تبليغاتX
خُوَرنَق
 

 

 

 

با مطالعه ی گونه های صنعت ادبی نامبرده در بالا می توان نمونه های کاربست این صنایع ادبی را در نمایشنامه ی رادی بهتر مورد ارزیابی قرار داد. موارد استفاده از صنایع ادبی در این نمایشنامه به شرح ذیل است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:50 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

در ابتدا برای بررسی صنایع ادبی به کار رفته در نمایشنامه ی "منجی در صبح نمناک" اکبر رادی لازم است پیشینه و تعریفی از صنایع گوناگون لفظی و معنوی در ادبیات فارسی داده شود و سپس به مطابقت این آرایه های کلاسیک با متن رادی بپردازیم. بنابراین جهت فتح باب ضروری به نظر می رسد که تعاریف و خلاصه ای از معانی مربوط به صنایع ادبی، از فرهنگ اصطلاحات ادبی سیما داد در اینجا ذکر شود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:47 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

مکان صحنۀ اول پردۀ اول «هملت» در «الزینور، سکویی جلوِ قصر» است. برای سهولت در تحلیل شیوه‌های نگارش این صحنه، می‌توان تک‌تک گفتارهای آن را شماره‌گذاری کرد و مرحله به مرحله مورد مطالعه قرار دارد. مرحلۀ اول رخداد این صحنۀ نمایش از گفتار 1 تا گفتار 12 را در بر می‌گیرد:
1. برناردو                 آنجاکیست؟
2. فرانسیسکو          تو! جواب بده. بایست و خود را معرفی کن.
3. برناردو              زنده‌باد شاه!
4. فرانسیسکو          برناردو؟
5. برناردو              خودش است.
6. فرانسیسکو          تو درست سروقت رسیدی.
7. برناردو              الان زنگ ساعت دوازده خورد. برو بخواب فرانسیسکو.
8. فرانسیسکو          برای خلاصی از نگهبانی متشکرم. خیلی سرد است و دلم سخت گرفته.
9. برناردو              نگهبانی تو بی‌سروصدا بود؟
10. فرانسیسکو       حتی یک موش هم تکان نخورد.
11. برناردو            شب به خیر. اگر هوراشیو و مارسلوس را که با من پاسداری دارند دیدی بگو شتاب کنند.
12. فرانسیسکو       مثل اینکه صدایشان را می‌شنوم. ایست! آهای آنجا کیست؟
در این مرحله، که مرحلۀ اول از صحنۀ اول پردۀ اول نمایشنامۀ هملت است، گفت‌وگویی میان دو نگهبان قصر الزینور دانمارک درمی‌گیرد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:33 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

این تکه ی دراماتیک فصلی از فیلم HEAT یا "مخمصه" ساخته ی "مایکل مان" است. این بخش از فیلم بیشتر از آن جهت معروف است که در آن دو استاد بازیگری، رابرت دنیرو و آل پاچینو در مقابل یکدیگر بازی میکنند. در تمام این فیلم این صحنه تنها موقعیتی ست که این دو بازیگر صحنه ی مشترکی را بازی میکنند. علاوه براین فصل مورد بحث تقابل دو سبک بازیگری متفاوت نیز است. بازیگری برونگرا و فنگرایانه ی پاچینو در مقابل بازیگری غریزی و درونگرای دنیرو جلوه مییابد.

آنهایی که در درون اثر به دنبال پیوستگی ارگانیک میگردند گاه این مسئله را که یکپارچگی اثر به نحوی باشد که نتوان بخشی از آن را حذف کرد، به عنوان نکته ی مثبت در نظر میگیرند. با وجود این، همیشه قابل حذف بودن یک بخش از اثر به معنای زیادی بودن یا اضافی بودن آن نیست. "محمدرضا اصلانی" نویسنده ی فیلمنامه ی فیلم "تنگنا"ی "امیر نادری" در گفتگویی به این موضوع اشاره میکند که گاه بخش کوتاهی از یک اثر ادبی یا هنری، خارج از ساختار آن، به مثابه ی عصاره ی کلی معنای اثر قرار میگیرد. او قطعه ی "بودن یا نبودن" را در نمایشنامه ی هملت "شکسپیر" دارای این ویژگی میداند. خود او سکانس بنگاه فروش اتومبیل را در فیلم "تنگنا" به همین منظور نوشته است.*

قطعه ای از فیلم "مخمصه" که با هم میخوانیم دارای همین ویژگی ست. وینسنت (آل پاچینو) افسر اف.بی.آی در تعقیب یک پرونده ی سرقت در مسیر دستگیری یک سارق نابغه به نام "مک نیل" (رابرت دنیرو) قرار میگیرد. "مک نیل" سابقا در زندان فالسام هفت سال محبوس بوده است اما تیزهوشی اش به وینسنت اجازه نمیدهد که علیه او مدرکی به دست آورد. این دو دورادور وقتی درمییابند که دشمنشان پابه پای خود آنها ترفندهای عجیبشان را میخواند، به نوعی به هم علاقه مند میشوند. وینسنت در جریان تعقیب مک نیل او را در پارکینگ یک ساختمان به خوردن قهوه دعوت میکند. این برخورد و گفتگوها اولین برخورد پلیس و مجرم با یکدیگر است.

 

                  تصویر صحنه ی مورد بحث

 

وینسنت           هفت سال در فالسام، توی یه سوراخ به اندازه ی جای سه نفر. مک نیل قبل از اون. مک نیل همون قدی که میگن سرسخته؟

مک نیل             تو میخوای جرمشناس بشی؟

وینسنت            تو میخوای به همونجا برگردی؟... میدونستی من یه گروهی رو تعقیب میکردم، آدمایی که دنبال دردسر میگشتن و من دستگیرشون کردم. که تو...

مک نیل             حتما گروه بی دست و پا و بیعرضه ای بودن.

وینسنت            من همه جور ترفندی رو به کار گرفتم.

مک نیل             تو تا حالا دیدی که من یه فروشگاه رو بزنم و خالکوبی هم روی سینه م باشه؟

وینسنت            نه، ندیدم.

مک نیل             درسته. من هیچوقت به اونجا [=فالسام] برنمیگردم.

وینسنت            پس با پلیس درنیفت.

مک نیل            من هرکاری که به صلاحم باشه میکنم. من کار خودمو میکنم، تو هم هر کاری رو که میتونی بکن. سعی کن جلو آدمایی مث منو بگیری.

وینسنت            تا حالا نشده بخوای یه زندگی عادی داشته باشی؟

مک نیل             یعنی چی؟ منقل کباب و بازی فوتبال؟

وینسنت            آره.

مک نیل             این زندگی عادی که میگی یه چیزیه شبیه زندگی خودت؟

وینسنت            زندگی من؟ نه، زندگی من جزء اون زندگیای نکبتیه. من یه دخترخونده دارم که از نظر روحی به هم ریخته س... چون پدر واقعیش از این آدمای عوضی پولدار کله گنده س. یه زن دارم که حالا جفتمون توی سراشیبی ازدواج قرار گرفتیم. ازدواج سوممه. چون که تمام وقتمو توی خیابونا صرف تعقیب و گریز با آدمایی مث تو کردم. این زندگی منه.

مک نیل            یه نفر یه زمانی بهم گفت وقتی کسی دنبالته و تو اینو حس میکنی هرچی رو که همراته ول کن تا بتونی سریعتر از مخمصه دربری. حالا اگه تو مأمور شدی که منو بگیری پس باید بتونی همزمان با من حرکت کنی. چطور انتظار داری بتونی زندگی خصوصیتو حفظ کنی؟

وینسنت            به نکته ی جالبی اشاره کردی. تو چیکاره ای؟ یه کاهن یا یه موبد؟

مک نیل             منم یه زنی رو دوست دارم.

وینسنت            بهش میگی چه کاره ای؟

مک نیل             بهش میگم تاجرم.

وینسنت            پس اگه دیدی که من دنبالتم اون زنو میذاری و فراموشش میکنی؟ بدون این که ازش خداحافظی کنی؟

مک نیل             اینم یه مرامیه واسه خودش.

وینسنت            خیلی پوچ و بیمعنیه.

مک نیل             همیشه همینطور بوده. یا اینطوریه یا هردو بهتره فکر یه کار دیگه ای باشیم.

وینسنت            من کار دیگه ای بلد نیستم.

مک نیل             منم همینطور.

وینسنت            اما من نمیخوام اینطور باشه.

مک نیل             منم همینطور.

وینسنت            میدونی، یه خواب و رویایی همیشه باهامه. که سر یه میز بزرگی نشستم و قربانیای همه ی اون جنایتکارایی که من روی پرونده شون کار کردم اونجا با من سر میز نشستن و همه شون به من خیره شده ن. از سروصورت زخمیشون خون میریزه. این آدما رو با سرهای ورم کرده و خونیشون دو هفته بعد از قتل پیدا کرده م. همسایه هاشون از بوی تعفن جنازه هاشون به پلیس گزارش داده ن و حالا همه شون اونجا سر یه میز با من نشستن.

مک نیل             حرفشون چیه؟

وینسنت            هیچی.

مک نیل             حرفی نمیزنن؟

وینسنت            چیزی برای گفتن ندارن. ما فقط به هم نگاه میکنیم. اونا به من نگاه میکنن. همین. این رویا مدام با منه.

مک نیل             منم یه کابوس غرق شدن دارم. اینجور وقتا باید زود خودمو از خواب بیدار کنم و نفس بکشم وگرنه توی رختخواب میمیرم.

وینسنت            خوابت راجع به چیه؟

مک نیل             وقت کافی داشتن.

وینسنت            وقت کافی... برای کاری که میخوای انجام بدی؟

مک نیل             درسته.

وینسنت            اون کارو شروع کردی؟

مک نیل             نه، نه هنوز.

وینسنت            ببین، ما اینجا نشستیم... مث دوتا آدم معمولی. تو هرکاری میخوای بکن، منم هرکاری که باید انجام میدم. حالا که با هم رودررو شدیم بدون که اگر سروکله ی من پیداشد مجبورم بندازمت زندان. من از این کار خوشم نمیاد اما بهت میگم... اگه بین تو و من یه حرومزاده ی بیچاره ای بود که میخواستی زنشو بیوه کنی، برادر، کارت ساخته ست.

مک نیل             سکه یه روی دیگه هم داره. اگه تو خواستی همچین کاری کنی و من حسابتو رسیدم چی؟ چون به هر قیمتی که باشه نمیذارم سر راهم سبز بشی. درسته که ما الان رودررو نشستیم اما تردیدی به خودم راه نمیدم، حتی واسه یک ثانیه.

وینسنت            شاید هم این اتفاق بیفته، یا... کی میدونه؟

مک نیل             شاید هم هیچوقت دیگه همدیگه رو نبینیم.

                      

                         ترجمه ی بهتری از این گفتگو توسط مسعود

 

نویسنده در این گفتگوها الگوی تقابل پلیس و تبهکار را شکسته است. رمانتیسیسم پنهان این گفتگو عنصر جذاب آن است. گفتگوی وینسنت و مک نیل از تفاهم عمیقی حکایت میکند. شخصیت پردازی این دو از ابتدای فیلم تنهاییشان و جای خالی یک درک متقابل و صادقانه را در زندگیشان نشان میدهد. وقتی که وینسنت به زندان فالسام اشاره میکند گویی سعی میکند به رنجهای مک نیل اشاره کند و به او نزدیک شود. هیچکس بهتر از وینسنت زوایای مختلف زندگی مک نیل را نمیداند.

            رابطه ی مک نیل و وینسنت در مجموعه ی این گفتارها به زیبایی ترسیم شده است. اما نباید از یاد برد که کنش دراماتیک هریک از این دو شخصیت با دیگری متفاوت است. با خوانش چندباره ی گفتگوها میتوان احساس اعتماد به نفس و موضع برتر وینسنت را دریافت. تلاشی که او برای برقراری ارتباط و نزدیک شدن به مک نیل میکند نشانه ی این اعتماد به نفس است. گویی وینسنت پیشاپیش خود را برنده میداند. از این رو در پایان گفتگو سعی میکند مک نیل را بترساند تا نقشه ی آخر خود را رها کند. وینسنت به طرزی زیرکانه قصد دارد مک نیل را از ادامه ی بازی منصرف کند. اشاره اش به یک زندگی عادی هم با همین انگیزه است. در واقع محبت وینسنت به مک نیل بیشتر از محبت مک نیل به وینسنت است. اما این باعث نمیشود که هیچیک از دو شخصیت نقش خود را –به عنوان پلیس و تبهکار- در مقابل دیگری فراموش کند. ظرافت گفتگوهای بالا در همین نکته است که مانند یک مسابقه ی طنابکشی در آن مدام جای طرف برتر گفتگوها عوض میشود.

            میدانیم که آنتاگونیست و پروتاگونیست باید تقریبا نیرویی برابر داشته باشند تا درام به درستی شکل بگیرد. اگر مک نیل هم به همان شکل به وینسنت علاقه مند بود در این صحنه درام شکل نمیگرفت. کنش مک نیل در این صحنه کنشی انفعالی و واکنشی ست اما این به معنای آن نیست که مخاطب از مشاهده ی این کنش، ضعفی را از جانب مک نیل احساس کند. مک نیل خونسرد است و فقط به دعوت وینسنت برای قهوه پاسخ مثبت داده است. پس کافی ست به وینسنت نشان دهد که هیچکدام از روشهای او برای منصرف کردن مک نیل در او اثر نمیکند.

            رابطه ی صمیمانه ای که بین این دوشخصیت در این صحنه شکل میگیرد به مخاطب نشان میدهد که این دو در واقع به جایگاه یگانه ای در زندگی هم رسیده اند و اگر این صحنه را از فیلم برداریم –که همانطور که گفتم شدنی ست و این صحنه در مسیر روایت داستان نقش تعیین کننده ای ندارد- تراژدی داستان به طور جدی شکل نمیگیرد. واقعیت این است که دزد و پلیس داستان، شبیه ترین و نزدیکتری افراد به هم هستند و یکی ناچار است دیگری را بکشد. دست آخر این را بگویم که بازیهای بدون گفتار پاچینو و دنیرو در این صحنه موثرتر از گفتارها عمل میکند. سکوتهای همراه با نگاههای دودوزن پاچینو و گارد بسته ی دنیرو در نحوه ی نشستن و نگاه کردنش خطوط سفید لابلای گفتارهارا برای مخاطب، خواندنی میکند. این مجموعه گفتگوی بین وینسنت و مک نیل مانند رجزخوانی دو سردار است که هیچیک اصراری جدی برای از میدان به در کردن حریف ندارد.

 

* این گفتگو در کتابی که "هوشنگ گلمکانی" درباره ی فیلم "تنگنا" تدوین کرده است آمده است و اولین بار دوست خوبم "غلامرضا صراف" من را متوجه تحلیل " محمدرضا اصلانی" کرد. با سپاس از او.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:19 توسط ابوذر کریمی |

 

              

 

"دیوید بال" میگوید اگرچه هرکس نمایشنامه ای میخواند، تصویر آن را در ذهن اجرا میکند اما من وقتی نمایشی را میبینم آن را در قالب متن مکتوب تصور میکنم تا بتوانم نقش نویسنده را در آن دریابم. مجموعه ی تحلیلهای دراماتیک بخشهایی از فیلمها یا آثار دراماتیکی است که به نظر من شکل گفتگوهای آنها درخشان و قابل تحلیل است. تحلیلهای دراماتیک در واقع کلاس درسی است که من برای خودم میگذارم تا از نمونه های اعلای متون دراماتیک نکات آموختنی را بیرون بکشم. با توجه به نکته ای که دیوید بال گفته من هم همین رویکرد را دارم. فیلم را یا سریال را به نوشته تبدیل میکنم تا بفهمم نویسنده چه کاری کرده است. هرچند که به عناصر اجرایی بیرون متن هم ممکن است ارجاع بدهم. تحلیلهای دراماتیک در واقع راهی است برای اینکه یک بار دیگر دقیقتر آثار برجسته ی دراماتیک یا بخشهایی از آنها بازبینی شوند. در واقع با این منظور که بهتر دیده شوند و ظرافتهاشان برای مخاطبشان معلوم شود.

 

مجموعه گفتگوهایی که در پی میآید فصل آغازین فیلم معروف کوئنتین تارانتینو "داستان عامه پسند" یا pulp fiction  است. این بخش که گفتارهاش را از زیرنویس فیلم اقتباس و البته اصلاح کرده ام پیش از تیتراژ فیلم میآید. اصل انگلیسی گفتارها فضایی سرشار از لمپنیسم دارد که در ترجمه این فضاسازی تا حدی از دست میرود. این بخش، در واقع شروع بی مقدمه ای است که در پایان آن عنوان و موسیقی فیلم آغاز میشود. فارغ از ارتباط ارگانیک این بخش از فیلمنامه با سایر بخشهای آن، فصل آغازین یک کنش مستقل دراماتیک دارد که اگر شما فیلم را هم ندیده باشید به طور مستقل آن را درمییابید. توانایی تارانتینو در به کار گیری فنون دراماتیک در این تکه، ستودنی است. من گفتارها را شماره گذاری میکنم تا هنگام ارجاع تحلیلی بهتر بتوان به آنها اشاره کرد.

 

     تصویر فصل آغازین فیلم

 

1 مرد    فراموش کن، ریسکش بالاست. اون کار به درد نمیخوره.

2 زن     تو همیشه اینو میگی. هر دفعه همین یه چیزو میگی: خسته شدم، دیگه این کارو نمیکنم، خیلی خطرناکه.

3 مرد    من میدونم همیشه اینو میگم. همیشه هم درست میگم.

4 زن     یکی دو روز بعد یادت میره.

5 مرد    روزای فراموش کردن دیگه تموم شده. روزای به یادموندنی من دیگه تموم شده.

6 زن     میدونی وقتی که اینجوری با من بحث میکنی مث چی میمونی؟

7 مرد    مث یه مرد منطقی.

8 زن     مث یه اردک میمونی. (صدای اردک درمیآورد.)

9 مرد    غصه نخور چون دیگه منو اینجوری نمیبینی. به خاطر این که دیگه اینجوری نمیمونم. دیگه صدای اردک هم نمیشنوی.

10 زن   از امشب به بعد؟

11 مرد  آره، ولی همه ی امشبو میتونم صدای اردک بدم.

 

12 زن پیشخدمت              شما باز هم قهوه میخواین؟

13 زن   اوه، البته... متشکرم.

14 زن پیشخدمت           خواهش میکنم.

 

15 مرد  منظورم اینه که چیزی که الان داری میگی همون ریسک دزدی از بانکو داره. ریسکش بیشتره. بانکا راحتترن. بانکای فدرالی در موقع سرقت جلوی تورو نمیگیرن. اونا بیمه شدن. چرا باید اهمیتی بدن؟ من حتی برای دزدی از اونجا اسلحه لازم ندارم. قضیه ی اون دزده رو شنیدی که فقط با یه تلفن همراه وارد بانک میشه؟ گوشی رو میده به مسئول اونجا. رفیقش از اونور میگه ما دختربچه ی این مردو گرفتیم. اگر همه ی پولاتونو بهش ندین میکشیمش.

16 زن   این کارو کردن؟

17 مرد  پس چی که این کارو کردن؟! نکته ی اصلی همینجاس. یارو با یه تلفن میاد تو بانک، نه با هفت تیر، نه با یه شاتگان، فقط با یه تلفن. کل بانکو خالی میکنه و هیچکسی هم جلوشو نمیگیره.

18 زن   اونا بلایی هم سر دختربچهه آوردن؟

19 مرد  احتمالا اصلا دختربچه ای در کار نبوده. نکته ی ان داستان دختربچهه نیس. نکته ی داستان اینه که اونا بانکو با یه تلفن خالی کرده ن.

20 زن   تو هم میخوای بانک بزنی؟

21 مرد  منظورم این نیس که میخوام بانک بزنم. دارم همه ی اینا رو میگم که بهت بگم اگه این کارو کردیم خیلی آسونتر از اونی بوده که تا حالا داشتیم انجامش میدادیم.

22 زن   از مشروبفروشیها ندزدیم؟

23 مرد  پس راجع به چی داشتیم حرف میزدیم؟ آره، مشروبفروشی دیگه بسه. در ضمن دیگه اون دردسرای مشروبفروشیا رو نداره. توی مشروبفروشیا خارجی زیاده؛ ویتنامی، کره ای، اونا حتی انگلیسی بلد نیستن. بهشون میگن دخلو خالی کن، ولی اونا نمیفهمن داری چی میگی. مسئله رو شخصیش میکنن. و ما ادامه میدیم و یکی از اونا باعث میشه که ما بکشیمش.

24 زن   ما قرار نیست کسی رو بکشیم.

25 مرد  منم نمیخوام ولی احتمالا اونا ما رو در شرایطی قرار میدن که یا ما میمونیم یا اونا. اگر هم ویتنامیا نباشن اون یهودیای لعنتی اند که مغازه ها رو برای پونزده نسل اداره کردن. اونجا پدربزرگ "ایروین" نشسته پشت دخل و تو دستش یه مگنوم داره. اگه بخوای با هیچی غیر از تلفن بری توی اینجور جاها میبینی چه بلایی سرت میاد. فراموشش کن.

26 زن   این کارو دیگه نمیکنیم.

27 مرد  خوب، پس چیکار کنیم؟

28 زن   مث بقیه کار میکنیم؟

29 مرد  نه توی این دنیا.

30 زن   پس چی؟

 

31 مرد  گارسون! قهوه!... اینجا!

32 زن پیشخدمت           (قهوه میآورد و فنجانهای قبلی را جمع میکند.) گارسون یعنی پسر. (میرود)

 

33 زن   اینجا؟ یه کافی شاپ؟

34 مرد  چه اشکالی داره؟ هیچکس از رستوران دزدی نمیکنه. چرا نه؟ بار، مشرووبفروشی، پمپ بنزین، توی اینجور جاها سرتو به باد میدی. ولی توی رستورانا غافلگیر میشن. هیچکس انتظار نداره توی رستوران دزدی بشه.

35 زن   شرط میبندم مشکل قهرمانبازی رو توی اینجور جاها نداشته باشیم.

36 مرد  درسته. مث بانکا اینجور جاها هم بیمه میشن. مسئول اونجا هیچ اهمیتی نمیده. اونا سعی میکنن سریعتر از اونجا بری. قبل از اینکه شامشون زهرمارشون بشه. کارمندا رو که بیخیال. امکان نداره بخوان خودشونو به خطر بندازن. تحویلدهنده های غذا ساعتی یه دلارونیم میگیرن. اصلا اهمیتی نمیدن از صابکارشون بدزدیم. مشتریایی که غذا توی دهنشونه اصلا نمیفهمن چه خبره. توی یه چشم به هم زدن دارن املت دِنوِر میخورن و یه لحظه بعد یه اسلحه توی صورتشونه. یادته که این ایده، آخرین بار از یه مشروب فروشی به ذهنم رسید. مشتریا همینجوری میاومدن تو.

37 زن   آره.

38 مرد  تو این پیشنهادو دادی که کیفای پولو جمع کنیم. فکر خوبی بود.

39 زن   متشکرم.

40 مرد  از کیفای پول بیشتر از خود دخل درآوردیم.

41 زن   آره، همینجوره.

42 مرد  آدمای زیادی میان رستوران.

43 زن   یعنی کیف پولای بیشتر.

44 مرد  فکر خوبیه، نه؟

45 زن   فکر خوبیه. من حاضرم. این کارو بکنیم. همینجا، همین الان. بیا دیگه.

46 مرد  باشه. درست مث قبل. یادته؟ تو هوای جمعیتو داشته باش، من هم میرم سراغ کارگرا.

47 زن   دوستت دارم عزیزم.

48 مرد  دوستت دارم عسلم... (اسلحه را میکشد و داد میزند( همه آروم باشن! این یه سرقته!

49 زن   (اسلحه را میکشد و با فریاد( هرکدوم از شما لعنتیا تکون بخوره همه تونو میکشم!

 

این مجموعه گفتگوها در ذهن نویسنده ی فیلمنامه چه شکلی داشته است؟ نویسنده نشسته تا زن و شوهری را در یک رستوران طی مجموعه گفتگوهایی به این نتیجه برساند که به مشتریان رستوران دستبرد بزنند. گفتار 1 یعنی لحظه ای که صحنه شروع میشود ما از میانه ی یک بحث رسیده ایم. وقتی که مرد میگوید: " فراموش کن، ریسکش بالاست. اون کار به درد نمیخوره" یعنی جواب پیشنهادی را داده که پیش از شروع کنش از سوی زن به او داده شده است.

از شروع گفتارها که بگذریم این گفتگو ساختار بسیار حساب شده ای دارد. در مهندسی این فصل فیلمنامه، ورود و خروج پیشخدمت نقش ساختاری دارد. میتوان کل این گفتارها را به سه تکه تقسیم کرد که این سه تکه از طریق ورود و خروج پیشخدمت از یکدیگر جدا میشوند. مهمترین کارکرد این تقسیم بندی، آن است که کنش اصلی صحنه را با تمهیدی رازآلود و دراماتیک به مخاطب عرضه کند. ما در ابتدای این فصل نمیدانیم که قصد و منظوری که این زن و مرد دارند و درباره اش با هم صحبت میکنند چیست و این موضوع را نویسنده آرام آرام به ما مینمایاند. این عنصر جذابیت روایتگری تارانتینو است. بنابراین متن فصل آغازین فیلم را با تکه ها تقسیم بندی میکنیم.

تکه ی اول از گفتار 1 تا گفتار 11، تکه ی دوم از گفتار 15 تا گفتار 30، و تکه ی سوم از گفتار 33 تا گفتار 49 را شامل میشود. در تکه ی اول نویسنده میخواهد به مخاطب خود القاکند که زن و شوهر یک گفتگوی کمی رکیک درباره ی کار را با هم طی میکنند. مرد به خاطر ریسک بالایی که در آن کار وجود دارد اصرار زن را رد میکند و زن از این موضوع عصبانی است. پس کنش دراماتیک، دعوای روزمره اما کمی عجیب یک زن و شوهر است درباره ی موضوعی که کمی مبهم است اما با وجود آنکه ما دقیقا نمیدانیم موضوع بحث چیست، جذاب است و پی میگیریمش. پیشخدمت میآید و میرود. تکه ی دوم ما را با یک کنش متفاوت مواجه میکند.در گفتار 15 یعنی گفتار آغازین تکه ی دوم برای اولین بار لفظ "دزدی" به کار میرود. تازه ما میفهمیم که دعوای عجیب این زن و شوهر به دزدی مربوط است. اما با اینکه شوهر در تکه ی اول "ریسک بالا" را بهانه کرده که پیشنهاد زن را رد کند در تکه ی دوم به جای صحبت درباره ی ریسکهای دزدی بانک، از آسانیهای آن حرف میزند. یعنی نه تنها کنش دراماتیک کلی در تکه ها متفاوت است بلکه در خود یک تکه هم نوعی نکته ی انحرافی وجود دارد. نویسنده به جای آنکه ما را یکراست به سر اصل مطلب ببرد بناست چندین بار متعجبمان کند. چندین بار لقمه را بچرخاند و بعد به دهانمان بگذارد و همین جذابیت و یگانگی درام را در این بخش کوتاه از فیلم تارانتینو میسازد. کنش دراماتیک تکه ی دوم این است که ما با یک زوج سارق روبرو شویم که مرد میخواهد زنش را متقاعد کند دزدی را کنار بگذارند. تفاوت کنش کلی این تکه هاست که جذابیت این سکانس را باعث شده است. و در تکه ی سوم متوجه میشویم که مرد پیشنهاد دزدی از جای راحتتری را دارد و این جای راحتتر همین رستورانی است که در آن نشسته اند و قهوه میخورند.

نکته ی دیگر این است که اگر متن را از منظر رابطه ی نویسنده با آن بخوانیم میبینیم که گویی نویسنده خود در طی این گفتارها به این نقطه میرسد که این دو شخصیت همین رستوران را هدف قرار میدهند. به عبارت دیگر کل این سکانس و چرخشهایی که در گفتگوها رخ میدهد تجلی این سوال نویسنده از خودش است: حالا این زن و شوهر نقشه دزدی در کجا را بریزند؟

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:37 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats