تبليغاتX
خُوَرنَق

 

 

 

 

مونولوگهای شروع کنیم یا نه؟


مونولوگ ۱/ زن
(صدای گریه- فضای خیابان)
حالا با زانوی غم بغل گرفتن مگه چیزی حل میشه؟ ساندویچتو بخور. با شکم گرسنه که فکرتم کار نمیکنه. ببین، آدم همیشه اولش فکر میکنه یکی رو پیدا کرده که همه ی امال و آرزوشه، وقتی میره جلو شلید دلخواهش باشه، شاید نباشه. دنیا که به آخر نرسیده. تو الان چند روزه که اصلا به خودت نمیرسی. نه دندوناتو مسواک زدی، نه صورتتو شستی. اقلا یه قلپ نوشابه بخور. اینطوری نمیشه. اصلا گیرم این یه فاجعه بوده، زندگی پر از این فاجعه هاست. نیگا کن، ایناهاش! توی روزنامه نوشته توی لیبریا جنگ داخلیه، توی عراق همه توی وحشت زندگی میکنن. اونا پس باید چی بگن. هر آدمی ممکنه یه وقتی تنها بمونه. دوروبرش خالی شه. این سیب زمینیا رم من نمیخورم. ولی اونی که باقی میمونه خودتی. خدایا1 گریه نداره که. یه ماه دیگه همه ی اینا یادت رفته داری توی یه عالم دیگه سیر میکنی. (صدای گریه قطع میشود.) پاشو برو اونجا صورتتو یه آبی بزن بیا برات بگم چی به سرم اومد. ماشینم داغون شد. حالا دو میلیون هم به زور ورش میدارن.

مونولوگ ۲/ مرد
چته بابا؟ چته؟ بزنم تو سرشا! زشته واسه مرد این کارا. تو مردی. تو باید بی رحم باشی. بی احساس باشی. باید مث یه خرس نفهم رفتار کنی. منو ببین! اخم کن. نشون بده که هیچی برات فرقی نداره. آرنولدو دیدی؟ اونطوری. میدونم ضایع شد قضیه. اینه دیگه یه وقتایی میبندی میگیره، یه وقتایی هم نمیگیره. آخه من چه میدونستم تو به دختره گفتی ماشین من مال خودته؟ کف دستمو که بو نکرده بودم. حالا یه چیزی بگو اقلا. صبح که میای سوییچو بگیری از این به بعد بگو واسه مردم چه خالیایی میبندی. کجا میری؟ قهر نکن حالا. الو! دارم با تو حرف میزنما. نیگاش کن. گرفتار شدم به خدا. مردم رفیق دارن ما هم رفیق داریم.

 

تجربه کنیم یا نه؟

مونولوگ۱/ مرد
حتما باید بمیری تا طرف این آت آشغالا نری؟ پس بمیر! مردی؟ حیف که نمردی. آدمیزاد عمرش دو روزه. وقت نداره از این دو روز یک روز و نصفی رو تلف کنه بالای غلطهایی که بقیه کردن و سرشون خورده به سنگ. اینا رو بهش میگم. فکر میکنی به کتش میره؟ نمیفهمه اصلا. یعنی تا نابود نشه ول نمیکنه این بساطو. تا حالا چهار دفعه بردنش کلینیک. سه دفعه حالش بد بوده رفته زیر ماشین. بیست و پنج بار رفته توی کما. میگه من خودم باید تجربه کنم. (قاتی میکنه) چی رو میخوای تجربه کنی؟ منو کفن کنی بذاری توی قبر خوبه؟ چی میخوای از جون این زندگی. بیشین زندگیتو بکن. چته؟. (یک لیوان آب میخورد.) نگفتم. از غصه ی این مامانش سه بار سکته ی نقص زده. باباش روانی شده بردنش آسایشگاه. الانم که من در خدمتتونم. بی زحمت میخوام یه ماه بستری شم که به وضعیت عادی برگردم. (داد:) چته؟ چی میگی؟ ولم کن!

مونولوگ۲/ زن
من اصلا این حرفایی رو که میزنی قبور(!) ندارم. اونا میگن واسه خودشون. بیا عکساشو بهت نشون بدم، ببین (به قول رضا آفتابی!) چه حلواییه. ساحل دریا داره، شب تا صبح پارتیه. اون مهرناز اینا که رفتن جاهای خوبشو ندیدن. من میخوام برم جاهای خوبش که اونا نرفتن. کار؟ کار چیه؟ ددی برام مانی میرفسته(!) تورونتون(همان تورنتو) تفریح کنم. تا کی؟ تا هر وقت خسته شم برم یه جا دیگه. وا! تو خیلی امُلیا! یه کم فکرتو باز کن. آپدیت باش.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:34 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

(صدای شلوغی بازار)
پسر: چرا اینقد گرون؟ من دفعه ی پیش نصف این قیمت ازت گرفتم.
فروشنده: (با صدای آرام) همینه که هست. دوست نداری، امشب خماری بکش.
پسر: شما از اون رقمش هم دارین که میگن فضایی میکنه آدمو.
فروشنده: همه رقمشو دارم. اول پول.
پسر: چنده؟
فروشنده: هر گرمش سه برابر اون یکیه.
پسر: خب من دو کیلو میخوام.
فروشنده: چه خبرته؟ میخوای خودکشی کنی؟
پسر: نه، لازم دارم.
فروشنده. الان ندارم ولی اگه خواستی پس فردا بیا تا ده کیلو هم خریدار باشی دارم واسه ت.
پسر: حمید! بیا! میگه تا ده کیلو هم فروشنده س.
حمید: چه خوب. ما بخوایم بیایم توی این کار چطوره؟ بازارش خوبه؟
فروشنده: غوره نشده میخوای مویز بشی. فعلا خرده فروشی کن تا بعد به اونجاها هم برسی.
حمید: مامور آگاهی! بفرمایید داخل ماشین!
فروشنده: ا آقا من اصلا اینکاره نیستم. کجا میبری؟
پسر: برو توی ماشین تا بهت بگم.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 14:40 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

(داخل خودرو در اتوبان. صدای یک آهنگ تکنو از ضبط شنیده میشود.)
زن: یواشتر! یواش! محسن آرومتر برو.
مرد: عشقه. ببین، جون من کی اینطوری میره با این ماشین؟ چراغا رو میبینی؟ تا حالا اینورا نیومده بودم.
زن: (جیغ میزند) یواش محسن. تصادف می کنیم. چراغ عقب هم روشن کن. بذار روشنش کنم.
مرد: (با آهنگ بارون بارونه زمینا ترمیشه) لالالای لای لای لای لالالای لای لای لای...
زن: اگه یکی از اینا چراغشو روشن نکرده باشه چی؟
مرد: حواسم جمعه رویا. حواس حاجیت جمعه.
زن: تو حواست جمعه اونا چی؟ یهو یه آدم بی احتیاط بیاد از وسط اتوبان رد شه چی؟ محسن جون مادرت یواشتر برون.
مرد: لالالای لای لای لای... جون مادرت نمیشه. میخوام ببینم تا کجا پر میکنه. عجب عشقیه این ماشین.
زن: محسن پلیس! پلیس داره میاد دنبالمون.
مرد: اٍ الگانسه؟ بیا بینم. بیا بینم منو میگیری؟
پلیس (از بلندگو): خودرو نقره ای رنگ بزن بغل.
مرد: بزن بغل. ببینیم کی میزنه بغل.
زن: محسن محسن اون رنوئه رو بپا. بپا!
محسن: آه آه دیدی چطوری ویراژ دادم؟ پلیسه کو؟ پلیسا! پلیسا! بیاین منو بیگیرین!
زن: محسن سر پیچه یواشتر! (جیغ)
محسن: یاقمر بنی هاشم! کامیون! (جیغ زن)
(صدای تصادف.)

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 14:31 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

دوجنسیتی ها/ مونولوگ۱/ مرد
همه ی آدما مثل هم نیستن. همونطور که بعضیا نابینا به دنیا میان، بعضیها هم دست طبیعت طوری خلقشون میکنه که مثل ما نیستن. این تفاوت تحت اختیارشون نیست. نه گناهی دارن، نه جرمی مرتکب شدن. گفتم حاج آقا این بنده خدا میخواد عمل کنه اشکال نداره؟ دوتا دونه ی تسبیح رو با انگشتش لمس کرد و گفت: چه اشکالی داره. الان علم پزشکی هم که پیشرفت کرده. مهم اینه که فضا رو برای اون بنده خدا طوری فراهم کنین که احساس تحقیر و خجالت نکنه. دست تقدیره. نزد پروردگار همه ی انسانها برابرند.

دوجنسیتی ها/ مونولوگ۲/ مرد
پشت مسجد بود خونه شون. باباش ننگ میدونست که دخترش از نظر هورمونی اختلال داشته باشه و مث پسرا رفتار کنه. خونواده ش سوادی نداشتن. اولا باباش کتکش میزد، بعد بردنش دکتر، فهمیدن اختلال هورمونیه و میتونه با عمل جراحی تغییر جنسیت بده. باباش این چیزا رو خیلی نمیفهمید. بهش میگفتیم عباس آقا از نظر شرعی هم بی اشکاله. نمیفهمید. آخرش دخترشو به دست خودش کشت. حالا هم که رفتن از این محل. خب هرکی یه دردی داره. چرا آدم باید جون یه نفر دیگه رو بابت یه همچین مسئله ی قابل حلی بگیره؟ خدا عاقبت همه مون رو به خیر کنه.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:49 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

اعتیاد/ مونولوگ۱/ مرد
ژون تو بد پکرم. نمیرشه. میگن معتادی. من کجام معتاده آخه؟ حشن ژیگژاگ اومد این یه تیکه قالیچه رم برد که ژنس بیاره. رفته که بیاد. مشکل ما مردم اینه که بد قولیم. میگیم فردا میارم، یه هفته میگژره نمیاریم. اینم شد ژندگی آخه؟ بابا بامرام انشاف داشته باش. من خودم و ژن و بچه م رو بدبخت کردم که تو ژنش بیاری. رحم و مروت هم خوب چیژیه به ژون شما. عیال که گژاشت رفت اژ بش ما خرژی ندادیم. بچه مون که حبشه. من دشتمو پیش کی دراژ کنم؟ اگه بیاد یکی میژنم توی فکش که پانشه. حشن ژیگژاگو میگم. من که معتاد نیشتم تو با من اینطوری برخورد میکنی. گاهی. بعژی روژا. یه روژم نشد نشد ولی دیگه یه هفته نمیشه که.

اعتیاد/ مونولوگ۲/ مرد
چیکار کنم از دست این بهروز. بابا آخه آدم با رفیقشم آره؟ روم نمیشه به کسی بگم، از جیب من پول کش میره. آخه این زهرماری چیه مگه. صد دفعه گفتم بیا بذار کنار مواد مخدرو، من خودم یه کار درست و حسابی توی شرکتمون برات جور میکنم. آخه آدم معتادو که نمیشه معرفی کرد به جایی واسه کار. امروز از جیب من کش میره، فردا از جیب همکاراش. حیثیت نمیمونه برام. باور کن این چند وقت همه ی ذهنمو درگیر کرده. آخه این بهروز یه زمانی قلدر مدرسه بود. هیکل داشت اندازه ی فیل. حالا موش شده. از سایه ش هم میترسه. خدایا چیکار میکنه با آدم این اعتیاد؟

اعتیاد/ مونولوگ۳/ مرد
از وقتی با اون رفیقای از فرنگ برگشته ش بُر خورد و دور ما رو خط کشید از دست رفت. به جان عزیزترین کسم که مادرمه، با این همه بی معرفتیش حاضرم واسه ش هر کاری کنم که بذاره کنار. فوقش میخواد بخوابه توی کلینیک ترک اعتیاد دیگه. با بچه ها پول میذاریم رو هم خرجشو میدیم. فقط برگرده به زندگی. فقط برگرده.

اعتیاد/ مونولوگ۴/ زن
اینا فنتشون اعلاس. از ترکیه واسه شون میارن. دست اول. رفتیم توی خونه ی آمیتیس ای کشیدیم. فضا داره. فاز میده. میترکونتت. میخوام برم آمریکا، اونجا میگن گَنگ کوک هست، گَنگ شیشه بازا. گَنگ اسیدیا. اصلا نمیشه توی این مملکت موند. اینجا فضا نیست. استعدادا از بین میرن. به جون تو شهلا جون، توی این مملکت کسی قدر ما رو نمیدونه.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:35 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

نه نه نه
تو تنها اقاقیای یادبود منی
که برای مزار نروییده ای. (بیژن الهی)

یه وقت میای از خونه بیرون و میگی سلام. میری توی خونه و میگی سلام. یعنی دوباره شروع کن. کی میگه که عنکبوت باید گوشه ی همه ی لحظه ها تار بتنه؟ از امروز شروع میکنی. تو موندی. از همه ی لحظه های رفته ت یه چیز برای تو مونده و اونم خودتی. چاره کن. پاشو بابا. قمبرک زدی که بگی چن منه؟ از امروز. از این سلام کوتاه به دربون پارکینگ. از اون جواب سلام کوتاه راننده ی بی حوصله و خسته ی تاکسی. شروع کن. تو موندی باقی عمر نرفته.

هیچکس صدای آدمو اونطور که خودش میشنوه نمیشنوه. چون صدای هرکسی اول توی سر خودش میپیچه. ببین چه صدایی ازت در میاد؟ ناله س؟ ضجه س؟ خنده س؟ غرولنده؟ فحشه؟ بدوبیراهه؟ خودت بهتر میشنوی. دوست داری چه صدایی ازت بیاد بیرون. ما آدما باید یه طوری زندگی کنیم انگار زندگیمون یه آواز محلی و آرومه که یه دختر نوجوون شالیکار زیر لب زمزمه میکنه. آواز باش.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:2 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آن که جز تو پاک نیست

چی میمونه؟ روز و ساعت و هفته و ماه میره. شب و روز و عمر کوتاه ما میگذره. اما لحظه هایی  که رنگ ابدیت داره میمونه. لنگرش رو توی دل آدما قلاب میکنه. یه مکث طولانی و آن وقت میری بیرون تاریخ و زمان وامیستی میبینی این لحظه ها رنگ زمان ندارن. پیر نمیشن. همیشه اشک نورسیده ی شبنم روی گلبرگهای تازه شونه. من و تو چقدر توی این لحظه ها سهیمیم؟

چشمتو وا میکنی میبینی سیل خاطراتت برده تو رو تا ته یه تونل طولانی. هرچی میگذره حافظه خطرناکتر میشه. انگار آدمیزادو مریضی و تصادف و حادثه نمیکشه. آدمیزادو حافظه ی لعنتی میکشه. هر جا پا میذاری بوی یه خاطره و آدرس یه خنده ی قدیمی نشسته منتظر. کمین کرده. و تو میمونی. امروز هم باید بگذره و یک صفحه ی دیگه بره توی پوشه ی خاطرات.

پیری نه از در میاد و نه از راه دور. از یه جایی گوشه ی دلت میاد. لمس این ماجرا که رفته ها برنمیگردن توی اوج جوونیت پیرت میکنه. راه رو باید رو به جلو رفت. چه چاره که پشت سر سایه ش سنگینه.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:53 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

مرگ/ مونولوگ۱/ مرد
وقتی که مرد یه اجاق روشن، یه تنور داغ از خاطره هاش توی دل همه ی رفقاش روشن کرد. اون سال من سرباز بودم. میدونستم که مریضه. هپاتیت سی داشت. اما همیشه میگفت یه هپاتیتکی هم داریم. نه از رنگ رفتن چیزی توی چهره ش بود، نه از ناقوس قافله ی راهی شده ها توی صداش زنگی داشت. وحید توی آخرین نامه ش آخرین داستان منو نقد کرده بود. اون بود که اولین بار گفت تو میتونی بنویسی. یه طوری حواسش به ما بود که انگار هزار سال عمر میکنه. اما رفت. مث همه ی ما که یه روز میریم. به قول خواجه عبدالله انصاری: به دنیا آمدی گریان و مردمان می خندیدند. بکوش تا از دنیا روی خندان و مردمان بگریند.

مرگ/ مونولوگ۲/ مرد
راستش اصلا نفهمیدم چطو شد. داشتم گاز میدادم توی اتوبان. خب توی اتوبان که نمیشه لاکپشتی رفت. یه لحظه فرمون موتور از دستم در رفت. خدایا! این کلاه کاسکتو من چرا رو سر مرتضی نذاشتم؟ داشت آواز میخوند. چپ کردیم. موتور صد تا چرخ خورد روی آسفالت سرد اتوبان. نگاه کردم دیدم از گوشاش داره خون میاد. کاش آرومتر رفته بودم. کاش. حالا دیگه چه فایده؟

مرگ/ مونولوگ۳/ مرد
ازم پرسید اگه یه روز من برم تو بدون من چیکار میکنی؟ فکر کردم میخواد بگه میره خارج. میدونی که. حالا همه همینو میگن. کلاس کاره. خندیدم گفتم خب زندگیمو میکنم. اونقد زندگی میکنم تا بمیرم. هیچوقت از مریضیش چیزی نگفت. یادته؟ چقد خدا خدا کردم که اون روز صبح از کوچه ی پشت خونه ی شما بره مدرسه که باهاش حرف بزنم؟ وایساده بودیم با موتور منتظر. یه روز نه، دو روز نه، 35 روز صبح به صبح میرفتیم وامیستادیم که ببینمش. حالا پشت کدوم دیوار میشه پیداش کرد؟ زیر کدوم پلاک رنگ و رو رفته ی درب و داغون؟ ای داد!

مرگ/ مونولوگ۴/ زن
خونه رو که کوبیدیم چند روز پیش رفتم ببینم باغچه مون هنوز سر جاشه؟ نه، باغچه رو خراب کرده بودن. ولی من جایی رو که خاکت کردم یادم بود. اگه اونجا برج هم بسازن یادم نمیره خرگوشمو کجا خاک کردم. توی اون زمستون که آبله مرغون گرفته بودم همیشه همدمم بودی. بعضی وقتا آدم یه دوستایی رو لازم داره که نه بفهمن، نه یک کلام حرف بزنن. میفهمی چی میگم که. یادت به خیر. بالاخره یه روز یه جایی یه خرمن کلم و هویج واسه ت میارم.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:47 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

مرد 1: تمنا دارم
مرد 2: نوکرتم اصلا نمیشه.
مرد 1: اصلا راه نداره. شما اول حساب کن.
مرد 2: نه. آقایی. قبض ما دویست تومن بیشتر نیس. کارش سه سوته. شما بفرما.
مرد 1: عاجزم.
مرد 2: درمانده تم به مولا.
مرد 1: ریز ریزم کنی نمیشه.
مرد 2: قیمه قیمه ام واسه تعارفت.
زن (از ته صف): آقا یکی قبضشو بده کار داریم معطلیم.
مرد 1: با شما بود؟
مرد 2: نه جان تو انگار با شما بود.
مرد 1: اگه با شما بود بگم حالشو بیگیرن بروبچ.
مرد 2: خدا نکنه با شما باشه چون نمیگذرم ازش.
مرد 1: نوکرتم شما حالشو بیگیر.
مرد 2: راه نداره شوما بفرما.
مرد 1: بیچاره تم.
مرد 2: بدبختتم.
زن (از ته صف): حساب کنین جون مادرتون!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:51 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مرد: خانوم این ماشینو دوبله پارک کردی بیا ورش دار بی زحمت.
زن: ا آقا، این چه طرز حرف زدنه؟ ماشین خودمه دلم خواسته اینجا پارکش کنم.
مرد: خانوم ترافیکه میخوایم به دانشگاهمون برسیم.
زن: منم میخوام خرید کنم واسه کارای دانشگاهم. کار دارم.
مرد: شما که داری بستنی میخوری خانوم. ما هم کار داریم خب! عجب بساطیه.
زن: به من چه که کار داری؟
مرد: چطور شما کار داری به ما مربوطه. ما کار داریم به شما مربوط نیس؟
زن: من تا بستنیم تموم نشه هیچی بهم مربوط نیس.
مرد: متشکرم از این همه همدردی. باشه بستنیت رو بخور. بستنیت رو بخور آب نشه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:44 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

برادر: آبجی تو میگی باید یه کاری کرد دیگه. من میگم گنده تراش هم کاری نکردن.
خواهر: خب که چی؟
برادر: یعنی همین. چی رو میخوای شروع کنی؟ جدی نگیر بابا.
خواهر: خب نمیخواد شروع کنی. خیالت راحت شد. بشین با موبایلت بازی کن ببین آخرش چی میشه.
برادر: من همین که با موبایلم بازی میکنم کلی فکر پشتشه. اینا الکی نیس.
خواهر: میدونم داداش. اینا همه ش فکر و اندیشه ی گهرباره. زخم بستر نگیری؟
برادر: پاشو حالا اون پیرهن منو اتوکن.
خواهر: نه جان داداش میخوام یه کم با موبایلم بازی کنم که فکرم واشه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:37 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

تحلیل ۱: حالا سربه سر هم نذاریم و ببینیم چمونه. واسه ی این زندگی کوتاه مغتنم تن همدیگه رو لرزوندن جرئت شیر میخواد. واسه زخم زبون زدن و دل کسی رو شکستن باید پی تنهایی رو به تن مالید. چه کسی میخواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد. یک جا باید این زندگی رو از سر صبح یا سر ظهر یا سر شب با یه کش و قوس رخوتناک شروع کرد. هرچی بشه ما پای اسم آدمیت که وایسادیم. نه؟

تحلیل۲: بیا بنویس من هیچی نیستم. تو هیچی نیستی. بیا بنویس من همه چیزم. بی نیاز. تو همه چیزی و دیگران هیچ. بیا بنویس این منم. خود خودم. یه آدم دلواپس و آرزومند. اونوقت تو یه آدم میشی اندازه ی همه ی دیگرون. حالا بیا بنویس من یه دریام. با همه ی تشویش و امواج حیاتم. اونوقت تو زنده ای. ریگی از روی زمین برداریم. وزن بودن را احساس کنیم.

تحلیل ۳:  سعی کردن صدای بودنته. زورتو بزن. شد شد نشد نشد. این که عزا نیره! این که ماتم نیره! مَیه نئشه ای؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:27 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

و تنها اگر بدانی
چقدر تاریک شده ست
می باید
تا همه ی روشنای از دست رفته شوی
بی آن که چیزی از تاریکی بر توانی داشت. (بیژن الهی)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:22 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

به کی چه۱: باید شروع کرد. به من چه؟ من که شروع نمی کنم.
باید شروع کرد. به من چه؟ خودت شروع کن.
شروع کن. اگه راست میگی خودت شروع کن.
دیره. یه کاری بکن. من هیچ کاری نمیکنم. نه مسئولیتی میپذیرم، نه برام مهمه که آخرش چی میشه. پس اگه نه من شروع کنم، نه تو شروع کنی کی شروع کنه؟ چه میدونم؟
بابا نفسش بند اومده یه کاری کن. از من کاری برنمیاد.
تلفن کن اورژانس. آره مث اینکه باید یه کاری کرد. تنفس مصنوعی. شروع میکنیم. من تنفس مصنوعی میدم، تو تلفن کن به اورژانس.

به کی چه۲: من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند

به کی چه۳: خب حالا گیرم من این کارو بکنم، احساس مسئولیت کنم. وقتی یکی هست که بی مسئولیته چه فایده داره؟ فایده ش رو ول کن. تو کار خودت رو بکن. اونم یه وقتی میفهمه. یه روز همین نفسایی که راحت میدی تو و میاری بیرون، تنگ میشه. اون وقته که میبینی فرصت تمومه. باید وقتی برمیگردی به پشت سر، یه نگاه خندون بندازی یا نه؟ با من و تو هیچی جز همین نمیمونه که بدونیم غیر از ما زندگی مال کسای دیگه ای هم هست. همین. بعد از من و تو این هوا رو خیلیا نفس میکشن. باور کن.

به کی چه۴: حالا چطوری از روی این تختخواب عرق کرده پاشم. وقتی زندگی شروع میشه مگه نباید غم غصه ها تموم شده باشه؟ اول باید یه کاری رو تموم کرد تا بعدش یه کاری رو شروع کرد یا نه؟ من که خسته ام، من که بی حوصله ام، من که غم رگ به رگ رفته توی استخونم... ولش کن من شروع میکنم تا یکی بیاد و تمومش کنه. یاعلی!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:11 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

به من چه ۱: چرخ می زنی بین ماشینا، بین درختا، بین آدما. یه جواب سلام ساده به ت نمیدن. بابا سلام مستحبه ولی جواب سلام واجبه. حالا تو میگی ریگی از روی زمین برداریم؟ چی چی رو برداریم؟ بیا یه دامن غصه از دل من بردار، واسه یه عمر وزن بودن را همچین احساس میکنی که از دلت دربیاد. برو بابا تو هم ما رو گرفتی.

به من چه ۲: به من چه؟ به من چه که هوا سرده؟ به من چه که هوا گرمه؟ به من چه که برق و گاز و مه و خورشید و فلک در کارند؟ یه قول و قرار ساده رو کسی پاش وانمیسته. حالا تو میگی بیا ببین مسئولیت اجتماعیت چیه؟ ده و نیم قرار گذاشته دوونیم اومده، اونوقت تو از من توقع داری به مسئولیت اجتماعی فکرکنم؟ نیگا کن، نیگا کن، همین مغازه داره، جنس رو یه طوری طرفت پرت می کنه انگار ارث باباشو طلبکاره. بعد تو به من میگی بدبینم. به من میگی ساعتم خوابه. به من میگی اقمار عشق و مستی و بدبختی دور کله ی کچلم میچرخه. ول کن بابا، به من چه؟

به من چه۳: به من چه؟ هرکس هر بلایی سرش میاد بیاد. به من چه که یک میلیارد گرسنه توی دنیا شب میخوابن و صبح با صدای بمب و موشک از خواب پا میشن؟ به من چه که لایه ی اوزون پاره میشه؟ ویراژ بده آقا! ویراژ بده! بذار گاز و بنزین و سرب از دود اگزوزت بره توی حلقوم قناریا و اطلسیا! بذار زیر سقف خاکستری این آسمون، پای هیچ بنی بشری به خونه ی آرزوش وا نشه. برو آقا! ویراژ بده!

به من چه۴: ولمون کن بابا. میگی من دلمرده م؟ اعصابم خرده؟ برق از چشمام رفته؟ عشقم عشقای قدیم جون شما. نه دلشکستگی تازه س، نه بی ستارگی. روی سینه ی زمین نوشته ن: طعنه و تاریکی. نه کسی زخم کسی رو میبنده، نه چشم امیدی به عشق کسی بنده. یارو با ماشین میزنه به ت درمیره. تو میگی بیا شاخه های شکسته ی شمشادو به ساقه بخیه کن. اینم شد حرف آخه؟ ول کن! به من چه؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 14:58 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:26 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:6 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 این نوشته ها بخشهایی از پژوهشی است که به کمک اساتید ارجمند و فرهیخته ای و به دستیاری من اخیرا فراهم شد. این بخشها در مرحله ی نهایی حذف شد و از آنجایی که فکر و  انشای من است و ممکن بود از بین برود در اینجا ثبتشان کردم.

 

...می توان گفت اسطوره ی پدرکشی (ادیپ)، طرح عمومی تمدن غرب را شکل داده است. در مقابل، اسطوره ی غالب که طرح عمومی تمدن ایرانی را می سازد اسطوره ی پسرکشی (رستم و سهراب) است. به همین جهت است که همواره سلایق و انگاره های نو در نهایت در برابر انگاره ی سنت پیشینیان مغلوب می شود و تحول بنیادین در فرهنگ و تمدن ایران، طی عمر طولانی این تمدن به دشواری دیده می شود. طرح هندسی تاریخ ایران، مجموعه ی حلقه هایی است که پس از دوران مشخصی به نقطه ی عزیمت خود بازگشت می کنند... (مقایسه ی اسطوره ی ادیپ با اسطوره ی رستم و سهراب را حدود یک سال و اندی پیش در بحثی با رضا صراف متوجه شدم. او از این نظر تقدم فکری دارد بر من.)

*

...در حوزه ی جوامع چندقومی مانند ایران، گسست قومی به صورت مقطعی امری طبیعی است، به طوری که قومیتها در برابر کلان هویت ملی قرار می گیرند...

*

...طبعا حکومتهای ایدئولوژیک، مرزهای پررنگی میان ساحت حکومت و ساحت شهروندی ترسیم می کنند و این مرز میان دولت و ملت فرضا در حکومتهای کمونیستی ، به مرور به نوعی آریستوکراسی یا اقلیت گرایی در دولت بدل می گردد...

*

...تفکرات آخرالزمانی و آرمانشهری در اندیشه ها و صورتهای گوناگون فکری، بیانگر آرمانگرایی "فرامن" است. با این تفسیر، جدل و شکاف عمده ی ساختارهای سیاسی ایدئولوژیک و مذهبی، جدل "فرامن" و "من" است؛ به این معنی که تصورات و برنامه ریزی کلان و سیاستگذاری در ساختارهای سیاسی ایدئولوژیک و مذهبی بر اساس آرمانها و صورتهای برتر انجام میگیرد؛ حال آن که چهره ی زندگی روزمره و امیال واقعی انسانها به منزله ی ظهور "من" به شمار می رود....

*

...در ساختارسیاسی ایدئولوژیک یا مذهبی، نصّ قانون خاستگاه دوگانه دارد. نخستین خاستگاه نصّ قانون در این گونه ساختارها نصّ برتر است. این نصّ برتر تعیین کننده ی مشی و سمت و سوی کلی قانون است. در این معنا نصّ برتر، نصّ عمدتا تغییرناپذیری است و چنانچه تغییری پذیرد، آن تغییر بسیار جزئی بروز میکند. خاستگاه دوم قانون، میثاق اجتماعی است که این میثاق بایستی در برابر نصّ برتر انعطاف نشان دهد. میثاق اجتماعی ارتباط با واقعیت اجتماعی دارد و کاستیهای قانون از طریق آن بایستی مرتفع شود زیرا مصادیق اصول مندرج در قانون به فراخور زمان تکثّر می یابند و قانون در کنش و واکنش با آن بایستی کامل شود. با وجود این، کمال قانون در ساختار سیاسی ایدئولوژیک یا مذهبی، نه در مطابقت با واقعیت اجتماعی، بلکه در مطابقت با نصّ برتر ایت. بنابراین چرخه ی بازخورد در این گونه ساختارها به طور کامل شکل نمیگیرد. به معنای دیگر، بازخورد قوانین در قبال نصّ برتر با کمترین تأخیر به سیستم بازمیگردد اما بازخورد آن در قبال واقعیت اجتماعی تابعی از چرخه ی بازخورد اول و ناقص است.

در این معنا در ساختار سیاسی "من محور" منافع جمعی بایستی به گونه ای تعریف شود که منافع تعریف شده ی فردی را مورد تعدّی قرار ندهد. حال آن که ساختار سیاسی "فرامن محور" تعریف منافع فردی و منافع جمعی را از نصّ برتر استخراج میکند. بدین ترتیب منافع فردی به نحوی تعریف میشوند که منافع جمعی و سعادت از پیش تعیین شده ی انسان را نقض نکنند. در این قسم ساختارها نگرش رسمی، واکنشهای "فرامن" –از قبیل ایثار و ازخودگذشتگی- در جهت منافع جمعی و ارزشهای پیشینی را قاعده و وظیفه دانسته، حرکت در جهت منافع فردی، استثنا تلقی میشود. در حالی که ساختار سیاسی "من محور" نگرش رسمی را در جهت واکنشهای "من" قرار میدهد و تلاش فردی برای دستیابی به سود و قدرت، قاعده دانسته میشود. آنچه در واقعیت جهان انسانی بروز میکند، نشان دهنده ی شکاف میان نگرش رسمی و واقعیت اجتماعی در ساختارهای "فرامن محور" است...

*

...در کنار اینها بایستی تعریف ایستا از نظام سیاسی را در ایران، مانع دیگری برای رشد اجتماعی فردیت دانست. دوگانگی تعریف ثبات سیاسی همواره چالشهایی را در سطح سیاستگذاران ایرانی موجب شده است. مطابق الگوی کشورهای توسعه یافته، نظام سیاسی باثبات، نظامی است که تغییر و تحول دائم و مستمر را در درون نظم نهادین خود سازماندهی میکند و به همین جهت تحول مستمر از مشخصه های نظام سیاسی باثبات تلقی میشود. در ایران اما هر تحول کوچک که منجر به رشد قدرت سیاسی در سطوح میانی جامعه شود و تغییر و تحولی هرچند اندک را موجب شود، آرامش قدرت حاکمه را بر هم میزند. حال آن که هیچ گاه چنین تغییراتی در معادلات قدرت داخلی منجر به فروپاشی یک نظام مستقر نخواهدشد. گویی ثبات سیاسی در تجربه ی تاریخی ایران به معنای رکود و عدم تحول معنا شده است. آستانه ی تحریک حکومتها در ایران همواره به همین دلیل، بسیار پایین بوده است و تصور دیرینه از جایگزینی نظمی تازه، هراسی تاریخی را در سطح قدرت حاکمه صورت بسته است که تحول و تغییر را به معنی ساخت شکنی بزرگنمایی میکند.

بازتاب اجتماعی تصور فوق موجب میشود که نیروهای سطح میانی در مقاطع تاریخی مشخص که قدرت اجتماعی اندکی بیش از حد متوسط آن رشد کرده است، اراده ی معطوف به براندازی و ساخت شکنی را دامن زنند. در حقیقت از آنجایی که طرفداران تحول در اغلب موارد از درون ساختار سیاسی طرد میشوند، به دگرهای متکثری در برابر گفتمان غالب بدل میشوند. نمونه های مصدق و امینی و... در پنجاه سال اخیر گواه این ادعا هستند. عدم تعادل و فقدان زبان مشترک میان حاکمیت و نیروهای منتقد، فرهنگ تمامیت خواهی را در سطح حاکمیت و در سطح نیروهای منتقد، به یک میزان رشد داده، تصور مساعدت و همکاری جمعی میان نیروهای سیاسی متعلق به طیفهای گوناگون را مخدوش میسازد. فلذا تعریف واحد از منافع ملی شکل نمیگیرد. این امر در عمل به تضعیف حاکمیت و تضعیف نیروهای سیاسی سطح میانی –هر دو- می انجامد. بنابراین قدرت ملی در جهت پیشبرد اهداف فردی و جمعی کاهش می یابد و اراده ی عمومی مبتنی بر صلاح درازمدت جامعه پدید نمیآید...

*

...ساختار سیاسی-تاریخی ایران نشان میدهد که دولت در ایران همواره یک طبقه ی اجتماعی با اقتضائات مشخص مخصوص به خود بوده است و هر یک از اقشار اجتماعی که در این طبقه قرار میگیرند –خواه ناخواه- قواعد و قوانین مشخصی را که برآمده از اقتضائات این طبقه ی اجتماعی است ادامه میدهند. در این معنا، جامه ی دولت بر تن هر قشر و هر گروهی که استوار شود رفتار خاص خود را بر آن گروه تحمیل میکند...

*

...دولت نفتی لزوما بایستی ایدئولوژی خاصی را به عنوان سلیقه و رفتار مطلوب خود به جامعه عرضه نماید و این ایدئولوژی، حدّ برخورداری جامعه از درآمدهای دولتی است. بر این اساس، لازم است که جامعه پاسخگوی دولت باشد و ارزشها و فرهنگ خود را با گفتمان غالب هماهنگ سازد...

*

...حذف ایدئولوژی در وجه هژمونیک دولت نفتی به منزله ی بحران مشروعیت و تضعیف اقتدار و ثبات حاکمیت قلمداد میشود. با وجود این، لازم است که ایدئولوژی به مرور زمان و در یک فرایند میان مدّت به سمت پذیرش حقایق اجتماعی متمایل شود. منابع ایدئولوژی این توان را دارند که بدون شکاف یا فروپاشی درونی ایدئولوژی، آن را متحول کنند. چنین اقدامی منافع ملی تعریف شده از جانب دولت و منافع جمعی شهروندان را کم و بیش بر یکدیگر منطبق خواهدکرد و حکومت قادر خواهدبود حرکت شهروندان را در جهت منافع فردی خود، در قالب منافع ملی تعریف کند. در این حالت اقبال و مشروعیت نظام سیاسی نیز افزایش خواهدیافت...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:2 توسط ابوذر کریمی |

 

وقتی که شب میان تو با نور خط کشید-سیاوش قنداقساز

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:52 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 12:27 توسط ابوذر کریمی |

 

 

یکی از رفقای سابق دانشکده، از طریق یک دوست مشترک درباره ی وبلاگ و مسائلی از این قبیل پرسیده بود. نامه ای به او نوشتم از طریق ایمیل که در آن برخی حقایق زیست جهان ایرانی ما مردم فلک زده و نیز تجربه های خودم از وبلاگ مرقوم شد. از این رو گمان می کنم خواندن آن برای دیگران هم بد نباشد. این نامه ای است در جواب تبریک قبولی فوق لیسانس و این که دوست عزیز قدیمی گفته بود: "...اما خوب وبلاگ هم دنیای خودش رو داره. هرچند بجز وبلاگهای تخصصی و آدمهای شناخته شده ای مثل شما وفور وبلاگ توی این مملکت حاکی از یه جور بحران فرهنگیه. بگذریم...". مخاطب این متن آن دوست خوب و فرهیخته ی من نیست. نوشتن برای دیگران کلا بهانه ای است برای من، تا خودم را بهتر بشناسم.

 

سلام ... عزیز. ما همه مشق میکنیم. وقتی که ... به من گفت میخواهی درباره ی وبلاگ با من مشورت کنی نفهمیدم دقیقا منظورش چیست. وبلاگ که مشورت ندارد! هر کس یک تلقی خاص خودش از وبلاگ دارد و همان را به وجود میآورد. خوبی مظاهر جهان پست مدرن این است که معنا و روش و کاربرد و هدفی مشخص و از پیش تعیین شده ندارند که کسی بگوید من متخصص آن هستم. این تخصصها مربوط به جهان مدرن است. جهان مدرن محصولاتی تولید میکرد که مهارت و کاربرد و معنایی مشخص و از پیش تعیین شده داشت. دنیای پست مدرن دنیای پلورالیسم است. اشیای واحد با "ظرفیت" معنایی و کاربستی و روش شناختی. در جهان سنت و مدرنیته شیئ اگر معنای از پیش تعیین شده نداشته باشد تو نمیتوانی درباره اش تصمیم بگیری. نمیتوانی بگویی خوب است یا بد. همان طور که نقاشان مکتب رئالیسم حد و مرز اشیا را با خط معلوم می کردند و بعدها امپرسیونیستها این مرز اشیا را به در هم آمیختگی رنگ بدل کردند و مرز اشیا از میان رفت، اینجا هم درک سنتی و مدرن در برابر شی’ پست مدرن درمیماند چون قبلا برای آن کتابچه و کرسی خاص و ترمینولوژی پیچیده ای خلق نشده است. به حدی ساده است که اساسا شاه و گدا در محدوده ی آن برابرند. از این نظر یک دکتر فلسفه با یک نوجوان شنگول 12ساله در استفاده از آن به یک اندازه مهارت دارند. وبلاگ هم از آن اشیای پست مدرن است. همان است که تو میخواهی باشد.
اما از یک چیز در آن گریزی نیست و آن ارتباط است. ببین، برای خود من اینجا یک پوشه ی فعالیتهای پژوهشی و ادبی است. چندان هم در بند رفت و آمد با وبلاگهای دیگر نیستم. اما در دوره هاو روزهایی که خسته و دلگیرم وقت بیشتری برای خواندن مطالب دیگران میگذارم. سرمیکشم به وبلاگهای ساده ی جوانترها و مثل این است که دفتر خاطراتشان را برایت باز کرده اند و با آن ذهن بسیط و خالی از پیشفرضهای سنتی، مدرن، روشنفکری، مذهبی، دانشگاهی، عامیانه و...الخ از تو میخواهند که یک یادگاری برایشان بنویسی. و آن وقت است که می فهمم ما چه قدر با این دسته بندی های پوچ نخبه گرایانه مان دنیا را بر خودمان و دیگران تنگ کرده ایم. افسوس آن جسارت معصومانه ی نهفته در نادانی را میخورم و درمی یابم که من هیچ کسی نیستم. نه دانش من، نه تخصص من، نه تواناییهای ادبی من، هیچکدام ماندگارتر و دلچسب تر از آن شور جوانانه نیست. آن وقت است که می فهمم من یک هیچ پیرم که نمیتوانم حتی یک ارتباط ساده با دیگران برقرار کنم.
نکته این است که درک انزواگرایانه از وبلاگ هم مانع نمیشود که دیگران اتفاقی به تو سر بزنند. ناگهان درباره ی شعری که تو از نظر تکنیک ادبی و ارزش موسیقایی کلماتش آن را ساعتها تذهیب کرده ای و به همینش فخر می فروشی، یک نوجوان نظر عامیانه و از نظر تو سطحی نگرانه ای می دهد. تفاوت دنیای حقیقی مدرن با دنیای مجازی پست مدرن در همین است. تو در جهان واقعی شعرت را به مشتریانش می دهی. آنها که به نظر تو آن را می فهمند. اما اینجا مهم نیست که تو چه کسی را صاحب فهم می دانی. همه می آیند و می خوانند. و این به نظر من تحقق انگاره ی برابری است. ممکن ترین عدالت زمینی همین است که دیگران معیارهای تو را به یکسان به چالش می گیرند و تو را با یک تلنگر به خود می آورند که بسنجی و ببینی این ادعاهای موجود در جهان واقعی که با صدها لایه پیشفرض و ممانعت و سرکوب درونی برای نشنیدن حرفهای "نامربوط" محافظت می شود، تا چه حد حقیقت دارد؟ در فضای وبلاگ، چیزی که من یاد گرفتم این است که حرف "نامربوط" وجود ندارد.
من خودم از چهارسالگی خواندن و نوشتن را آموختم و از همان سنین معتاد خواندن و نوشتن شدم. وبلاگ من را در یک روند بلوغ قرار داد. من که ساعتها و روزها و ماهها از کنج عزلت مطالعاتی ام بیرون نمی آمدم حالا باید درگیر روابطی می شدم که غالبا ناخواسته بودند. یا حتی اگر هم ناخواسته نبودند آن قدر طرفین رابطه در آن مبهم و ناشناخته بودند که نمی دانستم حالا باید از کدام نقابم برای ارتباط استفاده کنم. این شد که نقابها را کم کم در حد توانم کنار گذاشتم و عقده های درونی ام را تا آنجا که سعادتش را داشتم کنار گذاشتم.
به قول دوستی، تنهایی انسان را خودخواه و خودپسند می کند. من آدم غالبا تنها و کم رفت و آمدی بودم. آن رفت و آمدهایی هم که داشتم هرگز مطلوبم نبود. کلا به زور از تنهایی و کتاب دل می کندم. طبعا خودم را عالم می دانستم و هنگام حرف زدن هرچه می گفتم از دانش بی کران و ذهنیات گهربارم درباره ی هنر و ادبیات و تاریخ و سیاست و جامعه شناسی بود. می فهمیدم که در روابط اجتماعی دچار تکگویی و بحرانم اما فکر می کردم دیگران که این کتابها را نخوانده اند تا حرفهای من را بفهمند مشکل دارند و قطعا ایرادی در راه و روش و نگرش من نیست. اما در وبلاگم یادگرفتم که بزرگترین بحران فرهنگی ما همان پیشفرضهایی است که از خودمان در ذهنمان میسازیم و مانند سرطان به روابطمان تحمیل میکنیم. ایمان به آزادی یعنی همین که تحمیل پیشفرضها را به خودت و به دیگران کنار بگذاری. به نفس آزاد هر بشر با هر جایگاه و هر درجه از آگاهی و دانش احترام یکسان بگذاری.
ما اهل فرهنگ و اهل مطالعه هر قدر که از دموکراسی و آزادی و شکست فرایندهای منتهی به آن حرف بزنیم، باز هم عمیقا دچار نوعی تعصب اشرافی گونه به نخبه گرایی و فاشیسم هستیم. ما نه تنها فاشیستیم، بلکه فاشیستهای متعصبی هستیم که یکدیگر را هم به سختی و گاه و به صورت مشروط می پذیریم. فاشیستهای اسکیزوفزن. هسته ی مرکزی فاشیسم در هر قشر از ما یک چیز است: هنرمندان به هنر، نویسندگان به ادبیات، مذهبیون به مذهب شخصی شان و متخصصان به تخصصشان تعصب می ورزند. ما چون بی هویتیم، هویتمان را از نقاط افتراقمان با دیگران میگیریم. هویتمان را از آن چیزی میگیریم که خاص ماست. و اگر آن چیزی که خاص ماست باارزشترین چیز نباشد انگار که نیستیم (یعنی هویت نداریم). اتفاقا من حالا می فهمم که عوام تا چه حد دموکراسی و انگاره ی برابری را بهتر از ما متفکران و اهل فرهنگ می فهمند. چرا؟ چون عوام خیلی بیشتر از ما هویتشان را از اعتقادات و دانششان تفکیک می کنند و این یک فرایند غریزی نزد آنهاست. طبیعی است که کسی که به همانندپنداری خودش با عقیده و دانشش برسد از تحول می ایستد. چرا؟ چون کنار گذاشتن یک عقیده او را نیست و نابود می کند. همین است که باعث میشود ما تمام عمر به یک علاقه، به یک عقیده، به یک دانش بچسبیم و تغییر نکنیم. اگر مقلدان، عقاید تقلیدیشان را دست نخورده می خواهند، روشنفکران ما هم عقاید مخالفشان را مانند یک درس از قبل به حافظه سپرده تکرار می کنند. معلومات ما زیاد میشود اما به فکر نمی رسیم. چون تفکر، معلومات نیست. تفاوت اندیشه با دانش در همین است. ما تنها عقده ی حقارتمان را از طریق دانسته هامان و عقایدمان ارضا می کنیم.
وبلاگ برای من عرصه ی تمرین زیستن در جهانی متکثر و دارای جلوه های متنوع، بدون ارزشداوریهای پیشینی است. ما در جهان واقعی از طریق آرایش و پیرایش خودمان، از طریق نحوه ی لباس پوشیدنمان، از طریق لحن حرف زدنمان، از طریق کلماتی که به کار می بریم، از طریق علایق و سلایقمان، از طریق طرز ایستادنمان، از طریق طرز نشستنمان، و خلاصه از هر طریقی که بتوانیم بین آدمها مرز می کشیم: من خوشپوشم، تو املی. من لهجه ندارم، تو لهجه داری. من تمیزم، تو کثیفی. من مردم، تو زنی. من باسوادم، تو بی سوادی. من دیپلمم، تو لیسانسی. من لیسانسم، تو فوق لیسانسی. من بالای شهرم، تو پایین شهری. من مومنم، تو بی دینی. من استادم، تو شاگردی. من زانتیا دارم، تو پراید داری. و... بی شمار از این ملاکها بین خودمان با دیگران دیوار میکشیم. گمان می کنیم از این طریق، شآن خودمان را حفظ می کنیم و به دیگران حالی میکنیم که ما اینیم(!) اما در واقع ما از طریق این مکانیسم های هویت یابی خودمان را روز به روز تنهاتر میکنیم و توانایی ارتباط را از خودمان میگیریم. بحران فرهنگی این است. وبلاگ به من یاد داد که چه طور می توانم اگر بخواهم -فقط اگر بخواهم- بالغ شوم و برای همه ی انسانها جایگاهی برابر قایل باشم.
به هر حال وبلاگ به من کمک کرده است که بالغ شوم و به دیگران عشق بورزم و بدانم که هیچکس نیستم. اگر دوست داری که هیچکس نباشی به نظر من شروع خوبی است. ضمنا من از کارشناسی ارشد تربیت مدرس انصراف دادم. امیدوارم به زودی سعادت دیدار دست دهد. یاحق.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:18 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:43 توسط ابوذر کریمی |

  اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:6 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

سیاوش قنداقساز medademan@yahoo.com دوست فعلی و همسایه ی سابقم از جمله هنرمندانی است که استعدادی بسیار خوب و غریزی دارد. عکاس است و نقاش و گرافیست و انیماتور. می خواستم مجموعه ی عکسهایش را در چند پست متوالی روی وبلاگ بگذارم اما این عکس او به حدی چشمم را گرفته است که ترجیح می دهم اول این یکی را خوب نگاه کنید، بعد به سراغ باقی عکسهایش برویم. این طور بهتر نیست؟

 

نردبان آسمان

 

این عکس من را به یاد کاریکاتوری از خانم  سحر عجمی -همکلاسی سابق دانشگاه- انداخت. در میان کارهای سحر عجمی این کارش را بسیار دوست می دارم. دریایی معنا در آن است. همان طور که در عکس بالا از سیاوش اینچنین است. مجموعه ای از گزیده ی  کارهای سحر عجمی را می توانید در صفحه ی مخصوص او در سایت کارگاه ببینید و این یک کاریکاتورش را که چند سال پیش در جشنواره ی "تبعیض" شرکت داده بود در اینجا.

 

                                سحر عجمی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:23 توسط ابوذر کریمی |

 

این یادداشتی برگرفته از مطالعات پیشینم است، از چند منبع که یکی دو نقص کوچک هم دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:6 توسط ابوذر کریمی |

 

 

با گام ها      /       یک شعر گمشده ی دیگر       /       عبور

از برکاتی که این وبلاگ برای من داشته است آشنایی با دوستانی است که هرگز ندیده ام شان. یکی از آنها مریم رضایی است که در برگردان فارسی به انگلیسی دستی مبرز دارد و اگر این وبلاگ نبود قطعا با او آشنا نمیشدم. نه از آن نظر که کلا آدم کم رفت و آمدی ام. از آن جهت که حتی همشهری هم نیستیم. به هر حال خیلی از او ممنونم و امیدوارم این همکاری ادامه داشته باشد.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:28 توسط ابوذر کریمی |

اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:53 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 17:25 توسط ابوذر کریمی |

اینجا بخوانید

این شعر را هم از لیلی گله داران در همین شماره ی امضا بخوانید. از همدانشکده ای های سابق که در ایران دو مجموعه شعر به نامهای "زن مخروط سیاه" و "یوسفی که لب نزدم" منتشر کرد و دومی جایزه ی شعر کارنامه را برد. یک تئاتر هم در تئاتر شهر باهم بازی کردیم و حالا گویا چند سالی است در ایتالیا به سر می برد.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:44 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

از مشخصه های رادیکالیسم یکی این است که تا میتوانی باید دگرسازی کنی. یک انسان رادیکال بدون دیگری اش تقریبا در حد شلغم به بی خاصیتی متهم خواهد شد. این را گفتم که بگویم "ابن عربی" شعری سه بیتی دارد که دانستنش حالا خیلی به درد ما میخورد. ما، که تاریخی از خون و نفرت پشت سر داریم و قابلیت بازتولید آن تاریخ را هم همیشه نشان داده ایم که داریم. شعر "ابن عربی" این است:

 

لقد صارَ قلبی قابلاً کلّ صورةٍ

فمرعی لِغِزلانٍ و دَیْرٌ لرُهبانٍ

 

و بَیْتٌ لِاَوْثانٍ و کعبةُ طائفٍ

و الواح تَوْراةٍ و مُصحَفُ قرآنٍ

 

اَدینُ بدینِ الحُبِّ اَنّی تَوَجَّهَت

رَکائِبُهُ، فَالحُبُّ دینی و ایمانی

 

معنی اش این است:

 

بی شک دلم آغوش گشوده به هر چهره ای پذیرا شده هر شکلی را

چمنزاری است برای آهوان و دیری است برای راهبان

و خانه ای برای بتهاست و کعبه ی طائف

و سنگ نبشته های تورات است و مصحف قرآن

دین میورزم به آیین عشق، باشد که روی کند به من

کاروان او، و عشق دین و ایمان من است

 

ما در طی تمام تجربیات خونبار معاصرمان بر خطوط افتراق تکیه کردیم و از سطوح اشتراک احتراز. و همین به نظر میرسد گره بزرگ ما در مسیر دموکراسی باشد. ما از کنار گذاشتن انتقامهای خاطراتمان پا را به سرزمین روشنتری نگذاشته ایم. بی شک لمس دموکراسی در فضای سیاسی ایران هم مستلزم کنار گذاشتن کینه توزی و انتقامجویی است. چند تن از دوستان درباره ی زمینه ی مذهبی داستانکهای شبهای قدرم متلکهایی گفتند. میدانید، ما وقتی به یک موضع مستقل برمیخوریم هضم آن برایمان سخت است. معده ی ما برای آش و شوربا تربیت شده است. زمانی در تریبون آزاد انجمن اسلامی دانشگاهمان (در بحبوحه ی حکم اعدام "دکتر هاشم آغاجری") اجازه ی صحبت خواستم و حرفم را با این عبارات شروع کردم: "با درود به روان پاک شهدای انقلاب، شهدای هشت سال جنگ تحمیلی، و شهدای قتلهای زنجیره ای..." این برای خیلی از حاضران قابل درک نبود. چون در چارچوب مواضع مرسوم سیاسی، من را در دسته بندی خاصی قرار نمیداد. یک نفر به طعنه گفت: "اینها که با این مواضع عجیب و غریب اینجا حرف میزنند چنین و چنان." طرفداران انجمن اسلامی به مخالفت برخاستند و نه من گفتم و نه دوستان قدیمیتر من در انجمن اسلامی، که من خودم یکی از اعضای هیئت موسس انجمن اسلامی بوده ام. به هر حال عادت باید کرد که استقلال به معنی نفی قالبهای از پیش طراحی شده است و میباید این تاریخ را بار دیگر با عشق و نه با نیروی محرکه ی نفرت، از نو آغاز کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:39 توسط ابوذر کریمی |

 

این نوشته ها مجموعه یادداشتهایی است که در این باره از دوره ی دانشجویی داشته ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:49 توسط ابوذر کریمی |

 

این نوشته ها مجموعه یادداشتهایی است که در این باره از دوره ی دانشجویی داشته ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:36 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

۱

از سر پیچ که گذشتیم رضا با ماشینش جلو زد. نزدیک بود شاخ به شاخ بشیم. ترمز زدم. من بودم توی ماشین و منصور که همیشه میگه عشق اینه که بشینه و من تند برونم. زدم بغل. رضا و مجید از ماشین جلویی پیاده شدن. اومدن دم در ماشین ما. شیشه رو کشیدم پایین، رضا گفت: حالا که دیروقته، کورس میذاریم، سر یه بستنی. گفتم باشه. یادم افتاد مادرم گفته بود بعد از افطار که بیرون رفتی زیاد تند نریا. نشستم پشت رل، رضا به موبایلم زنگ زد. گفت هر وقت گفتم شروع می کنیم. گفتم باشه. پیش خودم گفتم حالا این دفعه رو که مامان نمیفهمه. بزن بریم. پشت گوشی، رضا گفت: سه، دو، یک... گازو که گرفتم دیدم ماشین رضا داره میره و دور میشه. ماشین زیر پام خاموش کرده بود. منصور گفت چی شد؟ گفتم: هیچی. قسمت نبود.
 

 

۲

روز دوم ماه رمضان درد معده م بالاگرفت. رفتم دکتر. دکتر گفت نمیتونم روزه بگیرم چون باز زخم معده م عود می کنه. زهرا دخترم هر شب سحر پا میشد و با ما سحری میخورد. جلو بچه گفتم خوب نیست روزه م رو بخورم، بدآموزی داره. زهرا هر روز روزه ی کله گنجشکی میگرفت و بعد از ناهار چیزی نمیخورد تا اذان مغرب. چون که فکر میکرد من هم روزه ام سر سفره ی افطار روزه ش رو باز نمیکرد تا من افطار میکردم.

 

 

۳

کفشها رو شمرد و از در خونه اومد تو. عموم رو میگم که با بابام دعوای مفصلی کرده بود. اون روز خونه ی عمه افطار دعوت بودیم. عمه م به بابا گفته بود عمو نمیاد، به عمو هم گفته بود بابا نمیاد. عمو دم در همچین با دقت کفشها رو نگاه میکرد که انگار داره عدس پاک میکنه. بابا قول داده بود بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد بیاد. عمو اومد نشست و ما رو که بچه های برادرش بودیم نگاه کرد و لبخندی زد. اما معلوم بود نگرانه که نکنه بابا اومده باشه. این قضیه نقشه ی عمه م بود و زن عموم و مامانم. بابا بعد از نماز که اومد ناچار چشم توی چشم عموم سلام و علیکی کردن و این شد که شب قدر آشتی کردن.

 

 

۴

ماشینو بردم تعمیرگاه که یکی دو روزی توی ایام ماه رمضان بریم سفر. تعمیرکاره گفت دو روزه تحویلش میده. زد و فرداش یارو عموش مرد. ما هم این وسط موندیم حیرون و ویلون. تعمیرگاه رو بست. اما خوب کی فکرش رو میکرد؟ توی همون جاده ای که قرار بود ما از ش بریم کوه  ریزش کرد. خلاصه خطر از بیخ گوشمون گذشت.

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:40 توسط ابوذر کریمی |


 

                             
                                 
                                                                                                                                          
                                                                                                       

    "رازی در کوچه ها" رمان آخر فریبا وفی، رمانی رئالیستی و با مضمون و زمینه ای اجتماعی است. راوی اول شخص داستان، حمیرا در سفری ذهنی به  گذشته، دوران کودکی و نو جوانی خود را که مدت ها گویی به عمد به فراموشی  سپرده بوده است، مرور می کند .زمان روایت ، ترکیبی از حال و گذشته است. وقایع گذشته ، گاه گزارش گونه و گاه به شیوه ی ماضی  روایت می شود. به کار گیری این تکنیک ،فاصله ی مخاطب را با رخداد های داستان تنظیم می کند و تنوع روایت و جذابیت متن را افزایش می دهد. گاه ماجرایی که در گذشته می گذرد ، نیمی با ساخت ماضی و نیمی با روایت گزارش گونه نوشته شده است،تا مخاطب ، گذشته ی راوی رمان را به شکلی ملموس تر دنبال کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:51 توسط ابوذر کریمی |

 

 

این داستان به سفارش کانون ملی زبان، به عنوان متنی برای قرائت فارسی نوشته شده است و به همراه طرحها و تمریناتش در سال 84 به نشر رسیده است.بازنگاری منثوری است از اثر مشهور خواجوی کرمانی. در واقع بناست غیرفارسی زبانان این متن را بخوانند که فارسی شان قوی تر شود. ضمنا سطح زبانی آن از سه درجه ی مبتدی، متوسط و پیشرفته در سطح "مبتدی" است. به لحاظ زبانی، زحمت زیادی برای آن کشیده ام و به همراه سه عنوان دیگر از سوی کانون زبان منتشر شده است و استفاده می شود. خارج از کاربرد اصلی آن، می توان آن را متنی خوانا و سلیس و روان برای کودکان دانست. فرصت نگارش این متون و نیز مدت دو سالی را که در "دفتر پژوهشهای فرهنگی" ویراستار بخش کودک و نوجوان آن مرکز بودم، سپاسگذار دوست عزیزم "سید مهدی ضرغامیان" هستم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:11 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

الغریق...
 

 

تنها آن گاه به عشق تو گردن توان نهاد
که از دیدارت بی امید مانده باشی.
نگاهم نکن
که بوی خون شفاعت از الماس است.
غواص خون
محیط بر دو قایق الماس.
پاروزنان مژگان نیش،
نیزه داران دو سوی بحرالمیت.
الغریق یتشبّثُ بکُلّ حشیش.

 

مینا اورنگ در کامنت های دو پست قبل تحلیلی روی شعر "الغریق" نوشت که حیفم آمد به عنوان یکی از پست ها در متن وبلاگ نگذارم. تیزهوشی کم نظیری در این تحلیل است:

"نیزه داران دو سوی بحرالمیت" این زیبا بود و آن ضرب المثل عربی.
می دانی زبانت سنگین و دشوار است در این شعر و دو سه شعر قبلی.
آنقدر دشوار که به تصنع می رسد و از سروده خارج می شود و به ساخته می رسد. هرچند دو قایق الماس هم خوب بود. قصه ی عشق و دوری بود انگار. عشقی که در دوری و بی امیدی تسلیمش می شوی. به قول تو گردن توان نهاد. عشقی که از سر ناچاریه. من از دو سطر آخر خیلی خوشم اومد. مجنونی که به مژگان یارش چنگ می زنه تا تو چشماش غرق نشه و بعد آن ضرب المثل عربی. و بعد تبدیل عاشق و معشوق به دو قطب پاکی و پلیدی، غواص خون و قایق الماس که البته با اینکه در دو قطب قرار دارند اما صفت مشترک بین آنها استحکام و نیرومندیشان است:نیرومندی خون و الماس. و بعد اتفاق جالبتر اینکه این دو قطب سرنوشت مشترکی دارند: در بحرالمیت که سوگواری عشق است، مطمئن از خود شنا می کنند که یکی قایق دارد و آن یکی غواص است. شاید اصلا آن خون، خون دزدان دریاییست! و آن شخصیت سوم یعنی غریق که کشته آن قایق الماس است یا همان دزد دریایی اما همچنان به نیزه های دو سوی چشم چنگ می اندازد: همان دردم از یار است و درمان نیز هم...
اینجا عاشق دوشخصیتی است، هم غواص است و هم غریق، هم نگهبان(محیط بودن بر دو قایق الماس) است و هم دزد که این زیباست. به نحوی عاشق علیه خودش اقدام می کند. و معشوق هم دو شخصیتیست که هم با تلالو خود به دام می اندازد و بعد به یکباره غرق می کند و هم نیزه هایی که نیش هم هستند(همان دوگانگی) برای غریق در مسیر قرار می دهد و همه اینها در یک نگاه معشوق و مسخ عاشق اتفاق می افتد. و آن سطر "که بوی خون شفاعت از الماس است" با اینکه با کلمه شفاعت بار مذهبی پیدا کرده و ریشه های مذهبی سنتی شاعر را می رساند و راستش برای من استفاده از آن در شعر ناخوشایند است، اما دلبستگی عمیق عاشق به معشوق را نشان می دهد: خون عاشق که برای دادن کفاره ی شکوه و درخشندگی معشوق ریخته می شود و بوی آن که تمام محیط چشم معشوق را به مامن مقدس و رازآمیزی تبدیل می کند. برای همین می گوید نگاهم نکن زیرا با هرنگاه معشوق تمام این تراژدی از نو زنده می شود و برای همین می گوید بی امیدی از دیدارت به گردن نهادن به عشق تو منجر می شود. زیرا این دوری و بی دیداری عاشق را از مسخ شدن و دوگانگی نقشش آزاد می کند و حالا او در این دوری می تواند همان غریق باشد که با مویی به معشوق وصل است و دیگر نه آن کسی که علیه خودش اقدام می کند و نگهبان معشوق و مراقب اوست. و این دو پهلویی "که از دیدارت بی امید مانده باشی" سرنوشت مشترک عاشق و معشوق و نابوده یی من و تو را می رساند. در این عشق همه تو و همه مخاطب هستند. همه ی عشق دیالوگ یکی با دیگری ست و منی یا مونولوگی درکار نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:13 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats