با من تو از سکوت، تو از حرف می شوی
تنها من از زبانه زبان باز کرده ام
اندوه، هو کشیده به چاه اوفتاده ام
در تار و پود صوت تو آغاز کرده ام
نجوانشین منگی کابوس بوده ام
اشکم نگاه می کنی آواز کرده ام
سوت قطار میبری ام تا ستاره ها
ناز نگاه میکنی ام ناز کرده ام
هذیان هتک وحشتم امشب نگاه کن
هر حرف، حفره حفره دهان باز کرده ام
راوی داستان «ناباکوف» دانای کل است. داستانی کوتاه با شیوۀ روایت روسی؛ تکیه بیگزینش بر برخی از جزئیات، تأکید بر جنبههای رمانتیک به شیوۀ «تورگنیف»، اما با نقش انکارناپذیر تصادف به شیوۀ خود «ناباکوف». داستان دربارۀ فردی به نام «مارک استندفاس» (1) ـ «مغازهدار موطلایی، جوانکی خوش شانس با یقۀ بلند آهار خورده» ـ است که با عشق بسیاری که به نامزد خود «کلارا»(2) دارد به آخرین تراموای شب نمیرسد و پیاده راه خانه را در پیش میگیرد. در همان ابتدای داستان، گره اصلی را میکارد وبا ذکر این نکته که انتهای موهای «مارک» به باریکه موی بلندی ختم میشود راوی داستان به خواننده میگوید:
این آویزه موی کوچک بود که کلارا را اسیر عشق او کرد و سوگند خورد که این عشق واقعی است و او کاملاً آن مرد اجنبی خوش قیافۀ خانه خراب را که سال گذشته اتاقی از مادرش، خانمهایس (3) اجاره کرده بود، به فراموشی سپرده است. (ناباکف، ولادیمیر: مجموعه داستانهای کوتاه ولادیمیر ناباکوف، ج 1، برگردان از روسی به انگلیسی: دیمیتری نابوکف، دکتر بهمن خسروی، تهران: نسل نواندیش، چاپ اول، 1386، ص 137.)
داستان با مرور ذهنی جستهگریختۀ «مارک» از تصاویر آشنایی و رابطهاش با «کلارا» پیش میرود. مجموعه افکاری که در ذهن مست «مارک» در راه بازگشت میگذرد. اما جایی در میانۀ داستان وقتی که ماجرای فروش یک کراوات در روزی که به پایان رسیده است گفته میشود، راوی دانای کل از قابلیت انحصاریاش استفاده میکند و به مخاطب میگوید همان وقت که «مارک» این کراوات را به مشتری میفروخت خانم «هایس» در همان روز به دیدار مادرش رفته است تا خبر بازگشت مستأجر کذایی و انصراف «کلارا» از ازدواج با «مارک» را بدهد.
طبعاً همین مقدار گره افکنی برای یک داستان کوتاه کافی است، اما «ناباکف» در داستانهای کوتاهش به همدلی و تفهم (4) با شخصیتهایش میرسد. ویژگیای که او را جایی میان قرن نوزدهمیهای روسیه و کوتاه نویسان مدرن معلق نگاه میدارد. «چخوف» هم چنین رابطهای را با شخصیتهای داستانش برقرار میکرد. دست کم میتوان از شیوۀ نقل او و ماجراهایی که برای داستانها و مسیر شخصیتهایش میپردازد، به این احساس وی پی برد. اما تفهم «چخوف» با شخصیتهای داستانش از جنس دیگری است. «چخوف» در جهانبینیاش نوع انسان را قابل ترحم و تا حدی قابل تمسخر میبیند. «ناباکوف» که میدانیم تاریخ ادبیات روسیه و آثار مربوط به آن را بلعیده بوده است و در جایگاه منتقد اشراف کمنظیری به ادبیات روسیه داشته است، به فراخور موقعیت به پیشواز همدلی با شخصیت داستانی میرود. او کمتر شوخطبعی چخوف را دارد اما ماخولیای «داستایفسکی» در ترحم «ناباکف» نسبت به شخصیتهایش ملموستر است.
گفتم کافی بود که «کلارا» عقل از دست داده باشد و نامزدی را ملغی کرده باشد، تا یک داستان کوتاه تراژیک شکل بگیرد. اگرداستان با همین یک گره به پایان میرسید «مارک» به خانه باز میگشت و از حقیقت ماجرا مطلع میشد و فرو میریخت. شاید هم تقلایی برای بازگرداندن «کلارا» میکرد و البته بیهوده. اما «ناباکف» مهربان، تاب این شکست را برای شخصیت داستانیاش ندارد. اینجاست که میتوان فهمید برخلاف آنچه «ناباکف» را بدان متهم کردهاند و او را یک نویسنده سادو ـ مازوخیست شناساندهاند، او نویسندهای بیش از حد مهربان است؛ تا جایی که حتی کیفیت داستانش را قربانی میکند تا شخصیت داستانش پی به آن حقیقت فرو ریزنده نبرد.
ادامهای که «ناباکف» برای این داستان در نظر میگیرد خصلت سبکی او یعنی تصادف با دخالت مستقیم نویسنده را بهتر بازنمایی میکند. «مارک» در راه خانه تصمیم میگیرد اگرچه دیر وقت، سری به «کلارا» بزند اما در میانۀ راه اتوبوسی او را زیر میگیرد و میمیرد. اینها را بگذارید کنار زبان شاعرانه، ایماژپردازانه و تا حدی مطوّل ناباکف، که ببینید او هنگام نگارش داستان ابتدا خود را هیپنوتیزم کرده است اما بعد از آنکه دانسته از پس تحمل این موقعیت بر نمیآید که «مارک» جدایی «کلارا» را تحمل کند، از مسیر اولیه منحرف میشود و به قیمت کلیشهپردازی، خود را از رنج خلق کامل شخصیت «مارک» میرهاند.
1. Mark Standfuss
2. Klara
3. Heise
4. empathy
درباره ی علیرضا نادری نجف آبادی که آنچنان که باید شناخته نیست، باید در فرصتی به تفصیل بنویسم. او اکنون در بستر بیماری است، هرچند که بسیار جوان. برای عمل قلب در بیمارستان آتیه تهران بستری شده است. او نویسنده ی "سعادت لرزان مردمان تیره روز" است که رادی آن را با "همه پسران من" آرتور میلر همسنگ دانست. اولین ترمی که با او اصول و فنون نمایشنامه نویسی داشتیم نمیشناختیمش. تازه سالی بود که از دانشکده ی خودمان فارغ التحصیل کارشناسی ارشد شده بود. عبوس، کم حوصله، و کمتر از دستور کار کلی واحد درسی تبعیت میکرد. ترجیح میداد درباره ی ساختار اجتماعی ایران یا انقلاب مشروطه حرف بزند. بهمن ماه، بعد از یک ترم درسی با او، در جشنواره ی فجر "سعادت لرزان مردمان تیره روز" او را محسن علیخانی به صحنه برد و ۱۳ جایزه را برد. به قول سعید کشن فلاح، اکبر رادی که از داوران جشنواره بود، پس از پایان اجرای این نمایش در جشنواره چند دقیقه از جایش تکان نخورده بود. چند ماه بعد رادی در جواب کارگردانی که ادعا کرده بود "ما در ایران نمایشنامه نویس نداریم" در نشریه ی "پایاب" جوابی گزنده داد و نام چرمشیر و نادری را برای حجت رد ادعای آن کارگردان آورد.
نادری افسوس در این مدت اخیر کم حوصله و کم کار شده است. دستنویس آخرین نمایشش "۳۱/۶/۷۷" را بعدا دیدم که بسیار آشفته بود و بوی بی انگیزگی نویسنده را میداد. نادری در جنوب تهران تا همین اواخر آموزگار هنر بود در دبستانها. نمیدانم هنوز هم هست یا نه. نویسنده ای که در نگارش گفتگوها استاد است. همچنان که چرمشیر.
در سال ۷۳ در جشنواره ی دانشجویی تئاتر "پچپچه های پشت خط نبرد" را در تالار مولوی به صحنه برد که برای اجرای دوم با اعتراض گروههای فشار روبرو شد. "پچپچه ها..." متنی شخصی درباره ی تجربه ی نادری در دوران جنگ است که در آن پوسته ی تظاهر را شکافته است و به لایه های عمیقتری در جنگ نقب زده است. بعدها در زمان وزارت ارشاد مسجدجامعی این متن را با بازی فرهاد اصلانی و کارگردانی خودش در تئاتر شهر به صحنه برد.
اخیرا بزرگداشتی برایش برگزار شد و او را به عنوان نویسنده ی تئاتر دفاع مقدس مورد تقدیر قرار دادند. با صراحت گفت: "من یک نویسنده ی اجتماعی ام و جنگ را به عنوان یک پدیده ی اجتماعی، موضوع بعضی آثارم قرار داده ام." در نگرش اجتماعی اش سوسیالیست است اما رگه های عرفان را میتوان در "سه پاس..." او یافت. در "پچپچه ها..." نزدیک به نیم ساعت از نمایش به بحث سیاسی یک رزمنده ی حزب اللهی و یک رزمنده ی کمونیست اختصاص دارد که در نهایت در این مورد که جناح بازار از شرایط جنگ سود میبرد، به توافق میرسند. عجیب این بود که این بحث کسل کننده در اجرای نمایش ذره ای مخاطب را خسته نمیکرد.
خودش متن "سه پاس..." را جلوه ای از یک سلوک عرفانی میداند. و به نظر من عبث نمایی سیزیفوار شخصیت علیرضای "سه پاس..." بخشی از سلوک روحی خود نادری است. (شخصیت محوری تمام نمایشنامه هایش علیرضا نام دارند.)
برای مخاطبان عام، او با نوشتن گفتگوهای سریال "میوه ی ممنوعه" شناخته شده است. به عقیده ی نگارنده، شیوه ی گفتگونویسی نادری در این سریال، یکه و یگانه بود و فصل جدیدی را در گفتارنویسی تلویزیونی باز کرد.
کارهای او عبارت اند از:
- پچپچه های پشت خط نبرد
- سعادت لرزان مردمان تیره روز
-۳۱/ ۶/ ۷۷
- این قصه را ایرانیان نبشته اند
- دیوار
- سه پاس از حیات طیبه ی نوجوان بسیجی نجیب و زیبا
- چهار حکایت از چندین حکایت رحمان
- چند و چون به چاه رفتن چوپان
- اطلسی نو بر شندره ی کهنه ی شهرزاد قصه گو
- عطا سردار مغلوب
یک نکته را درباره ی شخصیت پردازی در کلاسها به شاگردانش توصیه میکرد: "بیمها و امیدها". میگفت بیمها و امیدهای شخصیت نمایشنامه تان را بشناسید .دو سال پیش مقاله ی شتابزده ای درباره ی شیوه ی شخصیت پردازی نمایشنامه های او نوشتم که در همین وبلاگ هست با عنوان: داستانهای نهانی رازهای زندگانی. اگر دوست داشتید همان را فعلا بخوانید تا بعدا مطلب مفصلتری درباره ی آثار نادری بنویسم. یاحق.
نوشته ی محمد چرمشیر درباره ی نادری بستری در بیمارستان
داستانهای نهانی، رازهای زندگانی (نگاهی به عنصر شخصیت پردازی در آثار نادری)
با بوسه های کالیبر هفتادوپنج
از زخم شانه،
شستنِ داغ گران میخهای تابوت
ممکن نیست.
تابوت بی تکان
با رعشه های هفت و نیم ریشتر
زخم خاکی خانه را
تشییع میکند.
زخم حکایت این تنهایی، تنهاییها ییها ییها
ضرب ترنم غم در سر این، شیداییها ییها ییها
تُنگ دلت صد رنگ از ماهی، ماهی من خسته ست از دریا
بی رنگ دلم را دعوت کن، در خلوت ماهیها هیها
وقتی از جاده می نشینی دور،
رخنه می ریزد از کوه.
دنباله ها بی ستاره می آیند.
نه هُرم فانوس تازه خاموشی،
نه شوق کوبیدن پاشنه بر گردو.
سنگ یخ بر کویر نمک.
صاعقه ای کاش
از درز چارمیخ می گذشت.
ای کاش!
از جاده ها دور...
ای کاش!
امروز روز تشییع جنازه ی نادر ابراهیمی بود. حامد کنی و سعید کیایی را هم دیدم. نمیدانم کسی هست که در آن جهان از نادر ابراهیمی بی آزار بترسد؟ عنوان خوبی ست برای یک مقاله: چه کسی از نادر ابراهیمی میترسد؟ جالب آنکه اولین سخنران جواد مجابی بود. مطالب پراکنده و ناتمامی که درباره ی کارهای نادر ابراهیمی دارم در اولین فرصت تمام میکنم و میسپارم به حروفچینی. تک تک میگذارم روی وبلاگ.
با سلامی که عطر دریا را
میبرد تا کرانه ی الوند
مینویسم ترانه ای دیگر
شادی نقش تلخ یک لبخند
با دو چشمی که زیر سایه ی ماه
برفها را حریر میبیند
چرخ میخورد و بال میگسترد
تا بهار عاشقانه بنشیند
زیر بال سفید پروانه
اسم تو روی گل نشست و پرید
با صدایی که گوش نشنیدش
گفت آری بهار باز رسید
حالا زمین که زیر پای تو
ایستاده بود،
میچرخد
العجب!
ای داد! ای امان!
آقا نگه دار!
من گویا باید هزاره ی قبلی پیاده میشدم
کجا؟
همانجا که سرگیجه ی آفتاب را
با شاقول میسنجیدند
و آفتابه مقیاس دریا بود.
آقا! شما هزاره ی قبلی میباید پیاده شده باشید.