تبليغاتX
خُوَرنَق
 

 

 

۱
برای آسودگی پروانه ها صلوات! این رو برادرزاده ی 16ساله م گفت. خواهرش پروانه یه بیماری لاعلاج داشت. دکترا جوابش کرده بودن. شب قدر بردیمش امامزاده ی نزدیک خونه. زیر کوه یه امامزاده ی دورافتاده ایه که همیشه خلوته. حیاطش مجاور یه دشت سرسبزه که اول بهار پر پروانه میشه. شب قدر مراسم احیا بود اونجا. جمع و جور و خلوت. سر شب پروانه حال خوشی نداشت. مادرش به شختی رسوندش به امامزاده. از ماشین پیاده ش کردیم و بردیمش توی امامزاده. نمیتونست سر پا وایسه. تا اذان صبح با حال تبدار گوشه ی زنونه ی امامزاده خوابید. وقت اذان صبح برای نماز مادرش بیدارش کرد. حالش خیلی خوب بود. دو روز بعد که بردیمش دکتر گفت بیماری از تنش رفته. از اون به بعد توی هر مراسم مذهبی به یاد برادرزاده م میگم: برای سلامتی پروانه ها صلوات!


۲
از تکیه ی محل تا دم در خونه دویدم. مادرم نذر کرده بود که برای مرتضی بچه ی همسایه مون که توی کوچه با هم بازی می کردیم 70تا ظرف حلوا بده توی تکیه. 70تا ظرف رو از مادرم گرفتم اما وقتی رسیدم به تکیه 5تاش از دستم افتاد. حلواها رو پخش کردم و اومدم خونه. مادر رفته بود خونه ی مادربزرگ. به خواهرم گفتم 5تا حلوا درست کنه. اگه مرتضی واسه همین 5تا حلوا حالش خوب نمیشد چی؟ خواهرم کلی نفرین و بدوبیراه گفت. آخر راضیش کردم درست کنه. دم سحر 5تا رو بردم تکیه. مادر مرتضی صبح اومد دم در خونه. گریه میکرد و مادرم رو می بوسید.


۳
مادربزرگ همیشه میگفت شب قدر هر کسی یه گمشده ش رو پیدا میکنه. خواهر کوچیکم یه سال عروسکش رو توی مسجد جا گذاشت و پیداش نکرد. از اون موقع خواهرم میگفت پس عروسک من چی شد؟ همه شب قدر یه چیزی رو پیدا می کنن، من عروسکم رو گم کردم! شب قدر سال بعد که رفتیم مسجد برای مراسم احیا، مادربزرگ با ما نبود. چند ماه قبلش عمرش رو داده بود به شما. بعد از مراسم برای تجدید وضو اومدم توی جیاط مسجد. باد خنکی می اومد. خادم مسجد با دخترش توی حیاط بودن. عرسک توی بغل دختر خادم مسجد به نظرم آشنا اومد. وقت رفتن خواهرم رو بردم پیش دختر بچه. با هم دوست شدن. هنوز هم دوستن. هیچ وقت هم دیگه خواهرم درباره ی عروسکش حرفی نزد.


۴
از توی سرم صدای طبل می اومد. تب داشتم. الغوث الغوث. زیر لب صلوات میفرستادم و می خواستم که فقط یه بار دیگه بتونم بدون درد کبدم از خواب بیدار بشم. خلصنا من النار یارب. انگار توی آتیش میسوختم. توی شکمم احساس یک درد مزمن شدید نمیذاشت زمان رو بفهمم. انگار نیزه توی شکمم فرو می کنند. رفتم به سجده. بک یاالله. توی خودم مچاله شدم و خوابم برد. بمحمد. میگفتن از هوش رفتم. بعلی. بیدار شدم. هیچ دردی در وجودم نبود.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:24 توسط ابوذر کریمی |

 

 

تنها آن گاه به عشق تو گردن توان نهاد
که از دیدارت بی امید مانده باشی.
نگاهم نکن
که بوی خون شفاعت از الماس است.
غواص خون
محیط بر دو قایق الماس.
پاروزنان مژگان نیش،
نیزه داران دو سوی بحرالمیت.
الغریق یتشبّثُ بکُلّ حشیش.

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:19 توسط ابوذر کریمی |

 
 
 
 
 
 
1
پدر وقتی که  بار اول از جبهه برگشت یک گلدان کوچک شمعدانی برای من خرید. گفت فاطمه، این قسمت حمایت توست. در این دنیا هر کسی چیزی را باید نگهداری کند. یکی غرورش را، یکی دینش را، یکی آرمانش را، و تو هم این گلدان را نگه دار. بذار هر چیز که به زندگیت معنا میده، کنار این گلدون کامل بشه. بازر سوم، پدر رفت و هرگز برنگشت. در نامه ی آخرش از مادر خواسته بود شب نوزدهم ماه رمضان برایش نذر افطار بدهد. از همان بهاری که فهمیدیم پدر حتی کفشهایش هم به خانه برنخواهدگشت گلدان شمعدانی من گل نداد. انگار می خواست به من بگوید نه به خاطر گلهاش، که به خاطر خودش باید مراقبش باشم. حالا که بیست سال از آن زمان میگذره از شب اول ماه مبارک نذر کردم که گلدونم گل بده. امشب توی سجده ی بین نماز مغرب و عشا خوابم برد و بابا رو دیدم، با لبخند شیرین و لباس خلبانی. گفت گلدونت گل داد، چون تو به خاطر همه ی آرزوهای روی زمین و به خاطر شاخه ی بی گلش هر روز مراقبش بودی. بیدار شدم. گلدان یادگار پدر در آستانه ی پاییز سه گل صورتی زیبا داده بود.
 
2
ما اینقدا حالیمون نی جون شما. اَ اون روز اولم به ما یاد ندادن چیطو نماز روزه بیگیریم. این شد که اَ همون طفولیتمون افتادیم توی کار خلاف. چن رو پیش، گمون کنم دوشنبه ای، سر شب بود. توی پیاده رو امیریه با مهدی سگدست کیف یه خانومه رو زدیم. جون شما این آخریش بود. نمیدونم چی بود که ریشه ی خلاف ملاف ما رو پاک خشکوند. خانومه ول نمیکرد کیفو. هی میکشید. آخر بند کیفو بریدیم. من ترک موتور بودم. مهدی سگدست اومد بیپیچه توی خیابون اولی، موتور خورد زمین. پا شدیم جنگی موتورو راه انداختیم و گازشو گرفتیم. خوب که رفتیم تا ته کوچه دوزاریمون افتاد که بن بسته. هیچی دیگه. نیروی انتظامی رسید و خٍفتمون کرد. خانومه یه نیگا انداخت بهمون. جناب سروان دستبندو زد به من و مهدی. با گوشه ی چشمم نیگا کردم به خانومه که یعنی رضایت بده. خانومه به جناب سروان گفت: "امشب شب قدره. منم پول از بانک گرفته بودم که بدم برای خونواده ی زندانیا که زن و بچه شون بی کس و کارن. خدا رو خوش نمیاد دوتا خونواده ی دیگه هم بی سرپرست بشن. به حرمت این شب و شمشیر دودم مولا علی ع ازشون میگذرم." جناب سروان دستامونو وا کرد. صدای خانومه هنو تو گوشمه. جون شما به حق عصمت حیدر کرار، گذاشتم کنار دزدی رو. حالا توی یه ساندویچی کار می کنم. خدا عمر با عزت به ش بده که از معصیت ما گذشت کرد.
 
3
فاطمه دختر کوچک خانواده ی مرادی برای شب قدر نذر کرد که خواهرش نازی رو نمازخون کنه. نازی اسمش فهیمه س اما واسه اینکه فکر میکنه اسم خودش اسم قشنگی نیست به دوستا و فامیلا گفته نازی صداش کنن. فاطمه ی دوازده ساله به خاطر خانم نادری معلمش قول داده که نماز و روزه ش ترک نشه. شب، نازی که 16سالشه با ماشین بابا رفت بیرون فاطمه بعد از افطار سجاده رو پهن کرد و نشست به عبادت. از خدا خوست که نازی رو همیشه سالم نگه داره. از خدا خواست که توی این شب قدر نازی رو به سوی خودش راهنمایی کنه. از خدا خواست... همین طور که دعا می کرد نازی از در وارد شد. سرآسیمه و عرق کرده بود. به سرعت اومد توی اتاق فاطمه و گفت: "جانماز داری؟" فاطمه گفت: "آره، توی کشوی بالایی میزمه. چیزی شده نازی؟" نازی گفت: "نمی دونم. به من نگو نازی. میخوام منو فهیمه صدا کنی. دوست دارم با اسمم آشتی کنم. آدم اگه نتونه با اسمش کنار بیاد، پس باید با چی کنار بیاد؟" فاطمه گفت: "تصادف کردی؟" فهیمه گفت: "به یه بچه ی کوچیک زدم. بچه رفت زیر ماشین. وقتی داشتم میپیچیدم ندیدمش. کشیدم کنار که ماشینو کنترل کنم. بچه اومد سمت درخت توی کوچه. فکر کردم هم بچه رو زیر گرفتم هم زده م به درخت و ماشینو داغون کردم. لحظه ی آخر حضرت علی ع رو صدا کردم. پسره سالم از زیر ماشین بیرون اومد. فقط یه کم لباساش خاکی شده بود. ماشین هم لب به لب درخت ایستاده بود. حتی یه خط روی ماشین و روی تن اون بچهه نیفتاد."
 
4
برای گربه های کوچه همیشه آشغال گوشت میذاشت. پیرزن مهربونی بود. آشهای نذریش توی محل معروف بود. صبح به صبح واسه خرید می رفت میدون تره بار. می شد ساعتتو با پیرزن کوک کنی.  سر ساعت 8 از در خونه ش می اومد بیرون. نه یه دقیقه زود، نه یه دقیقه دیر. وقتی بچه بودیم بهمون نخودچی کیشمیش میداد بریزیم توی جیبمون. بزرگتر که شدیم سه شنبه ها می اومد در خونه و واسه هر بچه ی محصلی که توی هر خونه بود، یه خودکار آبی و یه خودکار قرمز ارزون قیمت می آورد. تا ده تا کوچه همه ی شاگردا با خودکارای هدیه ی پیرزن می نوشتن و درس می خوندن. هیچ کس و کار و آشنایی نداشت. دوتا پسرش رو توی جنگ از دست داده بودو شوهرش همون وقتا از غصه ی پسراش سکته کرده بود و از دنیا رفته بود. همیشه آرزو می کرد راحت بمیره. می گفت چیزی که بده اینه که با درد زیاد آدم از دنیا بره. این آخریا سرطان گرفته بود و درد زیادی داشت. دیگه ساعت 8 صبح کسی از خونه ی پیرزن بیرون نمیومد. ماه رمضون که شد دیدیم پیرزن سرحاله. انگار نه انگار که سرطان داشت. میگفت خدا دردم رو از بین برده، قراره همین روزا برم پیش پسرام. دلم براشون تنگه. پیرزن راست میگفت. شب قدر عمرشو داد به شما. با یک لبخند رضایت طوری این دنیا رو رها کرد که معلوم بود میدونه چیزی رو اینجا جا نذاشته. بدون درد، بدون ناله و بدون حتی کمی اخم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:15 توسط ابوذر کریمی |

 

ابوذر کریمی

 

این مقاله در  کتاب ماه کودک و نوجوان، ش ۱۰۶-۱۰۵-۱۰۴، خرداد، تیر و مرداد 85 منتشر شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:41 توسط ابوذر کریمی |

 

 

ابوذر کریمی

مسیح نوروزی

 

این مقاله در  کتاب ماه کودک و نوجوان، ش ۱۰۶-۱۰۵-۱۰۴، خرداد، تیر و مرداد 85 منتشر شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:38 توسط ابوذر کریمی |

 

ابوذر کریمی

مسیح نوروزی

 

 

این مقاله در  کتاب ماه کودک و نوجوان، ش۱۰۳-۱۰۲-۱۰۱، خرداد، تیر و مرداد 85 منتشر شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:25 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

گوش تو بود این،
یا دوردست سیاهچاله های ناپدید،
که آواز مرا به صدا فرا می خواند؟

نه،
از رنگهای چشم تو عرقریز می گذرند
پاروزنان قایق یک چشم،
تنآباد،
با پاهای چوبی و عرقچین سیاه.
و راه می شکافد.
از گوش تو،
شصت و چهار چشم پرآب
بالا کشیده است.
و انعکاس لطمه ی یک کلنگ
بر کنگره ی برجی در کویر،
با آبشار آبی یک دست
خارای خدشه ناپذیر پای تورا
تا لا به لای لالایی می پیماید.

لرزه بر زاویه ی بیستون
و سایه در سردر دارکوب یک درخت.
شب سوگوار سایه ی خویش است
و سیب
سوگوار ساقه اش.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:21 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

موضوع: گره های زندگی

گره میزنی؟ چرا گره میزنی اخه. نزن آقا! نزن! پاپیونیش کن اقلا بذار باز بشه. یه طور گره میزنه که حالا دندون هم بیاد وسط از پسش برنمیاد. بد میگم؟ این بند کلاه رو یه طوری گره زدم که نمیتونم بازش کنم جان شما. آدم خودش یه کلاهی سر خودش بذاره که از پسش برنیاد. نوبریه به خدا.

نشسته بودیم تو تاکسی. راننده میگفت: میبینی؟ چراغ قرمزه. نوشته 35 ثانیه. خیال کردی 35 ثانیه س؟ میرسه به 5 تا نیمساعت میمونه روی همون شماره. چرا؟ چون مدیریت نداریم. گفتم: آخه ترافیک یه گرهیه که اینجوری باز نمیشه. یه وقت اینجا ترافیکش سنگینه، یه وقت روونه. آقای بغل دست راننده گفت: نه آقا این شهر شده پارکینگ. بنزین رو کارتیش کردن بازم ترافیک شده گره اندر گره. گفتم خب آدم خودش باید یه کم سرش بشه نیاره ماشینو بیرون. درسته؟ آقای بغل دستیم گفت: ببخشین شما کلاس چندمی؟ گفتم چطور؟ گفت: هرکی یه چیزی میگه تو هم یه چیزی میگی. گفتم والله سیکل دارم ولی پشت ترافیک میمونم. گفت: پس حرف نزن بذار توی حال خودمون باشیم.

تا حالافکر کردی اگه دستات رو به هم گره کنی و باز نشه چی میشه؟ امروز توی اتوبوس داشتم به این موضوع فکر میکردم. یه آقای مطلقا متشخصی لبه ی صندلی نشسته بود و به طور کامل دستهاش رو دور زانوش گره کرده بود، و هر کس میخواست بره بشینه ایشون زانو و گره دستش رو به طرز بسیار قاطع و با جدیت تمام 90 درجه به شرق میچرخاند تا طرف بشینه. نگران شدم. گفتم نکنه خدای نکرده بنده خدا دستاش رو که گره کرده باز نشه.

به نظر من گره ها سه دسته ان. گره هایی که با دست باز میشن، گره هایی که با دست باز میشن و گره هایی که با دست باز میشن. کلا گره هایی که با دست باز نمیشن گره نیستن، مصیبتن. تا حالا دیدی یکی گره میندازه به ابرو که نه با دست باز میشه نه با دندون؟ صف مسافرا وایسادن واسه رسالت. راننده عشوه میاد و همچین با اخم و تخم نیگا میکنه که بیا و ببین. سرشماری میکنه مسافرا رو. آقا شما کیف داری، نمیبرمت. خانم شما چاقی توی ماشین من جا نمیشی. آقا شما سنت خیلی زیاده. آقا پسر شما هنوز سیبیل درنیاوردی. آخه اینم شد کار؟ اخماتو وا کن برس به کارت. والله به خدا.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:49 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

بر پشت چرخ های زمان
پوست پوست خشکیدیم.
و حال جوجه ی نوزادی.
بیضه ی پکیده ی یاوگی
در تخمدان شرم بلوغ.
و می خواهی پر باز کنی.
بگذارید لطفا!

به ایشان شیر آبالوده نبستی
سرشیر چرب و چیل رشوه نمالیدی
و سخت پختی از پوست های انداخته ات پیاپی.
رخت های زرهخودت را بکن!
از عمق اشکهای زمین
تا چشم های پرشماره ی شعرای یمانی
راهی نیست.

مرثیه اش را بگو.
بگذار بنالد از اشکهای آستیگماتش
که آرزوها را یکی در میان اشتباه گرفته است.
حالا که مرده است،
وقت است تا از چارمیخ پایینش بکشی
و گریان بگویی:
دیدی؟
دیدی که این نبود،
رسم روزگار رفته ی ما سالخوردگان؟
ناقوس مرگ،
شماطه ی آشنای هر بامداد
آژیر آتش نشانان تو باد!

وقتی که می گریزی از باد،
این را بدان که خاشاک
برگ برنده ای همیشه به باد می دهد.
وقتی که می هراسی از تبعید،
تبعید کابوس ازیادرفته ای
ناخواسته ات
به پیشواز می آید.

آخرین کفنت را
فانوس بیابان کن
و بر شاخ خیزران بنشان.

پروانه از بیمناکی خفاش
گاهی کتان پیله ی خود را
زنجیر می کند.
ما پرکشیدن از کفن خویش خواستیم.
اجسادمان جوانه ی سبز سیب خواهدشد
و پیش پای آدم ابوالبشر
به خواب خواهیم رفت.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:51 توسط ابوذر کریمی |

این پارودی یا نقیضه را در سال ۸۳ روی داستان مشهور "پینوکیو آدمک چوبی" نوشته ی نویسنده ی قرن ۱۹ ایتالیا "کارلو کولودی" نوشتم. ضعفهایی دارد اما در مجموع تجربه ای بود. به صورت کلاسی در دانشکده ی سینماتئاتر با بازی سمیه تاجیک (گربه نره)، الهام کردا (روباه مکار) و پگاه طبسی نژاد (پینوکیو) اجرا شد. این نمایشنامه عنوان فرعی اش بود: "مرده شور هرچی فمینیسته ببره!" اما در واقع یک کار نه فمینیستی اما در دفاع از حقوق زنان بود. عنوان غلط اندازش هم بخشی از کمدی کار بود. البته کمدی گروتسک. به همین دلیل "مرضیه ازگلی" کارگردان کار همه ی بازیگران را زن انتخاب کرد. اضافه کنم که بازیگران هیچ گریمی نداشتند و با لباس و چهره ی خودشان نقشها را بازی می کردند. پرده ی دوم کار، فضای تراژیکی پیدا می کرد. پرده ی دوم را هم نوشته ام اما راضی ام نکرده است. ترانه هایی هم برای این نمایش تنظیم کردم که بی کار مانده روی دست ترانه سرایش! شعر و آهنگ ترانه ها هم از خودم بود. یکی برای شروع، یکی برای بین دو پرده و یکی برای پایان نمایش. این را هم بگویم که سبک کمدی این کار تا حد مختصری وامدار سبک نمایشنامه نویسی "عباس نعلبندیان" و به خصوص نمایشنامه ای از او به نام "اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود" است. این هم بهانه ای که نامی از آن شوریده ی مرحوم برده شود.

درباره ی حواشی نگارش این نمایشنامه و ساختن ترانه ها و مسائل دوران دانشجویی قبلا در این پست مطالبی نوشته ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:7 توسط ابوذر کریمی |

 

این مقاله در کتاب ماه کودک و نوجوان، شماره ی ۱۱۱-۱۱۰-۱۰۹، آبان و آذر و دی ۸۵ به چاپ رسیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:26 توسط ابوذر کریمی |

 

این مقاله در کتاب ماه کودک و نوجوان، ش 108-107، شهریور و مهر 85 به چاپ رسیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:27 توسط ابوذر کریمی |

منبع: مجله ی تماشا، سال هفتم، شماره ی ۳۵۱، شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۵۶، صص ۱۱۰-۱۰۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:22 توسط ابوذر کریمی |

منبع: مجله ی تماشا، سال هفتم، شماره ی ۳۵۱، شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۵۶، صص ۱۱۰-۱۰۸

مقدمه از: منوچهر آتشی

گفت و گو: علی اصغر محتاج 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:6 توسط ابوذر کریمی |

 

این مقاله، جستاری است در لایه‌های گوناگون نخستین قطعه از اثر منثور جبران خلیل جبران به نام «دیوانه». در این نوشتار سعی شده است ـ حتّی الامکان ـ به معلومات خارج متن و آنچه از خارج می‌توان بر نمادهای این متن حمل کرد تکیه نشود. مبنای این نحوۀ تحلیل مبنا قرار دادن هر عبارت از اثر برای تفسیر و تأویل مابقی آن است. با توجه به معانی بلند این اثر ادبی و وجود لایه‌های گوناگون معنایی و تمثیلی در آن، امید است حداقل حقّ مطلب در آن ادا شده باشد. لازم می‌دانم یادآوری کنم که این تحلیل بر مبنای ترجمۀ آقای نجف دریابندری صورت گرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:18 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

مزد دوستیهای بی غرضمان
از دندان کرمخورده ی پوزخندها
گوشواره شد.

از من سرود حسن نیت نخواهید خانم!
شلوارتان را هم،
اگر زحمتی نیست،
وقت رفتن،
با خودتان ببرید.

اردیبهشت ۸۴

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:36 توسط ابوذر کریمی |

در اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط ابوذر کریمی |

 

 

ردّم که می کنی،

رد می شود نگاه تو از روی گردنم.

از ردّ تو خراش می شود.

ای کاش می شوم.

شومم شبانه نام تو را یاد می برم.

از یاد می برم.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:35 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

در پژوهشی که اخیرا در انجام آن مشارکت داشتم، برای سهولت در مقایسه ی میان ساختار نفتی و مالیاتی (این دوگانه را 4 سال پیش در پژوهش دیگری تشریح کرده ام) جدولی را طرح کردم. این جدول اینجا به صورت متن می آید. مؤلفه ها را بر مبنای شماره می توان در مقابل یکدیگر قرار داد و تفاوتها را دریافت. تعداد این تفاوتها بیش از این است اما پانزده مؤلفه ی مهمتر را در اینجا ذکر کرده ام. درباره ی تفاوتهای دولت مالیاتی و دولت نفتی مطالب دیگری هم نوشته ام که ان شاءالله به زودی روی وبلاگ می گذارم.

 

 

دولت مالیاتی

  1. حرکت سرمایه از پایین به بالا
  2. دولت نیازمند اطلاع از رأی مردم است.
  3. تحرک احزاب سیاسی موجب تقویت اقتدار دولت است.
  4. فعالیت نهادهای اجتماعی، ارتباط دولت با جامعه را تسهیل می کند.
  5. وجود سرمایه گذاری خصوصی، توان اقتصاد ملی و قدرت مانور اقتصادی دولت را افزایش می دهد.
  6. دولت ناگزیر از پاسخگویی به مردم است.
  7. دولت می باید سلایق و ارزشهای جامعه را رعایت کند.
  8. دولت برای حفظ انعطاف خود در برابر تنوع سلایق در جامعه خود را فاقد ایدئولوژی نشان می دهد.
  9. جامعه ی تولیدی پدید می آورد.
  10. جایگاه اجتماعی فرد بستگی به میزان مشارکت او در تولید اقتصادی دارد.
  11. بوروکراسی بر مبنای ضرورت رشد می کند.
  12. قابلیتهای فردی در ارتقای سطح اجتماعی اشخاص، نقش تعیین کننده دارد.
  13. منافع ملی تعریف پایدار دارد.
  14. منافع جمعی در قالب منافع نهادهای سطح میانی تعریف می شود.
  15. سطح فربه و برجسته ی ساختار اجتماعی، سطح میانی آن است.

 

 

 

دولت نفتی

  1. حرکت سرمایه از بالا به پایین.
  2. مردم نیازمند اطلاع از رأی دولت اند.
  3. تحرک احزاب سیاسی موجب تضعیف اقتدار دولت است.
  4. فعالیت نهادهای اجتماعی ارتباط دولت با جامعه را مختل می کند.
  5. وجود سرمایه گذاری خصوصی توان اقتصاد ملی و قدرت مانور اقتصادی دولت را کاهش می دهد.
  6. مردم ناگزیر از پاسخگویی به دولت اند.
  7. جامعه می باید سلایق و ارزشهای دولت را رعایت کند.
  8. دولت برای حفظ ابتکار عمل در برابر تنوع سلایق در جامعه، خود را ایدئولوژیک معرفی می کند.
  9. جامعه ی مصرفی پدید می آورد.
  10. جایگاه اجتماعی فرد بستگی به میزان مشارکت در اقتدار دولت دارد.
  11. بوروکراسی بر مبنای امکان رشد می کند.
  12. قابلیتهای فردی در ارتقای سطح اجتماعی اشخاص نقش تعیین کننده ای ندارد.
  13. منافع ملی تعریف منعطف دارد.
  14. منافع جمعی در قالب منافع رسمی دولتی تعریف می شود.
  15. سطح فربه و برجسته ی ساختار اجتماعی، سطح کلان و دولت است.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:22 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:24 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:21 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:17 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 9:50 توسط ابوذر کریمی |

 

این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 9:36 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats