تبليغاتX
خُوَرنَق
 

 

 

 

اخم و تخم بس!
بیایید چرتکه بزنیم سایه های بی استخوان را.
بیایید زوزه بکشیم لالاییهای گوشخراش آتش نشان را.
بیایید بو بکشیم نردبانهای بی خانمان را.
پس بس میکنیم هذیان را.
صورت به دست و سیرت به شست باید برد.
ورق ورق بسته های سیرت را باید شمرد.
ما نخنماتر از پیراهن یوسفیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:28 توسط ابوذر کریمی |

 

 

با یاد و خاطره ی مادرم

 

پنجه بر شیشه
باد وُ صد تار ناشنیده ی زم زم.

از در میآیی
بی سر نوشت.
با فالوده ی نیمخورده وُ
نماز ناخوانده بر لته ی تنهایی.
بر باد میروی
و باد
یک صدا بیشتر نیست.
با طمطراق غربت باشکوه وُ
جرنگ جاکلیدی عزرائیل.

ناسلامتی میخندی به سلامتی سرکردگی تخم سگ های بی پاسبان!
و زمین نخورده سربه بالین میگذاری.
ضجه ی بی مخاطب که زجر بی اجر است!
اینجا هر چیز، زیر پا استخوان پوسیده ی اجداد است.
هر چیز، توی سر، جمع ناشمرده ی اضداد.
                                                       سرزمین مردان بی سر-پرست.

جزرآوای ماهی بی استخوان است این
یا شکر بی عبادت سر پاسبان؟

ول کن نگو زمین تفماله ی قحبگان وُ خلای خورشید بود.
ول کن ننال که این بهار هم یک شاخه ی برگپوش و جوانه ی نارنج نداد.
ول کن بخند از دست آسمان که بلند است وُ زمین که پست،
                                                                              است.

ول کن دست بردار.
یک جا
یک روز
روزی از روزها زمانی از زمانها... پوف پوک پوف پروک
پوف تف ترک ترک تره تم تم عدم عدم!

- تلخم نکن کنار چای یخکرده قند باید خورد.
-ببخشید پشتم را به تو میکنم که بدانی چاقوی دسته ی استخوان اصل کار زنجان در مشتت به کدام 
                                                                                                               [استخوان می آید.
جنازه که پشت و رو ندارد.
از هر طرف فروکنی دل است وُ به هر طرف رو،
 که زخم بر میدارد.
حالا که من گذشتم ازاین همه تاریکی
بیا زیر بار این همه شعر ناسروده نرو
-پسرم!
نه این چراغ همیشه روشن
نه آن صدای همیشه نجواگر
تکرار سایه های سعادت نیست
دست از ترانه های بی وقفه ی مستحبّه بشوی.
-پسرم!
اینجا ستاره را توی آسمان نه، روی سینه ی همقطاران خائن باید جست.
-پسرم!
با وهم این رسالت پوشالی
در وقت تعیین صبح صادق انصاف وُ
روز محشر ما
                (و برای آن دیگران، روز جاخالی)
یک سیر عدس
یا یک پاکت ناقابل شیر هم نمیماسد.
آه ای بنی عزرائیل!
اینجاست، زیر بالش من،
دسته کلید طلایی قرعه کشی.

ول کن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:51 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مکان صحنۀ اول پردۀ اول «هملت» در «الزینور، سکویی جلوِ قصر» است. برای سهولت در تحلیل شیوه‌های نگارش این صحنه، می‌توان تک‌تک گفتارهای آن را شماره‌گذاری کرد و مرحله به مرحله مورد مطالعه قرار دارد. مرحلۀ اول رخداد این صحنۀ نمایش از گفتار 1 تا گفتار 12 را در بر می‌گیرد:
1. برناردو                 آنجاکیست؟
2. فرانسیسکو          تو! جواب بده. بایست و خود را معرفی کن.
3. برناردو              زنده‌باد شاه!
4. فرانسیسکو          برناردو؟
5. برناردو              خودش است.
6. فرانسیسکو          تو درست سروقت رسیدی.
7. برناردو              الان زنگ ساعت دوازده خورد. برو بخواب فرانسیسکو.
8. فرانسیسکو          برای خلاصی از نگهبانی متشکرم. خیلی سرد است و دلم سخت گرفته.
9. برناردو              نگهبانی تو بی‌سروصدا بود؟
10. فرانسیسکو       حتی یک موش هم تکان نخورد.
11. برناردو            شب به خیر. اگر هوراشیو و مارسلوس را که با من پاسداری دارند دیدی بگو شتاب کنند.
12. فرانسیسکو       مثل اینکه صدایشان را می‌شنوم. ایست! آهای آنجا کیست؟
در این مرحله، که مرحلۀ اول از صحنۀ اول پردۀ اول نمایشنامۀ هملت است، گفت‌وگویی میان دو نگهبان قصر الزینور دانمارک درمی‌گیرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:33 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بیمکث: این داداشمون جون شما امونمونو بریده. نیس جوونه، همهش گوله ی انرژی. میگم یه کاری کن که هم به درد خودت بخوره، هم به درد دیگرون. همه ش شر درست میکرد. هی باید به این همسایه و اون همسایه جواب پس میدادیم. آخرش بهش گفتم تو که نقاشیت خوبه، بشین نقاشی بکش. خلاصه رفتم واسه ش کلی وسایل خریدم. نشسته نقاشی میکنه عین ماه. آبرنگ و گواش و رنگ روغن و... تازه کلی وسایل واسه خونه مون ساخته. آباژور، لوستر. میره تخته و الوار میخره میاره توی پارکینگ کار میکنه. نه جمع میکنه، اخرش هم جارو میزنه. آره، شر هست ولی پسر تمیزیه.

مکث: برای... برای... اوقات فراغت... در اوقات فراغت... بله، فعالیت مفید... هر آدمی توی... توی یه چیزی استعداد داره... از استعدادش واسه زندگیش کمک... کمک میگیره... وقت زیاده... زیاده... ولی نمیدونیم... نمیدونیم چطوری خرجش کنیم...

بیمکث: این لحیمکاریه رو میبینی؟ اینو آبجیم ساخته. آره، کیت وسایل الکتریکی میگیره خودش میسازه... باب از هر هنرش هزارتا انگشت میریزه... نه ببشخید، از هر انکشتش هزارتا هنر میریزه. اون خطاطیه هم که روی آیینه س مرتضا رفیق بچگیام نوشته. خوبه؟

مکث: خودش... خودش یه جور کارآموزیه... هنرمندا همه شون از همین جا... همینجا شروع کرده ن...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:34 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بیمکث: خدا قسمت کنه امسال. آره، همین امسال. قربون شما. چاکریم. ما که نرفتیم ولی میگن لباس احرامو که تنت میکنی لباس بندگی جیفه ی دنیا رو از تنت درمیاری. والله به خدا. خدا یاشالا واسه شوما هم قسمت کنه برین.

مکث: برای... برای دیدار... دیدار هر کسی... سفری لازمه... برای دیدار خود... به دیدار خدا... دیدار خدا... باید رفت...

بیمکث: میدونی، خدا کنه که توی جون آدم بشینه این سفر حج. وقتی گناهانت پاک میشه نیای باز همون آش و همون کاسه، بیفتی به کلاهبرداری و دروغ. من که عهد گردم وقتی رفتم و برگشتم، زندگیمو یه جور دیگه برنامه ش رو بریزم. جون آقا. میخوام وقتی دارم سنگ میزنم به جمره، به همه ی گناهای گذشته م سنگ بزنم. به همه ی بدخلقیام. بیام و دل هرکی رو که شکستم، مال هرکی رو که بالا کشیدم، به هر کی که دروغ گفتم، ازش حلالیت بطلبم. میدونی چی میگم که؟

مکث: بر آب روی... بر آب روی خسی باشی... در هوا.... در هوا روی مگسی باشی... دلی... دلی به دست آر... به دست آر... تا کسی باشی....

بیمکث: روزبه بود، میشناختیش؟ آره، یه ریز دعوا میکرد. اصلا این بشر آروم و قرار نداشت. رفت حج و اومد، اونجا نمیدونم روحانی کاروانشون چی گفته بود بهش، که از این رو به اون رو شد. بعضیا اینطورین. بعضیا هم 30 دفعه هم برن حج راهشونو عوض نمیکنن.

مکث: جامی میگه: مردی با خانواده ش میخواست به حج بره. فرزند خردسالی داشت. فرزندمدام  از پدر میپرسید: به کجا میرویم؟ پدر گفت: به خانه ی خدا. فرزند گفت: خدا هم مگر خانه دارد؟ پدر گفت: آری. در اولین طواف، کودک در کنار پدر از حال رفت و مرد. پدر گیج و بر سر زنان بالای جنازه ی فرزند نشسته بود. پیرمردی گذشت و به مرد گفت: تو برای دیدن خانه آمده بودی، و او برای دیدن صاحب خانه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:18 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بیمکث: خداوکیلی، شما بیا ببین، توی همین دو تا کوچه پایینتر از ما یه مرده ای بود، دیوانه بود... معتاد بود، مواد مغزشو خورده بود. دو تا دختر دبیرستانی داشت عینهو پنجه ی آفتاب. به چشم خواهری البت. این دوتا دختر و شب به شب میگرفت زیر کتک. مادر ما هرچی رفت دنبالش که از این باباهه شکایت کنه نشد. میگفتن باباشونه، صاحب اختیارشونه. مادر ما به مادر این دخترا گفت چرا نمیرفستیش بازپروری؟ میگفت: مگه میاد این لندهور؟ میگه من از همه تون سالمترم، شما مریضین... خلاصه فتنه ای شده بود.

مکث: بنی آدم اعضای ... اعضای... اعضای... یکدیگرند... که در آفرینش... آفرینش... ز یک گوهرند... زن و مرد... زن و مرد هر دو تاشون... هر دوتاشون اشرف مخلوقاتن.

بیمکث: تا این زنای محل... زنا رو هم که میشناسی، یه کاری رو بخوان دسته جمعی بکنن زمین و آسمونو به هم میدوزن. زنا، زنای محل نشستن گفتن چه کنیم، چه نکینم، یه مورد هم توی اون خیابون پایینی بود که بابائه نجسی میخورد و زنشو میگرفت زیر کتک. خلاصه گفتن یه نمیدونم تشکلًه، مشکًله، چیچیه، درست کردن.

مکث: انا اعطیناک الکوثر... کوثر پیغمبر... پیغمبر... عزیز دردونه ش دخترش بود... میگن دختر واسه باباش عزیزتره...

بیمکث: استشهاد گرفتن آقا. اومدن استشهاد گرفتن. استشهاد که میدونی چیه؟ آره، از همونا گرفتن، رفتن از بابائهن معتاده شکایت، که این آسایش خودش و خونواده ش و محله ش رو ریخته به هم. حل! تموم! نشون به اون نشون، این تشکل شروع کرد کلاس گذاشت. مسائل علمی، آموزشی، دینی... آبجیمم میره. خلاصه اولش اینجوری شد که این تشکله راه افتاد. آره.

مکث: مشکل اجتماعی... با کوشش ... کوشش اجتماعی ... حل میشه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:3 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بیمکث: از هستی ساقطش کردن. چرا؟ چون میگفت این برجه رو که میخوان بسازن بالای همین خیابون، مشرفه به مدرسه دخترونه. آره دیگه، توی شورای محله بود. بقیه زورشون نمیرسید ولی این حرفشو میزد. هادی قنادو میگم. یارو ساختمونسازه خودش هم آدم بدی نبود. از خارج اومده بود. ولی یه وکیل داشت بد رقم. وکیله اومد چیکار کرد؟ یه تهمت قلمبه چسبوند به هادی قناد که حرفش پیش نره.

مکث: تهمت... تهمت... عرض کنم... با آبرو... آبروی مردم... با آبروی مردم بازی میشه... تهمت... آبروی آدمو.... آبروی آدمو.... میبره... آب رفته که به جو... به جو... به جو برنمیگرده.... وقتی تهمت... تهمت... رواج پیدا کنه... مردم بی حیایی جای... جای... نجابتو میگیره...

بیمکث: حالا تو میگی تهمت، من میگم زیراب زنی. زیراب زدن همون تهمته دیگه. حالا یه وقتایی هم مثلا میاد یارو واقعیتو میگه اما میگه که یارو رو بی حیثیتش کنه. ببین، جفتش اینه که یکی، با بی آبروکردن بقیه حال میکنه. کار طرف اینه که دیگرونو بی آبرو کنه. میگیری چی میگم؟ تهمت دیگه؟ من هم دارم راجع به تهمت میگم. همون زیرابزنی هم یه جور تهمته خب. کجا بودم؟ آهان، قضیه هادی قنادو میگفتم واسه ت. جونم برات بگه...

مکث: آنچه ... آنچه... آنچه... به خود... خود... میپسندی... میپسندی... به دیگران... به دیگران هم... بپسند.... از تهمت... هیچکس... هیچکس... خوشش نمیاد.

بیمکث: جونم برات بگه که... وکیل اون ساختمونسازه اومد گفت هادی قناد و دو تا مغازه دار دیگه گاوبندی کردن که زیراب ساخت و ساز برجه رو بزنن، چون قراره سرمایه گذاری کنن روی یه برج دیگه توی یه خیابون پایینتر. اهل محل هم باورشون شد. هی این هادی بیچاره گفت آخه من سرمایه م کجا بوده که برج بسازم؟ کی میرفت به کَتش؟ خلاصه دیگه حنای هادی توی شورای محله رنگی نداشت، اون برجسازه هم کارشو کرد. آره جونم. آره. بعضی وقتا هم مردم تهمت میزنن که کارشون راه بیفته. بفرما چایی. رفتی؟ خیر پیش.

مکث: آنچه... آنچه... آنچه به خود... به خود میپسندی... به دیگران هم بپسند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:48 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بیمکث: روشن نمیشه. این موتوره رو میگم. هرچی استارت میزنی راه نمیره. نه چراغش روشن میشه، نه بوق میزنه، نه راه می افته.

مکث: مرگ... مرگ... پایان... کب.تر نیست...

بیمکث: این موتورو بابای خدابیامرزم واسه م خرید. اونوقتا میرفتم سر خیابون باهاش تکچرخ میزدم. بابام. یادش به خیر. یه روز زیر این پل هواییه که بغل بازار تره باره، یه موتوری زد بهش. فکر کن، آدمیزاد، یه لحظه هست، یه لحظه ی دیگه نیست. همین الان میخنده و راه میره، یه لحظه ی بعد، نفس هم نمیکشه. درست مث این موتور. ببین، چراغاش هم خاموش مونده.

مکث: هر لحظه... هر لحظه... هر لحظه فرصتی است ... فرصتی است برای تغییر کردن... تا وقتی... تا وقتی که... وقتی که مرگ نیومده سراغت میتونی تغییر کنی... مرگ یه سفره... یه سفر طولانیه... یه سفر طولانی که میره به ابدیت...

بیمکث: بابام افتاد زیر اون پل هواییه، موتوریه هم تخت گاز رفت. هرچی جمعیت خواستن جلوشو بگیرن نشد. اتوبانه دیگه، وقتی یه گاز میده میره که میره. بابام با خرت و پرتایی که خریده بود افتاده بود کنار اتوبان. نفس نمیکشید. وقتی یکی از کس و کارت میمیره میفهمی که چقدر مرگ نزدیکته. بیخ گوشٍته. حالا نمیدونم چرا این موتور روشن نمیشه.

مکث: از این سَموم که بر طَرف بوستان بگذشت/ فغان که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:33 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بیمکث: همین ممد شوفور و میگی دیگه؟ آره، ورداشته بود روی سقف ماشینش از این باربندا زده بود مال عهد دقیانوس. آره، چه اطواری هم میریزه. دیدی؟ جون تو از دماغ فیل افتاده. (منصور جون مخلصیم!) آره، دیدی اون یارو کنارش وایساده بود چه شکلی بود؟ تو رو خدا بدقیافگی هم حدی داره جون تو. (چطوری آلبالو؟ بیا یه چایی بزن!) آره خلاصه بد مدلی بود.

مکث: دیگران.... درباره ی دیگران.... وقتی درباره ی دیگران.... چی؟ غیبت. بله، درباره ی دیگران وقتی که غیبت میکنیم. این عادت... عادت .... خوبی نیست... در فرهنگ ما مردم.... مردم.... بیکاری با عث میشه.... باعث میشه که مردم .... پشت سر هم حرف بزنن.... غیبت...

بیمکث: اون حمیدو بگو! رفته باشگاه، جواب سلام هم نمیده دیگه .... (صدای مکیدن قند زیر زبان) پاچه شلوارش قد غاره. میگم حمید خوشتیپ، چند نفری میپوشین شلوارو؟ جون تو 5تا داداش دیگه ش هم توش جا میشن! میگی نه؟ یه بار بگو بیان امتحان کنن. ای میخندیم... ای میخندیم... (چاکر محسن سوپری!) همین محسن سوپری یه موقع حرف زدن بلد نبود. لهجه ش رو شنیدی؟ یه طوری حرف میزنه انگار دوتا سیب زمینی گذاشته تو دهنش. آره. ببینش! ببینش!

مکث: غیبت ... بده.... خوب نیست.... تو ... وقتی تو... پشت سر یکی غیبت میکنی... غیبت میکنی.... یکی دیگه هم پشت سر تو ... پشت سرت... غیبت میکنه. ... کلا... کلا .... کلا غیبت کار.... غیبت کار آدم بی کاره.

بیمکث: چاکریم. خب بریم دیگه. امروز هم پرونده همه رو بستیم رفت پی کارش. خدا حافظ.

مکث: غیبت در نظر ما.... ما به نظر خودمون .... درباره ی دیگران... غیبت...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:54 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

اینجا زمین زیاده زمین است
آفتاب زیاده آفتاب.

بگذار یک نفس بکشم پیش از آن که بمیرم.
نه چراغ جادویی تو
نه غولش.
و نه من رب النوع دروغ.
بگذار یک نفس بکشم تنها.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:8 توسط ابوذر کریمی |

این مجموعه شعر در سال ۱۳۵۱ از سوی انتشارات رز به چاپ رسیده است و نمیدانم چرا تجدید چاپ نمیشود.

    اسماعيل خويي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:59 توسط ابوذر کریمی |

این مجموعه شعر در سال ۱۳۵۱ از سوی انتشارات رز به چاپ رسیده است و نمیدانم چرا تجدید چاپ نمیشود.

                          اسماعيل خويي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:58 توسط ابوذر کریمی |

این مجموعه شعر در سال ۱۳۵۱ از سوی انتشارات رز به چاپ رسیده است و نمیدانم چرا تجدید چاپ نمیشود.

اسماعيل خويي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:54 توسط ابوذر کریمی |

این مجموعه شعر در سال ۱۳۵۱ از سوی انتشارات رز به چاپ رسیده است و نمیدانم چرا تجدید چاپ نمیشود.

              اسماعيل خويي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:55 توسط ابوذر کریمی |

این مجموعه شعر در سال ۱۳۵۱ از سوی انتشارات رز به چاپ رسیده است و نمیدانم چرا تجدید چاپ نمیشود.

    اسماعيل خويي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:42 توسط ابوذر کریمی |

این مجموعه شعر در سال ۱۳۵۱ از سوی انتشارات رز به چاپ رسیده است و نمیدانم چرا تجدید چاپ نمیشود.

اسماعيل خويي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:21 توسط ابوذر کریمی |

 

سیگار کشیدن خیلی ضرر دارد. این کار را نکنید چون عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است. اما یک سیگاری این را می داند که حداقل یک کار در جهان هست که از تکرارش ملول نمی شوی.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:15 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

یک نکته ی مهم را فراموش کردم. سه عنوان از مطالب وبلاگ که اخیرا گذاشتم درباره ی کاربست الگوهای روانشناختی در تحلیل منافع فردی و جمعی است. این مطالب بخش کوچکی از پژوهشی است که اخیرا در این باب انجام گرفت و من هم گوشه ای از آن را دست گرفته بودم:

               کاربست الگوی یونگ در تحلیل منافع فردی و منافع جمعی

               کاربست الگوی ادلر در تحلیل منافع فردی و منافع جمعی

               کاربست الگوی فروید در تحلیل منافع فردی و منافع جمعی

این بخش از مطالب، انشا و اندیشه ی من است اما ایده و انگاره ی اصلی آن را دوست عزیز مینا اورنگ -کارشناس ارشد روانشناسی- به من داد؛ در جریان یک بحث بسیار مفید و پربار تلفنی که از آن این نتیجه گرفته شد که میتوان جامعه را به مثابه ی یک روان واحد جمعی، موضوع الگوهای روانشناسی نیز دانست. این شد که من به جای الگوها و نظریه های روانشناسی اجتماعی، برای تحلیل مسائل مربوط به منافع فردی و جمعی مستقیما از الگوهای روانشناسی محض بهره گرفتم. این کار تا حدی نامتعارف است اما من الهامبخشی این شگرد نامتعارف را مدیون مینا اورنگ ام. و فراموش کرده بودم اینجا نامی از او ببرم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:49 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بلاگری به نام محسن سراجی ایمیلی برایم فرستاده بود و برای خواندن مطلبی به نام لطفا تفنگهای روشنفکریتان را غلاف کنید دعوت کرده بود. این دوست عزیزم مرا به نوشتن مطالبی برانگیخت که اینجا ثبتشان میکنم.

 

سلام دوباره. محسن عزیز، نمیدانم این که از طریق ایمیل من را برای خواندن این مطلب دعوت کردی به این معنی است که من یکی از مخاطبان این مطلبم یا نه. به هر حال فرقی نمیکند. تا حدی با مطالب تو موافقم اما نقد تو به جامعه ی هنری ما و کلا جماعتی که تو اسمشان را روشنفکر گذاشتی در نهایت به نظر من در سطح میگذرد. این که تو در جوف کدام معضلات غور میکنی شناسنده ی توست. به نظر من جامعه ی هنری و روشنفکری ما مثل همه ی اصناف فکری دیگرمان و حتی مثل همه ی پاره های دیگر طبقه ی متوسط شهری -که رو به گسترش است و کم کم همین گسترش کمی و کیفی طبقه ی متوسط شهری است که جامعه ی ما را با تحولهای بی شمار رو به رو خواهدساخت- دچار آسیبها و گرهها و بحرانهای هویتی بی شمار است. یک دلیل عمده ی آن این است که هنر ذاتا یک مقوله ی وارداتی است. هنر به درد خاصی نمیخورد. اگر اروپاییان در زمینه ی هنر همپای تحولات اجتماعی شان جلو رفته اند و ابزار و نگرش هنری را طی چندین صد سال پیش برده اند، ما همه ی اینها را وارد کرده ایم. محصول ادبی و محصول هنری یک کالای غیرضروری است در جامعه ی ما. من خودم وقتی در رشته ی تئاتر در دانشگاه قبول شدم باید به خیلیها جواب میدادم که خب حالا که چه؟ حتما میفهمی چه میگویم. این هنرها در فرهنگ و باور جمعی و تاریخی ما جایگاهی ندارد. آشپزی یک هنر ایرانی است چون ضروری است و کاربرد دارد اما خیلی که بخواهیم با دید کاربردی به هنر نگاه کنیم هنر ابزاری میشود برای گفتن حرفهای دیگر. هنوز مهمترین و بزرگترین بنگاههای اقتصادی که معیشت هنرمندان را تامین میکنند دولتی اند: صداوسیما، حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی، سازمان فرهنگی-هنری شهرداری. نشریات هم اگر یارانه ی دولتی و البته مجوز ایدئولوژیکی که دولت برایشان صادر میکند نباشد، نیستند. همه چیز در ایران نفتی است. من نفتی ام، تو نفتی هستی و سایرین. ما وقتی مخالفخوانی هم میکنیم اگر فقط بازارگرمی کرده باشیم، به هزینه ی حکومت داریم علیه حکومت نطق میکنیم. پس من با تو موافقم که انتقاد به وضع حاکم به لحاظ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی باید اساس داشته باشد. جای هرکسی باید برای خودش در این گردونه معلوم باشد، وگرنه به سرعت دچار خودفریبی میشود.
اما این مسائلی که گفتی بیشتر از هر چیز نتیجه ی جوانی است و به مرور رفع میشود. جوانی تو هم نقش زیادی دارد در این که از دیدن این نمودها دلخور بشوی و ناراحت. این که تو این مسائل را به روشنفکری نسبت بدهی درست نیست به عقیده ی من. گمان نمیکنم تو هنوز به درستی درگیر مسائل ریشه دار و تاریخی روشنفکری ایران شده باشی. این متن یک واگویه برای دردها و رنجهایی است که تو از نسل خودت دیده ای. در نوع خودش بدک هم نیست. اما در نهایت گلایه ی تو هم محدود میشود به مسائل سطحی. خوب، تو چرا خودت سرت را به کار خودت گرم نمیکنی و مدام از برخوردهای دیگران تاثیر میپذیری. اگر مشغول نوشتن و چاپ مطالبت هستی به همین کار ادامه بده و منتظر این نباش که کسی بیاید و عیار تو را از عیار آن عده ی دیگری که این طور ناراحتت کرده اند بسنجد. به قول داریوش مهرجویی دل با یار و سر به کار. ما حالا حالا ها نیازمند کسانی هستیم که به جای نگرانی برای وجهه ی شخصی شان عمرشان را در خلوت کتابخانه هاشان بگذرانند و بخوانند و بنویسند. مردم خودشان هنرمند مردمی را تشخیص میدهند. تازه مردمی بودن هم لزوما و همیشه صفت پسندیده ای برای هنرمند نیست. در جامعه ای که هنر یک زایده  برای تبلیغات است و یا وسیله ای است که دولت رویش سرمایه گذاری میکند تا جوانان اوقات فراغتشان را بگذرانند و حداقل به راههای "بد" کشیده نشوند، این که مردم چه میپسندند هم خیلی مهم نیست. مردم آلمان یا فرانسه هر روز روزنامه میخوانند. متوسط میزان مطالعه ی آنها با جامعه ی ما قابل مقایسه نیست که بخواهی مردم را ملاک بگیری. دوریس لسینگ و ساراماگو هم اگر در جامعه ی ناآگاه ایرانی که مجله های معدود موجود را هم به زور ورق میزند زندگی میکردند حتما عصبانی میشدند. اینجا نویسنده با هزار خون جگر کتاب مینویسد و منتشر میکند در تیراژ 2000 نسخه (تازگی چاپ اول کمتر هم شده، 1800، 1500 و گاه 1000 نسخه) و بیش از نیمی از نسخه های کتاب، پس از دو سال به کارخانه ی کاغذسازی میرود و خمیر میشود. جمعیت چقدر است؟ 70 میلیون. این آمار خنده دار است. در ژاپن کوروساوا و کوبایاشی را به مقام و منزلتی میشناسند که ما حافظ و سعدی را میشناسیم. در ایران چند نفر میتوانند بگویند ناصر تقوایی یا امیر نادری یا داریوش مهرجویی کیست؟ اینجا مهم این است که شما چقدر پول داری. چند تا زمین داری. یا... پس هیچ وقت دوریس لسینگ و ساراماگو را با نویسندگان و به قول خودت "روشنفکران" وطنی مقایسه نکن. اینجا روشنفکران هم تا هدایت زنده بود برایش تره خرد نمیکردند چون بازار ماکسیم گورکی داغ بود. حالاست که ما بعد از 60-70 سال میفهمیم تنها نویسنده ی جهانی مان هدایت است. هیچکس اینجا نباید برای سعی فرهنگی اش ارجی در حد نویسندگان بزرگ جهان قایل باشد. نوشته ها و نقدهای ما پیش سنت استوار و محکم ادبیات اروپا -از تراژدیهای یونان باستان بگیر تا سالینجر و کالوینو- شوخی است. باید فعلا همه مان در سکوت سعی کنیم. ما اینجا مینشینیم رمانهای اروپایی را در جلساتمان نقد و بررسی میکنیم و به به میشنویم. این نقدها اگر به بستر پویا و زاینده ی نقد ادبی اروپا برود معلوم میشود چند مرده حلاج است. وگرنه آنچه من میبینم خود گفتن و خود خندیدن است. حتی در سطح حرفه ایش.
به هر حال مطلب تو این فایده را داشت که من را به نوشتن این واگویه ها برانگیخت. پیروز باشی. هر لحظه بیش از لحظه ی پیش. یاحق.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:35 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مونولوگ1/ مرد
تو رو خدا ضایع است اینطوری بریم سینما. چیش ضایع است؟ نمیدونم ولی اقلا یه کاری بکنیم، یه ژانگولی بزنیم نگن اینا هیچی سرشون نمیشه. مگه اینکه تو چیزی سرت میشه یا نمیشه از لباست معلوم میشه؟ نه، ولی خوب، اینطوری هم آخه خیلی ساده س. ضایع است. ساده بپوش خب مگه چه عیبی داره؟ کسی اونوقت بهت نیگا نمیکنه. ای بابا. تا حالا که نیگا کردن مگه چه شعبده ای زدی که حالا نیگا نکنن نمیزنی؟

مونولوگ2/ زن
بالاخره میای یا نه؟ من حوصله ندارم دو ساعت منتظر تو بشینم که چیتان فیتان کنی. آره. بابا با آژانس میریم، با آژانس میایم. مردم چی میگن؟ خب کدوم مردمو میگی؟ من میگم عرف جامعه اینه، همینطوری بپوش. اگه این نیست پس عرف جامعه چیه؟ آره خب، کسی بخشنامه نکرده که عرف جامعه اینه. عرف جامعه اونه؟ چه میدونم؟ رودتر حاضر شو کار داریم.

مونولوگ3/ مرد
تو میگی دوست داری خوش تیپ به نظر برسی؟ خب کی میخواد زشت به نظر برسه؟ اما من فکر میکنم اصلا قضیه اینه که تو میخوای به نظر برسی. چیش بده؟ بد نیست اما زیاده روی هم نباید کرد. ببین عرف جامعه چی میگه. چی میگه؟ خب نمیدونم. عرف جامعه یه جور لباسی رو نمیپسنده. کی؟ من میگم جامعه. جامعه درست میگه؟ من نمیگم جامعه همیشه درست میگه ولی خب بالاخره ما داریم با بقیه ی مردم... تک تک ما جامعه رو شکل دادیم؟ آره ولی زیاده روی هم خوب نیست.

مونولوگ 4/ زن
اینقد زود به زود کفش میخری که چی بشه؟ همون کفش قبلیه چه ش بود مگه؟ از مد افتاده؟ قشنگه به خدا نندازش دور. آره. ببین مد چیز بدی هم نیست. بعضی وقتا مد خودش جز’ عرف جامعه س ولی هی بخر و بنداز دور نشد که. خیله خب بابا من حوصله ی بحث کردن با تو رو ندارم. ولی اون کفش قبلیه ت قشنگتر بود. من از مد چیزی سر در نمیارم.

مونولوگ5/ مرد
این شلوارو که میبینین اصل آمریکاییه. مارکشو ببین! تقلبیه؟ نه بابا. تقلب کجا بود. اینو خودم گمرکیشو دادم. بله، یه جاهایی هست که مارک تقلبی میزنن. ما توی این بوتیک از اوناش نیستیم. این تیشرتو ببین. اصلا مث اینو توی ونیز پیدا نمیکنی. حالا بالاخره اون شلواره پسند شد؟ گرونه؟ خب واسه مارکشه دیگه. الان شما اینو بپوشی توی خیابون که راه بری میگن چه شاه پسری! حالا واسه گل روی شما 2000 تومن هم تخفیفشه. مبارکتون باشه. بذار بشمرم. بله درسته. خداحافظ. محمود! اون شلوارا رو که مارک زدی بهش بذار توی ویترین.

مونولوگ6/ زن
وای! این کفشتو از کجا خریدی؟ من هرچی گشتم مث این پیدا نکردم. آره خوب، اصلا اینطوریه که همه از طرز لباس پوشیدنت خوششون میاد. همیشه دو ماه از مد جلویی. چی؟ این مال مامانت بوده ؟ دروغ میگی. چه قد نو مونده. این که مده. چه جالب. پس نخریدیش. میگم چرا مثلش پیدا نمیشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:9 توسط ابوذر کریمی |

سلمان باهنر عجب حافظه ای دارد. یک جمله از من را در تقدیمیه ی وبلاگش نقل کرده که احتمالا در یک گپ دانشجویی در خوابگاه بینمان ردوبدل شده است: "به ابوذر کریمی که گویی بیشتر از من از دست خدا شاکیست. بی قرار عاشق ناشکیبا! گفت: درست همان جا! وقت شهید شدن است که خط ریا می رود و مرز حق و باطل نمایان می شود. یادم نیست صحبت از چی بود که این ها را گفت اما بدجوری از ته اعماقش گفت که به ته اعماقم نشست."

درود بر او. سلمان از نویسنده های خوب و سرمایه های نمایشنامه نویسی دانشکده بود و حالا از سرمایه های فضای حرفه ای هست. من در نمایشنامه ی "سلول"ش نقش کشیش را بازی کردم و نه چندان خوب. خدا حفظش کند.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:32 توسط ابوذر کریمی |

اینجا بخوانید.

و اینجا بخوانید. 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:16 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مونولوگ 1/ مرد
آقایان! ما امروز اینجا جمع شدیم تا درباره ی یک مسئله ی مهم و بین المللی به بحث و بررسی بپر دازیم. (سینه اش را صاف می کند) بله عرض میکردم. ما امروز در این مکان جمع شدیم تا... زلف. بله، زلف. آن چیزی زلف نام دارد. من در اینجا درباره ی زلف برای شما سخن خواهم گفت و شما بر باد خواهید رفت. میگویید نه؟ تماشا کنید! برباد رفته اثری از مارگارت میچل.

مونولوگ2/ زن
الگوی مصرف در زمینه های مختلف حایز اهمیت بسیار... الگوی مصرف پوشاک در گرما و در سرما. در هر فصل مطابق هر فصل. و در هر برهه مطابق هر برهه. پوشاک کمتر زندگی بیشتر. و پوشاک بیشتر زندگی کمتر. ببخشید، من مث اینکه برنامه رو اشتباه اومدم. اینجا مکثه؟ خب اشتباه شد اما به هر حال تا اشتباه بعدی خداحافظ. موضوع برنامه؟ زلف بر باد مده. بر باد مده!

مونولوگ3/ مرد
این قتل عمده آقا. ایشون بر باد دادند. همه چیزو بر باد دادند. من که آزار ندارم تهمت بزنم. هی شما بگو بدحسابی و بد رکابی. اصلا این حرفا نیست آقا! قتل عمده! بر باد مده

مونولوگ 4/ زن
بله، عرض میکردم. الگوی مصرف خانوار در موضوعات مختلف دارای شرایط گوناگون. و بنا بر این به طور کلی از این قرار. پوشاک از اهم مهمات و اینجا من از شما میخواهم که بیاییم "علاوه بر این"هایمان را قسمت کنیم. حالا من نظر کارشناس برنامه... ببخشید این کدوم استودیوئه؟ مکث؟ من هر دفعه اشتباه میکنم. آخه باید برم دست راست میرم اونور. بله، تا برنامه ی بعد زلف بر باد مده...

مونولوگ5/ مرد
سر کوچه، زیر اون چناره که برگاش همه دوده ی ماشین و کامیون کگرفته بود واستادیم. بغل شمشادا دوچرخه رو زدیم بغل منتظر ن=شستیم بادی میومد که نگو. ظهر شد خبری نشد. گفتم محمود این قضیه رو راس گفته یا ما رو کاشته؟ شونه هاشو انداخت بالا و گفت: "چه میدونم؟" ساندویچ ظهرو زدیم تو رگ. شب شد و نیومد. فرداش اومدیم واستادیم، باز تا شب نشستیم زیر چناره. بهار شد تابستون، پاییز شد زمستون نیومد. گفتم محمود مث اینکه داریم بر باد میریم. گفت آره ولی چیکار میشه کرد؟ بر باد رفتیم جاتون خالی.

مونولوگ6/ زن
از نظر سوق الجیشی به نقاط مختلف یک جانور دست پا یا زلف گفته میشود. مطابق آخرین تحقیقات، از ترکیب باد و زلف حالت خانمانسوز و خانمان بر اندازی حاصل میشود که به آن بدبختی یا بیچارگی یا خاکسترنشینی میگویند. از نظر هواشناسی زلف در نقطه ای آن سوی لایه ی اوزون باعث برباد رفتگیهای موضعی و خطرناکی با عنوان "بربادرفتگی اساسی" میشود و... هوای تهران در بیست و چهار ساعت آینده بارانی همراه با ابرو بادو مه و خورشید و فلک خوهدبود!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:54 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بخش۱/ مونولوگ۱/ مرد
من مارک دارم مارک دارم مارک. کلاس کاره. فروشگاه نمایندگیش رو زدن اینجا میری... گرونه؟ خب آره گرونه. واسه همین کلاسش بالاست. نیگا، اصل ایتالیاییه. دوومش؟ نمیدونم. دوومش که مهم نیست. دو ماه دیگه از مد می افته، میرم جدیدشو میخرم. بله. مجله س؟ بله. ماهنامه س؟ نه، تی شرته!

بخش۱/ مونولوگ۲/ زن
ول کن. حالا مارک نداشته باشه چی میشه؟ نمیشه؟ چرا نمیشه؟ اون مغازه اونوری عین همینو داره، نصف این قیمت. بابا از کجا معلوم که اصله؟ این همه پولو میخوای بدی واسه یه کفش؟ باور کن تقلبیه. از کجا معلوم؟ از کجا معلوم اصل باشه؟ حداقل اون ایرانیه میدونی داری چی میخری. حرف به گوشت نمیره. کار خودتو بکن. من که دیگه باهات نمیام خرید.

بخش۲/ مونولوگ۱/ مرد
من مدرن. من پیشرفته. من مارلون براندو. من آلن دولن! برین کنار دارم میام. ذهنیت هر انسان پیشرفته از طرز لباسش مشخصه. منو میبینی؟ حرف ندارم. اسفند دود کن. سواد؟ دانش؟ معلومات؟ اینا که مهم نیست. مهم اینه که چه طوری به نظر میای. گرفتی چی میگم. ظاهر مهمه. باطنو ول کن. آخرین کتابی که خوندم اسمش بود حسنی نگو بلا بگو. نه، مردان اینجوری زنان اونجوری رو هم خوندم. آره. اتیکتو حال میکنی؟ 500000تومن خرج کفش و جوراب کردم فقط. میبینی؟ های کلاسم دیگه. اوری بادی لاو می(evri badi lav mi) تنکس تنکس بیبی!

بخش۲/ مونولوگ۲/ زن
تو اگه آدم باشعوری هستی پس چرا لباست اینطوریه؟ آپ تو دیت نیستی باورکن. خب این چه سرووضعیه واسه خودت درست کردی؟ نمیگی همه نیگا میکنن میگن چیزی بارت نیس؟ نمیتونم. من نمیتونم. اگه یه لباس دیگه بپوشی و اخم کنی میشه یه کاری کرد برات اما من اینطوری با تو مهمونی نمیرم. کسر شانه. میگیری که چی میگم. بالاخره منو یه آدم امروزی میشناسن. یه آدم خوشپوش در حد جهانی. میفهیم که. نه اینطوری آبرومو میبری. من باهات هیچ جا نمیام.

بخش۳/ مونولوگ۱/ مرد
ببین من نمیگم باید زشت بپوشی که. میگم تو وقتی سرووضعت تمیزه خب یعنی برای خودت احترام قایلی. آره. وقتی که یه طور خاصی لباس میپوشی نشون میدی که جایگاه و شخصیت اجتماعیت چطوریه. همه ی آدما نباید مث هم لباس بپوشن، معنیش هم این نیست که من بهت میگم چه لباسی بپوش و چه لباسی نپوش. من میگم متناسب با جایگاه اجتماعیت لباس بپوش. آره، خب ببین این قیافه به پست مدیرکل نمیاد. یعنی اگه مدیرکل باشیاینجوری خوب نیست بری سر کار. خب آره. حالا نظرت راجع به لباس خودت چیه؟

بخش۳/ مونولوگ۲/ زن
اینم یه جورشه. من خوشم نمیاد اما تو با سلیقه ی خودت این لباسو واسه خودت دوختی. یعنی زحمت کشیدی براش. نه، خب من سلیقه م با تو توی لباس پوشیدن فرق میکنه. تو مطابق میل و سلیقه ی خودت اینو تهیه کردی. من مدیر بخش انفورماتیک کتابخونه ام. ترجیح میدم ساده تر بپوشم. هم جلو دست و پام رو نمیگیره، هم خیالم راحت تره. نهن دوست ندارم زیاد به چشم بیام. مگه میشه؟ خب آره. بعضیا دوست ندارن زیاد به نظر بیان. این بده؟ باز داری قضاوت میکنی. بهت که گفتم، هر کسی یه جوریه.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:32 توسط ابوذر کریمی |

نوسان سکوت و ترجمه ی انگلیسی اش
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:12 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

ایده و انگاره ی اصلی آن را دوست عزیز مینا اورنگ -کارشناس ارشد روانشناسی- به من داد؛ در جریان یک بحث بسیار مفید و پربار تلفنی که از آن این نتیجه گرفته شد که میتوان جامعه را به مثابه ی یک روان واحد جمعی، موضوع الگوهای روانشناسی نیز دانست. این شد که من به جای الگوها و نظریه های روانشناسی اجتماعی، برای تحلیل مسائل مربوط به منافع فردی و جمعی مستقیما از الگوهای روانشناسی محض بهره گرفتم. این کار تا حدی نامتعارف است اما من الهامبخشی این شگرد نامتعارف را مدیون مینا اورنگ ام.

«کارل گوستاو یونگ» روان شناس سوئیسی، نظام روان شناختی خود را بر مبنای امور مابعد الطبیعی و در تقابل با الگوی «فروید» شکل داده است. مطابق الگوی «یونگ» رفتارهای معطوف به منافع فردی و جمعی از سوی ناخودآگاه روان بشر تنظیم و انتخاب می‌شود. «یونگ» برخلاف «فروید» دو سطح برای ناخودآگاه در نظر می‌گیرد که نخستین سطح آن به ذخیرۀ عاطفی و روانی فرد باز می‌گردد و ناخودآگاه فردی نام دارد و سطح دیگر به تجربیات و ذخیره‌های عاطفی و روانی جامعۀ بشری مربوط است که ناخودآگاه جمعی گفته می‌شود. مطابق تعریف ناخودآگاه جمعی، ذخایر ناخودآگاه جمعی، بخش درون فرهنگ و بخش ماورای فرهنگ پدید می‌آید. بنابراین آنچه یک قوم یا ملت از آغاز پیدایش خود در جهان تجربه می‌کند، در خاطرۀ ناخودآگاه جمعی افراد آن قوم یا ملت ذخیره می‌شود و فراتر از آن، تجربیات گذشتۀ نوع بشر در سرتاسر جهان در ناخودآگاه تک تک انسان‌ها حضور دارد. رؤیاهای دارای تصاویر تخیلی یا رؤیاهایی که نمادهایی از اساطیر در آنها وجود دارد، از دیدگاه یونگ نتیجۀ فعالیت ناخودآگاه جمعی فرد است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:41 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

ایده و انگاره ی اصلی آن را دوست عزیز مینا اورنگ -کارشناس ارشد روانشناسی- به من داد؛ در جریان یک بحث بسیار مفید و پربار تلفنی که از آن این نتیجه گرفته شد که میتوان جامعه را به مثابه ی یک روان واحد جمعی، موضوع الگوهای روانشناسی نیز دانست. این شد که من به جای الگوها و نظریه های روانشناسی اجتماعی، برای تحلیل مسائل مربوط به منافع فردی و جمعی مستقیما از الگوهای روانشناسی محض بهره گرفتم. این کار تا حدی نامتعارف است اما من الهامبخشی این شگرد نامتعارف را مدیون مینا اورنگ ام.

«آلفرد آدلر[1]» مسئلۀ قدرت را در تحلیل روان شناختی افراد در کانون توجه مطالعات خود قرار می‌دهد. از این رو الگوی «آدلر» از جمله الگوهایی است که در تجزیه و تحلیل منافع فردی و جمعی ـ به ویژه در جامعۀ ایران ـ ابزارهای کارآمد و قابل توجهی را در اختیار تحلیلگر قرار می‌دهد. آنچه «آدلر» تحت عنوان عقدۀ حقارت به عنوان محوری‌ترین عنصر شکل دهندۀ شخصیت انسان از آن نام می‌برد، چنانچه در حوزۀ تحلیل اجتماعی مورد استفاده قرار گیرد، بیش از هر چیز ساختارهای قدرت را توضیح خواهد داد. مطابق عقیدۀ «آدلر» آدمی، به سبب ناتوانی‌هایی که در درون خود دارد و بدان‌ها آگاه است، تمامی تصمیمات و رفتارهای خود را بر مبنای برطرف ساختن یا نفی این ناتوانی‌ها شکل می‌دهد. حال، پاره‌ای از این ضعف‌ها و ناتوانی‌ها از سوی عناصر بیرونی ـ نظیر جایگاه طبقاتی فرد یا برخوردهای والدین در طی دوران رشدو بلوغ ـ مورد تحریک قرار گرفته، نسبت به سایر ضعف‌ها حساسیت و برجستگی بیشتری می‌یابد. چنین است که فرضاً فردی که از دوران کودکی، از عینک استفاده کرده است و دیگران این مسئله را به عنوان تحقیر نسبت به او یاد کرده‌اند، به نوعی عقدۀ عاطفی در قبال این ناتوانی خود دچار می‌شود و در بزرگسالی نسبت به آن حساسیت و عصبیت خاصی پیدا می‌کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:39 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مونولوگ۱/ بخش۱/ مد، باید یا نباید؟/ مرد
آخه من به چه زبونی به تو بگم؟ نمیخوام موهام این شکلی بشه. میگه یعنی موهای من زشته؟ میگم مگه من گفتم موهای تو زشته. من گفتم موهای خودم نمیخوام مث موهای تو بشه. میگه خب یعنی موهای من زشته. میگم نه این موها به تو میاد ولی به من نمیاد. میگه اینا حرفه. این مدل مده. مگه میشه دلت نخواد موهات این شکلی بشه؟ راستشو بگو بابات دعوات میکنه؟ میگم نه، به بابامم ربطی نداره. نمیخوام موهام این شکلی بشه.
ول کن نیس! شما بهش یه چیزی بگین. جون مادرت دست از سر کچل من وردار!

مونولوگ۲/ بخش۱/ مد، باید یا نباید؟/ زن
میگم این رنگو من دوست دارم. به من روحیه میده.
میگه این رنگ مد 4 سال پیش بود.
میگم ببین، من کاری به مد ندارم. از این رنگه خوشم میاد.
میگه وا، این حرفا یعنی چی؟ اصلا این رنگی باشه مانتوت میگن از مد سر در نمیاری.
میگم بگن خب. من چیکار دارم که دیگرون از چه رنگی خوششون میاد؟ تو لباس تمیز و مرتب بپوش، هیشکی نمیگه از سرووضعت چیزی سرت نمیشه.
میگه تو حرف حالیت نمیشه.
میگم ولی من فکر کنم تو حرف حالیت نمیشه.

مونولوگ۱/ بخش۲/ مدو من/ زن
ببین، من میگم سلیقه ی خودت چیه؟ اینو دیگرون برات انتخاب میکنن. تو چیرو برای خودت انتخاب میکنی؟ نه نه، نمیگم زشته. خیلی هم قشنگه ولی این قشنگیش از نظر تو قشنگه یا دیگرون گفتن قشنگه. ببین، آدمی که پوششش مرتبه یعنی به خودش احترام میذاره. حالا اینو خودش انتخاب کرده باشه یا دیگران. من میگم سلیقه ی خودتو  بشناس. میگیری چی میگم؟

مونولوگ۲/ بخش۲/ مد و من/ مرد
مرتضی از اون رفقامه که خیلی به وضع پوششش اهمیت میده. هم به خودش احترام میذاره، هم دیگرون بهش احترام میذارن. رفتم باهاش شلوار بخرم. یه عادت بدی که داره اینه که مرتب درباره ی دیگرون و طرز لباس پوشیدنشون نظر میده. کفرمو درآورده. بهش گفتم من نمیخوام اینو بپوشم. نه اونی که بابا میگه، نه اینی که تو میگی. من میخوام لباس خودمو بپوشم. آره میدم خیاط بدوزه. ببین اذیتم نکن. من میگم مد خود منم. خود منم که میگم چه لباسی برام خوبه، چه لباسی بهم نمیاد. میفهمی؟ خدا کنه گیر مرتضی نیفتین. لباس خریدنتون به یه معضل فلسفی تبدیل میشه.

مونولوگ۱/ بخش۳/ مد و دیگران/ زن
سهیلا، این خوبه؟ آخه توی اون مهمونیه هم همینو پوشیده بودم. زشت نیست؟ نمیگن این لباس مهمونی نداره؟ نگران؟ نه، نگران نیستم اصلا. نه نه. آخه این همرنگ لباس ندا دختر کوچولوی دایی ناصر ایناس. نمیگن من مث بچه ها خواستم همرنگ اون بپوشم؟ نه، پس بذار اون یکی رو امتحان کنم. ببین این چطوره؟ من که چیزی نگفتم؟ یک ساعته؟ نه، غلو نکن. الان فقط 45 دقیقه س که من دارم درباره ی لباسم از تو نظر میخوام. این بده؟ خب، رنگش هم دیگه مد نیست. شیش ماه پیش خریدمش. دیگه کهنه شده. دیگه لباس ندارم. سهیلا، اون پیرهن زرشکیه ت رو میدی من بپوشم؟!

مونولوگ۲/ بخش ۳/ مد و دیگران/ مرد
دیدی چی شد؟ پایین شلوارم پاره شد. آبروم میره حالا جلو ابن همه آدم. حسین بیا اینور راه برو که کسی نبیندش. آبروم رفت. اتوی پیرهنم هم خراب شده. بیا برگردیم خونه. نه، نمیخواد. من نمیتونم با پیرهن چروک و دمپای پاره اینجا بمونم. نه، حسین. میگم کنار من بیا که شلوارم معلوم نشه. معلوم شه؟ آبروم میره. ربطی به آبرو نداره؟ راحت بگیرم؟ چی رو راحت بگیرم. پیرهنمو نمیبینی؟ گیر ندادم. میگم شلوارم... حسین... پیرهنم... من میرم خونه خداحافظ!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:24 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

ایده و انگاره ی اصلی آن را دوست عزیز مینا اورنگ -کارشناس ارشد روانشناسی- به من داد؛ در جریان یک بحث بسیار مفید و پربار تلفنی که از آن این نتیجه گرفته شد که میتوان جامعه را به مثابه ی یک روان واحد جمعی، موضوع الگوهای روانشناسی نیز دانست. این شد که من به جای الگوها و نظریه های روانشناسی اجتماعی، برای تحلیل مسائل مربوط به منافع فردی و جمعی مستقیما از الگوهای روانشناسی محض بهره گرفتم. این کار تا حدی نامتعارف است اما من الهامبخشی این شگرد نامتعارف را مدیون مینا اورنگ ام.

«فروید» به عنوان بنیان‌گذار علم «روانکاوی[2]» سرکوب غرایز را عمده‌ترین محرک و شکل دهندۀ رفتارها و تصمیمات بشر می‌داند. پیش از آنکه وارد تقسیم‌بندی‌های جزیی و دقت در جزییات نظریۀ فروید شویم، می‌توان نظریۀ روان‌شناسی اجتماعی «فروید» و مقولۀ سرکوب غرایز را محلی نسبتاً مناسب برای توضیح مسئلۀ منافع فردی و منافع جمعی دانست. به اعتقاد «فروید» هویت‌های جمعی نظیر ملت، قوم، دولت، جامعه به طور کلی از طریق سرکوب امیال و غرایز افراد شکل یافته‌اند. این غرایز سرکوب شده در حقیقت صرف شکل‌گیری قواعد و هنجارهایی می‌شوند که تمدن و فرهنگ را می‌سازد. به همین ترتیب هنگامی که ملتی برای دفاع از خاک و تمامیت خود با ملتی دیگر درگیر جنگ می‌شود، مجموعۀ امیال سرکوب شدۀ خود را از طریق جدال و نزاع با دشمن خارجی آزاد می‌سازد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:18 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مونولوگ۱/ رضا آفتابی
قضاوت کن. ببین آدما چقد بی ریختن! فقط تویی که خوشگلی. آره، اه اه. این اُمُلا رو ببین! تو رو خدا یه ذره کلاس ندارن! تو چرا موهات این رنگیه؟ تو چرا شلوارت این مدلیه؟ تو چرا ژل نزدی بی سلیقه؟ تو برای چی اصلا زنی؟ تو رو چرا خدا مرد آفریده؟ اصلا همه ی زنا.... بله، همه ی مردا.... آدما با گربه ها هیچ فرقی ندارن. همه شون عین همن. مردا مث همن زنا مث هم. تو در برج عقرب به دنیا اومدی؟ بله من پیشداوری میکنم که تو عین عقربی. زهر داری. بله. تو چی؟ تو متولد سال ماری؟ پس نیش داری. قیش قیش!

مونولوگ ۲/ زن
من اصلا از این جور آدمایی که نمیدونن توی دنیا چه خبره خوشم نمیاد. از آدمایی خوشم میاد که میدونن توی دنیا چه خبره. آره اونجور آدما. تو همین الان گفتی حافظ میگه. حافظ کیه؟ الان شاعر اومده مدل آخر. حافظ که مال 7 قرن پیشه. معلومه تو ادم دمده ای هستی. اصلا صلاحیت نداری درباره ی این شعر جانسوز جانگداز من لب وا کنی. بله اون آقایی که داره به زبان اسپانیایی درباره ی تاثیر سازمان تجارت جهانی بر شعر پست مدرن نظر میده معلومه آدم آپ تو دیتیه! آره خودشه.

مونولوگ ۳/ مرد
زهر مارومون شد. رفتیم رستوران، اینقد این رفقا گفتن باید اینطوری بشینی، باید این دستمالو اونطوری استفاده کنی؟ چرا کاردت توی دست چپته؟ استیکو که با دست نمیخورن. بابا صد رحمت به دیزی خودمون. اینقد خوردیمش خوردنشو فوت آبیم. من نمیدونم این خارجکیا مگه غذا رو از راه گوششون میبلعن؟ اونا هم آدمن دیگه. حالا استیک و کیوسکی رو یه جوری میخورن. با چنگال یا با پنگال. نمیشد این غذا رو زهرمار ما نکنین و هی نگین تو غذا خوردن بلد نیستی؟

متن/ رضا آفتابی
خودتو بستی به قضاوت دیگرون داری میمیری. نکن این کارو با خودت. همه ش توی فکر اینی که کی گفته چی خوبه، چی قشنگهن کدوم لباسو بپوش. پس خودت چی؟ تو خودت مدی. ول کن این بندو بساطو. اه! اعصاب نمیذارن واسه آدم!

مونولوگ ۴/ مرد
هفتادوپنج هزار تومن از اون ادوکلنا که جمشید گفته بود خوبه. صدوبیست و پنج هزار تومن از اون پیرهنا که مرتضی تعریفشو کرد. پنج بسته واکس مخصوص ایتالیایی. دویست هزار تومن برای اون انگشتره که مریم میگفت بهم میاد. سیصدهزار تومن کفش ورزشی درجه یک فرد اعلا. دویست هزار تومن قبض تلفن همراه. نودوپنجهزار تومن مخلفات باشگاه. کتاب؟ نه، جلو بچه ها که با کتاب نمیشه کلاس گذاشت. ولش کن، محتاج نون شبیم، پول نداریم بدیم کتاب بخریم!

مونولوگ۵/ زن
خیالمو از هرچی که مونا میگفت راحت کردم. اصلا نمیدونم چه سریه که من اینقد زود به حرف هر کسی گوش میدم و تحت تاثیر قرار میگیرم. گرفتار شده بودم توی بند قضاوت دوستام. حالا دارم یه نفس راحتی میکشم. از خودم بدم میومد وقتی میدیدم هر کاری میکنم یه ایرادی از ریخت و قیافه م میگیره. آدمیزاد باید آزاد باشه. خودش برای قیافه ی خودش تصمیم بگیره. دروغ میگم؟

مونولوگ۶/ مرد
گفتم بابا اینقد نگاهتو ندوز به زشتیای دیگرون. به قول یه بزرگی تو هر عیبی رو که در دیگری میبینی همونیه که توی وجود خودت هست. اگه توی وجود خودت نباشه نمیبینیش. میگیری چی میگم؟ مدام درباره ی دیگرون میگفت. میگن زنا خاله زنکن. والله ممن که هیچ زنی رو ندیدم که مث اونوقتای وحید پشت سر دیگرون حرف بزنه. میگفتم قضاوت نکن. آدما رو با همه ی خوبیا بدیاشون میشه دوست داشت. اگه اینقد از دیگرون بدت بیاد یعنی خودتو دوست نداری. مگه این حرفا به کتش میرفت. این اواخر بدبین هم شده بود. فکر میکرد همه دارن علیهش توطئه میکنن. خدا رو شکر عشق اومد سراغش. به قول شاعر و خاصیت عشق این است...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:22 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مونولوگ۱/ بخش۱/ مرد
ولم کن. ول کن منو. نمیام. بابا حال ندارم از رختخواب بیام بیرون، بیام کوه؟ شماها اصلا به ذات بیهوده ی زندگی فکر کردین که میرین کوه؟ میرن کوه! همینه دیگه. اون کله ی کوچولوتونو به کار نمیندازین که ببیننین واسه چی زنده این. چی؟ اونم میاد؟ اون که اصلا اینجا نبود، رفته بود شهرشون. جدی میگی؟ الان با شماس؟ کی راه میفتین. آره، بذار دوش بگیرم، با موتور میام. یه ساعت دیگه اونجام. خداحافظ.

مونولوگ۲/ بخش۱/ زن
میگن بیا بریم خونه ی سارا اینا رو دسته جمعی رنگ بزنیم. حوصله دارنا. اعصاب هیچکدومشونو ندارم. یا مدام دارن به رنگ لباسشون و مدل موشون فکر میکنن یا به چیزای الکی میخندن، یا... اصلا آدم در پیت که میگن همین دوستای منن. مامان امروز باهات بیرون نمیام. بابا، من حوصله ندارم، فیلم نمیبینم. داداش، از اتاق من برو بیرون. شما همه تون آدمای بیخودی هستین، حوصله تون رو ندارم.

مونولوگ ۱/ بخش۲/ مرد
ای روزها خداحافظ. به قول شاعر میگه خداحافظی کردم آهی نکردی. بله همینه. امروز، دیروز و فردا خداحافظ. من میخوام از این سم درجه یک مرگ موش میل کنم و با همه ی روزهای زندگیم خداحافظی کنم. خسته ام. دیگه خداحافظ. فقط بذار قبلش یه تلفن بزنم به تو که دلتو بسوزونم. تو. آره، خودت که با احساسات من بازی کردی. من دارم میمیرم. ا، این که اشغاله. اینقد شماره ت رو میگیرم که آزاد شه. حالا میبینی!

مونولوگ۲/ بخش۲/ زن
از دپ که بگذریم سخن دوست خوشتر است. هیچکدومتون قدر منو ندونستین. نه ته که شب امتحان جزوه م رو اومدی بردی که بیست بگیری، نه تو که میگی اندازه ی همه ی ستاره ها دوستم داری. یادش به خیر، این آلبومو کجا قایمش کرده بودم. یادته؟ اون روز رفتیم رستوران، پول نداشتیم. هیچکدومتون قدر منو ندونستین. اگه من با این سرزبون خودم صاحب رستورانو راضی نمیکردم که پول غذا رو فردا ببریم، همه تون تا دو روز باید اونجا میموندین. اینو ببین، این همونیه که الان رفته دوبی داره خوش میگذرونه و به من هم هیچ توجهی نداره. زندگی همینه. هیچکس به داد آدم نمیرسه.

مونولوگ۱/ بخش۳/ مرد
حالا تا فردا کی مرده، کی زنده س؟ جمعش کن این اداواطوارا رو. خودت هم وقتی حالت خوبه یادت به هیچکی نیست. دروغ میگم؟ پنجره رو وا کن ببین چه سوزی میاد. تا مغز استخونت یخ میزنه. آره بابا، توی این هوای دمکرده نشستی میخوای درباره ی حکمت خلقت و پایان جهان فکر کنی. بذار مغزت هوا بخوره. جورابتو پات کن، پات کن، تو پات کن تا بهت بگم. اینم شلوار و کاپشنت. مرتضی، کفشاش رو واکس بزن. پیرهنت هم که اتو نداره، سعید، اتو! بیا موهات رو برات شونه بزنم. ببین چقد خوشتیپی! آدم به این خوشتیپی که دپ نمیزنه. فردا نمیشه. نه، همین امروز. امروز یه معنای خاصی داره. دست از سرت بردارم؟ من کاری به سرت ندارم. میخوایم با ماشین علیرضا بریم یه چرخی بزنیم. چرا؟ به افتخار تو. آهان! این شد. کفشات هم بپوش! اگه گفتی امروز چه روزیه؟ تولدته بدبخت. برو بریم!

مونولوگ۲/ بخش۳/ زن
خب، حالا یه خمیازه، یه فحش آبدار! حالت خوب میشه. فحشه کم بود؟ بده! اینقد فحش بده که حالت جا بیاد. خودشه. پاتو از اتاقت بذاری بیرون همه چیز حله. خودشه. میخوایم بریم سینما. حالت خوب نشده؟ به من فحش بده! همه ش تقصیر منه. آره. خود من! خوبی حالا؟ پاشو.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:5 توسط ابوذر کریمی |

وبلاگ مخصوص برنامه مکث رادیو جوان. متنهای این برنامه را آنجا بخوانید. وبلاگ خوبی است سر بزنید.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:38 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

بخش۱/ مونولوگ۱/ مرد
واسه اینکه پنچر کنی فقط کافیه از روی یه آیینه ی شکسته رد بشی. نه؟ اینو بهش گفتم و دماغمو خاروندم. گفت: "منظور؟" گفتم یعنی همین دیگه. انگار دنبال بهونه میگشتی که تلفنتو جواب نده، تو هم دپ بزنی. آدمیزاد باید مقاومت داشته باشه. گفت: تو میخوای تا فردا صبح به من روحیه بدی؟ برو به کارت برس. اگه برای من اهمیت قایل بود اینطوری ریجکتم نمیکرد. گفتم: تو مگه اهمیتتو از اون میگیری که اگه جوابتو نده میمیری؟ تو مهمی. پس اگه کسی اهمیتتو نفهمید به خودت بگو من مهمم. حد اقل واسه خودم. حالا تو محلش نذار. آب دماغشو بالا کشید و یه فین محکم توی دستمال کرد و گفت: برو بابا دلت خوشه تو هم.

بخش۱/ مونولوگ۲/ زن
اگه بخوای رد شادی رو بگیری توی دنیا. وسط همه ی غمهای جهان یه خروار شادی نرم و لطیف و بی سروصدا نشسته. خون تو اگه غمو بکشه، غم میاد کنارت. اگه شادی رو به خودش جذب کنه شادی میاد توی زندگیت. راستشو بخواین بدون اینکه فکر کنم داشتم واسه خودم یه حرفایی رو ردیف میکردم کنار هم. شوهرش گذاشته بود و رفته بود خارج. بچه ش رو هم برده بود. گفته بود بلیتشو میفرسته که اون هم بره خارج اما خبری نشده بود. گاهی برای شاد کردن دلای غمگین حرف زیادی نمیشه زد. بقیه ی روز رو با همکلاسی قدیمیم توی اتاق نشستیم و در سکوت پرتقال خوردیم. ولی جاتون خالی چقد پرتقال خوردیم!

بخش۲/ مونولوگ ۱/ مرد
افسردگی هم حدی داره برادر من! این چه غمبادیه که دوماه و نیم شما رو در چنبره ی خودش گرفته؟ بیا بیرون از این اداها آقا! نگاش کن! نشسته بروبر منو میسُکه! حرف بزن! خوبه اخراجت کنم؟ بندازمت بیرون؟ توی این دو ماه اخیر شما یک بار شده که سر وقت بیای اداره؟ یاس فلسفی داری؟ اینجا آتش نشانیه! یاس فلسفیتو ببر یه جای دیگه. به توجه احتیاج داری؟ مگه من باباتم که به تو توجه کنم؟ توجه چیه آقا؟ اینجا اداره س! اینجا اگه شما یک دقیقه تاخیر کنی جان انسانها در خطر میفته. شکست عشقی خوردی؟ دچار غمباد چخوفی شدی؟ کجا میری؟ و.سایلو چرا جمع میکنی؟ الو!

بخش۲/ مونولوگ۲/ زن
پارسال بود یا پیرارسال بود نمیدونم. رفتم راه دودکشو بالای پشت بوم باز کنم که افتادم خرد خاکشیر شدم. آره کمرم و دو تا پام شکست، آرنجم در رفت، دنده هام رفت توی گردنم. ولی دریغ از یک همدردی کوچیک. بعد خب دیدم توجه کسی جلب نشد، یه بار دیگه این کارو کردم ولی فایده نداشت. تا حالا خودمو 25 مرتبه از پشت بوم و 38 دفعه از بالکن انداختم کف حیاط. بله، آقای دکتر، داغونه. تمام استخونام له شده....

بخش۳/ مونولوگ۱/ مرد
تا کی به نگاه دیگران دلخوش؟ اصلا حسابشو بکن ببین ما چقد عمر داریم که بخوایم کلیش رو دنبال توجه دیگران هدر کنیم؟ اینو به دوستم گفتم. این دوست من هر دفعه تقی به توقی میخوره تهدید به خودکشی میکنه. باورت میشه. میگم تو همه ش توی این همه سال جلب ترحم کردی. یه بار مث یه آدم بالغ مستقل نگفتی برای خودم و خدای خودم زندگی کنم. تازه، این تکنیکت دیگه کهنه شده. یه تهدید تازه تر دست و پا کن. باشه؟

بخش۳/ مونولوگ۲/ زن
طاهره از اوناییه که حرف هیچکسو جز خودش قبول نداره. ولی خب، از اون دخترای عاطفیه که گاهی هم افسرده میشه. اونوقت میاد پیش من توی مطبم که باهام مشاوره کنه. طاهره بعد از مدرسه درسو ادامه نداد ولی من همیشه فکر میکنم از بعضی جهات از من موفقتر بوده. حداقل از بعضی جهات. توی افسردگیش به چیزای عجیبی فکر میکنه. این بار آخر توی خیابون دیده بود که یه بابایی بچه ش رو کتک زده. افسردگیش عود کرد. ناچار شدم بهش قرص بدم. این روح مغرور حساس کار دستش داده. میگه چرا آدما نمیدونن که این دنیا همه چیزش موقته؟ من به حرفاش گوش میدم و فکر میکنم. ای کاش همه ی ما همینقدر حساس و لطیف بودیم. 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:30 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مونولوگ۱/ مرد

نه، من هیچی نمیشم. یه عمر دنبال این بودم که یه کار بزرگ انجام بدم، میخواستم آلبرت انیشتین بشم. میخواستم یکی بشم مث حافظ و سعدی و ملاصدرا. نهن من هیچ پخی نشدم. دیگه انگیزه م رو از دست دادم. دیگه نمیخوام دست به سیاه و سفید بزنم. اصلا این مردمی که قدر منو ندونستن تا من یکی مث فردوسی و مارتین هایدگر از آب دربیام لیاقت تفکرات گرانقیمت منو ندارن. نه، دیگه نمینویسم. دیگه حاضر نیستم توی این جامعه از اندیشه های گرانبهای خودم با این آدمای در پیت حرف بزنم. من هیچی نشدم چون نذاشتن. اگه سطح شعور این مردم بالاتر از این بود حتما من یه آدم بزرگی میشدم... و به این ترتیب آقای روشنفکر که خیال میکرد دنیا باید برای شنیدن افکار آشفته اش در سکوت فرورود 70 سال در افسردگی به سر برد و سرانجام مرد!

  

مونولوگ۲/ زن

هیچ کس قدر منو نمیدونه. خود تو هر روز از سر کار میای نمیبینی من دارم کف آشپزخونه رو میسابم. برای همین من مجبورم تا روزی که تو ببینی من دارم آشپزخونه رو میسابم هر روز آشپزخونه رو بسابم. حالا من به یک سابنده ی افسرده تبدیل شدم. این تقصیر شما بود که من را ندیدید. ای مقصران تاریخ! مرا دریابید. چی؟ تو نگفتی من خونه رو تمیز کنم؟ (با گریه) حالا بدهکار هم شدیم. قدر منو نمیدونی. باهات نیومدم سینما؟ معلومه چون کارای خونه مونده بود. میخوای خونه کثیف باشه ولی من بیام سینما؟ نه، نه، نه، هرگز! من یک سابنده ام. یک سابنده هرگز به سینما نمیرود چون آن وقت ممکن است بگویند او کم سابیده است. چی؟ تو یه زنی میخواستی که خونه رو کثیف بذاره ولی باهات بشینه سریال ببینه؟ نه هرگز. شما از اهمیت کف آشپزخانه چه میدانید؟ ای نادانان!

 

مونولوگ۳/ مرد

همه ی راههایی که رفتم به بن بست رسید. دیگه برای من راه نجاتی وجود نداره. باید سیگار بکشم. باید اونقد سیگار بکشم که همه بدونن من از بن بست های این زندگی به سیگار کشیدن رسیده ام. دخانیات عامل اصلی سرطان است. آخ جون! و برای سلامتی زیان آور است. چه قدر خوب. من میخوام همیشه چیزای مضر مصرف کنم. میخوام زانوی غم بغل بگیرم و به جای این که اراده م رو محکم کنم و پا به نبرد زندگی بذارم سیگار بکشم و گوشه ی کافه در کنار قهوه افسوس بخورم. بله، این راه خوبیه. بهترین راهه. 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:22 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

این نوشته را برای خانم مریم رضایی نوشتم که ابهامات شعر "نوسان سکوت" در روند ترجمه تا حد امکان برطرف شود:

درباره ی اون شعر نمیدونم چی بگم. از چه نظر متوجه نشدید؟ به لحاظ زبانی این شعر جنبه های آشنایی زدایانه و ترکیبهای غریب دارد. مثل اسمش که "نوسان سکوت" است. بند به بند مینویسم و تشریح میکنم که شاید تا حدی رفع ابهام بشه:


وصل به یک طناب نامرئی،
در نوسان سینوسی یک تردید.
گویا همین است معنای آنچه ما می کشیم.

×"آنچه ما میکشیم" در واقع اشاره به ترکیب زبانی است که گاهی به کار میبریم که مثلا: "ببین از دست تو چی میکشم من!" نوسان سینوسی هم نوعی نوسان است مثل نوسان پاندول که نمودار نسبت شتاب و مسافتش به اصطلاح ریاضی سینوسی است. یعنی از -1 تا 0 و از 0 تا 1 را پوشش می دهد. این نمودار چیزی شبیه کوهان شتر است: یک نیمدایره و از دو انتهای آن دو نیمدایره ی دیگر در جهت عکس. کاش در کامنتها امکان کشیدنش بود که برایت میکشیدم. این نمودار مثل یک سری کوه و دره است. یک نقطه ی اوج دارد و یک قعر دارد که مثل ته دره است.

از این دو کفه هرگز بوی برابری برنخاست،
مبادا انگشتداوری کنی ترازو را!
مباد از تراز بیفتی!

×دوکفه ی ترازو منظور است. انگشتداوری ترکیبی است برساخته از اصطلاح علم اخلاق: "ارزشداوری". انگشتداوری یعنی مطابق میل خود در تعادل ترازو با انگشت دخالت کردن و کفه ای را به سود ارزشداوری پیشینی خود به اراده سنگین کردن. از تراز افتادن هم به معنی از تعادل خارج شدن خود فرد است.


وجدان معلق فراموشی،
در سطح شبانه های بی ساحل.
چرخ از تو گل سیاه برمی دارد
.

×"وجدان معلق فراموشی" هم اگر بخواهم توضیحش بدهم -که البته معنای کلی و مطلق آن را به طور جامع دربرنمیگیرد- وضعیت معلق و برزخی وجدان است در حالت فراموشی. این توضیح به منظور من نزدیکتر از معانی دیگری است که به ذهنم میرسد. "در سطح" هم اشاره به مرتبت و level دارد و هم به روی سطحی قرار داشتن اشاره دارد. توامان هر دو معنا. شبانه ها به معنی آوازها یا قرارومدارهای شبانه است. بی ساحل اشاره به پایان ناپذیری شبانه هاست با یک مجاز یا استعاره ی ضمنی از کشتی که به لنگرگاه نمیرسد.
چرخ هم اشاره به چرخ گردون است که دوار است و میگردد و هم چرخ کوزه گری. گل هم اشاره به گل کوزه گری است و هم اشاره به خلقت انسان از خاک و تبدیل نهایی جسم آدمی دوباره به خاک سیاه. سیاهی به تباهی و پلیدی دلالت میکند.

حرف می بارد از ابرهای وسوسه،
بی تغییر.
حالا تو شب شدی
و تو روزی.
حالا تو شب شدی
و تو روزی.
من شب، تو روز، تا سر ساکت به سنگ.
تا سر سنگ
بر تو ساکت بنشیند.


×"از ابرهای وسوسه"، تشبیه وسوسه یا وضعیت انسان در هنگام وسوسه است به ابر چون میگذرد و با هر بادی به سادگی این سو و آن سو میرود و هر لحظه جایی است. این وضعیت بی ثبات وسوسه و ابر وصل میشود به رفت و آمد شب و روز که باز ترسیم مجسم نوسان سینوسی و تکرار است و ناپایداری و انسانی که جاودانه نیست و چرخ ازش گل سیاه برمیدارد. وقتی شاعر میگوید: "تو شب شدى و تو روزی" اینجا شب و روز، نور و ظلمت، خیر و شر را عینا به انسان نسبت میدهد. یعنی اینطور نیست که فرد را ظلمت یا نور در میان بگیرد، بلکه نفس انسان عینا و تماما به شب و عینا و تماما به روز بدل میشود. خود شب میشود. خود روز میشود.
در سوره ی هود در قرآن مجید، بخشی از داستان نوح نبی نقل شده که به این قضیه مربوط است. آنجا در ابتدای رسالتش نوح با خداوند عهدی میبندد و خداوند پس از آنکه خبر توفان بزرگ را پیشاپیش به او میدهد به او قول میدهد که خانواده اش را نجات دهد. "اهل"ش را نجات دهد. این داستان را خداوند بسیار زیبا در این سوره تعریف کرده است. وقتت را میگیرم و کمی مفصلتر درباره اش مینویسم تا هم این ماجرا نقل شود و هم حکمت "حالا تو شب شدی و تو روزی" روشن شود.

توفان برپا میشود. از خانواده ی نوح یکی، پسرش کنعان سوار کشتی نمیشود. نوح به عجز و لابه جگرگوشه اش را به سوار شدن دعوت میکند. پسر میگوید نه، آب که بالا بیاید من روی بلندی میروم. نوح میگوید این توفان شوخی بردار نیست. همه ی بلندیها را به زیر میکشد. پسر میگوید من بالای کوه میروم. توفان شدت میگیرد و نوح پسر را گم میکند. رو میکند به خداوند میگوید:
ان ابنی من اهلی، و ان وعدک الحق، و انت احکم الحاکمین.
این آیه را نمونه ی ادب سلوک میدانند. ما وقت دعا چه به خواهش و چه به استیصال به خداوند امر میکنیم اما نوح به خدا امر نمیکند. میگوید: "پسرم از خانواده ی من است. (تلویحا میگوید تو که گفته بودی خانواده ام را نجات میدهی این هم از خانواده ام است) و وعده ی تو درست است و تو حکمگزارترین حکمگزارانی.
خداوند پاسخی میدهد که روشنگر این بحث است. میگوید: "او از خانواده ی تو نیست." و میگوید: انه عمل غیرصالح=او "عمل" غیرصالح است. نمیگوید او عامل به اعمال غیرصالح است. میگوید او خودش عمل غیرصالح است. یعنی آنقدر در عمل غیرصالح ممارست کرده که خودش به ذات شر بدل شده است.
شب بودن و روز بودن ذات بشر هم یک چنین اشاره ای است.
×"تا سر ساکت به سنگ" یک نیم جمله است با چند معنا اما چون در ترجمه باید یک معنا را مبنا قرار داد میتوانم بگویم تقریبا با این معنی است: "تا وقتی که سرت را ساکت و بی صدا روی سنگ بگذاری". و "سر سنگ هم ساکت بر تو بنشیند."
این بود انشای من! حالا نمیدانم تا چه حد قابل ترجمه میدانیش. مسئله ی دیگری بود در خدمتم. یاحق.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:8 توسط ابوذر کریمی |

اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:59 توسط ابوذر کریمی |

این داستان را با اصلاحات و تغییرات جزئی به صورت بازنویسی شده در سایت گاف بخوانید.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:31 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

کاش یه وقت دیگه.../ مونولوگ۱/ مرد
به خدا از بس این جوشکاریه از سر صبح سروصدا راه میندازه دلم میخواست یه وقت دیگه، یه جای دیگه به دنیا میومدم. همین جوشکاریه. آره، همین که طبقه پایینمونه. ذله شدیم. اگه توی قرن هشتم هجری توی شیراز زیر پله ی خونه ی حافظ شیرازی یه دونه از این جوشکاریا بود بهت میگفتم کی غزل عاشقانه میگفت. سه ی نصفه شب! سه ی نصفه شب جوشکاری میکنه. رفتم به ش گفتم چته؟ خواب نداری؟ میگه چاردیواری اختیاری. بریدم به جون تو. آره. آره. گوشش بدهکار نیس. میگه برو یه جای دیگه. آخه کجای دنیا مردم نصفه شب جوشکاری میکنن؟ خلاصه یه خونه ی شیش در چار واسه م توی قرن پنجم، نزدیک قطب شمال پیدا کن میخوام درس بخونم. من میخوام درس بخونم. (با گریه) درس دارم. میخوام درس بخونم...

کاش یه وقت دیگه.../ مونولوگ۲/ زن (با لحن خیلی ملایم و مهربانانه)
دوست داشتم میرفتیم یه جایی اونور ستاره ها. من اصلا از زندگی توی این دوره و زمونه خوشم نمیاد. دلم میخواد وقتی که علم خیلی بیشتر از اینپیشرفت کرده، دنیا رو ببینم. سال 3000، سال 4000. چی؟ نه، مطمئن باش تا اون موقع زمین از بین نرفته. مردم با هم مهربونترن. جای پول نخودچی کیشمیش میدن به هم. کسی دنبال کلاه گذاشتن سر کسی نیس. آدما به هم اعتماد دارن. مثلا خود تو یادته 10 میلیون از من قرض کردی نیاوردی؟ دیگه اینطوری نیس. مردم قرض و قوله شون رو میارن پس میدن. میدونی که چی میگم. آدما به تلفون طلبکاراشون جواب میدن. پشت سر دوستاشون صفحه نمیذارن. واسه دوستاشون حرف درنمیارن. میفهمی که. منظورم اون دفعه س که بین من و راضیه رو به هم زدی. آره، شنیدی مینا با دسته چک راحله چک کشیده 50میلیون پولشو بالا کشیده؟ آره، همین چیزا. ـدما دیگه زیراب همدیگه رو نمیزنن که از کار بیکار بشن. آره آره همون دفعه رو میگم که رفتی زیرابمو زدی، از شرکت بی کار شدم. حالا دیگه میخوام خودمو بکشم ولی تا تلافی این کارایی رو که کردی درنیارم کور خوندی. میخوام پوست از کله ت بکنم... آدما مهربونترن... 1000سال دیگه... 2000سال دیگه.... پوستتو میکنم!

معمول و غیرمعمول/ مونولوگ۱/ مرد
خب اینا همه ش مال اینه که تو برای آدما از قبل چارچوب تعیین میکنی. هرکسی یه طوریه دیگه. مگه نمیدونی؟ بهم میگن چرا با شلوارک رفتی خواستگاری؟ آخه اینم شد حرف؟ هرکسی یه جور لباس میپوشه. تازه اینقد حال کردم، یه دونه از این اسپریهای بدبو بردم، از در که رفتم تو زدم توی هوا. قیافه شونو باید میدیدی. من همیشه به خوشبختی همسر آینده م فکر میکنم. نمیخوام از چیزی ناراحت بشه. فقط باید این حالتهای متفاوت منو بپذیره. همهی آدما که یه جور نیستن، هرکسی یه جوریه؟ بعدم گفتم من به شرطی با دخترتون ازدواج میکنم که بابای عروس بذاره من سوارش بشم و تا تجریش منو ببره و بعبع کنه. تعجب کردن؟ چی میگی؟ زنگ زدن به پلیس 110. الان هم بازداشتم، زنگ زدم بگم بیا وکالتمو قبول کن. روزگار بدی شده. این حالتهای متفاوتو کسی نمیپذیره. نمیای؟ الو... الو.... آقا قطع شد. میشه یه تلفن دیگه هم بزنم؟ بابا تلفنی نزدم که. همه ش 32تا شماره گرفتم. منو درک نمیکنیا! من متفاوتم. میخوای سوارت بشم بعبع کنی؟ خیلی حال میده.

 

معمول و غیرمعمول/ مونولوگ۲/ زن
وقتی با این جور آدما برخورد میکنم فکر میکنم اگه من جای اونا بودم دوست داشتم چطوری باهام برخورد بشه؟ خیلی سخته که یه عمر با ترحم و یه نگاه خاص که انگار یه موجود اضافی هستی بهت نگاه کنن. یه بار داداش یکی از دوستام که ناشنواست بهم ابراز علاقه کرد. نمیدونستم بهش چی بگم. خب به نظرم برای یک معلول بهترین شریک زندگی کسیه که خودش هم فضای معلول بودن رو تجربه کرده باشه. میدونستم پسره خیلی آدم حساس و زودرنجیه. هر طور که باهاش برخورد میکردم معنیش این بود که به خاطر معلولیتش بهش جواب رد دادم. خب اینم بود. اما خیلی جدی و محترمانه براش توضیح دادم که نمیشه. اون موقع توی وجودم حتی یه ذره فرقی بین اون و بقیه ی آدما نبود. حالا تو هم به نظرم بهتره همین کارو بکنی.

 

تولد ایده/ مونولوگ۱/ مرد
چطوری یه آهنگو میسازم؟ اینطوری. آره، همینطوری. اصلا فکرشو نمیکنی. توی یه لحظه ی غافلگیرانه. این آخری اینطوری بود که نزدیکای صبح، دم اذان یه صدایی توی گوشم شروع کرد به زنگ زدن. دام دارادارا دام دام. دام دارادارا دارارارارا دام. بعد از خواب پریدم. دنبال دفترچه ی نتم گشتم. پیدا نکردم. آهنگی رو که به ذهنم رسیده بود با ضرباهنگش روی گوشی همراهم ضبط کردم. بعد هم چند روز روش کار کردم و رفتم توی استودیو ضبطش کردم. حالا هم به مناسبت تولدت تقدیمش میکنم به تو. باعشق.

تولد ایده/ مونولوگ۲/ زن
هیچ چیز بیشتر از نوشتن شعر احساس بودن به من نمیده. این که این کلمات بدون این که از قبل بهشون فکر کرده باشم توی ذهنم یه بار دیگه متولد میشن. انگار تو برای اولین بار زنگ واژه ی سرسامو توی گوشت میشنوی. اون روز که قهر کردی این شعره رو گفتم. هر چقدر خواستم از کلمات محبت آمیز استفاده کنم نشد. حالا هم که دیگه پیشم برنمیگردی هربار این شعرو میخونم یاد اون شب بارونی می افتم. گاز  دادی و چرخها پشنگ گل کف خیابون رو روی مانتوم پاشید. اون لکه ها از روی مانتو پاک شد اما هنوز از دلم نتونستم پاکشون کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:44 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats