شعر
برای قتلهای پاییز ۷۷
سر بریده ی خورشید
در میان سفره ی بنفش آسمان
تکیه داده چانه روی شانه های کوه
رو به تکدرخت بید گفت:
یک شب ار چنین فروسرانه سر کنی
آفتاب دیگری از آن سوی افق سر برون می آورد.
۱۳۷۸
بازسرایی شعر
خنگ بلور و یاقوت
بی تن
از رشحه های گلوگاه نامتصل
به فرود
خط می کشید سایه ی شب را
در کمرکش
چشم از طشت لاجورد به گردش
بانوی گیسوان زمین را
با چشمها ی خشم فروخورده می نگریست.
در زارِ نابهنگام توسنان بی تن،
نه نگاهی انداخت بانو
نه ناله ای حتی.
باد بود و شیون شبانه.
دانم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
حافظ
باری
چشم از تو دلِ سیاه برنمیدارد.
به بیداری
سر در نگاه آینه می گُنگم
بوق بوق
چاره ی سردرگمی ستاره نیست
بوق بوق
دست از ستاره بر نمی داری
آری
از این کشتی
بی سکانداری
بیرونم.
شب، خیس وحشت از تن بی طاقتم نگاه
آه
بر نمی داری
آری.
به تعبير محمدرضا باطني،زبان نيازمند برنامه ريزي است. اين برنامه ريزي در حقيقت،چارچوب زبان رسمي را مشخص مي كند و زبان رسمي كودك و نوجوان در كشور ما،مدت هاست جز از طريق كتاب هاي درسي فارسي تعيين نشده است (از كاستي هاي زبان رسمي رسانه- چه در حوزه عمومي بزرگسال- كه بگذريم...). از يادمان نمي رود كه معمولا مسن ترها وقتي كتابي دست جوان ترها مي بينند، مي پرسند:«درس مي خوني» در واقع مطالعه،جز از طريق رسمي آموزش و پرورش براي بسياري از اقشار جامعه متصور نيست و هم چنين چه بسا يكي از شكاف هاي فرهنگي در كتاب خواني باشد.
زبان رسمي كودكان،مهم ترين منشأ و چشمه اش را از ادبيات كودك مي گيرد و غني شدن دسترس ها و كاربرد هاي زباني كودكان امروز،گوياي آن است كه زبان رسمي كتاب هاب درسي و دايره واژگان اين كتاب ها روز به روز نسبت به آن چه به راستي كودكان جامعه ازچنته زبان خود دارند،فقيرتر مي شود. استفاده از بازي هاي متنوع كامپيوتري،گسترده شدن حوزه تعادل اجتماعي كودكان و بالا رفتن سطح آگاهي عمومي كودكان،حوزه كاربرد زبان را در سنين مختلف،وسيع تر ساخته است.
در اين ميانه، همواره جاي فرهنگ لغات براي كودكان خالي بوده است و آن چه بود،خلاصه مي سد در چند فرهنگ انگشت شمار كه از واژه نامه هاي كتاب هاي درسي استخراج شده بود. از طرفي كودكان كم سن تر،از داشتن واژه نامه محروم بودند؛ نه واژهنامه ايي كه لزوماً خودشان به آن مراجعه كنند، واژه نامه هايي كه بزرگسالان نيز براي پاسخ گويي به سؤالات فرزندان شان،ازآن ها كمك بگيرند. وجود اين گونه فرهنگ ها در سطح كلان، زبان رسمي كودكان را مدون مي كند؛ بدين معني كه دسترسي فعالان حوزه ادبيات كودك را بهدايره واژگاني رسمي آسان تر مي سازد. البته تدوين زبان رسمي كودكان، هدفي عالي است كه بده بستان با ادبيات كودك برآورده مي شود و تدوين فرهنگ لغات، بخشي از آن حاصل مي كند.
سه فرهنگ فارسي كه اخيراً از سوي انتشارات«محراب» براي كودكان منتشر شده، گامي اساسي در اين مسير بوده است. هر يك از اين سه فرهنگ، سطحي از سنين را پوشش مي دهد و طبعا تعداد مدخل هاي تدوين شده ، به فراخور حوزه سني كودكان، متفاوت بوده است. فرهنگ فارسي خردسال و فرهنگ فارسي كودك توسط «مهناز عسكري» وبه ويراستاري«مهدي ضرغاميان»و فرهنگ فارسي بچه هاي امروز توسط اين هر دو تهيه شده است.«مهناز عسكري» و «مهدي ضرغاميان»،از معدود فعالان حوزه ادبيات كودك- در زمينه ترجمه و تأليف اند كه يك پا در ادبيات كودك وپايي ديگر در حوزه زبان شناسي دارند واين مختصه ستودني، اين فرهنگ ها را را ويژگي قابل اعتنايي برخوردار ساخته است.لازم نيست گفته شود كه چنين كوششي كه تجربه اي پيشيني را هم يدك نمي كشد، بي اشكال وبي نقص امكان پذير نمي شود، اما نقاط قوت ان بر نقاط ضعف آن يقيناً بسيار برتري دارد.
اين سه فرهنگ- كه گويا چهارمين آن ها نيز در دست تدوين است، مقدمه و مؤخره اي به زبان ساده دارند كه در آن،بر ميزان مخاطبان را نيز مجاب كند. تأكيد شده و حتي آن جا كه بزرگسالان سخن مي گويد، به گونه اي روان نوشته شده است تا كم سواد ترين مخاطبان را نيز مجاب كند. تخصص دو مؤلف در زمينه زبان شناسي، موجب شده است كه مدخل ها به طور روان و ساده اما سليس و فصيح توضيح داده شوند وهر اندازه مخاطب، خردسال تر فرض شده است، در توضيح معناي هر لغت، به توضيحات عيني و ملموس چانبي معناي لغت،بيشتر پرداخته شده است. كودكان به ميزان رشد زباني شان، تشخيص و تشخيص زباني لغات را بيشتر درك مي كنند و هر قدر كودك تر باشند، حدود وثغور معناي دو لغت مشابه را كم تر به دايره ادراك مي آورند واين توجه روان شناختي، در تدوين فرهنگ هاي مخصوص كودكان البته لازم است.
فرهنگ فارسي خردسال با بيش از 400 مدخل و براي هر مدخل يك تصوير تدوين شده است. براي هر مدخل يك زمينه شبه داستاني در نظر گرفته شده است كه در تصوير نيز ديده مي
شود واز طريق خلق شخصيت اي ساد، به بيان معني لغات مي پردازد. آن چه «مهناز عسكري » در تبيين هر مدخل آورده است، در آينده قابل استفاده در كتاب هاي درسي هم مي تواند باشد(«ضرغاميان» و «عسكري» پيش از اين، كوششي در تدوين يك كتاب درسي دوره دبستان براي پنج مقطع ابتدايي نيز داشته اند كه تجربه آن كار، در تأليف فرهنگ هاي سه گانه مورد بحث كاملا مشهود است.) به عنوان مثال،مدخل «تعداد» مي خوانيم:
«شام آماده بود. زهرا به تعداد مهمان ها بشقاب و قاشق و چنگال سر ميز گذاشت. اما يادش رفت براي بابا و مامان، بچه ها و خودش ظرف بياورد. وقتي كه همه سر ميز آمدند، بابا گفت:«مثل اين كه تعداد ما از تعداد بشقاب ها بيشتر است.»
هم چنين در مدخل«باريك» آمده است:«خانه بابك و زهرا در يك كوچه باريك است. هيچ كاميوني نمي تواند توي كوچه آن ها برود، ولي بابك با دوچرخه اش در كوچه دوچرخه سواري مي كند.»
بنابراين، آن چه در فرهنگ لغات مخصوص بزرگسالان براي بيان معنا به كار مي رود، در اين فرهنگ معكوس مي شود؛ به جاي حركت معنا از جزء به كل، از كل به جزء، مفهوم توصيح داده مي شود واز طريق برشمردن كاربردهاي آن، به كودك ياري مي شود كه مفهوم را درك كند.
فرهنگ فارسي كودكبيش از 1400مدخل و42 تصوير دارد و در بيان مدخل هاي آن، پيچيدگي بيشتري به كار رفته است. به عنوان مثال، مدخل«باريك» در اين فرهنگ، به صورت ديگري بيان شده است:«چيزي كه پهن نيست، باريك است. چيزهاي باريك عرض كمي دارند. مثلا كوچه باريك تر از خيابان است. بعضي ها روبان باريك دوست دارند، ولي بعضي ها از روبان پهن بيشتر خوششان مي آيد.»
نكته قابل توجه در اين فرهنگ لغات، آن است كه پاره اي از مدخل ها به صورت خطابي و دوم شخص معنا شده است. به طور مثال، مر مدخل «هديه» مي خوانيم:«چيزي است كه به كسي مي دهي تا او را خوشحال وشاد كني. معمولاً آدم ها به مناسبت جشن تولد، عروسي وعيد، هديه مي خرند وبه ديگران مي دهند. البته تو مي تواني چيزي درست كني و آن را هديه بدهي، مثلا مي تواني براي تولد دوستت يك نقاشي قشنگ بكشي يا يك قصه بنويسي و خودت نقاشي هاي آن را بكشي، آن وقت كتاب قصه ات را به دوستت هديه بدهي.»
در مدخل «تعجب كردن» آمده است:«وقتي كه از ديدن چيزي يا شنيدن خبري جا مي خوري و نمي تواني چيزي را كه ديده اي يا شنيده اي، باور كني ، مي گوييم تو تعجب كرده اي. معمولا آدمي كه تعجب كرده است، چشم هايش گرد و ابروهايش سيخ مي شود.»
درفرهنگ فارسي بچه هاي امروز كه مشتركاً توسط «ضرغاميان» و«عسكري» نوشته شده، بيش از 3300 مدخل و حدود 160 مقاله دانش نامه به كار رفته است. در برخي تصاوير اين فرهنگ، از عكس استفاده شه است و ضمناً در كنار مدخل هايي كه سر راست تر و به طور مستقيم به معناي لغات مي پردازد(رفته رفته فرم فرهنگ لغات بزرگسالان را مي پذيرد)، در توضيح بيشتر برخي مدخل ها، مقالات دانش نامه اي مفصل تر نيز آورده شده است. افزون بر اين، درفرهنگ فارسي بچه هاي امروز، ويژگي هاي كلمه نيز(اسم،فعل،صفت يا قيد بودن آن) و مترادف و متضاد به مدخل ها افزوده شده است.
اين كوشش از سويي، في نفسه در كنار موجي كه در سال هاي اخير در جهت چاپ كتاب هاي مرجع براي كودكان و نوجوانان صورت گرفته است، جاي خالي فرهنگ لغات براي كودكان پر مي كند و از سوي ديگر، صبغه تخصص زبان شناسي مؤلفان، بر اهليت آن مي افزايد.
منبع: دفتر دوم شعر دیگر
میخواستید چه بسرایند؟ غنچه یی میشکفد / برگی میریزد / این گونه کسی بزرگ میشود / پیر میشود / یا میسراید. و غرض / سرودن است.
این را چه بسا فراموش میکنیم. غرض آن است که بسرایند. به آواز آیند. چه باک اگر گلوشان هنوز آماده ی آواز نباشد. یا آن که صداشان را خوش نداشته باشیم. از آن که چگونه میتوان پذیرفت بر لبها مهر خاموشی بخورد تا زندگی در بایگانی ی فرهنگ جای گیرد. و صدا در بایگانی ی آهنگ. شاید حتا روزی که سرانجام دریابیم چیزی مصنوع در کار نتواند بود / زیبایی مفهومی تازه پیدا کند. جوششی بشود. و راهی. از زندگی. چشمه یی بشود.
این هم هست که به صف آوردن گفتار با همه ی زیبایی مستی آوری که در گذشته داشته و هنوز نیز دارد گاه به صف آوردن مردمان را به یاد میآورد. شاید از همین رو باشد که خوشتر دارم آن صفی را که به خودی ی خود پدید میآید. به گونه ی پایکوبیها و دست افشانی های ناگهانی. به گونه ی سوگواریهای همگانی. به گونه ی واکنش خوشنظم مردمان در برابر خطر.
تا آنجا که به گمان من حتا آنچه آن شکلهای نظم گرفته ی گذشته را جاودانگی بخشیده ست همین بیانجوییهای طبیعی بوده ست. نه زیورگرایی. "پوست بُوَد پوست بُوَد در خور مغز شعرا..." جلال الدین بلخی که از پوست و زیور به دور بود میدانست چه میگوید.
زیور همیشه پایان یک زندگی ی شگفتی آور و آغاز یک آرمیدگی ی پیش بینی شدنی است. اگر زیور را دوست داریم برای آن است که به گونه ای به آسایش گرویده ایم. برگ خزان شده ایم و بادهای تند هستی میلرزاندمان.
و هرچه هست در همین است. دوگانگی ی بسیار دیرین گفتار جوانان و پیران ـ یا پیرشدگان و جواندلان ـ همچنین گروندگان نظم و هواخواهن بی نظمی/ امروزیان و دیروزیان همه بر سر همین است. چه خود بدانند چه ندانند.
من که خود سخت شیفته ی نظمهای گذشتگانمان هستم به خوبی سنگینی گفتارم را در این باره میسنجم. میدانم بی ریشگی از کجا میآید و به کجا میانجامد. و چگونه بیراهگی در خود تواند داشت. به خوبی میدانم. اما این را نیز میدانم و آزموده ام که گلهای ساختگی سرانجام از باغ به دورمان میدارد. و غرض / باغ است. فضای گسترده ی آن است. خاک باروری ست که باغ باید داشته باشد. نه گلدانی و شاخه گلی در سرایی بسته.
نیز به خوبیی میدانم که هر جا خاکی دارد و آبی. هوایی دارد و آسمانی. هر جا با خود افسونی دارد که به گوش همه کس آشنا نیست. هر جا برای خود رازی دارد که همسایه نمیداند. این را نیز میدانم، و گاه فراموش میکنیم.
اما زایش. خواهید گفت: اما زایش چه خواهد شد؟ زایش / رستاخیز / خون تازه در ستایشهای ناسنجیده ی ارزشهاست / نه در پیرویهای گوسفندوار / و نه در بی جانی و بی نامی.
رستاخیز در ریشه دواندن زندگیهای گسترده ست. در پژواک آوازها و جویندگیهاست. آن گاه روشن است که باید نگران بود. تا مبادا دیگر صدایی شنوده نشود مگر با جدول / مگر با ریاضیاتی از زیور. از آن که همیشه دست کم این خطر هست که قنداق / شکل پا را تغییر دهد / و حسابجوییهای بسیار / انگیزه های نخستین حساب را که چه بسا راه گشایی بوده و هست به فراموشی سپارد.
پس آن گاه دیگر چه هراسی؟ به ویژه اگر با نوزاده یی سروکار داشته باشیم. زیرا ارزش این دلخوشی بیش از آن است که گمان داریم. صدای یک نوزاده که به سختی میتوان آن را در یکی از دستگاههای فرهنگ آواز گنجانید آغاز یک زندگی را اعلام میدارد. هراس ما باید از جای دیگر باشد. و این یگانه نگرانی ست که میپذیرم. زیرا اگر مرده خوار نیستیم، پیوسته زندگی ما را به پاسداری میخواند. پس نگران آینده ی نوزادگان باشیم. تا مبادا هر تنپروری / هر بیکوششی / و به ویژه هر آوازه جویی و خودنمایی را به حساب نوزادگی ی خویش بگذارند / و فریبمان دهند. زندگی و نیاز به سرایندگی را فریب دهند.
سلخ فسخ زوال قاعده را
از رصدگاه بدر می بینم
موضوع: خنده
من آدم خنگی ام. یعنی اینطوری میگن. ولی خوش اخلاقم. این رو امروز یه پیرمردی بهم گفت. سوار تاکسی شده بودم. راننده یه دفعه داد زد: خانوم، میدون فردوسی!.... خانوم، میدون فردوسی! نیگا کردم دیدم یه خانوم مسن، هدفونش رو گذاشته توی گوشش و چشماش رو بسته. گفتم آقا، ایشون نمیشنوه، هدفون تو گوششه. راننده یه ترمز محکم گرفت، که خانم از حال آهنگ اومد بیرون. از قیافه ی خانومه خنده م گرفت. گفتم: میدون فردوسی. هدفون رو برداشت. گفت: چی آقا؟ راننده داد زد: میدون فردوسی بابا! اون آشغال رو از توی گوشت دربیار تا بشنفی. خانم سرخ شد. گفت: جلوتر پیاده میشم. تاکسی راه افتاد. پیرمردی که کنارم نشسته بود کفت: اینطوری با خانوما نباید حرف بزنی جوون. فکر کن مادر خودت، خواهر خودت. راننده گفت: خواهر و مادر من از این آت آشغالا نمیذارن توی گوششون. گفتم: ببخشین، این آشغال نیس. هدفونه. خانوم دلخور گفت: نیگر دار. راننده زد بغل. به خانم یه لبخندی زدم و موقع پیاده شدن گفتم: چیزی نیست خانوم. نمیفهمه. پیرمرد گفت: از این آقا یاد بگیر. هم مودبه، هم خوش اخلاق.
چرا اخمات تو همه؟ اینو از پیرمرده پرسیدم. توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود، دستاش رو روی عصاش گره کرده بود. همونطوری اخمالود گفت: به توچه آقا پسر؟ خندیدم گفتم: با منی؟ من که به قول بچه ها قدم اندازه ی نردبونه. گفت: به قد نیست. یاد نگرفتی به بزرگترت احترام بذاری. گفتم: قصد اساعه ادب نداشتم. فقط گفتم اخماتون رو واکنین. یه لبخند که خرجی نداره. وقتی یکی اخم میکنه دل آدم میگیره. پیر مرد روش رو کرد اونور و زیرزیرکی خندید.
موضوع: ذوقزدگی
یوهووووووووووو! یعنی راستش ضایع شدم. اینقدا هم خوشحالی نداشت. گل سر رو واسه اونی خریدم که کلاه گیس میذاشت سرش. خب گفتم که، من یه مایه شوتم. اونم واسه م یه بند ساعت خرید که دیگه به دردم نمیخوره چون ساعتم رو فروختم که گل سر بخرم واسه اونی که کلاه گیس میذاره. دیگه آدم به چشماش هم شک میکنه. اینا رو توی کتابای درسی ننوشته بودن آخه.
از هول پریدم توی تاکسی. ماشین گیر نمیاد که. همراهم رو درآوردم باهاش یه کم بازی کنم. گفتم: آقا، خدا خیرت بده، چهل و پنج دقیقه س منتظرم یه تاکسی ببردم انقلاب. گفت پیاده شو آقا، پیاده شو، من میرم تجریش. گفتم ولی سرت رو تکون دادی که. گفت: من سرم رو تکون ندادم. گفتم: من گفتم انقلاب، تو هم سرت رو تکون دادی. حیرون مونده بود. نمیدونم یعنی چی آقا. سرش رو تکون میده، ولی بعد میگه میرم تجریش. گفتم: انقلاب میری دیگه، داری با من شوخی میکنی حتما. گفت شوخی نداره. گفتم پس لابد حوصله ت سر رفته داری دستم میندازی. خلاصه نمیدونم چرا، یارو عصبانی شد و مجبور شدم پیاده شم. وضعیه به خدا، مردم سر هیچ و پوچ قاتی میکنن.
خربزه رو با عسل خوردم نمردم. مردم از خوشحالی!
میگن چرا تو همه ش ذوق میکنی الکی الکی. میگم من کی ذوق کردم. میگن. صبح بیدار میشی میبینی زنده ای ذوق میکنی. شب میخوابی خواب خوب میبینی ذوق میکنی. بهت سلام میکنن ذوق میکنی. سفره رو پهن میکنن ذوق میکنی. سفره رو جمع میکنن ذوق میکنی. آخر بردنم دکتر. آقای دکتر چکش رو آورد به جای زانوم زد توی ملاجم. از ذوق داشتم میمردم. آخر گفتن اعصابم ضعیفه. بساطیه آقا. آقای دکتر چکش رو عوضی زده من باید قرص بخورم. آخه اینم رسمشه؟
-آقا ببخشین، شما ذوقزده نمیشین؟
-من؟ وااااااااای! چه باحال! از من مصاحبه میکنین.
-"از" شما مصاحبه نمیکنیم. "با" شما مصاحبه میکنیم.
-وااااااااااااااای! یعنی با من مصاحبه میکنین؟ از رادیول اومدین؟
-آقا، من یه سوال ساده کردم. هیچوقت شده ذوقزده بشین؟
-ذوقزده؟ نه. نه. هیچوقت اصلا من... از رادیو یعنی؟ وااااااااااای خیلی عالیه. با من مصاحبه... وااااااااااای... نه، اصلا من ذوقزده نمیشم!
موضوع: زبانی غیر از فارسی
با سرعت 135 کیلومتر در ساعت پیچید توی کوچه. گفتم هوووووووووی! گفت موزو ازد دزب بازاش! سبحان الله. عرض کردم ببخشید؟ گفت: ایزین ززبوزونز ززرگز ریزی یه زه. گفتم عیب نداره همین چهارراه اول نهضت سواد آموزی هست، تشریف ببرین ثبت نام کنین کلاس اکابر. گفت: آخه میدونیش، من تازه ش، از آمریکاش اومد! با خودم گفتم اونجا چقد جریمه ت میکنن واسه سرعت غیرمجاز؟
دستمو گرفت گفت بیا بیا بیا. گفتم کجا؟ الان اتوبوس میره. گفت میخوام زبون اسپرانتو بهت یاد بدم. روز نامه رو نشونم داد دیدم نوشته زبان اسپرانتو در سه سوت. عرض کردم به حضور انورشون که، سه سوت تموم شد، اتوبوس هم داره میاد. گفت حیف حالا یه زبون کمتر بلدی زبون بسته. گفتم ما به همین زبون فارسی با هم حرف میزنیم حرف همدیگه رو نمیفهمیم. وای به روزی که چندزبانه بشیم، مث چراغای راهنمایی سه زمانه.
این خواهرزاده ی ما با اجازه تون از وقتی رفته کلاس دوزبانه به قول خودش کانورسیشن میکنه با اهل منزل به فارین لنگویج. میگم فارسیش چی میشه؟ میگه اینا مفاهیم پیچیده ایست، فارسی نداره. بخوای فارسیش رو بگی مضمون از دست میره. میگم این خب چه مضمونیه که اینقد زود از دست میره؟! لرزونک اگه قوت داشت خودشو نگه میداشت!
کلاس فلسفه بود توی تاکسی. استاد و دانشجو بلند بلند واسه هم قصه میگفتن. استاد فرمود: این ناهمگزاره ی پاد تراگزار به نا همسرایی با اسفنج کمک میکنه تا اشکوب پنجره از در بیرونروی ننماید. گفتم ببخشید، میتونم موضوع بحثتون رو بپرسم؟ دانشجو گفت درباره ی همکنشی میان ناهمسرایان ایران باستان با راسته ی پامنار بحث میکنیم. گفتم خب پس ادامه بده! ادامه بده! معلومه من مزاحم شدم.
آبستره باش آقا. من یه جور خود سر در خم شدم به اصطلاح. روایت پسامدرن میکنم از شنگول و منگول و حبه ی انگور. (آواز میخواند:) ای زلف سر کجت! همه چین چین شکن شکن! همه چین چین شکن شکن!
توی توحش خودت موندی نمی دونی اینی که اینجات گیر کرده غده ی گواتره یا سرخرگ آئورت. هر چی که هست بادوم زمینی نیس.
یارو اومد بعد کلی زحمت ثابت کرد من و تو از نسل میمونیم. اینطوری بود که دسته جمعی افتادیم دنبال نارگیل. آخرش آدم نشدیم!
توی پسزمینه ی رنگ بنفش هرچی این قلم مو رو زرد کنی و بکشی انگار که آب توی هاون میکوبی. مث وقتی گالیله وایساد گفت زمین میچرخه، مردم بهش خندیدن. آخرش گفتن حالا که دور خورشید میچرخی بهتره بیشتر دور خودت بچرخی.
شما رو به انحنای قاف میرعماد قسم که رادیو رو روشن نگه دارین!
نه پشت این همه تصویر و تصور آسایشی بود، نه روی پرده ی تنهایی توی اون تالار تاریک. با دل نوشتم: ما با توییم و با تو نه ایم، اینت بوالعجب!
چشمات رو ببند. بگو هرچی که دیدیم با همین چشمهای بسته دیدیم. هرچی پلک زدیم روشنایی نیومد. امان از دست تو ای آفتاب!
من میگم اونی رو بگو که گفتنی نیست. میگه اونی که گفتنی نیست که نمیشه گفت. میگم پس هیچی نگو.
از یه پروانه پرسیدن شما که بالتون اینقد نازکه چطور عطسه میکنی فانتوم چپه میشه؟ گفت عاقلان دانند.
دلبر من زیر درخت آلبالو گم شده!
از صبح میپرسی امروز؟ میگه شاید غروب. از غروب میپرسی امشب؟ میگه شاید فردا صبح.
میگن هنرمندا مجنونن. حرفی نیست. این هم از جنون. حرف نداره. (آواز)عاشقان مستند و ما دیوانه ایم/ عارفان شمعند و ما پروانه ایم
زرشک. این دکوپاژ رو گفتم کامپکتش کن. گفت وات؟ گفتم آندرستند؟ گفت آهان قهوه اسپرسو میخوای! نمیدونم چرا فارسی سرش نمیشه.
در عصر نوسنگی آخرین چیزی که انسان به سرش میزد... کتیرا بود؟ نه، عشق بود. که وقتی به سرش میزد، فای دیز رو روی اکتاویو پاز میگرفت. به جان تو!
برای ویژه برنامه ی قیصر امین پور
از بال سیاه آسمان که گذشتی بگو نه، من هیچوقت نمیمیرم. بگو نه، من هیچوقت نمردم.
با بالهای پروانه سخن میگفتی. از خالهای بال مینوشتی. و تنها پروانه ها شعر بالهای تو را نوشتند.
زیر نگاه آینه ماندی. نور شدی. دور. دور از زمین و خاک نشستی به دلبری.
خاک گتوند از تو میسراید شاعر. این زادگاه توست که میخواندت به خویش.
وقتی ترانه گفتنت آغاز میشد با چشمهای تو ما می نشستیم به تماشای جهان. وقتی که مویه های تو پرواز میشد دور از تو مینشستیم، دور از اوج پروازهایت. حالا بیا پیام ما را که نمیپریم ببر به آسمان خودت قیصر.
شاعر نخستین شعر خویش است و مرگ واپسین شعر هر شاعر.
از نگاه شرجی ات جنوب میبارید و خاک نم نفسهات را میگرفت. صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو.
هر چه نامیرایی در نفست شاعر. ای انکه پیش از توفان، آشوب برکه را میدیدی! آرام گرفته ای پیش از آنکه از مرگت آرام گرفته باشیم شاعر!
از دردها رهیده و با قلب ریش میچرخی بر افلاک. میچرخی و آواز میدهی: افسوس آینه را دریاب.
چندین ستاره راه به فلق مانده ست؟ چندین چراغ دیگر تا فانوس چشم تو خواهد تابید؟ با ذره های خاک بیامیزی چشمت را، آری اشکت را، تا شاخه های خشک جوان خیزند.
وقتی زمین زیر پای ما میلرزید قلب تو آرام از کار باز می ایستاد.
بی فهم نرم واژه که با توست قلب کدام ترانه را به صدا نقش باید کرد؟
برای برنامه ی زبانی غیر از فارسی
سلام علیکم. سلام در شعر سلمان ساوجی از سه ریشه مشتق میشه: سلام قبل از خداحافظی، سلام بعد از خداحافظی و سلام در حین خداحافظی. در عصر مغول این سلام آخر مرسومتر بوده!
وقتی دلت درد میکنه چرا میگی من روشنفکرم. تو فقط دلت درد میکنه عزیز من!
با یک سمفونی شروع میکنیم به اسم آندره روبلف. نه، این در واقع یه فیلمه که فیلمسازش آندره برتون بوده. نه آندره تارکوفسکی. اصلا ولش کن. ما با هیجی شروع نمیکنیم.
در قرن شصتم پیش از میلاد یه عده آدم بیکار چیزی را به تام سه تار بر سر هم کوبیدند. بدین ترتیب صدا از مافی الضمیر این ساز خارج شد.
این نقاشی درباره ی چی حرف میزنه؟ نقاشی حرف نمیزنه. بله، این نقاشی از چه چیز در خود معنایی نهفته دارد؟ این نقاشی هیچ چیزی در خود نهفته ندارد. آهان، خب، از چه رنگی استفاده کردین؟ من اصلا از رنگ استفاده نکردم. پس این چیه؟ رنگه دیگه؟ نه، این یه جور تخیل فانتزیه که در اندرون من خسته دل ندانم چیست. ممنون از راهنماییتون. نقاشی بعدی.
شما اینجا در یک حالت کانسپچوآل به سانچو پانزا نزدیک شدید رودریگوئز! -آر یو اسپیک انگلیش؟
حالا با این وضعیت چه کار کنیم؟ کسی که کارای ما رو نمیبینه. به نظر من سریع بشینیم کارای همدیگه رو نقد کنیم!
استحاله در دیگری میدونید، یه وضعیته شبیه گم شدن معشوق در جزایر لانگرهاوس. جاده بارانی است. از تمرکز خود بکاهید!
از تاریخ 1998 قبل از میلاد حرکت میکنید به منطقه ای در آسترافریقای شمال شرقی. حالا 335 بعد از میلاده. من یه لواشک زیر یه درخت بید مجنون اونجا قایم کردم که در 2035 میلادی به شعر تبدیل میشه. میگی نه، صبر کن خودت میبینی.
اول بنا نبود که ما عقل کل باشیم. هرچه کردیم از همه ی اسرار سردرنیاوردیم گفتیم لااقل یه کمیش رو که فهمیدیم. پس بهتره احساس دانایی کنیم.
میدانید، نهنگ هیچوقت به طول باله های خودش فکر نمیکنه. واسه همینم زندگیش رو میکنه. ما هر ماه موهامون رو یه مدل میزنیم. واسه همین زندگیمون رو نمیکنیم!
گیرم من مغزم پاره سنگ برمیداره، تو چرا گوش میدی؟!
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
ریخت و پاش نکن. خبری نیست. فوقش میگن تو ادای آخرین گاردن پارتی جان اف. کندی رو درآوردی. عاقبت که چی؟ میخوای رو لیموزین رقص شمشیر کنی؟
هر ناخنت بنفشه ای اما به بوی یاس
بر شیشه نقش بسته و تسطیر می کند
نه خاطر چلچله خط برمی دارد از تو
نه ببر ایمن از کنارت می گذرد
با هر ستاره که پرسان
از کهکشان اشاره گرفتند
ورید من نشانه می رفت.
برگآشنای دست تو از دست می گُرَفت
از دست، دست، دستِ من از دست می روی
از دست، دست، دستِ تو از دست می روم
بی آستانه بر درم درمان!
می دانم درمان!
ناآشنا نشسته ام گنگ گنگ گنگ
ماهی برون جهیده از این چارچوب تَنگ
از این چارچوب خیس
خرچنگِ چنگ بسته به تَنگ از جدار سنگ
بیرون پرید پنجره وار از دهان تُنگ
پیری خمیده، خسته، خاکبوس می آید.
افسوسی
از انعکاس چدن برخاست
ناقوسی
نامت
فانوسی
شب بی چراغ می گذرد، راه بی نشان
انگار کن که سایه ای از من
پنهان گذر گذر گذر گذر از آفتاب کن
شب، خطّ خاطره ای می گَرد
تب، زخم آینه ای می چرخ
از پلک بستن ات اشاره ای باید
تا رنگ یک ستاره بماند
روی حباب شیشه ی الماس
از بی ستاره تار
بگشایی
مژه
بگشایی
تا
خورشید سرخْ منقار از