم از این ژست ترحمی که به من میگرفتی حالم به هم میخورد.

عصبی بود. دست چپش را با سیگار، موقع حرف زدن تکان میداد. کدام ترحم؟ اصلا به او نمیشد ترحم کرد. حقش را با دندان میگرفت. گفتم:

            -   کدوم ترحم؟

                  -   خودت رو نزن به اون راه بچه جون.

آنروز هم دستهایش را همینطور تکان میداد. میگفت: "اینجا رو با پادگان عوضی گرفتن. ماها داد نزنیم کی داد بزنه؟ بله قربان! چشم قربان! همین رو میخوان. فکر منو که دیگه نمیتونی بخری آخه. دروغ بگو. تظاهر کن که بشی دانشجوی نمونه." حالا چشمهایش برق اشک نچکیده ای داشت، با آن خمیدگی رو به پایینِ چشمهاش. گفت:

                  -   اگه من به تو نگفته بودم نمیتونم بچه دار بشم تو همون روز اول میاومدی خواستگاریم.

-   نه الهه. من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم.

دوره ی دبیرستان از پسرکی حامله شده بود. سقط جنین کرده بود توی توالت عمومی. این بود که دیواره ی رحمش آسیب دیده بود و بچه دار نمیشد. گفت:

-   منم همین رو میگم. تو هیچوقت با من ازدواج نمیکردی، واسه همین من ازدواج کردم.

-   منظورم این نبود. من اون موقع به تو فکر میکردم. نمیفهمیدم آدما برای چی ممکنه ازدواج کنن.

-   خیلی خنده داره توجیهت. پس چرا بعدش ازدواج کردی؟ بپیچونش ولی همونه که من گفتم.

-   نه، من... ولش کن.

-   تو هیچ وقت این قضیه رو به روم نیاوردی. که چی؟ میترسیدی بگی با من اردواج نمیکنی. آدمای ضعیف همینطورن. از ترس رنجوندن طرف مقابل حرفاشون رو میخورن.

-   تو الان چون شوهرت باز ازدواج کرده فقط همین رو میبینی، ولی این موضوع اصلا به نظر من مشکل خاصی نیست.

-   شما مردا همه تون میخواین جوجه کشی راه بندازین. کی گفته؟ مگه من بدم میاومد بچه دار بشم؟

-   چی میگی؟ من از چیزی که بدم میاد زن حامله س. اگه تو از من بچه دار میشدی یعنی باید تکثیر بشی. از انحصار من خارج بشی. زن بچه دار، شب به جای اینکه از سرفه ی من از خواب بیدار شه از ونگ ونگ بچه پامیشه. تو هم هی حرفای خودت رو بزن.

سیگارش به فیلتر رسیده بود. به سرفه افتاد. یک لیوان آب دادم دستش. قلپی خورد و آرام نشست. بوی ادوکلنش نرم پیچیده بود توی اتاق. نگاهش میکردم. بالاخره گفتم:

                   -   من ریه هام حساسه، تو بچه دار نمیشی، یکی هم کور به دنیا میاد. هرکی یه عیبی داره بالاخره.

                   - هنوز توی خواب سرفه میکنی؟

روی تخت تکیه دادم به دیوار. سیگاری روشن کردم. الهه گفت: "چایها هم سرد شد. برم ببینم مامان حالش چطوره." بلند شد. پشت در انحنای کمرش را گرفتم. گفتم: "مامان حالش خوبه." خنده ای کرد و گفت: "دود سیگارت داره میره تو چشمم." گفتم: "هیس، یواشتر!" گفت: "تو همیشه نگران صدا بودی." گفتم: "تو هم همیشه نگران پنجره ها و درز لای پرده ها بودی."

            صدای کشدار مدیر مسافرخانه که علی را صدا میکرد از خواب بیدارم کرد. کارهای ناتمام هنوز توی کیف. خسته تر از دیشب بودم. در را باز کردم و از مدیر مسافرخانه پرسیدم: "آقا، از جون این علی چی میخوای؟ ولش کن. ما رو هم زا به راه کردی." مدیر مسافرخانه آمد دم در و آرام گفت: "این جوونا رو باید کاری بارشون آورد. یه کم بترسونیشون و جلوی دیگران ضایعشون کنی درست میشن. شما دیشب خوب خوابیدی؟"

 

* اشاره به آیات 20 و 21 از سوره ی طه که میفرماید: "وما تلک بیمینک یا موسی؟ قال هی عصایَ اَتَوَکَّؤُا عَلَیها و اَهُشُّ بها علی غنمی و لیَ فیها مأربُ اُخری" ( [خداوند فرمود:] و ای موسی چیست آنکه در دست راستت داری؟ گفت:این عصای من است که بر آن تکیه میزنم و گوسفندانم را میرانم و از درختان بر آنها برگ میریزم و برای من استفاده های دیگری هم دارد.)

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:46 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats