۱
برای آسودگی پروانه ها صلوات! این رو برادرزاده ی 16ساله م گفت. خواهرش پروانه یه بیماری لاعلاج داشت. دکترا جوابش کرده بودن. شب قدر بردیمش امامزاده ی نزدیک خونه. زیر کوه یه امامزاده ی دورافتاده ایه که همیشه خلوته. حیاطش مجاور یه دشت سرسبزه که اول بهار پر پروانه میشه. شب قدر مراسم احیا بود اونجا. جمع و جور و خلوت. سر شب پروانه حال خوشی نداشت. مادرش به شختی رسوندش به امامزاده. از ماشین پیاده ش کردیم و بردیمش توی امامزاده. نمیتونست سر پا وایسه. تا اذان صبح با حال تبدار گوشه ی زنونه ی امامزاده خوابید. وقت اذان صبح برای نماز مادرش بیدارش کرد. حالش خیلی خوب بود. دو روز بعد که بردیمش دکتر گفت بیماری از تنش رفته. از اون به بعد توی هر مراسم مذهبی به یاد برادرزاده م میگم: برای سلامتی پروانه ها صلوات!
۲
از تکیه ی محل تا دم در خونه دویدم. مادرم نذر کرده بود که برای مرتضی بچه ی همسایه مون که توی کوچه با هم بازی می کردیم 70تا ظرف حلوا بده توی تکیه. 70تا ظرف رو از مادرم گرفتم اما وقتی رسیدم به تکیه 5تاش از دستم افتاد. حلواها رو پخش کردم و اومدم خونه. مادر رفته بود خونه ی مادربزرگ. به خواهرم گفتم 5تا حلوا درست کنه. اگه مرتضی واسه همین 5تا حلوا حالش خوب نمیشد چی؟ خواهرم کلی نفرین و بدوبیراه گفت. آخر راضیش کردم درست کنه. دم سحر 5تا رو بردم تکیه. مادر مرتضی صبح اومد دم در خونه. گریه میکرد و مادرم رو می بوسید.
۳
مادربزرگ همیشه میگفت شب قدر هر کسی یه گمشده ش رو پیدا میکنه. خواهر کوچیکم یه سال عروسکش رو توی مسجد جا گذاشت و پیداش نکرد. از اون موقع خواهرم میگفت پس عروسک من چی شد؟ همه شب قدر یه چیزی رو پیدا می کنن، من عروسکم رو گم کردم! شب قدر سال بعد که رفتیم مسجد برای مراسم احیا، مادربزرگ با ما نبود. چند ماه قبلش عمرش رو داده بود به شما. بعد از مراسم برای تجدید وضو اومدم توی جیاط مسجد. باد خنکی می اومد. خادم مسجد با دخترش توی حیاط بودن. عرسک توی بغل دختر خادم مسجد به نظرم آشنا اومد. وقت رفتن خواهرم رو بردم پیش دختر بچه. با هم دوست شدن. هنوز هم دوستن. هیچ وقت هم دیگه خواهرم درباره ی عروسکش حرفی نزد.
۴
از توی سرم صدای طبل می اومد. تب داشتم. الغوث الغوث. زیر لب صلوات میفرستادم و می خواستم که فقط یه بار دیگه بتونم بدون درد کبدم از خواب بیدار بشم. خلصنا من النار یارب. انگار توی آتیش میسوختم. توی شکمم احساس یک درد مزمن شدید نمیذاشت زمان رو بفهمم. انگار نیزه توی شکمم فرو می کنند. رفتم به سجده. بک یاالله. توی خودم مچاله شدم و خوابم برد. بمحمد. میگفتن از هوش رفتم. بعلی. بیدار شدم. هیچ دردی در وجودم نبود.
تنها آن گاه به عشق تو گردن توان نهاد
که از دیدارت بی امید مانده باشی.
نگاهم نکن
که بوی خون شفاعت از الماس است.
غواص خون
محیط بر دو قایق الماس.
پاروزنان مژگان نیش،
نیزه داران دو سوی بحرالمیت.
الغریق یتشبّثُ بکُلّ حشیش.
ابوذر کریمی
این مقاله در کتاب ماه کودک و نوجوان، ش ۱۰۶-۱۰۵-۱۰۴، خرداد، تیر و مرداد 85 منتشر شده است.
ابوذر کریمی
مسیح نوروزی
این مقاله در کتاب ماه کودک و نوجوان، ش ۱۰۶-۱۰۵-۱۰۴، خرداد، تیر و مرداد 85 منتشر شده است.
ابوذر کریمی
مسیح نوروزی
این مقاله در کتاب ماه کودک و نوجوان، ش۱۰۳-۱۰۲-۱۰۱، خرداد، تیر و مرداد 85 منتشر شده است.
گوش تو بود این،
یا دوردست سیاهچاله های ناپدید،
که آواز مرا به صدا فرا می خواند؟
نه،
از رنگهای چشم تو عرقریز می گذرند
پاروزنان قایق یک چشم،
تنآباد،
با پاهای چوبی و عرقچین سیاه.
و راه می شکافد.
از گوش تو،
شصت و چهار چشم پرآب
بالا کشیده است.
و انعکاس لطمه ی یک کلنگ
بر کنگره ی برجی در کویر،
با آبشار آبی یک دست
خارای خدشه ناپذیر پای تورا
تا لا به لای لالایی می پیماید.
لرزه بر زاویه ی بیستون
و سایه در سردر دارکوب یک درخت.
شب سوگوار سایه ی خویش است
و سیب
سوگوار ساقه اش.
موضوع: گره های زندگی
گره میزنی؟ چرا گره میزنی اخه. نزن آقا! نزن! پاپیونیش کن اقلا بذار باز بشه. یه طور گره میزنه که حالا دندون هم بیاد وسط از پسش برنمیاد. بد میگم؟ این بند کلاه رو یه طوری گره زدم که نمیتونم بازش کنم جان شما. آدم خودش یه کلاهی سر خودش بذاره که از پسش برنیاد. نوبریه به خدا.
نشسته بودیم تو تاکسی. راننده میگفت: میبینی؟ چراغ قرمزه. نوشته 35 ثانیه. خیال کردی 35 ثانیه س؟ میرسه به 5 تا نیمساعت میمونه روی همون شماره. چرا؟ چون مدیریت نداریم. گفتم: آخه ترافیک یه گرهیه که اینجوری باز نمیشه. یه وقت اینجا ترافیکش سنگینه، یه وقت روونه. آقای بغل دست راننده گفت: نه آقا این شهر شده پارکینگ. بنزین رو کارتیش کردن بازم ترافیک شده گره اندر گره. گفتم خب آدم خودش باید یه کم سرش بشه نیاره ماشینو بیرون. درسته؟ آقای بغل دستیم گفت: ببخشین شما کلاس چندمی؟ گفتم چطور؟ گفت: هرکی یه چیزی میگه تو هم یه چیزی میگی. گفتم والله سیکل دارم ولی پشت ترافیک میمونم. گفت: پس حرف نزن بذار توی حال خودمون باشیم.
تا حالافکر کردی اگه دستات رو به هم گره کنی و باز نشه چی میشه؟ امروز توی اتوبوس داشتم به این موضوع فکر میکردم. یه آقای مطلقا متشخصی لبه ی صندلی نشسته بود و به طور کامل دستهاش رو دور زانوش گره کرده بود، و هر کس میخواست بره بشینه ایشون زانو و گره دستش رو به طرز بسیار قاطع و با جدیت تمام 90 درجه به شرق میچرخاند تا طرف بشینه. نگران شدم. گفتم نکنه خدای نکرده بنده خدا دستاش رو که گره کرده باز نشه.
به نظر من گره ها سه دسته ان. گره هایی که با دست باز میشن، گره هایی که با دست باز میشن و گره هایی که با دست باز میشن. کلا گره هایی که با دست باز نمیشن گره نیستن، مصیبتن. تا حالا دیدی یکی گره میندازه به ابرو که نه با دست باز میشه نه با دندون؟ صف مسافرا وایسادن واسه رسالت. راننده عشوه میاد و همچین با اخم و تخم نیگا میکنه که بیا و ببین. سرشماری میکنه مسافرا رو. آقا شما کیف داری، نمیبرمت. خانم شما چاقی توی ماشین من جا نمیشی. آقا شما سنت خیلی زیاده. آقا پسر شما هنوز سیبیل درنیاوردی. آخه اینم شد کار؟ اخماتو وا کن برس به کارت. والله به خدا.
بر پشت چرخ های زمان
پوست پوست خشکیدیم.
و حال جوجه ی نوزادی.
بیضه ی پکیده ی یاوگی
در تخمدان شرم بلوغ.
و می خواهی پر باز کنی.
بگذارید لطفا!
به ایشان شیر آبالوده نبستی
سرشیر چرب و چیل رشوه نمالیدی
و سخت پختی از پوست های انداخته ات پیاپی.
رخت های زرهخودت را بکن!
از عمق اشکهای زمین
تا چشم های پرشماره ی شعرای یمانی
راهی نیست.
مرثیه اش را بگو.
بگذار بنالد از اشکهای آستیگماتش
که آرزوها را یکی در میان اشتباه گرفته است.
حالا که مرده است،
وقت است تا از چارمیخ پایینش بکشی
و گریان بگویی:
دیدی؟
دیدی که این نبود،
رسم روزگار رفته ی ما سالخوردگان؟
ناقوس مرگ،
شماطه ی آشنای هر بامداد
آژیر آتش نشانان تو باد!
وقتی که می گریزی از باد،
این را بدان که خاشاک
برگ برنده ای همیشه به باد می دهد.
وقتی که می هراسی از تبعید،
تبعید کابوس ازیادرفته ای
ناخواسته ات
به پیشواز می آید.
آخرین کفنت را
فانوس بیابان کن
و بر شاخ خیزران بنشان.
پروانه از بیمناکی خفاش
گاهی کتان پیله ی خود را
زنجیر می کند.
ما پرکشیدن از کفن خویش خواستیم.
اجسادمان جوانه ی سبز سیب خواهدشد
و پیش پای آدم ابوالبشر
به خواب خواهیم رفت.
این پارودی یا نقیضه را در سال ۸۳ روی داستان مشهور "پینوکیو آدمک چوبی" نوشته ی نویسنده ی قرن ۱۹ ایتالیا "کارلو کولودی" نوشتم. ضعفهایی دارد اما در مجموع تجربه ای بود. به صورت کلاسی در دانشکده ی سینماتئاتر با بازی سمیه تاجیک (گربه نره)، الهام کردا (روباه مکار) و پگاه طبسی نژاد (پینوکیو) اجرا شد. این نمایشنامه عنوان فرعی اش بود: "مرده شور هرچی فمینیسته ببره!" اما در واقع یک کار نه فمینیستی اما در دفاع از حقوق زنان بود. عنوان غلط اندازش هم بخشی از کمدی کار بود. البته کمدی گروتسک. به همین دلیل "مرضیه ازگلی" کارگردان کار همه ی بازیگران را زن انتخاب کرد. اضافه کنم که بازیگران هیچ گریمی نداشتند و با لباس و چهره ی خودشان نقشها را بازی می کردند. پرده ی دوم کار، فضای تراژیکی پیدا می کرد. پرده ی دوم را هم نوشته ام اما راضی ام نکرده است. ترانه هایی هم برای این نمایش تنظیم کردم که بی کار مانده روی دست ترانه سرایش! شعر و آهنگ ترانه ها هم از خودم بود. یکی برای شروع، یکی برای بین دو پرده و یکی برای پایان نمایش. این را هم بگویم که سبک کمدی این کار تا حد مختصری وامدار سبک نمایشنامه نویسی "عباس نعلبندیان" و به خصوص نمایشنامه ای از او به نام "اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود" است. این هم بهانه ای که نامی از آن شوریده ی مرحوم برده شود.
این مقاله در کتاب ماه کودک و نوجوان، شماره ی ۱۱۱-۱۱۰-۱۰۹، آبان و آذر و دی ۸۵ به چاپ رسیده است.
منبع: مجله ی تماشا، سال هفتم، شماره ی ۳۵۱، شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۵۶، صص ۱۱۰-۱۰۸
منبع: مجله ی تماشا، سال هفتم، شماره ی ۳۵۱، شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۵۶، صص ۱۱۰-۱۰۸
مقدمه از: منوچهر آتشی
گفت و گو: علی اصغر محتاج
این مقاله، جستاری است در لایههای گوناگون نخستین قطعه از اثر منثور جبران خلیل جبران به نام «دیوانه». در این نوشتار سعی شده است ـ حتّی الامکان ـ به معلومات خارج متن و آنچه از خارج میتوان بر نمادهای این متن حمل کرد تکیه نشود. مبنای این نحوۀ تحلیل مبنا قرار دادن هر عبارت از اثر برای تفسیر و تأویل مابقی آن است. با توجه به معانی بلند این اثر ادبی و وجود لایههای گوناگون معنایی و تمثیلی در آن، امید است حداقل حقّ مطلب در آن ادا شده باشد. لازم میدانم یادآوری کنم که این تحلیل بر مبنای ترجمۀ آقای نجف دریابندری صورت گرفته است.
مزد دوستیهای بی غرضمان
از دندان کرمخورده ی پوزخندها
گوشواره شد.
از من سرود حسن نیت نخواهید خانم!
شلوارتان را هم،
اگر زحمتی نیست،
وقت رفتن،
با خودتان ببرید.
اردیبهشت ۸۴
ردّم که می کنی،
رد می شود نگاه تو از روی گردنم.
از ردّ تو خراش می شود.
ای کاش می شوم.
شومم شبانه نام تو را یاد می برم.
از یاد می برم.
در پژوهشی که اخیرا در انجام آن مشارکت داشتم، برای سهولت در مقایسه ی میان ساختار نفتی و مالیاتی (این دوگانه را 4 سال پیش در پژوهش دیگری تشریح کرده ام) جدولی را طرح کردم. این جدول اینجا به صورت متن می آید. مؤلفه ها را بر مبنای شماره می توان در مقابل یکدیگر قرار داد و تفاوتها را دریافت. تعداد این تفاوتها بیش از این است اما پانزده مؤلفه ی مهمتر را در اینجا ذکر کرده ام. درباره ی تفاوتهای دولت مالیاتی و دولت نفتی مطالب دیگری هم نوشته ام که ان شاءالله به زودی روی وبلاگ می گذارم.
دولت مالیاتی
دولت نفتی
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.