سلامٌ علیه ِ یـــَوم َ وُلــِدَ و یـــَومَ یـــَموتُ و یـــَومَ یـــُبعــَثُ حــَیــّاً
این منظومه حکایتی دارد. یکی از همدانشکده ای های ما در دوره ی دانشجویی به نام خانم بهنوش طاهری، از یکی از دوستان من خواست که برای پایان نامه اش بازنویسیی از سالومه ی اسکاروایلد کند. دوست من از من کمک خواست. یادداشتهاش را آورد و داد به من. من هم تکه هایی افزودم به ش و تنظیم و تدوین مجدد کردم و متن را دادم. بعد از یک ماهی خانم طاهری از دوست ما گلایه کرد که متن تو اصلا خط دراماتیک ندارد. واقعیت این است که متن نوشته شده خط دراماتیک داشت اما درام خطی نداشت. لذا می باید شیوه ی اجرایی آن چیزی شبیه پرفورمنس آرت یا تئاتر شقاوت آرتو می بود که کار سختی بود و کفاف مدت زمان تمرین تا اجرا را نمی داد. وگرنه با این حساب سیاهای ژان ژنه هم خط دراماتیک ندارد. متن را دو نفری بازنویسی کردیم و این بار بخشی از دیالوگ ها را که مربوط به یحیا بود من نوشتم. تحلیل من این بود که یحیای نبی (ع) شوریدگی خاصی دارد و چون معجزه اش پیش بینی تولد مسیح (ع) بوده است می باید زبان شاعرانه ای داشته باشد که هرود امپراتور روم از تبلیغ او علیه خودش بیمناک شود. دیالوگ های یحیا خیلی خوب از کار درآمد اما متن، اسمش سالومه بود و یحیا شخصیت محوری اش نبود. گذشت و من گوشه ی ذهنم به منظومه ای مشابه منظومه-درام های شکسپیری فکر می کردم با نام یحیای نبی (ع). در این مدت دستم از هر دو نسخه ی برداشت آزاد سالومه هم کوتاه بود. برخی دیالوگ ها را که برای یحیا نوشته بودم از حافظه بازتولید کردم و برخی هم که طبعا مرحوم شد! این چند ساله هر از گاهی تکه هایی برایش گفته ام و ایده را پرورده ام. این نسخه ی اول البته ایراد دارد. و فضای دراماتیک آن شاید مخاطب را مواجه با این پرسش کند که این چه منظومه ای است؟! همه ی اینها درست است اما به حول و قوه ی الهی بازنویسی خواهد شد...
منبع: باوندپور، بهنام (۱۳۷۹): تنها جرعه ای قهوه ی تلخ (۱۲۲ شعر از۳۴ شاعر زن روس)، تهران: بیستون، چاپ دوم (چاپ اول: باران، استکهلم، سوئد، فوریه ی ۱۹۹۶)، صص ۱۰۳-۸۹

مارینا تسوه تایوا Marina Zwetajewa (۱۹۴۱-۱۸۹۲) در مسکو متولد شد. پدرش مدرس دانشگاه و مؤسس موزه ی هنرهای زیبای شهر بود. مادرش کنیتی آلمانی-لهستانی داشت. او نوازنده ی پیانو و شاگرد آنتون روبینشتاین بود. تسوه تایوا مستقل از تمامی جریان های ادبی بود و در کنار آخماتووا –بزرگ ترین شاعر زن معاصر روسیه- با تمام شاعران بزرگ هم عصر خویش دوست بود و برای مدتی طولانی با راینر ماریا ریلکه مکاتبه داشت. به خاطر مخالفت با انقلاب اکتبر و جانبداری شوهرش از سفیدها مجبور به مهاجرت شد؛ ابتدا به برلین، سپس به پراگ و از آن جا به پاریس. ناهمخوانی رفتار و سبک زندگی اش با اصول و قواعد پذیرفته شده و عرف و عادات اجتماعی، و امتناعش از پذیرفتن نوع اندیشه و نوشتن به ارث رسیده از گذشتگان باعث انزوای کامل او در مهاجرت شد. کتاب منتشرشده اش به سال ۱۹۲۸ از طرف بانفوذترین منتقدین مهاجرت با ارزیابی منفی روبه رو شد. در سال ۱۹۳۹ به دلیل فقر و احساس غربت و انزوا در مهاجرت، به روسیه بازگشت. دخترش که دو سال پیش از او به میهنش بازگشته بود، و همچنین خواهر و شوهرش در اردوگاه کار اجباری به سر می بردند؛ شوهرش در سال ۱۹۴۱ تیرباران می شود. تسوه تایوا با شروع جنگ آلمان-شوروی به یلابوگا (تاتارستان) می رود و ده روز پس از رسیدن به این محل، در تاریخ ۳۱ آگوست ۱۹۴۱ خود را حلق آویز می کند.
شعرهای او گاه مثل ترانه های ملی-محلی ساده اند، گاه به حد اعلا عاطفی و تقریباً همیشه درهم ریزنده ی شکل کلاسیک شعر روسی اند و بر گرد عشق، حسادت، ترس و مرگ می گردند. موضوعات شعری او از اساطیر یونانی گرفته تا افسانه های روسی و از سده های میانه ی آلمان تا موضوعات سیاسی روز را در بر می گیرند. او نوشته است: «می خواهم در تاروسا در گورستان خلیستن دفن شوم، زیر بوته ی اقطی، در یکی از آن قبرها با کبوترهای سیمین، آن جا که بزرگ ترین و سرخ ترین توت فرنگی های جنگلی منطقه ی ما می رویند.» مارینا تسوه تایوا در یلابوگا در قبری دسته جمعی دفن شد...

منبع: اندیشه و هنر (ویژه ی پژوهش های اجتماعی، ادبیات و هنرها)، دوره ی پنجم، شماره ی هفتم، مهرماه ۱۳۴۴، صاحب امتیاز و ویراستار: ناصر وثوقی، صص ۱۹-۱۰۱۵.
منبع: باوند پور، بهنام (۱۳۷۹): تنها جرعه ای قهوه ی تلخ (۱۲۲ شعر از ۳۴ شاعر زن روس)، تهران: بیستون، چاپ دوم (چاپ اول: نشر باران، استکهلم، سوئد، فوریه ی ۱۹۹۶)، صص ۸۸-۶۷

نام اصلی آنا آخماتووا Anna Achmatowa (۱۹۶۶-۱۸۸۹) گارنکو Garenko است. در بالشوی فونتان Balschoi Fontan در نزدیکی اودسا متولد شد. به همراه شوهر اولش نیکلای گومیلیوف –که به جرم فعالیت ضدّانقلابی علیه شوروی به سال ۱۹۲۱ تیرباران شد- و اوسیپ ماندلشتام، از بنیان گذاران اصلی جنبش ادبی آکمه ایسم بود که در واکنش علیه سمبولیسم در حال زوال تشکیل شد. پس از سفر فرانسه و ایتالیا (دوستی با مودیلیانی نقاش) 1912-1910 مجموعه ی اول شعرش شامگاه منتشر شد. در سال ۱۹۲۲ پس از انتشار ششمین کتاب شعر او Anno Domini به مدت ۱۸ سال ممنوع القلم شد. در سال ۱۹۴۰ توانست گزینه ای از شش کتاب شعرش منتشر کند. سال ۱۹۴۶ باز هم –این بار به همراه میخاییل زاشّنکو طنزنویس- از طرف حکومت مغضوب واقع شد، ژدانف وزیر فرهنگ استالین بی شرمانه ترین توهین ها را به او کرد و از کانون نویسندگان شوروی به همراه زاشّنکو اخراج شد...
گونهشناسي رابطة دولت – ملت
رابطة دولت – ملت را بر سه گونه دانستهاند:
1. رابطة استبدادي – رابطة استبدادي ميان دلت و ملت مستلزم كاركرد اجباري و حضور عريان دولت در جامعه است. در اين حالت در واقع رابطهاي شكل نميگيرد و جنس رابطه, آمريت مطلق است. استبداد اساساً نوعي ساخت سياسي است كه:
اولاً - در آن حدود سنتي يا قانوني براي قدرت حكومت تعيين نميشود؛
ثانياً – دامنة قدرت خودسرانة دولت در شرايط استبدادي گسترده است؛
ثالثاً – براي اِعمال قدرت خودسرانة استبدادي معمولاً دستگاه متمركز اداري وجود دارد. رابطة استبدادي دولت – ملت از جمله مشكلهاي مربوط به ساخت سياسي سنتي در ايران است كه قرنها حضور داشته در جريان مبارزات معاصر از مشروطه تا انقلاب اسلامي تضعيف و مضمحل شده است...
1. راهكارهاي برون رفت از گسست دولت – قوميتها
1-1 زبان از جمله مؤلفههاي اصلي هويت ملي و بل مهمترين مؤلفه است. از جمله دلايلي كه موجب به حاشيه رانده شدن اقوام ميشود گسست زباني است. گسست زباني خود گسست انديشگي را در پي دارد, چرا كه در شرايط گسست زباني مجموعة اطلاعات و محصولات فرهنگي توليد شده به زبان رسمي قابليت استفاده توسط قوميتهاي داراي زبانهاي غيررسمي را نخواهد داشت. مزيد بر آن ميتوان به اين اصل و واقعيت انكارناپذير اشاره كرد كه زبان ابزار انديشه است و انديشه بدون زبان ممكن نيست. بدين ترتيب حكومت مركزي به عنوان يك پيشزمينه و زيربنا براي رسوخ به انديشههاي ناهمزبان با زبان رسمي لازم است به بنيانهاي زباني اقوام توجه ويژه نشان دهد. گسست يك قوميت خاص از زبان رسمي اصليترين حلقه از زنجيرة گسستهاي بعدي خواهد بود. به عبارت ديگر ميتوان گفت در شرايط فقدان زبان مشترك اساساً سخن گفتن از اهداف مشترك, زيست جهان مشترك, برنامههاي مشترك و سرنوشت مشترك ميان دولت و قوميتها ممكن نميشود. در اينجا ميتوان از جزيرههاي زباني سخن گفت؛ جزيرههاي زباني به ويژه در ايران به جهت وجود زبانها و لهجههاي گونهگون و متعدد در سطح كشور قابليت و امكان ايجاد پيدا ميكنند. وجود جزيرههاي زباني بيانگر جزيرههاي فرهنگي انديشگي است كه گسستن آنها از دولت مركزي به راحتي ممكن ميشود. در اين زمينه دو راهكار به نظر ميرسد...
منبع: بولد، آلن (۱۳۵۶): شعر اجتماعی، ترجمه و تلخیص: هوشنگ باختری، تهران: جاویدان، چاپ اول، صص ۲۱-۱۷

هاینریش هاینه Heinrich Heine (۱۸۵۶-۱۷۹۸) شاعر آلمانی متولد دوسلدورف در سال ۱۷۹۷ میلادی. تحصیلات اولیه ی او در شهر بن در رشته ی حقوق بود. نمونه های شعر ناب او در سفینه ی بدیع شعری Gedichte منتشره در ۱۸۲۲ و به ویژه در جُنگ دیگر شعری به نام Buch der lieder منتشره در ۱۸۲۷ و نیز مقالات عالمانه و روشن بینانه ی او در نشریه ی رایزه بیلدر Reisebilder کافی بود که هاینریش هاینه را بر تارک ادبیات آلمان بنشاند. هاینه، سالیانی چند را پس از ۱۸۳۱ به عنوان خبرنگار جراید پیشرو آلمان در مهد هنرپرور پاریس گذرانید و همان جا بود که بازی سرنوشت اوژنی میرا –دخترک کفش فروش پاریسی- را سر راه او قرار داد؛ که گرچه زنی عامی و کم سواد و افراط کار می نمود ولی علاقه ی مفرط و بی ریای وی به شاعر، به زندگی هاینه رونقی به سزا بخشید. اشعار عاطفی و غنایی و پرشور هاینریش هاینه در کارگاه خداوندگاران بزرگ موسیقی امثال شوبرت، لیست، ریچارد اشتراوس و به ویژه در بهترین شاهکارهای اپرایی شومان به کار گرفته شده و متفکرین غرب، نقش صادقانه و سازنده ی او را در پیکار با بی عدالتی و دفاع از آزادی و عنایت به ارزش های بشری انکار نمی کنند. و اگر قریب به هشتاد سال بعد، در اوج عظمت و قدرت بی سابقه ی رایش سوم، فاشیسم در آلمان منفور بود و صدها هزار آلمانی ناگزیر به جلای وطن و مقابله با میلیتاریسم نازی شدند و در این رهگذر سر و جان باختند، سهم امثال هاینه را در تقویت مبانی دموکراسی و پرورش میراث های ارزشمند قومی خود نباید از یاد برد. هاینه در هشت سال آخر عمر به علت فلج کمر زمینگیر بود؛ با این حال هرگز قلم از کف او نیفتاد و قلب او پیوسته از شراره ی عشق و شور جوانی و شوق به زندگی لبریز بود...
منبع: اندیشه و هنر (ویژه ی پژوهش های اجتماعی، ادبیات و هنرها)، شماره ی یکم، کتاب ششم، بهمن ۱۳۴۶، صاحب امتیاز و ویراستار: ناصر وثوقی، مترجم: داریوش بیات سرمدی، صص ۵۴-۵۲

این مقاله بخشی از مجموعه پژوهشهایی است که در سال ۱۳۸۳ درباره ی گسست دولت-ملت به انجام رساندم.
مرحلة دوم دولت ـ ملت در ايران
q دولت رضاخاني
مرحلة دوم دولت ـ ملت در ايران از 1299 آغاز ميشود. سالهاي 1299-1305 دوران حاكميت دوگانه بود؛ دوران مبارزة سخت بين افراد رقيب و نيز بين ديدگاههاي سياسي رقيب براي تصاحب قدرت سياسي. اين دوباره با كودتاي اسفند 1299 آغاز شد. يك بريگاد قزاق به سركردگي رضاخان ميرپنج از قزوين به سوي تهران پيشروي كرد و آن را تقريباً بدون خونريزي به تصرف درآورد و پس از اعلام حكومت نظامي روزنامهنگاري گمنام به نام سيد ضياءالدين طباطبايي را به نخستوزيري منصوب كرد. دست كم از چند روز قبل خبر كودتاي قريب الوقوع در تهران پيچيده بود، در واقع احمدشاه به پادگان پايتخت فرمان داده بود كه در مقابل كودتا چيان مقاومت نكند. به علاوه، او بلافاصله كودتا را به رسميت شناخت و بدين ترتيب، با توجه به اينكه مجلس هنوز در فترت بود، حكومت كودتا تا اندازهاي مشروعيت يافت...
منبع: باوندپور (1379): تنها جرعه ای قهوه ی تلخ (122 شعر از 34 شاعر زن روس)، تهران: بیستون، چاپ دوم (چاپ اول: نشر باران، استکهلم، سوئد، فوریه ی 1996)، صص 130-125
ماریا پتروویخ Maria Petrowych (1979- 1908) در ایالت یاروسلاو روسیه به دنیا آمد. به تحصیل ادبیات پرداخت و از راه ترجمه ی آثار امریکایی، عبری و لیتوانیایی به شهرت رسید. در دوران زندگی اش تنها یک مجموعه شعر از او چاپ شد و آن هم در ایروان و به عنوان سپاس از ارمنستان برای دستاوردهای شاعر از ادبیات ارمنی. برای اولین بار در سال 1983 مجموعه ای حجیم از اشعار پتروویخ با مقدمه ای از شاعر معاصر روس آرنسی تارکوفسکی منتشر شد. اشعار ماریا پتروویخ از طرف آنا آخماتووا، اوسیپ ماندلشتام و بوریس پاسترناک بسیار ستوده می شد. آنا آخماتووا شعر «با من وعده ی دیداری بگذار» را بارها به عنوان بهترین شعر عاشقانه ی قرن بیستم ارزیابی کرده است...
منبع: اندیشه و هنر (ویژه ی پژوهشهای اجتماعی، ادبیات و هنرها)، دفتر ۴۳، کتاب هفتم، اردیبهشت و خرداد ۱۳۵۲، صاحب امتیاز و ویراستار: ناصر وثوقی
سال ها پاتاوه می بستم
گریوه به گریوه
تا چشم تو را جستم
برای تماشای خویش.
روزها صدای تو را بر چنگ باد می نواختم
بی وقفه بی خستگی فراموش
تا از ساحل یاسم شبانه
آغوش خویش گشودی ام.
خلقت آرزوم را چنان در عجبم
که تو را از آن سان به انکار برخاسته ام
که گویی منی.
برای در،
انتظار آمدنی.
برای پنجره،
چشم انداز پریشان جهان.
برای شب،
دو ستاره ی دنباله داری،
مسافر زمین
مهاجر دورترین کهکشان.
برای ماه،
رنگ پریدگی بی مثال عصمتی.
برای خورشید،
موسم فلق.
و برای من،
آن پرنده ی گمکرده آشیانی
که روی شانه ام جوجه کرده است.
رعنا تن بلور!
رعنای تن بلور!
جنون، تنور نگاه تو بود
و خاکستر
اشارتی به قرار من.
ناخن به گردن تنهایی
و شیپور تیز هر بوسه
بر گلوگاه ترد عطش.
بر نای مختنق اسرافیل،
تو جیغ بیدارباش رستاخیزی.
من بندباز پیر
بر تعلیق نازک دوزخ.
کلمات از کنار تو می گذرند
و بوی تو را می گیرند
آرزو از معبر خیال تو می گذرد
معبدی از افسون موی تو
افسانه های شبهای بغداد
تا ابر برمی کشد.
چشم تو باز
بسته،
شب از راه می رسد.
این مقاله، مقاله ی دیگری از سری جنبش دانشجویی است که قبلا پنج مقاله از آن را در وبلاگ گذاشته ام. در شهریورماه ۱۳۸۲ به پایان رسیده است.
فهرست مطالب
نقش تغييرات هويتي و رويكردي در راديكاليسم
نقش واكنشهاي سياسي ـ حقوقي در راديكاليزه شدن
نقش بيتوجهي به مطالبات و خواستههاي دانشجويي و بروز يأس در تمايل دانشجويان به راديكاليسم
نقش احزاب و جريانات سياسي درايجاد رويكرد راديكاليستي
نقش نفوذ و اثربخشي جريانات و نيروهاي مخالف در رهبري و هدايت جنبش دانشجويي در بروز تمايلات راديكاليستي
نقش واكنشهاي دانشجويي نسبت به حركات جنبش دانشجويي در تمايل به رادیکالیسم
نقش تحولات سياسي و اجتماعي در اثر بخشي راديكاليستي جنبش دانشجويي
نقش جريانات سياسي ـ فرهنگي فرامرزي در تغييرات راديكاليستي جنبش دانشجويی
سیگار، هزار پک شده تا
بوسه بر لبان تو زند.
من همه تن لب،
تا خاکسترم را
برای لحظه ای
در خاطرت بتکانی.
این مقاله، مقاله ی دیگری از سری جنبش دانشجویی است که قبلا چهار مقاله از آن را در وبلاگ گذاشته ام. در مردادماه ۱۳۸۲ به پایان رسیده است.
در نظريههاي كلاسيك مربوط به جنبشهاي اجتماعي ويژگيهاي شخصي و روشهاي تحليل كاملاً قابل دسترسي براي زمينهشناسي، آسيبشناسي و تبيين جنبشهاي اجتماعي وجود دارد. مقايسه پارادايمهاي مشخص نظريههاي كلاسيك جنبش اجتماعي با جنبش دانشجويي فعلي، تفاوت ماهوي، رفتاري و ساختاري جنبش دانشجويي را با جنبشهاي كلاسيك مشخص ميكند...
این مقاله، مقاله ی دیگری از سری جنبش دانشجویی است که قبلا دو مقاله از آن را در وبلاگ گذاشته ام. در مردادماه ۱۳۸۲ به پایان رسیده است.
جنبش دانشجويي در بيشتر موارد ماهيتي واكنشي دارد و در پي كسب قدرت و جايگيري در درون نهادهاي رسمي حاكميت نيست. گرچه در سالهاي آغازين پيروزي انقلاب اسلامي ـ و به ندرت پس از آن ـ گاه فعالان جنبش دانشجويي به حاكميت راه يافتهاند اما در برابر خيل عظيم متشكل در جنبش دانشجويي، اين تعداد از نسبت قابل توجهي برخوردار نيست. عدم تمايل جنبش دانشجويي براي كسب كرسيهاي رسمي قدرت سياسي، باعث ميشود كه وابستگي تام و تمام و سرسپردگي نسبت به جريان سياسي خاص و يا احزاب مشخص را بر نتابد. بنابراين در قبال تشكلها و حزبهاي رسمي، جنبش دانشجويي ـ به تعبير خود ـ از نوعي وارستگي سياسي برخوردار است؛ چراكه از منافع سياسي و اقتصادي قدرت بهرهاي ندارد و تنها با تكيه به رويكردهاي بينشي خود اتخاذ موضع ميكند...
این مقاله، مقاله ی دیگری از سری جنبش دانشجویی است که قبلا دو مقاله از آن را در وبلاگ گذاشته ام.
دكتر حاتم قادري جنبش دانشجويي را بهطور كلي به مثابه يك «خواست» تبيين ميكند. وي ميگويد:
من جنبش دانشجويي را بيش از آن كه يك «نقد» قابل تأمل ببينم، يك «خواست» ميبينم. اگر جنبش دانشجويي بخواهد تبديل به يك «نقد» شود نياز به كارهاي نظري قويتر و انسانهاي تئوريك دارد؛ همچنين به يك سلسله امكانات مطالعاتي، بحث و گفتوگو و پيوند با روشهاي حوزه علوم اجتماعي نياز دارد. منظور من از «خواست» بيتحركي و عدم تأثيرگذاري بر جريانات سياسي ـ اجتماعي نيست. منظور من از «خواست» اين است كه از يك نيروي نظري و يك سازمان نهادينه شده فاصله دارد. از ۱۶
آذر 32 كه تبديل به يك واقعه تاريخي شد، تا زمان سر كار آمدن دولت اميني كه به دانشگاه تهاجم شد و تا 13 آبان و 18 تير بعد از انقلاب كه باعث تأثيرگذاري به كل جامعه شد، هيچ كدام را به معناي نقض خواستي كه گفتهام در نظر نميگيرم.[1] ...
این مقاله بخشی از مجموعه پژوهشهایی است که در سال ۱۳۸۳ درباره ی گسست دولت-ملت به انجام رساندم.
نخستين تلاشها براي ايجاد يك بوروكراسي گسترده در دورة ناصرالدين شاه صورت گرفت و به شكست انجاميد. شاهان قاجار از آن پس زبان و واژگان مبهم كاتبان ايراني را آموختند و اقوام و آشنايان خود را به استخدام دولت درآوردند و دويست نفر را براي ادارة تهران به خدمت گرفتند. به هر فرمانفرماي ايالتي يك وزير و دو مستوفي دادند و كابينة سه نفري را به كابينة ده نفري به اضافة يك صدر اعظم و يك مستوفي الممالك تبديل كردند. آنها همچنين در بار بزرگ مركزي را به بخشهاي ويژة خزانة سلطنتي، ضرابخانه، اسلحهخانه، انبار، صندوقخانه، اصطبل، كشيكخانه و كارگاهها تقسيم كردند، اما به رغم اين فعاليتها نتوانستند موانع و مشكلات مالي را در جهت ايجاد يك نهاد اداري گسترده و توانا از ميان بردارند. بيشتر وزراي كابينه تا اواخر سدة نوزدهم بدون وزارتخانه، دفتر و حتي كارمندان دايمي باقي ماندند. به علاوه، بيشتر حكمرانان و واليان، فراتر از حوزة محدود و قابل دسترس مراكز ايالتي، هيچ قدرتي نداشتند...
مرا به خاطره های عبور خواهی دوخت
قسم به دایره ها در عبور خواهی سوخت
برای بحث و بررسی دربارۀ ادبیات رسانهای لازم است ابتدا مختصّات ادبیات و رسانهها به نحو تفکیکشده باز شناخته شود و سپس تأثیرات و تأثرات این دو حوزه بر یکدیگر مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد. اختراع صنعت چاپ، تأثیری بیمانند بر حوزۀ ادبیات گذارد. ادبیات ما قابل چاپ با حوزۀ مخاطبان محدود خود طبعاً نیازمند تکثیر زیادی نبود و ادبیات نخبگان و اشراف به شمار میآمد. امکان تکثیر و چاپ متون ادبی، در حقیقت نیازهای خاص خود را نیز پدید آورد و ـ به تعبیر «والتر بنیامین» ـ با اتکا به سازوکارهای «تکثیر مکانیکی» هرچه عمومیتر شد. در حقیقت اختراع چاپ از جمله مقاطع و نقاط عطف رازگشایی از ساختار اجتماعی محسوب میشود. به همین سبب، پارهای صاحبنظران، اختراع چاپ را مبدأ عصر مدرنیت و بسط ادبیات نامیدهاند...
این مقاله را در شهریور 1382 به سرانجام رساندم. یکی دیگر از شش مقاله ی جنبش دانشجویی است و از آن جهت که به آینده شناسی این جنبش اختصاص دارد اگر و مگرهای بسیاری بر آن وارد است. حالا با گذشت بیش از پنج سال از نگارش این مقاله می توان دریافت که بسیاری از پیش بینی های من درباره ی آینده ی جنبش دانشجویی دست کم تا امروز غلط از آب درآمده است. و البته برای خودم جالب بود که در این مقاله پیش بینی کرده بودم که در صورتی که اساسنامه ی دفتر تحکیم وحدت تغییر نکند در این تشکل انشعاب رخ خواهد داد و در واقع امر نیز چنین شد.
نسبت به جنبش دانشجويي بهطور كلان دو رويكرد اساسي وجود دارد:
1. رويكرد به جنبش دانشجويي به مثابه «بود»؛
2. رويكرد به جنبش دانشجويي به مثابه «نمود».
دو رويكرد اول جنبش دانشجويي امري فعال و مستمر تلقي ميشود. به عبارت ديگر حتي اگر هيچ حركت گسترده تأييدي يا تكذيبي از سوي قشر دانشجو طراحي و پياده نشود اين جنبش وجود دارد. در اين معنا فارغ از نمود بيروني جنبش دانشجويي، اين جنبش در جريان و پوياست. اين رويكرد قشر دانشجو و تركيب و روند فكري آن را في نفسه در حال جنبش ميداند كه بر لزوم بررسي و تحليل آن همواره انگشت تأكيد مينهد...
این پژوهش را در مرداد سال 82 به انجام رساندم. در قالب 6 مقاله ی مجزا تدوین شد که مفصلترین آنها همین ماهیت شناسی بود. قسمت هفتمش را در این پست می خوانید.خیلی از مطالب این پژوهش الان کهنه اند. معرفی احزاب و جریانها دال بر جانبداری من به سود هیچ جریانی نیست. من به هیچکدام گرایش نداشتم و ندارم. برخی مطالبش را هم شاید حالا قابل نقد بدانم اما برای آنکه روند فکری ام به لحاظ تاریخمندی برای خودم روشن باشد به اصل متن خدشه ای وارد نمی آورم.
تفاوت ماهوي، رفتاري و ساختاري جنبش دانشجويي با جنبشهاي كلاسيك
در نظريههاي كلاسيك مربوط به جنبشهاي اجتماعي ويژگيهاي شخصي و روشهاي تحليل كاملاً قابل دسترسي براي زمينهشناسي، آسيبشناسي و تبيين جنبشهاي اجتماعي وجود دارد. مقايسه پارادايمهاي مشخص نظريههاي كلاسيك جنبش اجتماعي با جنبش دانشجويي فعلي، تفاوت ماهوي، رفتاري و ساختاري جنبش دانشجويي را با جنبشهاي كلاسيك مشخص ميكند...
این پژوهش را در مرداد سال 82 به انجام رساندم. در قالب 6 مقاله ی مجزا تدوین شد که مفصلترین آنها همین ماهیت شناسی بود. قسمت ششمش را در این پست می خوانید.خیلی از مطالب این پژوهش الان کهنه اند. معرفی احزاب و جریانها دال بر جانبداری من به سود هیچ جریانی نیست. من به هیچکدام گرایش نداشتم و ندارم. برخی مطالبش را هم شاید حالا قابل نقد بدانم اما برای آنکه روند فکری ام به لحاظ تاریخمندی برای خودم روشن باشد به اصل متن خدشه ای وارد نمی آورم.
مطالبات سياسي ـ فرهنگي ـ اجتماعي جنبش دانشجويي
دكتر حاتم قادري جنبش دانشجويي را بهطور كلي به مثابه يك «خواست» تبيين ميكند؛ وي ميگويد:
من جنبش دانشجويي را بيش از آنكه يك «نقد» قابل تأمل ببينم، يك «خواست» ميبينم. اگر جنبش دانشجويي بخواهد تبديل به يك «نقد» شود، نياز به كارهاي نظري قويتر و انسانهاي تئوريك دارد؛ همچنين به يك سلسله امكانات مطالعاتي، بحث و گفتوگو و پيوند با روشهاي حوزه علوم اجتماعي نياز دارد.
منظور من از «خواست»، بيتحركي و عدم تأثيرگذاري بر جريانات سياسي ـ اجتماعي نيست. منظور من از «خواست» اين است كه از يك نيروي نظري و يك سازمان نهادينه شده فاصله دارد. از 16 آذر 32 كه تبديل به يك واقعه تاريخي شد، تا زمان سر كار آمدن دولت اميني كه به دانشگاه تهاجم شد و تا 13 آبان و 18 تير بعد از انقلاب كه باعث تأثيرگذاري به كل جامعه شد، هيچ كدام را به معناي نقض خواستي كه گفتهام در نظر نميگيرم.[1]...
این پژوهش را در مرداد سال 82 به انجام رساندم. در قالب 6 مقاله ی مجزا تدوین شد که مفصلترین آنها همین ماهیت شناسی بود. قسمت پنجمش را در این پست می خوانید.خیلی از مطالب این پژوهش الان کهنه اند. معرفی احزاب و جریانها دال بر جانبداری من به سود هیچ جریانی نیست. من به هیچکدام گرایش نداشتم و ندارم. برخی مطالبش را هم شاید حالا قابل نقد بدانم اما برای آنکه روند فکری ام به لحاظ تاریخمندی برای خودم روشن باشد به اصل متن خدشه ای وارد نمی آورم.
ساختار، رهبري و ارتباطات در جنبش دانشجويي
ساختار جنبش دانشجويي را در سه سطح ميتوان مورد بررسي قرار داد:
سطح اول: ساختار دروني تشكلهاي دانشجويي؛
سطح دوم: سازمان روابط ميان تشكلهاي دانشجويي دانشگاهها؛
سطح سوم: جايگاه تشكلهاي دانشجويي در ساختار سياسي فعلي...
این پژوهش را در مرداد سال 82 به انجام رساندم. در قالب 6 مقاله ی مجزا تدوین شد که مفصلترین آنها همین ماهیت شناسی بود. قسمت سومش را در این پست می خوانید.خیلی از مطالب این پژوهش الان کهنه اند. معرفی احزاب و جریانها دال بر جانبداری من به سود هیچ جریانی نیست. من به هیچکدام گرایش نداشتم و ندارم. برخی مطالبش را هم شاید حالا قابل نقد بدانم اما برای آنکه روند فکری ام به لحاظ تاریخمندی برای خودم روشن باشد به اصل متن خدشه ای وارد نمی آورم.
. اسلامگرايي
گروههاي اسلامگرا را به آن دسته از جريانات سياسي و فرهنگي معاصر اطلاق ميشود كه پيش از آنكه سياسي باشند، مذهبياند و براي فعاليتهاي خود بيشتر كاركرد مذهبي قايلاند تا كاركرد سوسياليستي يا ناسيوناليستي يا... اين گروهها در سه دسته طبقهبندي ميشوند...
این پژوهش را در مرداد سال 82 به انجام رساندم. در قالب 6 مقاله ی مجزا تدوین شد که مفصلترین آنها همین ماهیت شناسی بود. قسمت سومش را در این پست می خوانید.خیلی از مطالب این پژوهش الان کهنه اند. معرفی احزاب و جریانها دال بر جانبداری من به سود هیچ جریانی نیست. من به هیچکدام گرایش نداشتم و ندارم. برخی مطالبش را هم شاید حالا قابل نقد بدانم اما برای آنکه روند فکری ام به لحاظ تاریخمندی برای خودم روشن باشد به اصل متن خدشه ای وارد نمی آورم.
2. سوسياليسم[1]
انديشههاي سوسياليستي نيز مانند انديشههاي ناسيوناليستي از طريق تحصيلكردگان خارج كشور وارد ايران شد و به موازات رو آمدن گرايشهاي سوسياليستي در ساير نقاط جهان، در ايران نيز جنبشي بر همين مبنا ايجاد شد. در اينجا جنبشهاي سوسياليستي ذيل دو عنوان «اسلامي» و «ماركسيستي» طبقهبندي شده است. گروههايي كه وجهه اسلامي قويتري داشتهاند، از اين پس ذيل عنوان «اسلامگرايي» بررسي خواهند شد...
این پژوهش را در مرداد سال 82 به انجام رساندم. در قالب 6 مقاله ی مجزا تدوین شد که مفصلترین آنها همین ماهیت شناسی بود. قسمت دومش را در این پست می خوانید.خیلی از مطالب این پژوهش الان کهنه اند. معرفی احزاب و جریانها دال بر جانبداری من به سود هیچ جریانی نیست. من به هیچکدام گرایش نداشتم و ندارم. برخی مطالبش را هم شاید حالا قابل نقد بدانم اما برای آنکه روند فکری ام به لحاظ تاریخمندی برای خودم روشن باشد به اصل متن خدشه ای وارد نمی آورم.
*مقدمه دوم: پيشينه رويكردهاي نظري جنبش دانشجويي ايران
اكنون، پس از بررسي پنج ديدگاه كلي جامعهشناسانه در زمينه جنبشهاي دانشجويي، به عنوان عزيمت دوم اين جستار، بايد پيشينه رويكردهاي نظري جنبش دانشجويي در ايران مورد تدقيق و پژوهش قرار گيرد و ويژگيهاي هر رويكرد، در برهههاي حضور و تأثير آن ـ در حوزههاي تئوريك ـ تحليل و بررسي شود؛ چراكه برخي از زمينههاي تئوريك جنبش دانشجويي فعلي، قابليت بازگشت نظري به گذشته تاريخي مشخصي را در خود دارند. تقسيمبندي اجمالي ذيل ميتواند الگويي براي بررسي اين مقوله تلقي شود...
دیشب برای یک دوست مثالی می زدم در مورد اینکه چرا در مواردی که برایم مهم است خونسردم. می گفتم زندگی برای من یک کیت بمب است که تا نیمساعت بعد منفجر می شود و تو باید سیمهاش را به ترتیب بچینی. یعنی اگر سیم شماره ی ۳ را به جای سیم شماره ی ۴ بچینی بمب منفجر می شود. در چنین موقعیتی اضطراب و صرافت و نگرانی زمان را از تو می گیرد. باید حتی الامکان خونسرد باشی و در مورد من اینطور است که اگر ببینم از پس خنثا کردن بمب برنمی آیم می نشینم سیگارم را می کشم و از نیمساعت باقی مانده کمال لذت را می برم!
واقعیت این است که مواردی که ما در زندگی با مشکلاتی روبه رو می شویم آنچنان که ابتدا به نظر می رسد حاد نیستند و اگر بدترین فرض ممکن را از همان اول مفروض بگیری می بینی که هیچ خبری نیست. من این را بارها تجربه کرده ام.
استیصال گفتن شدم،
در مجال حایل میان من و خودم.
در آن مجال که تو ایستاده ای.
جایی زیر جناق سینه.
با چراغی که چهره ات را در سکوت روشن می کند.
نه، من با تو منفجرم از درون.
برای تو در من جایی نیست.
تو پر شدی مرا
و
می شکافی ام از پوست.
من مارم.
برای حجم لایتناهیت
ناچارم،
پوستم را بکنم.
این پوست جای من بود.
حالا تو آمدی و
من جهان را پوست کنده می بینم.
تو در من حجم فزاینده ی طاقتی.
تو حجم تاب دوری از تویی.
نه، من در پوستم جا نشدم.
با تو در مغز تازه پوستم.
تو مغز منی،
من پوستم.
حالا بیا پوست کنده حرف بزنیم.
این نقد را در تاریخ سوم تیر ۱۳۸۶ روی داستان لیلا عابدی که در وبلاگ "خودنویس" متعلق به دوست عزیزم آریا یعقوب زاده قرار داده شده بود نوشتم. برای ارجاعات اصلی متن به لینک صفحه ی داستان رجوع کنید چون در نقدی که برای این داستان نوشتم شماره ی سطرها مهم است.
داستان "شیشه های مه گرفته" نوشته ی لیلا عابدی در وبلاگ آریا یعقوب زاده
سلام بر آريا يعقوب زاده و نويسنده عزيز خانم ليلا عابدي. اين داستان را سه بار خواندم.
اول- اين را بگويم كه مرد اين قصه من را به ياد سليم "جزيره سرگرداني" مي اندازد با آن افه هاي روشنفكري و در نهايت هيچ دركي از رابطه متعهدانه زن و مرد خارج از عرف سنتي. كه چه خوب سيمين دانشور پته اين جماعت نوشده به لطف دلارهاي بازاري و تجارت خارجه را در همان ب بسم الله "ساربان سرگردان" روي آب ريخته كه با اين همه فيس خوف و رجاي مذهبي جوي از اخلاق بارشان نيست.
دوم- آشفتگي مرجع ضماير، اين متن را بسيار مغلق كرده است. طوري كه در خوانش دوم و سوم تازه خواننده مرجع واقعي را كشف ميكند و چه بسا موضوعات بيشتري براي كشف در خوانشهاي بعدي بماند. من ابتدا به ذهنم رسيد كه اين ساختار دستوري درهم ريخته از فرط ناآگاهي نويسنده است اما حكمت آن بعدا مشخص شد. فرم دستوري روايت در اين داستان به طرزي عجيب و هوشيارانه تذهيب شده است. خودآگاهي نويسنده از متن فواره ميكشد و كاركرد اين وارونگي دستوري در فضاسازي بسيار ستودني است. نمونه هايش را بگذاريد بررسي كنيم:
1. در پاراگراف اول معلوم نيست زن مي آيد يا مرد.
2. مرجع ضماير مستتر سطر اول و دوم زن است. در سطر سوم نبود مثل همیشه. مرد يا زن؟
3. در سطر سوم کمین میکرد پشت در. مرد يا زن؟
4. در سطر سوم و چهارم وقتی زن میپیچید توی راهرو دستهاش را حلقه میکرد... (كي حلقه ميكرد؟) تا اينجا مخاطب گمان ميكند زن را ميگويد اما بعد: ...دور شانههای زن تكليف را معلوم ميكند كه مرد را ميگويد.
5. در سطر ششم: از میان شیشههای مه گرفته دیدش. مرد زن را ديد يا زن مرد را ديد؟
6. در سطر ششم وهفتم: نشسته روی صندلی، كتابی را ورق می زد. در خوانش دوم متن معلوم است كه مرجع فعل مرد است اما در بار اول ميپرسي مرد يا زن؟
7. در سطر هفتم: صدای گامهاش را نشنیده بود؟ كدام صداي گام كدام را نشنيده بود؟
8. در سطر هشتم: ایستاد. كي؟
9. در سطر هشتم: نفسی تازه کرد و گفت... مرد يا زن؟
10. در سطر دهم: فریم عینک مرد نور خیرهکننده لامپ را انعکاس میداد و چشمهاش را ندید. معلوم نيست كدام ايستاده اند و كدام نشسته. معلوم نيست مرد چشمهاي زن را نديد يا زن؟ جالبتر اينكه در خوانش اول انتظار داريم با توجه به اينكه انعكاس نور در شيشه عينك غالبا مربوط به عينك آفتابي است مرد از بيرون آمده باشد.
11. در سطر يازدهم: شنید انعکاس سوت مانند سلام را. كدام؟
12. در سطر يازدهم و دوازدهم: صداش فرق داشت با همه روزها و ساعتهایی که با هم بودند. كداميكي از زن و مرد صدايش با روزهاي ديگر فرق داشت؟
13. در سطر سيزدهم: خط ابرو پشت عینک پنهان بود. سرش را بلند کرد... فقط ميدانيم كه مرجع افعال جمله اول و دوم متفاوت است. يعني اگر خط ابروي مرد از پشت عينك پنهان باشد، زن سرش را بلند كرده و بالعكس.
14. در سطر پانزدهم: نشست روی دورترین صندلی. كي؟
15. در سطرهاي پانزدهم و شانزدهم: صورتش را از بین برگهای درشت گلهای مصنوعی میدید. سبحان الله! كداميكي صورت آن ديگري را از لابلاي برگهاي درشت گلهاي مصنوعي ميبيند. معلوم است كه هردو! اما نويسنده به طور مبهم يكي را مرجع ضمير قرار ميدهد. اين ادبيات است. اتفاقي كه مطلقا در زبان مي افتد.
16. در سطرهاي شانزدهم و هفدهم: صدای برگه زدن آلبومش بود که سرمای اتاق را بیشتر میکرد. هنوز معلوم نيست كه كدام دارد آلبوم را ورق ميزند!
17. در سطر بيست و يكم: صفحه اول او بود با كاپشن چرمی قهوهای. زن خودش دارد عكس خودش را ميبيند؟ با هم رفته بودند زيارت؟ "او" كيست؟ (هرچند كاپشن چرمي بوي مرد را دارد اما من ابتدا با خود گفتم زنها هم كاپشن چرمي ميپوشند. رجوع كنيد به ويترين فروشگاه چرم مشهد، ميدان ونك.)
18. در سطر بيست و هشتم: دستهاش را دید كه روی میز بود و میلرزید. دستهاي خودش را ديد؟ بله. اما شما خيالي نميكنيد جز اينكه دستهاي مرد را ميبيند!
19. در سطر سي ام: - حرفهایی هست كه باید بگم با توجه به اينكه آخرين توصيف پيش از اين ديالوگ مربوط به مرد است قاعدتا ديالوگ بايد مربوط به مرد باشد كه هست اما شما در اين ابهامي كه سي سطر را آمده ايد به اولين دريافتتان اطمينان ميكنيد؟
20. در سطر سي و يكم: سعی میكرد آرام و شمرده بگوید. دنباله ابهام سطر سي ام با شماست.
21. در سطرهاي سي و دوم و سي و سوم:
- رابطهی من و شما
- درست نیست باید... اين دو ديالوگ را به ترتيب كي ميگويد؟ مرد/زن؟ زن/مرد؟ مرد/ مرد؟ زن/زن؟
22. در سطر سي و چهارم: كتابی كنار دستش بود. كتاب كنار دست كي بود؟ در سطر بعد معلوم ميشود كه مرد كتاب را برميدارد اما از كنار دست زن يا از كنار دست خودش؟
23. در سطر سي و نهم: نگاهش مانده بود روی چشمان بیحالت زن... خيال ميكنيد چشمهاي مرد خيره مانده روي چشمان بي حالت زن اما: ... در قاب سیاه چادر و... نخير! چشمهاي زن خيره مانده روي چشمهاي بيحالت همسر مرد در عكس توي آلبوم.
در سطر چهل و هفتم: پرسید:... زن از مرد پرسيد يا مرد از زن؟
24. در سطر پنجاهم: مرد نشست روی صندلی. کتاب را از توی کیفش درآورد و... با توجه به جمله قبل كتاب را مرد از كيفش بيرون آورده است؛ يعني ما اينطور عادت داريم امادر همين سطر و سطر بعد: ... به طرف مرد دراز کرد. كتاب از كيف زن بيرون آمده است.
25. در سطر پنجاه و هشتم: کاغذ را از میان برگههای کتاب برداشت. كي كاغذ را از ميان برگه هاي كتاب برداشت؟
26. در سطرهاي پنجاه ونهم و شصتم: گفته بود: همهشون را خواندهام... كي گفته بود؟
در سطر شصت و يكم: صدایی گفت: زوجتک نفسی كدامشان دارند اين را ميگويند. حتي در زبان عربي ضمير متكلم وحده مذكر و مونث ندارد!
27. در سطر شصت و چهارم: گفت ناآرام:... كي گفت؟
در سطرهاي شصت و پنجم و شصت و ششم و شصت و هفتم: - بگو دیگه
- چی را؟
کاغذ را جلوی چشمهای مرد گرفت:... ترتيب گوينده هاي ديالوگها را مشخص كنيد. ممكن نيست. جمله سطر شصت و هفتم اگر خيالتان را راحت كرده كه معلوم است زن ديالوگ اول را گفته اشتباه ميكنيد چون اين جمله روند سيال ذهن زن است به گذشته. من به نويسنده تبريك ميگويم كه اين جمله را در اينجا مهندسي كرده است.
28. در سطر شصت و هشتم: - که میگی یه کتابی ازش درآرم که باورت نشه اين ديالوگ را كدام ميگويند؟
29. در سطر شصت و نهم: عینکش را برداشت. مرد عينكش را كه بالاخره فهميده ايم مال اوست كجا برداشته؟ در زمان حال داستان يا در گريز ذهني زن به گذشته؟
30.در سطر هفتادوچهارم: سفره را دید. قشنگ چیده بود. اين جمله را براي چه مثال ميزنم؟ معلوم است كه زن دستش را از چشمش برداشته و سفره را ديده است اما اركستر فرم و محتوا اينجا هم سمفوني خودش را ميزند. سفره را هميشه زن بايد بچيند اما مرد براي زن سفره چيده است!!!!
31. در سطر هفتادوششم: بدنش داغ شد. بدن مرد داغ شد يازن؟ جمله هاي قبلي مربوط به مرد است.
32. در سطرهاي هفتادوهفتم و هفتادوهشتم: نگاهش که تمام شد گفت: - همین؟! در سطر قبل ميدانيم كه مرد دارد زن را ورانداز ميكند. بعد ميفهميم زن چشمش را ميدوزد به گلهاي قالي. حالا نگاه كي تمام ميشود؟ (بگذريم از استعاره هاي تركيب "تمام شدن نگاه".) از اين كه بگذريم كي گفت همين؟!
33. در سطر نودوسوم: عقب رفت. آلبوم عکسهای قدیمیاش را برداشت. زن عقب رفته است. در جمله دوم عادت دستوري ما اين است كه ضمير متصل "اش" به فاعل جمله برگردد اما فاعل جمله زن است و ضمير "اش" به مرد برميگردد.
34. در سطر صدوسوم: قندان دستش بود. قندان دست كيست؟
35. در سطر صدوسوم: پولكی را برداشت، گذاشت دهنش. پولكي را زن برداشت گذاشت دهن خودش؟ مرد برداشت گذاشت دهن خودش؟ مرد برداشت گذاشت دهن زن؟ در جمله بعد ميفهميم پولكي را زن خورده اما معلوم نميشود كه كي برداشت.
آفرين براي اين اثر كم است. موقعيت متزلزل و ناامن زن در اين داستان در مويرگهاي اثر منتشر شده است. اعوجاج دستوري حاصل همان اعوجاجي است كه در موقعيت است. مولف اگرچه هيچ داوري خودش را دخالت نميدهد اما همه چيز را مطابق با آنچه كه ميخواهد، بيان ميكند. تاثيري كه نويسنده ميخواسته كاملا منتقل ميشود. در مورد اين داستان بسياري چيزها گفتني نيست و تن به تحليل كمي و كيفي نميدهد. در بيان كل فضاي اثر همين تكه بس:
نمیدانست بنشیند سر سفره یا... مستاصل نگاهش کرد. برگ های شعر از عرق دستش پلاسید. گفت:
- اول اینها را بخونیم یا...
مرد گفت:
- اینجوری. با این جل و عبای سیاه؟
خواست عقب برود مرد نزدیک آمد. دست انداخت دور روسری و سفت کشید.
- خوشگل مو شرابی من
خواست دکمه لباسش را باز کند دستش را کنار زد.
- نه
- ادا نیا
و هلش داد روی کاناپه چرمی.
حرفی بزن با من
با من
بگذار در کنار تو نفس بگیرم
بگذار سربدار تو بمیرم
نه،
شک نکن که تو تنها راهی
که از این میعادگاه هزارتو
من را به رستگاری می بری
نه، شک نکن به درستی ام
به هر آن لغت که از دهان من برمی گیری
و به هر آن بوسه که از لبان تو برمی دارم
نه،
معشوق مردد من!
این سایه ی یگانگی ست
برخاسته در قامت نحیف تو
جاودانه
که به من می گوید:
از ابدیتت
با زانوان لاغر این زن بگذر!