بیمکث: این داداشمون جون شما امونمونو بریده. نیس جوونه، همهش گوله ی انرژی. میگم یه کاری کن که هم به درد خودت بخوره، هم به درد دیگرون. همه ش شر درست میکرد. هی باید به این همسایه و اون همسایه جواب پس میدادیم. آخرش بهش گفتم تو که نقاشیت خوبه، بشین نقاشی بکش. خلاصه رفتم واسه ش کلی وسایل خریدم. نشسته نقاشی میکنه عین ماه. آبرنگ و گواش و رنگ روغن و... تازه کلی وسایل واسه خونه مون ساخته. آباژور، لوستر. میره تخته و الوار میخره میاره توی پارکینگ کار میکنه. نه جمع میکنه، اخرش هم جارو میزنه. آره، شر هست ولی پسر تمیزیه.
مکث: برای... برای... اوقات فراغت... در اوقات فراغت... بله، فعالیت مفید... هر آدمی توی... توی یه چیزی استعداد داره... از استعدادش واسه زندگیش کمک... کمک میگیره... وقت زیاده... زیاده... ولی نمیدونیم... نمیدونیم چطوری خرجش کنیم...
بیمکث: این لحیمکاریه رو میبینی؟ اینو آبجیم ساخته. آره، کیت وسایل الکتریکی میگیره خودش میسازه... باب از هر هنرش هزارتا انگشت میریزه... نه ببشخید، از هر انکشتش هزارتا هنر میریزه. اون خطاطیه هم که روی آیینه س مرتضا رفیق بچگیام نوشته. خوبه؟
مکث: خودش... خودش یه جور کارآموزیه... هنرمندا همه شون از همین جا... همینجا شروع کرده ن...
بیمکث: خدا قسمت کنه امسال. آره، همین امسال. قربون شما. چاکریم. ما که نرفتیم ولی میگن لباس احرامو که تنت میکنی لباس بندگی جیفه ی دنیا رو از تنت درمیاری. والله به خدا. خدا یاشالا واسه شوما هم قسمت کنه برین.
مکث: برای... برای دیدار... دیدار هر کسی... سفری لازمه... برای دیدار خود... به دیدار خدا... دیدار خدا... باید رفت...
بیمکث: میدونی، خدا کنه که توی جون آدم بشینه این سفر حج. وقتی گناهانت پاک میشه نیای باز همون آش و همون کاسه، بیفتی به کلاهبرداری و دروغ. من که عهد گردم وقتی رفتم و برگشتم، زندگیمو یه جور دیگه برنامه ش رو بریزم. جون آقا. میخوام وقتی دارم سنگ میزنم به جمره، به همه ی گناهای گذشته م سنگ بزنم. به همه ی بدخلقیام. بیام و دل هرکی رو که شکستم، مال هرکی رو که بالا کشیدم، به هر کی که دروغ گفتم، ازش حلالیت بطلبم. میدونی چی میگم که؟
مکث: بر آب روی... بر آب روی خسی باشی... در هوا.... در هوا روی مگسی باشی... دلی... دلی به دست آر... به دست آر... تا کسی باشی....
بیمکث: روزبه بود، میشناختیش؟ آره، یه ریز دعوا میکرد. اصلا این بشر آروم و قرار نداشت. رفت حج و اومد، اونجا نمیدونم روحانی کاروانشون چی گفته بود بهش، که از این رو به اون رو شد. بعضیا اینطورین. بعضیا هم 30 دفعه هم برن حج راهشونو عوض نمیکنن.
مکث: جامی میگه: مردی با خانواده ش میخواست به حج بره. فرزند خردسالی داشت. فرزندمدام از پدر میپرسید: به کجا میرویم؟ پدر گفت: به خانه ی خدا. فرزند گفت: خدا هم مگر خانه دارد؟ پدر گفت: آری. در اولین طواف، کودک در کنار پدر از حال رفت و مرد. پدر گیج و بر سر زنان بالای جنازه ی فرزند نشسته بود. پیرمردی گذشت و به مرد گفت: تو برای دیدن خانه آمده بودی، و او برای دیدن صاحب خانه.
بیمکث: خداوکیلی، شما بیا ببین، توی همین دو تا کوچه پایینتر از ما یه مرده ای بود، دیوانه بود... معتاد بود، مواد مغزشو خورده بود. دو تا دختر دبیرستانی داشت عینهو پنجه ی آفتاب. به چشم خواهری البت. این دوتا دختر و شب به شب میگرفت زیر کتک. مادر ما هرچی رفت دنبالش که از این باباهه شکایت کنه نشد. میگفتن باباشونه، صاحب اختیارشونه. مادر ما به مادر این دخترا گفت چرا نمیرفستیش بازپروری؟ میگفت: مگه میاد این لندهور؟ میگه من از همه تون سالمترم، شما مریضین... خلاصه فتنه ای شده بود.
مکث: بنی آدم اعضای ... اعضای... اعضای... یکدیگرند... که در آفرینش... آفرینش... ز یک گوهرند... زن و مرد... زن و مرد هر دو تاشون... هر دوتاشون اشرف مخلوقاتن.
بیمکث: تا این زنای محل... زنا رو هم که میشناسی، یه کاری رو بخوان دسته جمعی بکنن زمین و آسمونو به هم میدوزن. زنا، زنای محل نشستن گفتن چه کنیم، چه نکینم، یه مورد هم توی اون خیابون پایینی بود که بابائه نجسی میخورد و زنشو میگرفت زیر کتک. خلاصه گفتن یه نمیدونم تشکلًه، مشکًله، چیچیه، درست کردن.
مکث: انا اعطیناک الکوثر... کوثر پیغمبر... پیغمبر... عزیز دردونه ش دخترش بود... میگن دختر واسه باباش عزیزتره...
بیمکث: استشهاد گرفتن آقا. اومدن استشهاد گرفتن. استشهاد که میدونی چیه؟ آره، از همونا گرفتن، رفتن از بابائهن معتاده شکایت، که این آسایش خودش و خونواده ش و محله ش رو ریخته به هم. حل! تموم! نشون به اون نشون، این تشکل شروع کرد کلاس گذاشت. مسائل علمی، آموزشی، دینی... آبجیمم میره. خلاصه اولش اینجوری شد که این تشکله راه افتاد. آره.
مکث: مشکل اجتماعی... با کوشش ... کوشش اجتماعی ... حل میشه...
بیمکث: از هستی ساقطش کردن. چرا؟ چون میگفت این برجه رو که میخوان بسازن بالای همین خیابون، مشرفه به مدرسه دخترونه. آره دیگه، توی شورای محله بود. بقیه زورشون نمیرسید ولی این حرفشو میزد. هادی قنادو میگم. یارو ساختمونسازه خودش هم آدم بدی نبود. از خارج اومده بود. ولی یه وکیل داشت بد رقم. وکیله اومد چیکار کرد؟ یه تهمت قلمبه چسبوند به هادی قناد که حرفش پیش نره.
مکث: تهمت... تهمت... عرض کنم... با آبرو... آبروی مردم... با آبروی مردم بازی میشه... تهمت... آبروی آدمو.... آبروی آدمو.... میبره... آب رفته که به جو... به جو... به جو برنمیگرده.... وقتی تهمت... تهمت... رواج پیدا کنه... مردم بی حیایی جای... جای... نجابتو میگیره...
بیمکث: حالا تو میگی تهمت، من میگم زیراب زنی. زیراب زدن همون تهمته دیگه. حالا یه وقتایی هم مثلا میاد یارو واقعیتو میگه اما میگه که یارو رو بی حیثیتش کنه. ببین، جفتش اینه که یکی، با بی آبروکردن بقیه حال میکنه. کار طرف اینه که دیگرونو بی آبرو کنه. میگیری چی میگم؟ تهمت دیگه؟ من هم دارم راجع به تهمت میگم. همون زیرابزنی هم یه جور تهمته خب. کجا بودم؟ آهان، قضیه هادی قنادو میگفتم واسه ت. جونم برات بگه...
مکث: آنچه ... آنچه... آنچه... به خود... خود... میپسندی... میپسندی... به دیگران... به دیگران هم... بپسند.... از تهمت... هیچکس... هیچکس... خوشش نمیاد.
بیمکث: جونم برات بگه که... وکیل اون ساختمونسازه اومد گفت هادی قناد و دو تا مغازه دار دیگه گاوبندی کردن که زیراب ساخت و ساز برجه رو بزنن، چون قراره سرمایه گذاری کنن روی یه برج دیگه توی یه خیابون پایینتر. اهل محل هم باورشون شد. هی این هادی بیچاره گفت آخه من سرمایه م کجا بوده که برج بسازم؟ کی میرفت به کَتش؟ خلاصه دیگه حنای هادی توی شورای محله رنگی نداشت، اون برجسازه هم کارشو کرد. آره جونم. آره. بعضی وقتا هم مردم تهمت میزنن که کارشون راه بیفته. بفرما چایی. رفتی؟ خیر پیش.
مکث: آنچه... آنچه... آنچه به خود... به خود میپسندی... به دیگران هم بپسند...
بیمکث: روشن نمیشه. این موتوره رو میگم. هرچی استارت میزنی راه نمیره. نه چراغش روشن میشه، نه بوق میزنه، نه راه می افته.
مکث: مرگ... مرگ... پایان... کب.تر نیست...
بیمکث: این موتورو بابای خدابیامرزم واسه م خرید. اونوقتا میرفتم سر خیابون باهاش تکچرخ میزدم. بابام. یادش به خیر. یه روز زیر این پل هواییه که بغل بازار تره باره، یه موتوری زد بهش. فکر کن، آدمیزاد، یه لحظه هست، یه لحظه ی دیگه نیست. همین الان میخنده و راه میره، یه لحظه ی بعد، نفس هم نمیکشه. درست مث این موتور. ببین، چراغاش هم خاموش مونده.
مکث: هر لحظه... هر لحظه... هر لحظه فرصتی است ... فرصتی است برای تغییر کردن... تا وقتی... تا وقتی که... وقتی که مرگ نیومده سراغت میتونی تغییر کنی... مرگ یه سفره... یه سفر طولانیه... یه سفر طولانی که میره به ابدیت...
بیمکث: بابام افتاد زیر اون پل هواییه، موتوریه هم تخت گاز رفت. هرچی جمعیت خواستن جلوشو بگیرن نشد. اتوبانه دیگه، وقتی یه گاز میده میره که میره. بابام با خرت و پرتایی که خریده بود افتاده بود کنار اتوبان. نفس نمیکشید. وقتی یکی از کس و کارت میمیره میفهمی که چقدر مرگ نزدیکته. بیخ گوشٍته. حالا نمیدونم چرا این موتور روشن نمیشه.
مکث: از این سَموم که بر طَرف بوستان بگذشت/ فغان که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی...
بیمکث: همین ممد شوفور و میگی دیگه؟ آره، ورداشته بود روی سقف ماشینش از این باربندا زده بود مال عهد دقیانوس. آره، چه اطواری هم میریزه. دیدی؟ جون تو از دماغ فیل افتاده. (منصور جون مخلصیم!) آره، دیدی اون یارو کنارش وایساده بود چه شکلی بود؟ تو رو خدا بدقیافگی هم حدی داره جون تو. (چطوری آلبالو؟ بیا یه چایی بزن!) آره خلاصه بد مدلی بود.
مکث: دیگران.... درباره ی دیگران.... وقتی درباره ی دیگران.... چی؟ غیبت. بله، درباره ی دیگران وقتی که غیبت میکنیم. این عادت... عادت .... خوبی نیست... در فرهنگ ما مردم.... مردم.... بیکاری با عث میشه.... باعث میشه که مردم .... پشت سر هم حرف بزنن.... غیبت...
بیمکث: اون حمیدو بگو! رفته باشگاه، جواب سلام هم نمیده دیگه .... (صدای مکیدن قند زیر زبان) پاچه شلوارش قد غاره. میگم حمید خوشتیپ، چند نفری میپوشین شلوارو؟ جون تو 5تا داداش دیگه ش هم توش جا میشن! میگی نه؟ یه بار بگو بیان امتحان کنن. ای میخندیم... ای میخندیم... (چاکر محسن سوپری!) همین محسن سوپری یه موقع حرف زدن بلد نبود. لهجه ش رو شنیدی؟ یه طوری حرف میزنه انگار دوتا سیب زمینی گذاشته تو دهنش. آره. ببینش! ببینش!
مکث: غیبت ... بده.... خوب نیست.... تو ... وقتی تو... پشت سر یکی غیبت میکنی... غیبت میکنی.... یکی دیگه هم پشت سر تو ... پشت سرت... غیبت میکنه. ... کلا... کلا .... کلا غیبت کار.... غیبت کار آدم بی کاره.
بیمکث: چاکریم. خب بریم دیگه. امروز هم پرونده همه رو بستیم رفت پی کارش. خدا حافظ.
مکث: غیبت در نظر ما.... ما به نظر خودمون .... درباره ی دیگران... غیبت...
مونولوگ1/ مرد
تو رو خدا ضایع است اینطوری بریم سینما. چیش ضایع است؟ نمیدونم ولی اقلا یه کاری بکنیم، یه ژانگولی بزنیم نگن اینا هیچی سرشون نمیشه. مگه اینکه تو چیزی سرت میشه یا نمیشه از لباست معلوم میشه؟ نه، ولی خوب، اینطوری هم آخه خیلی ساده س. ضایع است. ساده بپوش خب مگه چه عیبی داره؟ کسی اونوقت بهت نیگا نمیکنه. ای بابا. تا حالا که نیگا کردن مگه چه شعبده ای زدی که حالا نیگا نکنن نمیزنی؟
مونولوگ2/ زن
بالاخره میای یا نه؟ من حوصله ندارم دو ساعت منتظر تو بشینم که چیتان فیتان کنی. آره. بابا با آژانس میریم، با آژانس میایم. مردم چی میگن؟ خب کدوم مردمو میگی؟ من میگم عرف جامعه اینه، همینطوری بپوش. اگه این نیست پس عرف جامعه چیه؟ آره خب، کسی بخشنامه نکرده که عرف جامعه اینه. عرف جامعه اونه؟ چه میدونم؟ رودتر حاضر شو کار داریم.
مونولوگ3/ مرد
تو میگی دوست داری خوش تیپ به نظر برسی؟ خب کی میخواد زشت به نظر برسه؟ اما من فکر میکنم اصلا قضیه اینه که تو میخوای به نظر برسی. چیش بده؟ بد نیست اما زیاده روی هم نباید کرد. ببین عرف جامعه چی میگه. چی میگه؟ خب نمیدونم. عرف جامعه یه جور لباسی رو نمیپسنده. کی؟ من میگم جامعه. جامعه درست میگه؟ من نمیگم جامعه همیشه درست میگه ولی خب بالاخره ما داریم با بقیه ی مردم... تک تک ما جامعه رو شکل دادیم؟ آره ولی زیاده روی هم خوب نیست.
مونولوگ 4/ زن
اینقد زود به زود کفش میخری که چی بشه؟ همون کفش قبلیه چه ش بود مگه؟ از مد افتاده؟ قشنگه به خدا نندازش دور. آره. ببین مد چیز بدی هم نیست. بعضی وقتا مد خودش جز’ عرف جامعه س ولی هی بخر و بنداز دور نشد که. خیله خب بابا من حوصله ی بحث کردن با تو رو ندارم. ولی اون کفش قبلیه ت قشنگتر بود. من از مد چیزی سر در نمیارم.
مونولوگ5/ مرد
این شلوارو که میبینین اصل آمریکاییه. مارکشو ببین! تقلبیه؟ نه بابا. تقلب کجا بود. اینو خودم گمرکیشو دادم. بله، یه جاهایی هست که مارک تقلبی میزنن. ما توی این بوتیک از اوناش نیستیم. این تیشرتو ببین. اصلا مث اینو توی ونیز پیدا نمیکنی. حالا بالاخره اون شلواره پسند شد؟ گرونه؟ خب واسه مارکشه دیگه. الان شما اینو بپوشی توی خیابون که راه بری میگن چه شاه پسری! حالا واسه گل روی شما 2000 تومن هم تخفیفشه. مبارکتون باشه. بذار بشمرم. بله درسته. خداحافظ. محمود! اون شلوارا رو که مارک زدی بهش بذار توی ویترین.
مونولوگ6/ زن
وای! این کفشتو از کجا خریدی؟ من هرچی گشتم مث این پیدا نکردم. آره خوب، اصلا اینطوریه که همه از طرز لباس پوشیدنت خوششون میاد. همیشه دو ماه از مد جلویی. چی؟ این مال مامانت بوده ؟ دروغ میگی. چه قد نو مونده. این که مده. چه جالب. پس نخریدیش. میگم چرا مثلش پیدا نمیشه.
مونولوگ 1/ مرد
آقایان! ما امروز اینجا جمع شدیم تا درباره ی یک مسئله ی مهم و بین المللی به بحث و بررسی بپر دازیم. (سینه اش را صاف می کند) بله عرض میکردم. ما امروز در این مکان جمع شدیم تا... زلف. بله، زلف. آن چیزی زلف نام دارد. من در اینجا درباره ی زلف برای شما سخن خواهم گفت و شما بر باد خواهید رفت. میگویید نه؟ تماشا کنید! برباد رفته اثری از مارگارت میچل.
مونولوگ2/ زن
الگوی مصرف در زمینه های مختلف حایز اهمیت بسیار... الگوی مصرف پوشاک در گرما و در سرما. در هر فصل مطابق هر فصل. و در هر برهه مطابق هر برهه. پوشاک کمتر زندگی بیشتر. و پوشاک بیشتر زندگی کمتر. ببخشید، من مث اینکه برنامه رو اشتباه اومدم. اینجا مکثه؟ خب اشتباه شد اما به هر حال تا اشتباه بعدی خداحافظ. موضوع برنامه؟ زلف بر باد مده. بر باد مده!
مونولوگ3/ مرد
این قتل عمده آقا. ایشون بر باد دادند. همه چیزو بر باد دادند. من که آزار ندارم تهمت بزنم. هی شما بگو بدحسابی و بد رکابی. اصلا این حرفا نیست آقا! قتل عمده! بر باد مده
مونولوگ 4/ زن
بله، عرض میکردم. الگوی مصرف خانوار در موضوعات مختلف دارای شرایط گوناگون. و بنا بر این به طور کلی از این قرار. پوشاک از اهم مهمات و اینجا من از شما میخواهم که بیاییم "علاوه بر این"هایمان را قسمت کنیم. حالا من نظر کارشناس برنامه... ببخشید این کدوم استودیوئه؟ مکث؟ من هر دفعه اشتباه میکنم. آخه باید برم دست راست میرم اونور. بله، تا برنامه ی بعد زلف بر باد مده...
مونولوگ5/ مرد
سر کوچه، زیر اون چناره که برگاش همه دوده ی ماشین و کامیون کگرفته بود واستادیم. بغل شمشادا دوچرخه رو زدیم بغل منتظر ن=شستیم بادی میومد که نگو. ظهر شد خبری نشد. گفتم محمود این قضیه رو راس گفته یا ما رو کاشته؟ شونه هاشو انداخت بالا و گفت: "چه میدونم؟" ساندویچ ظهرو زدیم تو رگ. شب شد و نیومد. فرداش اومدیم واستادیم، باز تا شب نشستیم زیر چناره. بهار شد تابستون، پاییز شد زمستون نیومد. گفتم محمود مث اینکه داریم بر باد میریم. گفت آره ولی چیکار میشه کرد؟ بر باد رفتیم جاتون خالی.
مونولوگ6/ زن
از نظر سوق الجیشی به نقاط مختلف یک جانور دست پا یا زلف گفته میشود. مطابق آخرین تحقیقات، از ترکیب باد و زلف حالت خانمانسوز و خانمان بر اندازی حاصل میشود که به آن بدبختی یا بیچارگی یا خاکسترنشینی میگویند. از نظر هواشناسی زلف در نقطه ای آن سوی لایه ی اوزون باعث برباد رفتگیهای موضعی و خطرناکی با عنوان "بربادرفتگی اساسی" میشود و... هوای تهران در بیست و چهار ساعت آینده بارانی همراه با ابرو بادو مه و خورشید و فلک خوهدبود!
بخش۱/ مونولوگ۱/ مرد
من مارک دارم مارک دارم مارک. کلاس کاره. فروشگاه نمایندگیش رو زدن اینجا میری... گرونه؟ خب آره گرونه. واسه همین کلاسش بالاست. نیگا، اصل ایتالیاییه. دوومش؟ نمیدونم. دوومش که مهم نیست. دو ماه دیگه از مد می افته، میرم جدیدشو میخرم. بله. مجله س؟ بله. ماهنامه س؟ نه، تی شرته!
بخش۱/ مونولوگ۲/ زن
ول کن. حالا مارک نداشته باشه چی میشه؟ نمیشه؟ چرا نمیشه؟ اون مغازه اونوری عین همینو داره، نصف این قیمت. بابا از کجا معلوم که اصله؟ این همه پولو میخوای بدی واسه یه کفش؟ باور کن تقلبیه. از کجا معلوم؟ از کجا معلوم اصل باشه؟ حداقل اون ایرانیه میدونی داری چی میخری. حرف به گوشت نمیره. کار خودتو بکن. من که دیگه باهات نمیام خرید.
بخش۲/ مونولوگ۱/ مرد
من مدرن. من پیشرفته. من مارلون براندو. من آلن دولن! برین کنار دارم میام. ذهنیت هر انسان پیشرفته از طرز لباسش مشخصه. منو میبینی؟ حرف ندارم. اسفند دود کن. سواد؟ دانش؟ معلومات؟ اینا که مهم نیست. مهم اینه که چه طوری به نظر میای. گرفتی چی میگم. ظاهر مهمه. باطنو ول کن. آخرین کتابی که خوندم اسمش بود حسنی نگو بلا بگو. نه، مردان اینجوری زنان اونجوری رو هم خوندم. آره. اتیکتو حال میکنی؟ 500000تومن خرج کفش و جوراب کردم فقط. میبینی؟ های کلاسم دیگه. اوری بادی لاو می(evri badi lav mi) تنکس تنکس بیبی!
بخش۲/ مونولوگ۲/ زن
تو اگه آدم باشعوری هستی پس چرا لباست اینطوریه؟ آپ تو دیت نیستی باورکن. خب این چه سرووضعیه واسه خودت درست کردی؟ نمیگی همه نیگا میکنن میگن چیزی بارت نیس؟ نمیتونم. من نمیتونم. اگه یه لباس دیگه بپوشی و اخم کنی میشه یه کاری کرد برات اما من اینطوری با تو مهمونی نمیرم. کسر شانه. میگیری که چی میگم. بالاخره منو یه آدم امروزی میشناسن. یه آدم خوشپوش در حد جهانی. میفهیم که. نه اینطوری آبرومو میبری. من باهات هیچ جا نمیام.
بخش۳/ مونولوگ۱/ مرد
ببین من نمیگم باید زشت بپوشی که. میگم تو وقتی سرووضعت تمیزه خب یعنی برای خودت احترام قایلی. آره. وقتی که یه طور خاصی لباس میپوشی نشون میدی که جایگاه و شخصیت اجتماعیت چطوریه. همه ی آدما نباید مث هم لباس بپوشن، معنیش هم این نیست که من بهت میگم چه لباسی بپوش و چه لباسی نپوش. من میگم متناسب با جایگاه اجتماعیت لباس بپوش. آره، خب ببین این قیافه به پست مدیرکل نمیاد. یعنی اگه مدیرکل باشیاینجوری خوب نیست بری سر کار. خب آره. حالا نظرت راجع به لباس خودت چیه؟
بخش۳/ مونولوگ۲/ زن
اینم یه جورشه. من خوشم نمیاد اما تو با سلیقه ی خودت این لباسو واسه خودت دوختی. یعنی زحمت کشیدی براش. نه، خب من سلیقه م با تو توی لباس پوشیدن فرق میکنه. تو مطابق میل و سلیقه ی خودت اینو تهیه کردی. من مدیر بخش انفورماتیک کتابخونه ام. ترجیح میدم ساده تر بپوشم. هم جلو دست و پام رو نمیگیره، هم خیالم راحت تره. نهن دوست ندارم زیاد به چشم بیام. مگه میشه؟ خب آره. بعضیا دوست ندارن زیاد به نظر بیان. این بده؟ باز داری قضاوت میکنی. بهت که گفتم، هر کسی یه جوریه.
مونولوگ۱/ بخش۱/ مد، باید یا نباید؟/ مرد
آخه من به چه زبونی به تو بگم؟ نمیخوام موهام این شکلی بشه. میگه یعنی موهای من زشته؟ میگم مگه من گفتم موهای تو زشته. من گفتم موهای خودم نمیخوام مث موهای تو بشه. میگه خب یعنی موهای من زشته. میگم نه این موها به تو میاد ولی به من نمیاد. میگه اینا حرفه. این مدل مده. مگه میشه دلت نخواد موهات این شکلی بشه؟ راستشو بگو بابات دعوات میکنه؟ میگم نه، به بابامم ربطی نداره. نمیخوام موهام این شکلی بشه.
ول کن نیس! شما بهش یه چیزی بگین. جون مادرت دست از سر کچل من وردار!
مونولوگ۲/ بخش۱/ مد، باید یا نباید؟/ زن
میگم این رنگو من دوست دارم. به من روحیه میده.
میگه این رنگ مد 4 سال پیش بود.
میگم ببین، من کاری به مد ندارم. از این رنگه خوشم میاد.
میگه وا، این حرفا یعنی چی؟ اصلا این رنگی باشه مانتوت میگن از مد سر در نمیاری.
میگم بگن خب. من چیکار دارم که دیگرون از چه رنگی خوششون میاد؟ تو لباس تمیز و مرتب بپوش، هیشکی نمیگه از سرووضعت چیزی سرت نمیشه.
میگه تو حرف حالیت نمیشه.
میگم ولی من فکر کنم تو حرف حالیت نمیشه.
مونولوگ۱/ بخش۲/ مدو من/ زن
ببین، من میگم سلیقه ی خودت چیه؟ اینو دیگرون برات انتخاب میکنن. تو چیرو برای خودت انتخاب میکنی؟ نه نه، نمیگم زشته. خیلی هم قشنگه ولی این قشنگیش از نظر تو قشنگه یا دیگرون گفتن قشنگه. ببین، آدمی که پوششش مرتبه یعنی به خودش احترام میذاره. حالا اینو خودش انتخاب کرده باشه یا دیگران. من میگم سلیقه ی خودتو بشناس. میگیری چی میگم؟
مونولوگ۲/ بخش۲/ مد و من/ مرد
مرتضی از اون رفقامه که خیلی به وضع پوششش اهمیت میده. هم به خودش احترام میذاره، هم دیگرون بهش احترام میذارن. رفتم باهاش شلوار بخرم. یه عادت بدی که داره اینه که مرتب درباره ی دیگرون و طرز لباس پوشیدنشون نظر میده. کفرمو درآورده. بهش گفتم من نمیخوام اینو بپوشم. نه اونی که بابا میگه، نه اینی که تو میگی. من میخوام لباس خودمو بپوشم. آره میدم خیاط بدوزه. ببین اذیتم نکن. من میگم مد خود منم. خود منم که میگم چه لباسی برام خوبه، چه لباسی بهم نمیاد. میفهمی؟ خدا کنه گیر مرتضی نیفتین. لباس خریدنتون به یه معضل فلسفی تبدیل میشه.
مونولوگ۱/ بخش۳/ مد و دیگران/ زن
سهیلا، این خوبه؟ آخه توی اون مهمونیه هم همینو پوشیده بودم. زشت نیست؟ نمیگن این لباس مهمونی نداره؟ نگران؟ نه، نگران نیستم اصلا. نه نه. آخه این همرنگ لباس ندا دختر کوچولوی دایی ناصر ایناس. نمیگن من مث بچه ها خواستم همرنگ اون بپوشم؟ نه، پس بذار اون یکی رو امتحان کنم. ببین این چطوره؟ من که چیزی نگفتم؟ یک ساعته؟ نه، غلو نکن. الان فقط 45 دقیقه س که من دارم درباره ی لباسم از تو نظر میخوام. این بده؟ خب، رنگش هم دیگه مد نیست. شیش ماه پیش خریدمش. دیگه کهنه شده. دیگه لباس ندارم. سهیلا، اون پیرهن زرشکیه ت رو میدی من بپوشم؟!
مونولوگ۲/ بخش ۳/ مد و دیگران/ مرد
دیدی چی شد؟ پایین شلوارم پاره شد. آبروم میره حالا جلو ابن همه آدم. حسین بیا اینور راه برو که کسی نبیندش. آبروم رفت. اتوی پیرهنم هم خراب شده. بیا برگردیم خونه. نه، نمیخواد. من نمیتونم با پیرهن چروک و دمپای پاره اینجا بمونم. نه، حسین. میگم کنار من بیا که شلوارم معلوم نشه. معلوم شه؟ آبروم میره. ربطی به آبرو نداره؟ راحت بگیرم؟ چی رو راحت بگیرم. پیرهنمو نمیبینی؟ گیر ندادم. میگم شلوارم... حسین... پیرهنم... من میرم خونه خداحافظ!
مونولوگ۱/ رضا آفتابی
قضاوت کن. ببین آدما چقد بی ریختن! فقط تویی که خوشگلی. آره، اه اه. این اُمُلا رو ببین! تو رو خدا یه ذره کلاس ندارن! تو چرا موهات این رنگیه؟ تو چرا شلوارت این مدلیه؟ تو چرا ژل نزدی بی سلیقه؟ تو برای چی اصلا زنی؟ تو رو چرا خدا مرد آفریده؟ اصلا همه ی زنا.... بله، همه ی مردا.... آدما با گربه ها هیچ فرقی ندارن. همه شون عین همن. مردا مث همن زنا مث هم. تو در برج عقرب به دنیا اومدی؟ بله من پیشداوری میکنم که تو عین عقربی. زهر داری. بله. تو چی؟ تو متولد سال ماری؟ پس نیش داری. قیش قیش!
مونولوگ ۲/ زن
من اصلا از این جور آدمایی که نمیدونن توی دنیا چه خبره خوشم نمیاد. از آدمایی خوشم میاد که میدونن توی دنیا چه خبره. آره اونجور آدما. تو همین الان گفتی حافظ میگه. حافظ کیه؟ الان شاعر اومده مدل آخر. حافظ که مال 7 قرن پیشه. معلومه تو ادم دمده ای هستی. اصلا صلاحیت نداری درباره ی این شعر جانسوز جانگداز من لب وا کنی. بله اون آقایی که داره به زبان اسپانیایی درباره ی تاثیر سازمان تجارت جهانی بر شعر پست مدرن نظر میده معلومه آدم آپ تو دیتیه! آره خودشه.
مونولوگ ۳/ مرد
زهر مارومون شد. رفتیم رستوران، اینقد این رفقا گفتن باید اینطوری بشینی، باید این دستمالو اونطوری استفاده کنی؟ چرا کاردت توی دست چپته؟ استیکو که با دست نمیخورن. بابا صد رحمت به دیزی خودمون. اینقد خوردیمش خوردنشو فوت آبیم. من نمیدونم این خارجکیا مگه غذا رو از راه گوششون میبلعن؟ اونا هم آدمن دیگه. حالا استیک و کیوسکی رو یه جوری میخورن. با چنگال یا با پنگال. نمیشد این غذا رو زهرمار ما نکنین و هی نگین تو غذا خوردن بلد نیستی؟
متن/ رضا آفتابی
خودتو بستی به قضاوت دیگرون داری میمیری. نکن این کارو با خودت. همه ش توی فکر اینی که کی گفته چی خوبه، چی قشنگهن کدوم لباسو بپوش. پس خودت چی؟ تو خودت مدی. ول کن این بندو بساطو. اه! اعصاب نمیذارن واسه آدم!
مونولوگ ۴/ مرد
هفتادوپنج هزار تومن از اون ادوکلنا که جمشید گفته بود خوبه. صدوبیست و پنج هزار تومن از اون پیرهنا که مرتضی تعریفشو کرد. پنج بسته واکس مخصوص ایتالیایی. دویست هزار تومن برای اون انگشتره که مریم میگفت بهم میاد. سیصدهزار تومن کفش ورزشی درجه یک فرد اعلا. دویست هزار تومن قبض تلفن همراه. نودوپنجهزار تومن مخلفات باشگاه. کتاب؟ نه، جلو بچه ها که با کتاب نمیشه کلاس گذاشت. ولش کن، محتاج نون شبیم، پول نداریم بدیم کتاب بخریم!
مونولوگ۵/ زن
خیالمو از هرچی که مونا میگفت راحت کردم. اصلا نمیدونم چه سریه که من اینقد زود به حرف هر کسی گوش میدم و تحت تاثیر قرار میگیرم. گرفتار شده بودم توی بند قضاوت دوستام. حالا دارم یه نفس راحتی میکشم. از خودم بدم میومد وقتی میدیدم هر کاری میکنم یه ایرادی از ریخت و قیافه م میگیره. آدمیزاد باید آزاد باشه. خودش برای قیافه ی خودش تصمیم بگیره. دروغ میگم؟
مونولوگ۶/ مرد
گفتم بابا اینقد نگاهتو ندوز به زشتیای دیگرون. به قول یه بزرگی تو هر عیبی رو که در دیگری میبینی همونیه که توی وجود خودت هست. اگه توی وجود خودت نباشه نمیبینیش. میگیری چی میگم؟ مدام درباره ی دیگرون میگفت. میگن زنا خاله زنکن. والله ممن که هیچ زنی رو ندیدم که مث اونوقتای وحید پشت سر دیگرون حرف بزنه. میگفتم قضاوت نکن. آدما رو با همه ی خوبیا بدیاشون میشه دوست داشت. اگه اینقد از دیگرون بدت بیاد یعنی خودتو دوست نداری. مگه این حرفا به کتش میرفت. این اواخر بدبین هم شده بود. فکر میکرد همه دارن علیهش توطئه میکنن. خدا رو شکر عشق اومد سراغش. به قول شاعر و خاصیت عشق این است...
مونولوگ۱/ بخش۱/ مرد
ولم کن. ول کن منو. نمیام. بابا حال ندارم از رختخواب بیام بیرون، بیام کوه؟ شماها اصلا به ذات بیهوده ی زندگی فکر کردین که میرین کوه؟ میرن کوه! همینه دیگه. اون کله ی کوچولوتونو به کار نمیندازین که ببیننین واسه چی زنده این. چی؟ اونم میاد؟ اون که اصلا اینجا نبود، رفته بود شهرشون. جدی میگی؟ الان با شماس؟ کی راه میفتین. آره، بذار دوش بگیرم، با موتور میام. یه ساعت دیگه اونجام. خداحافظ.
مونولوگ۲/ بخش۱/ زن
میگن بیا بریم خونه ی سارا اینا رو دسته جمعی رنگ بزنیم. حوصله دارنا. اعصاب هیچکدومشونو ندارم. یا مدام دارن به رنگ لباسشون و مدل موشون فکر میکنن یا به چیزای الکی میخندن، یا... اصلا آدم در پیت که میگن همین دوستای منن. مامان امروز باهات بیرون نمیام. بابا، من حوصله ندارم، فیلم نمیبینم. داداش، از اتاق من برو بیرون. شما همه تون آدمای بیخودی هستین، حوصله تون رو ندارم.
مونولوگ ۱/ بخش۲/ مرد
ای روزها خداحافظ. به قول شاعر میگه خداحافظی کردم آهی نکردی. بله همینه. امروز، دیروز و فردا خداحافظ. من میخوام از این سم درجه یک مرگ موش میل کنم و با همه ی روزهای زندگیم خداحافظی کنم. خسته ام. دیگه خداحافظ. فقط بذار قبلش یه تلفن بزنم به تو که دلتو بسوزونم. تو. آره، خودت که با احساسات من بازی کردی. من دارم میمیرم. ا، این که اشغاله. اینقد شماره ت رو میگیرم که آزاد شه. حالا میبینی!
مونولوگ۲/ بخش۲/ زن
از دپ که بگذریم سخن دوست خوشتر است. هیچکدومتون قدر منو ندونستین. نه ته که شب امتحان جزوه م رو اومدی بردی که بیست بگیری، نه تو که میگی اندازه ی همه ی ستاره ها دوستم داری. یادش به خیر، این آلبومو کجا قایمش کرده بودم. یادته؟ اون روز رفتیم رستوران، پول نداشتیم. هیچکدومتون قدر منو ندونستین. اگه من با این سرزبون خودم صاحب رستورانو راضی نمیکردم که پول غذا رو فردا ببریم، همه تون تا دو روز باید اونجا میموندین. اینو ببین، این همونیه که الان رفته دوبی داره خوش میگذرونه و به من هم هیچ توجهی نداره. زندگی همینه. هیچکس به داد آدم نمیرسه.
مونولوگ۱/ بخش۳/ مرد
حالا تا فردا کی مرده، کی زنده س؟ جمعش کن این اداواطوارا رو. خودت هم وقتی حالت خوبه یادت به هیچکی نیست. دروغ میگم؟ پنجره رو وا کن ببین چه سوزی میاد. تا مغز استخونت یخ میزنه. آره بابا، توی این هوای دمکرده نشستی میخوای درباره ی حکمت خلقت و پایان جهان فکر کنی. بذار مغزت هوا بخوره. جورابتو پات کن، پات کن، تو پات کن تا بهت بگم. اینم شلوار و کاپشنت. مرتضی، کفشاش رو واکس بزن. پیرهنت هم که اتو نداره، سعید، اتو! بیا موهات رو برات شونه بزنم. ببین چقد خوشتیپی! آدم به این خوشتیپی که دپ نمیزنه. فردا نمیشه. نه، همین امروز. امروز یه معنای خاصی داره. دست از سرت بردارم؟ من کاری به سرت ندارم. میخوایم با ماشین علیرضا بریم یه چرخی بزنیم. چرا؟ به افتخار تو. آهان! این شد. کفشات هم بپوش! اگه گفتی امروز چه روزیه؟ تولدته بدبخت. برو بریم!
مونولوگ۲/ بخش۳/ زن
خب، حالا یه خمیازه، یه فحش آبدار! حالت خوب میشه. فحشه کم بود؟ بده! اینقد فحش بده که حالت جا بیاد. خودشه. پاتو از اتاقت بذاری بیرون همه چیز حله. خودشه. میخوایم بریم سینما. حالت خوب نشده؟ به من فحش بده! همه ش تقصیر منه. آره. خود من! خوبی حالا؟ پاشو.
بخش۱/ مونولوگ۱/ مرد
واسه اینکه پنچر کنی فقط کافیه از روی یه آیینه ی شکسته رد بشی. نه؟ اینو بهش گفتم و دماغمو خاروندم. گفت: "منظور؟" گفتم یعنی همین دیگه. انگار دنبال بهونه میگشتی که تلفنتو جواب نده، تو هم دپ بزنی. آدمیزاد باید مقاومت داشته باشه. گفت: تو میخوای تا فردا صبح به من روحیه بدی؟ برو به کارت برس. اگه برای من اهمیت قایل بود اینطوری ریجکتم نمیکرد. گفتم: تو مگه اهمیتتو از اون میگیری که اگه جوابتو نده میمیری؟ تو مهمی. پس اگه کسی اهمیتتو نفهمید به خودت بگو من مهمم. حد اقل واسه خودم. حالا تو محلش نذار. آب دماغشو بالا کشید و یه فین محکم توی دستمال کرد و گفت: برو بابا دلت خوشه تو هم.
بخش۱/ مونولوگ۲/ زن
اگه بخوای رد شادی رو بگیری توی دنیا. وسط همه ی غمهای جهان یه خروار شادی نرم و لطیف و بی سروصدا نشسته. خون تو اگه غمو بکشه، غم میاد کنارت. اگه شادی رو به خودش جذب کنه شادی میاد توی زندگیت. راستشو بخواین بدون اینکه فکر کنم داشتم واسه خودم یه حرفایی رو ردیف میکردم کنار هم. شوهرش گذاشته بود و رفته بود خارج. بچه ش رو هم برده بود. گفته بود بلیتشو میفرسته که اون هم بره خارج اما خبری نشده بود. گاهی برای شاد کردن دلای غمگین حرف زیادی نمیشه زد. بقیه ی روز رو با همکلاسی قدیمیم توی اتاق نشستیم و در سکوت پرتقال خوردیم. ولی جاتون خالی چقد پرتقال خوردیم!
بخش۲/ مونولوگ ۱/ مرد
افسردگی هم حدی داره برادر من! این چه غمبادیه که دوماه و نیم شما رو در چنبره ی خودش گرفته؟ بیا بیرون از این اداها آقا! نگاش کن! نشسته بروبر منو میسُکه! حرف بزن! خوبه اخراجت کنم؟ بندازمت بیرون؟ توی این دو ماه اخیر شما یک بار شده که سر وقت بیای اداره؟ یاس فلسفی داری؟ اینجا آتش نشانیه! یاس فلسفیتو ببر یه جای دیگه. به توجه احتیاج داری؟ مگه من باباتم که به تو توجه کنم؟ توجه چیه آقا؟ اینجا اداره س! اینجا اگه شما یک دقیقه تاخیر کنی جان انسانها در خطر میفته. شکست عشقی خوردی؟ دچار غمباد چخوفی شدی؟ کجا میری؟ و.سایلو چرا جمع میکنی؟ الو!
بخش۲/ مونولوگ۲/ زن
پارسال بود یا پیرارسال بود نمیدونم. رفتم راه دودکشو بالای پشت بوم باز کنم که افتادم خرد خاکشیر شدم. آره کمرم و دو تا پام شکست، آرنجم در رفت، دنده هام رفت توی گردنم. ولی دریغ از یک همدردی کوچیک. بعد خب دیدم توجه کسی جلب نشد، یه بار دیگه این کارو کردم ولی فایده نداشت. تا حالا خودمو 25 مرتبه از پشت بوم و 38 دفعه از بالکن انداختم کف حیاط. بله، آقای دکتر، داغونه. تمام استخونام له شده....
بخش۳/ مونولوگ۱/ مرد
تا کی به نگاه دیگران دلخوش؟ اصلا حسابشو بکن ببین ما چقد عمر داریم که بخوایم کلیش رو دنبال توجه دیگران هدر کنیم؟ اینو به دوستم گفتم. این دوست من هر دفعه تقی به توقی میخوره تهدید به خودکشی میکنه. باورت میشه. میگم تو همه ش توی این همه سال جلب ترحم کردی. یه بار مث یه آدم بالغ مستقل نگفتی برای خودم و خدای خودم زندگی کنم. تازه، این تکنیکت دیگه کهنه شده. یه تهدید تازه تر دست و پا کن. باشه؟
بخش۳/ مونولوگ۲/ زن
طاهره از اوناییه که حرف هیچکسو جز خودش قبول نداره. ولی خب، از اون دخترای عاطفیه که گاهی هم افسرده میشه. اونوقت میاد پیش من توی مطبم که باهام مشاوره کنه. طاهره بعد از مدرسه درسو ادامه نداد ولی من همیشه فکر میکنم از بعضی جهات از من موفقتر بوده. حداقل از بعضی جهات. توی افسردگیش به چیزای عجیبی فکر میکنه. این بار آخر توی خیابون دیده بود که یه بابایی بچه ش رو کتک زده. افسردگیش عود کرد. ناچار شدم بهش قرص بدم. این روح مغرور حساس کار دستش داده. میگه چرا آدما نمیدونن که این دنیا همه چیزش موقته؟ من به حرفاش گوش میدم و فکر میکنم. ای کاش همه ی ما همینقدر حساس و لطیف بودیم.
مونولوگ۱/ مرد
نه، من هیچی نمیشم. یه عمر دنبال این بودم که یه کار بزرگ انجام بدم، میخواستم آلبرت انیشتین بشم. میخواستم یکی بشم مث حافظ و سعدی و ملاصدرا. نهن من هیچ پخی نشدم. دیگه انگیزه م رو از دست دادم. دیگه نمیخوام دست به سیاه و سفید بزنم. اصلا این مردمی که قدر منو ندونستن تا من یکی مث فردوسی و مارتین هایدگر از آب دربیام لیاقت تفکرات گرانقیمت منو ندارن. نه، دیگه نمینویسم. دیگه حاضر نیستم توی این جامعه از اندیشه های گرانبهای خودم با این آدمای در پیت حرف بزنم. من هیچی نشدم چون نذاشتن. اگه سطح شعور این مردم بالاتر از این بود حتما من یه آدم بزرگی میشدم... و به این ترتیب آقای روشنفکر که خیال میکرد دنیا باید برای شنیدن افکار آشفته اش در سکوت فرورود 70 سال در افسردگی به سر برد و سرانجام مرد!
مونولوگ۲/ زن
هیچ کس قدر منو نمیدونه. خود تو هر روز از سر کار میای نمیبینی من دارم کف آشپزخونه رو میسابم. برای همین من مجبورم تا روزی که تو ببینی من دارم آشپزخونه رو میسابم هر روز آشپزخونه رو بسابم. حالا من به یک سابنده ی افسرده تبدیل شدم. این تقصیر شما بود که من را ندیدید. ای مقصران تاریخ! مرا دریابید. چی؟ تو نگفتی من خونه رو تمیز کنم؟ (با گریه) حالا بدهکار هم شدیم. قدر منو نمیدونی. باهات نیومدم سینما؟ معلومه چون کارای خونه مونده بود. میخوای خونه کثیف باشه ولی من بیام سینما؟ نه، نه، نه، هرگز! من یک سابنده ام. یک سابنده هرگز به سینما نمیرود چون آن وقت ممکن است بگویند او کم سابیده است. چی؟ تو یه زنی میخواستی که خونه رو کثیف بذاره ولی باهات بشینه سریال ببینه؟ نه هرگز. شما از اهمیت کف آشپزخانه چه میدانید؟ ای نادانان!
مونولوگ۳/ مرد
همه ی راههایی که رفتم به بن بست رسید. دیگه برای من راه نجاتی وجود نداره. باید سیگار بکشم. باید اونقد سیگار بکشم که همه بدونن من از بن بست های این زندگی به سیگار کشیدن رسیده ام. دخانیات عامل اصلی سرطان است. آخ جون! و برای سلامتی زیان آور است. چه قدر خوب. من میخوام همیشه چیزای مضر مصرف کنم. میخوام زانوی غم بغل بگیرم و به جای این که اراده م رو محکم کنم و پا به نبرد زندگی بذارم سیگار بکشم و گوشه ی کافه در کنار قهوه افسوس بخورم. بله، این راه خوبیه. بهترین راهه.
کاش یه وقت دیگه.../ مونولوگ۱/ مرد
به خدا از بس این جوشکاریه از سر صبح سروصدا راه میندازه دلم میخواست یه وقت دیگه، یه جای دیگه به دنیا میومدم. همین جوشکاریه. آره، همین که طبقه پایینمونه. ذله شدیم. اگه توی قرن هشتم هجری توی شیراز زیر پله ی خونه ی حافظ شیرازی یه دونه از این جوشکاریا بود بهت میگفتم کی غزل عاشقانه میگفت. سه ی نصفه شب! سه ی نصفه شب جوشکاری میکنه. رفتم به ش گفتم چته؟ خواب نداری؟ میگه چاردیواری اختیاری. بریدم به جون تو. آره. آره. گوشش بدهکار نیس. میگه برو یه جای دیگه. آخه کجای دنیا مردم نصفه شب جوشکاری میکنن؟ خلاصه یه خونه ی شیش در چار واسه م توی قرن پنجم، نزدیک قطب شمال پیدا کن میخوام درس بخونم. من میخوام درس بخونم. (با گریه) درس دارم. میخوام درس بخونم...
کاش یه وقت دیگه.../ مونولوگ۲/ زن (با لحن خیلی ملایم و مهربانانه)
دوست داشتم میرفتیم یه جایی اونور ستاره ها. من اصلا از زندگی توی این دوره و زمونه خوشم نمیاد. دلم میخواد وقتی که علم خیلی بیشتر از اینپیشرفت کرده، دنیا رو ببینم. سال 3000، سال 4000. چی؟ نه، مطمئن باش تا اون موقع زمین از بین نرفته. مردم با هم مهربونترن. جای پول نخودچی کیشمیش میدن به هم. کسی دنبال کلاه گذاشتن سر کسی نیس. آدما به هم اعتماد دارن. مثلا خود تو یادته 10 میلیون از من قرض کردی نیاوردی؟ دیگه اینطوری نیس. مردم قرض و قوله شون رو میارن پس میدن. میدونی که چی میگم. آدما به تلفون طلبکاراشون جواب میدن. پشت سر دوستاشون صفحه نمیذارن. واسه دوستاشون حرف درنمیارن. میفهمی که. منظورم اون دفعه س که بین من و راضیه رو به هم زدی. آره، شنیدی مینا با دسته چک راحله چک کشیده 50میلیون پولشو بالا کشیده؟ آره، همین چیزا. ـدما دیگه زیراب همدیگه رو نمیزنن که از کار بیکار بشن. آره آره همون دفعه رو میگم که رفتی زیرابمو زدی، از شرکت بی کار شدم. حالا دیگه میخوام خودمو بکشم ولی تا تلافی این کارایی رو که کردی درنیارم کور خوندی. میخوام پوست از کله ت بکنم... آدما مهربونترن... 1000سال دیگه... 2000سال دیگه.... پوستتو میکنم!
معمول و غیرمعمول/ مونولوگ۱/ مرد
خب اینا همه ش مال اینه که تو برای آدما از قبل چارچوب تعیین میکنی. هرکسی یه طوریه دیگه. مگه نمیدونی؟ بهم میگن چرا با شلوارک رفتی خواستگاری؟ آخه اینم شد حرف؟ هرکسی یه جور لباس میپوشه. تازه اینقد حال کردم، یه دونه از این اسپریهای بدبو بردم، از در که رفتم تو زدم توی هوا. قیافه شونو باید میدیدی. من همیشه به خوشبختی همسر آینده م فکر میکنم. نمیخوام از چیزی ناراحت بشه. فقط باید این حالتهای متفاوت منو بپذیره. همهی آدما که یه جور نیستن، هرکسی یه جوریه؟ بعدم گفتم من به شرطی با دخترتون ازدواج میکنم که بابای عروس بذاره من سوارش بشم و تا تجریش منو ببره و بعبع کنه. تعجب کردن؟ چی میگی؟ زنگ زدن به پلیس 110. الان هم بازداشتم، زنگ زدم بگم بیا وکالتمو قبول کن. روزگار بدی شده. این حالتهای متفاوتو کسی نمیپذیره. نمیای؟ الو... الو.... آقا قطع شد. میشه یه تلفن دیگه هم بزنم؟ بابا تلفنی نزدم که. همه ش 32تا شماره گرفتم. منو درک نمیکنیا! من متفاوتم. میخوای سوارت بشم بعبع کنی؟ خیلی حال میده.
معمول و غیرمعمول/ مونولوگ۲/ زن
وقتی با این جور آدما برخورد میکنم فکر میکنم اگه من جای اونا بودم دوست داشتم چطوری باهام برخورد بشه؟ خیلی سخته که یه عمر با ترحم و یه نگاه خاص که انگار یه موجود اضافی هستی بهت نگاه کنن. یه بار داداش یکی از دوستام که ناشنواست بهم ابراز علاقه کرد. نمیدونستم بهش چی بگم. خب به نظرم برای یک معلول بهترین شریک زندگی کسیه که خودش هم فضای معلول بودن رو تجربه کرده باشه. میدونستم پسره خیلی آدم حساس و زودرنجیه. هر طور که باهاش برخورد میکردم معنیش این بود که به خاطر معلولیتش بهش جواب رد دادم. خب اینم بود. اما خیلی جدی و محترمانه براش توضیح دادم که نمیشه. اون موقع توی وجودم حتی یه ذره فرقی بین اون و بقیه ی آدما نبود. حالا تو هم به نظرم بهتره همین کارو بکنی.
تولد ایده/ مونولوگ۱/ مرد
چطوری یه آهنگو میسازم؟ اینطوری. آره، همینطوری. اصلا فکرشو نمیکنی. توی یه لحظه ی غافلگیرانه. این آخری اینطوری بود که نزدیکای صبح، دم اذان یه صدایی توی گوشم شروع کرد به زنگ زدن. دام دارادارا دام دام. دام دارادارا دارارارارا دام. بعد از خواب پریدم. دنبال دفترچه ی نتم گشتم. پیدا نکردم. آهنگی رو که به ذهنم رسیده بود با ضرباهنگش روی گوشی همراهم ضبط کردم. بعد هم چند روز روش کار کردم و رفتم توی استودیو ضبطش کردم. حالا هم به مناسبت تولدت تقدیمش میکنم به تو. باعشق.
تولد ایده/ مونولوگ۲/ زن
هیچ چیز بیشتر از نوشتن شعر احساس بودن به من نمیده. این که این کلمات بدون این که از قبل بهشون فکر کرده باشم توی ذهنم یه بار دیگه متولد میشن. انگار تو برای اولین بار زنگ واژه ی سرسامو توی گوشت میشنوی. اون روز که قهر کردی این شعره رو گفتم. هر چقدر خواستم از کلمات محبت آمیز استفاده کنم نشد. حالا هم که دیگه پیشم برنمیگردی هربار این شعرو میخونم یاد اون شب بارونی می افتم. گاز دادی و چرخها پشنگ گل کف خیابون رو روی مانتوم پاشید. اون لکه ها از روی مانتو پاک شد اما هنوز از دلم نتونستم پاکشون کنم.
مونولوگهای شروع کنیم یا نه؟
مونولوگ ۱/ زن
(صدای گریه- فضای خیابان)
حالا با زانوی غم بغل گرفتن مگه چیزی حل میشه؟ ساندویچتو بخور. با شکم گرسنه که فکرتم کار نمیکنه. ببین، آدم همیشه اولش فکر میکنه یکی رو پیدا کرده که همه ی امال و آرزوشه، وقتی میره جلو شلید دلخواهش باشه، شاید نباشه. دنیا که به آخر نرسیده. تو الان چند روزه که اصلا به خودت نمیرسی. نه دندوناتو مسواک زدی، نه صورتتو شستی. اقلا یه قلپ نوشابه بخور. اینطوری نمیشه. اصلا گیرم این یه فاجعه بوده، زندگی پر از این فاجعه هاست. نیگا کن، ایناهاش! توی روزنامه نوشته توی لیبریا جنگ داخلیه، توی عراق همه توی وحشت زندگی میکنن. اونا پس باید چی بگن. هر آدمی ممکنه یه وقتی تنها بمونه. دوروبرش خالی شه. این سیب زمینیا رم من نمیخورم. ولی اونی که باقی میمونه خودتی. خدایا1 گریه نداره که. یه ماه دیگه همه ی اینا یادت رفته داری توی یه عالم دیگه سیر میکنی. (صدای گریه قطع میشود.) پاشو برو اونجا صورتتو یه آبی بزن بیا برات بگم چی به سرم اومد. ماشینم داغون شد. حالا دو میلیون هم به زور ورش میدارن.
مونولوگ ۲/ مرد
چته بابا؟ چته؟ بزنم تو سرشا! زشته واسه مرد این کارا. تو مردی. تو باید بی رحم باشی. بی احساس باشی. باید مث یه خرس نفهم رفتار کنی. منو ببین! اخم کن. نشون بده که هیچی برات فرقی نداره. آرنولدو دیدی؟ اونطوری. میدونم ضایع شد قضیه. اینه دیگه یه وقتایی میبندی میگیره، یه وقتایی هم نمیگیره. آخه من چه میدونستم تو به دختره گفتی ماشین من مال خودته؟ کف دستمو که بو نکرده بودم. حالا یه چیزی بگو اقلا. صبح که میای سوییچو بگیری از این به بعد بگو واسه مردم چه خالیایی میبندی. کجا میری؟ قهر نکن حالا. الو! دارم با تو حرف میزنما. نیگاش کن. گرفتار شدم به خدا. مردم رفیق دارن ما هم رفیق داریم.
تجربه کنیم یا نه؟
مونولوگ۱/ مرد
حتما باید بمیری تا طرف این آت آشغالا نری؟ پس بمیر! مردی؟ حیف که نمردی. آدمیزاد عمرش دو روزه. وقت نداره از این دو روز یک روز و نصفی رو تلف کنه بالای غلطهایی که بقیه کردن و سرشون خورده به سنگ. اینا رو بهش میگم. فکر میکنی به کتش میره؟ نمیفهمه اصلا. یعنی تا نابود نشه ول نمیکنه این بساطو. تا حالا چهار دفعه بردنش کلینیک. سه دفعه حالش بد بوده رفته زیر ماشین. بیست و پنج بار رفته توی کما. میگه من خودم باید تجربه کنم. (قاتی میکنه) چی رو میخوای تجربه کنی؟ منو کفن کنی بذاری توی قبر خوبه؟ چی میخوای از جون این زندگی. بیشین زندگیتو بکن. چته؟. (یک لیوان آب میخورد.) نگفتم. از غصه ی این مامانش سه بار سکته ی نقص زده. باباش روانی شده بردنش آسایشگاه. الانم که من در خدمتتونم. بی زحمت میخوام یه ماه بستری شم که به وضعیت عادی برگردم. (داد:) چته؟ چی میگی؟ ولم کن!
مونولوگ۲/ زن
من اصلا این حرفایی رو که میزنی قبور(!) ندارم. اونا میگن واسه خودشون. بیا عکساشو بهت نشون بدم، ببین (به قول رضا آفتابی!) چه حلواییه. ساحل دریا داره، شب تا صبح پارتیه. اون مهرناز اینا که رفتن جاهای خوبشو ندیدن. من میخوام برم جاهای خوبش که اونا نرفتن. کار؟ کار چیه؟ ددی برام مانی میرفسته(!) تورونتون(همان تورنتو) تفریح کنم. تا کی؟ تا هر وقت خسته شم برم یه جا دیگه. وا! تو خیلی امُلیا! یه کم فکرتو باز کن. آپدیت باش.
(صدای شلوغی بازار)
پسر: چرا اینقد گرون؟ من دفعه ی پیش نصف این قیمت ازت گرفتم.
فروشنده: (با صدای آرام) همینه که هست. دوست نداری، امشب خماری بکش.
پسر: شما از اون رقمش هم دارین که میگن فضایی میکنه آدمو.
فروشنده: همه رقمشو دارم. اول پول.
پسر: چنده؟
فروشنده: هر گرمش سه برابر اون یکیه.
پسر: خب من دو کیلو میخوام.
فروشنده: چه خبرته؟ میخوای خودکشی کنی؟
پسر: نه، لازم دارم.
فروشنده. الان ندارم ولی اگه خواستی پس فردا بیا تا ده کیلو هم خریدار باشی دارم واسه ت.
پسر: حمید! بیا! میگه تا ده کیلو هم فروشنده س.
حمید: چه خوب. ما بخوایم بیایم توی این کار چطوره؟ بازارش خوبه؟
فروشنده: غوره نشده میخوای مویز بشی. فعلا خرده فروشی کن تا بعد به اونجاها هم برسی.
حمید: مامور آگاهی! بفرمایید داخل ماشین!
فروشنده: ا آقا من اصلا اینکاره نیستم. کجا میبری؟
پسر: برو توی ماشین تا بهت بگم.
(داخل خودرو در اتوبان. صدای یک آهنگ تکنو از ضبط شنیده میشود.)
زن: یواشتر! یواش! محسن آرومتر برو.
مرد: عشقه. ببین، جون من کی اینطوری میره با این ماشین؟ چراغا رو میبینی؟ تا حالا اینورا نیومده بودم.
زن: (جیغ میزند) یواش محسن. تصادف می کنیم. چراغ عقب هم روشن کن. بذار روشنش کنم.
مرد: (با آهنگ بارون بارونه زمینا ترمیشه) لالالای لای لای لای لالالای لای لای لای...
زن: اگه یکی از اینا چراغشو روشن نکرده باشه چی؟
مرد: حواسم جمعه رویا. حواس حاجیت جمعه.
زن: تو حواست جمعه اونا چی؟ یهو یه آدم بی احتیاط بیاد از وسط اتوبان رد شه چی؟ محسن جون مادرت یواشتر برون.
مرد: لالالای لای لای لای... جون مادرت نمیشه. میخوام ببینم تا کجا پر میکنه. عجب عشقیه این ماشین.
زن: محسن پلیس! پلیس داره میاد دنبالمون.
مرد: اٍ الگانسه؟ بیا بینم. بیا بینم منو میگیری؟
پلیس (از بلندگو): خودرو نقره ای رنگ بزن بغل.
مرد: بزن بغل. ببینیم کی میزنه بغل.
زن: محسن محسن اون رنوئه رو بپا. بپا!
محسن: آه آه دیدی چطوری ویراژ دادم؟ پلیسه کو؟ پلیسا! پلیسا! بیاین منو بیگیرین!
زن: محسن سر پیچه یواشتر! (جیغ)
محسن: یاقمر بنی هاشم! کامیون! (جیغ زن)
(صدای تصادف.)
دوجنسیتی ها/ مونولوگ۱/ مرد
همه ی آدما مثل هم نیستن. همونطور که بعضیا نابینا به دنیا میان، بعضیها هم دست طبیعت طوری خلقشون میکنه که مثل ما نیستن. این تفاوت تحت اختیارشون نیست. نه گناهی دارن، نه جرمی مرتکب شدن. گفتم حاج آقا این بنده خدا میخواد عمل کنه اشکال نداره؟ دوتا دونه ی تسبیح رو با انگشتش لمس کرد و گفت: چه اشکالی داره. الان علم پزشکی هم که پیشرفت کرده. مهم اینه که فضا رو برای اون بنده خدا طوری فراهم کنین که احساس تحقیر و خجالت نکنه. دست تقدیره. نزد پروردگار همه ی انسانها برابرند.
دوجنسیتی ها/ مونولوگ۲/ مرد
پشت مسجد بود خونه شون. باباش ننگ میدونست که دخترش از نظر هورمونی اختلال داشته باشه و مث پسرا رفتار کنه. خونواده ش سوادی نداشتن. اولا باباش کتکش میزد، بعد بردنش دکتر، فهمیدن اختلال هورمونیه و میتونه با عمل جراحی تغییر جنسیت بده. باباش این چیزا رو خیلی نمیفهمید. بهش میگفتیم عباس آقا از نظر شرعی هم بی اشکاله. نمیفهمید. آخرش دخترشو به دست خودش کشت. حالا هم که رفتن از این محل. خب هرکی یه دردی داره. چرا آدم باید جون یه نفر دیگه رو بابت یه همچین مسئله ی قابل حلی بگیره؟ خدا عاقبت همه مون رو به خیر کنه.
اعتیاد/ مونولوگ۱/ مرد
ژون تو بد پکرم. نمیرشه. میگن معتادی. من کجام معتاده آخه؟ حشن ژیگژاگ اومد این یه تیکه قالیچه رم برد که ژنس بیاره. رفته که بیاد. مشکل ما مردم اینه که بد قولیم. میگیم فردا میارم، یه هفته میگژره نمیاریم. اینم شد ژندگی آخه؟ بابا بامرام انشاف داشته باش. من خودم و ژن و بچه م رو بدبخت کردم که تو ژنش بیاری. رحم و مروت هم خوب چیژیه به ژون شما. عیال که گژاشت رفت اژ بش ما خرژی ندادیم. بچه مون که حبشه. من دشتمو پیش کی دراژ کنم؟ اگه بیاد یکی میژنم توی فکش که پانشه. حشن ژیگژاگو میگم. من که معتاد نیشتم تو با من اینطوری برخورد میکنی. گاهی. بعژی روژا. یه روژم نشد نشد ولی دیگه یه هفته نمیشه که.
اعتیاد/ مونولوگ۲/ مرد
چیکار کنم از دست این بهروز. بابا آخه آدم با رفیقشم آره؟ روم نمیشه به کسی بگم، از جیب من پول کش میره. آخه این زهرماری چیه مگه. صد دفعه گفتم بیا بذار کنار مواد مخدرو، من خودم یه کار درست و حسابی توی شرکتمون برات جور میکنم. آخه آدم معتادو که نمیشه معرفی کرد به جایی واسه کار. امروز از جیب من کش میره، فردا از جیب همکاراش. حیثیت نمیمونه برام. باور کن این چند وقت همه ی ذهنمو درگیر کرده. آخه این بهروز یه زمانی قلدر مدرسه بود. هیکل داشت اندازه ی فیل. حالا موش شده. از سایه ش هم میترسه. خدایا چیکار میکنه با آدم این اعتیاد؟
اعتیاد/ مونولوگ۳/ مرد
از وقتی با اون رفیقای از فرنگ برگشته ش بُر خورد و دور ما رو خط کشید از دست رفت. به جان عزیزترین کسم که مادرمه، با این همه بی معرفتیش حاضرم واسه ش هر کاری کنم که بذاره کنار. فوقش میخواد بخوابه توی کلینیک ترک اعتیاد دیگه. با بچه ها پول میذاریم رو هم خرجشو میدیم. فقط برگرده به زندگی. فقط برگرده.
اعتیاد/ مونولوگ۴/ زن
اینا فنتشون اعلاس. از ترکیه واسه شون میارن. دست اول. رفتیم توی خونه ی آمیتیس ای کشیدیم. فضا داره. فاز میده. میترکونتت. میخوام برم آمریکا، اونجا میگن گَنگ کوک هست، گَنگ شیشه بازا. گَنگ اسیدیا. اصلا نمیشه توی این مملکت موند. اینجا فضا نیست. استعدادا از بین میرن. به جون تو شهلا جون، توی این مملکت کسی قدر ما رو نمیدونه.
نه نه نه
تو تنها اقاقیای یادبود منی
که برای مزار نروییده ای. (بیژن الهی)
یه وقت میای از خونه بیرون و میگی سلام. میری توی خونه و میگی سلام. یعنی دوباره شروع کن. کی میگه که عنکبوت باید گوشه ی همه ی لحظه ها تار بتنه؟ از امروز شروع میکنی. تو موندی. از همه ی لحظه های رفته ت یه چیز برای تو مونده و اونم خودتی. چاره کن. پاشو بابا. قمبرک زدی که بگی چن منه؟ از امروز. از این سلام کوتاه به دربون پارکینگ. از اون جواب سلام کوتاه راننده ی بی حوصله و خسته ی تاکسی. شروع کن. تو موندی باقی عمر نرفته.
هیچکس صدای آدمو اونطور که خودش میشنوه نمیشنوه. چون صدای هرکسی اول توی سر خودش میپیچه. ببین چه صدایی ازت در میاد؟ ناله س؟ ضجه س؟ خنده س؟ غرولنده؟ فحشه؟ بدوبیراهه؟ خودت بهتر میشنوی. دوست داری چه صدایی ازت بیاد بیرون. ما آدما باید یه طوری زندگی کنیم انگار زندگیمون یه آواز محلی و آرومه که یه دختر نوجوون شالیکار زیر لب زمزمه میکنه. آواز باش.
روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آن که جز تو پاک نیست
چی میمونه؟ روز و ساعت و هفته و ماه میره. شب و روز و عمر کوتاه ما میگذره. اما لحظه هایی که رنگ ابدیت داره میمونه. لنگرش رو توی دل آدما قلاب میکنه. یه مکث طولانی و آن وقت میری بیرون تاریخ و زمان وامیستی میبینی این لحظه ها رنگ زمان ندارن. پیر نمیشن. همیشه اشک نورسیده ی شبنم روی گلبرگهای تازه شونه. من و تو چقدر توی این لحظه ها سهیمیم؟
چشمتو وا میکنی میبینی سیل خاطراتت برده تو رو تا ته یه تونل طولانی. هرچی میگذره حافظه خطرناکتر میشه. انگار آدمیزادو مریضی و تصادف و حادثه نمیکشه. آدمیزادو حافظه ی لعنتی میکشه. هر جا پا میذاری بوی یه خاطره و آدرس یه خنده ی قدیمی نشسته منتظر. کمین کرده. و تو میمونی. امروز هم باید بگذره و یک صفحه ی دیگه بره توی پوشه ی خاطرات.
پیری نه از در میاد و نه از راه دور. از یه جایی گوشه ی دلت میاد. لمس این ماجرا که رفته ها برنمیگردن توی اوج جوونیت پیرت میکنه. راه رو باید رو به جلو رفت. چه چاره که پشت سر سایه ش سنگینه.
مرگ/ مونولوگ۱/ مرد
وقتی که مرد یه اجاق روشن، یه تنور داغ از خاطره هاش توی دل همه ی رفقاش روشن کرد. اون سال من سرباز بودم. میدونستم که مریضه. هپاتیت سی داشت. اما همیشه میگفت یه هپاتیتکی هم داریم. نه از رنگ رفتن چیزی توی چهره ش بود، نه از ناقوس قافله ی راهی شده ها توی صداش زنگی داشت. وحید توی آخرین نامه ش آخرین داستان منو نقد کرده بود. اون بود که اولین بار گفت تو میتونی بنویسی. یه طوری حواسش به ما بود که انگار هزار سال عمر میکنه. اما رفت. مث همه ی ما که یه روز میریم. به قول خواجه عبدالله انصاری: به دنیا آمدی گریان و مردمان می خندیدند. بکوش تا از دنیا روی خندان و مردمان بگریند.
مرگ/ مونولوگ۲/ مرد
راستش اصلا نفهمیدم چطو شد. داشتم گاز میدادم توی اتوبان. خب توی اتوبان که نمیشه لاکپشتی رفت. یه لحظه فرمون موتور از دستم در رفت. خدایا! این کلاه کاسکتو من چرا رو سر مرتضی نذاشتم؟ داشت آواز میخوند. چپ کردیم. موتور صد تا چرخ خورد روی آسفالت سرد اتوبان. نگاه کردم دیدم از گوشاش داره خون میاد. کاش آرومتر رفته بودم. کاش. حالا دیگه چه فایده؟
مرگ/ مونولوگ۳/ مرد
ازم پرسید اگه یه روز من برم تو بدون من چیکار میکنی؟ فکر کردم میخواد بگه میره خارج. میدونی که. حالا همه همینو میگن. کلاس کاره. خندیدم گفتم خب زندگیمو میکنم. اونقد زندگی میکنم تا بمیرم. هیچوقت از مریضیش چیزی نگفت. یادته؟ چقد خدا خدا کردم که اون روز صبح از کوچه ی پشت خونه ی شما بره مدرسه که باهاش حرف بزنم؟ وایساده بودیم با موتور منتظر. یه روز نه، دو روز نه، 35 روز صبح به صبح میرفتیم وامیستادیم که ببینمش. حالا پشت کدوم دیوار میشه پیداش کرد؟ زیر کدوم پلاک رنگ و رو رفته ی درب و داغون؟ ای داد!
مرگ/ مونولوگ۴/ زن
خونه رو که کوبیدیم چند روز پیش رفتم ببینم باغچه مون هنوز سر جاشه؟ نه، باغچه رو خراب کرده بودن. ولی من جایی رو که خاکت کردم یادم بود. اگه اونجا برج هم بسازن یادم نمیره خرگوشمو کجا خاک کردم. توی اون زمستون که آبله مرغون گرفته بودم همیشه همدمم بودی. بعضی وقتا آدم یه دوستایی رو لازم داره که نه بفهمن، نه یک کلام حرف بزنن. میفهمی چی میگم که. یادت به خیر. بالاخره یه روز یه جایی یه خرمن کلم و هویج واسه ت میارم.
مرد 1: تمنا دارم
مرد 2: نوکرتم اصلا نمیشه.
مرد 1: اصلا راه نداره. شما اول حساب کن.
مرد 2: نه. آقایی. قبض ما دویست تومن بیشتر نیس. کارش سه سوته. شما بفرما.
مرد 1: عاجزم.
مرد 2: درمانده تم به مولا.
مرد 1: ریز ریزم کنی نمیشه.
مرد 2: قیمه قیمه ام واسه تعارفت.
زن (از ته صف): آقا یکی قبضشو بده کار داریم معطلیم.
مرد 1: با شما بود؟
مرد 2: نه جان تو انگار با شما بود.
مرد 1: اگه با شما بود بگم حالشو بیگیرن بروبچ.
مرد 2: خدا نکنه با شما باشه چون نمیگذرم ازش.
مرد 1: نوکرتم شما حالشو بیگیر.
مرد 2: راه نداره شوما بفرما.
مرد 1: بیچاره تم.
مرد 2: بدبختتم.
زن (از ته صف): حساب کنین جون مادرتون!
مرد: خانوم این ماشینو دوبله پارک کردی بیا ورش دار بی زحمت.
زن: ا آقا، این چه طرز حرف زدنه؟ ماشین خودمه دلم خواسته اینجا پارکش کنم.
مرد: خانوم ترافیکه میخوایم به دانشگاهمون برسیم.
زن: منم میخوام خرید کنم واسه کارای دانشگاهم. کار دارم.
مرد: شما که داری بستنی میخوری خانوم. ما هم کار داریم خب! عجب بساطیه.
زن: به من چه که کار داری؟
مرد: چطور شما کار داری به ما مربوطه. ما کار داریم به شما مربوط نیس؟
زن: من تا بستنیم تموم نشه هیچی بهم مربوط نیس.
مرد: متشکرم از این همه همدردی. باشه بستنیت رو بخور. بستنیت رو بخور آب نشه.
برادر: آبجی تو میگی باید یه کاری کرد دیگه. من میگم گنده تراش هم کاری نکردن.
خواهر: خب که چی؟
برادر: یعنی همین. چی رو میخوای شروع کنی؟ جدی نگیر بابا.
خواهر: خب نمیخواد شروع کنی. خیالت راحت شد. بشین با موبایلت بازی کن ببین آخرش چی میشه.
برادر: من همین که با موبایلم بازی میکنم کلی فکر پشتشه. اینا الکی نیس.
خواهر: میدونم داداش. اینا همه ش فکر و اندیشه ی گهرباره. زخم بستر نگیری؟
برادر: پاشو حالا اون پیرهن منو اتوکن.
خواهر: نه جان داداش میخوام یه کم با موبایلم بازی کنم که فکرم واشه.
تحلیل ۱: حالا سربه سر هم نذاریم و ببینیم چمونه. واسه ی این زندگی کوتاه مغتنم تن همدیگه رو لرزوندن جرئت شیر میخواد. واسه زخم زبون زدن و دل کسی رو شکستن باید پی تنهایی رو به تن مالید. چه کسی میخواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد. یک جا باید این زندگی رو از سر صبح یا سر ظهر یا سر شب با یه کش و قوس رخوتناک شروع کرد. هرچی بشه ما پای اسم آدمیت که وایسادیم. نه؟
تحلیل۲: بیا بنویس من هیچی نیستم. تو هیچی نیستی. بیا بنویس من همه چیزم. بی نیاز. تو همه چیزی و دیگران هیچ. بیا بنویس این منم. خود خودم. یه آدم دلواپس و آرزومند. اونوقت تو یه آدم میشی اندازه ی همه ی دیگرون. حالا بیا بنویس من یه دریام. با همه ی تشویش و امواج حیاتم. اونوقت تو زنده ای. ریگی از روی زمین برداریم. وزن بودن را احساس کنیم.
تحلیل ۳: سعی کردن صدای بودنته. زورتو بزن. شد شد نشد نشد. این که عزا نیره! این که ماتم نیره! مَیه نئشه ای؟!
و تنها اگر بدانی
چقدر تاریک شده ست
می باید
تا همه ی روشنای از دست رفته شوی
بی آن که چیزی از تاریکی بر توانی داشت. (بیژن الهی)
به کی چه۱: باید شروع کرد. به من چه؟ من که شروع نمی کنم.
باید شروع کرد. به من چه؟ خودت شروع کن.
شروع کن. اگه راست میگی خودت شروع کن.
دیره. یه کاری بکن. من هیچ کاری نمیکنم. نه مسئولیتی میپذیرم، نه برام مهمه که آخرش چی میشه. پس اگه نه من شروع کنم، نه تو شروع کنی کی شروع کنه؟ چه میدونم؟
بابا نفسش بند اومده یه کاری کن. از من کاری برنمیاد.
تلفن کن اورژانس. آره مث اینکه باید یه کاری کرد. تنفس مصنوعی. شروع میکنیم. من تنفس مصنوعی میدم، تو تلفن کن به اورژانس.
به کی چه۲: من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
به کی چه۳: خب حالا گیرم من این کارو بکنم، احساس مسئولیت کنم. وقتی یکی هست که بی مسئولیته چه فایده داره؟ فایده ش رو ول کن. تو کار خودت رو بکن. اونم یه وقتی میفهمه. یه روز همین نفسایی که راحت میدی تو و میاری بیرون، تنگ میشه. اون وقته که میبینی فرصت تمومه. باید وقتی برمیگردی به پشت سر، یه نگاه خندون بندازی یا نه؟ با من و تو هیچی جز همین نمیمونه که بدونیم غیر از ما زندگی مال کسای دیگه ای هم هست. همین. بعد از من و تو این هوا رو خیلیا نفس میکشن. باور کن.
به کی چه۴: حالا چطوری از روی این تختخواب عرق کرده پاشم. وقتی زندگی شروع میشه مگه نباید غم غصه ها تموم شده باشه؟ اول باید یه کاری رو تموم کرد تا بعدش یه کاری رو شروع کرد یا نه؟ من که خسته ام، من که بی حوصله ام، من که غم رگ به رگ رفته توی استخونم... ولش کن من شروع میکنم تا یکی بیاد و تمومش کنه. یاعلی!
به من چه ۱: چرخ می زنی بین ماشینا، بین درختا، بین آدما. یه جواب سلام ساده به ت نمیدن. بابا سلام مستحبه ولی جواب سلام واجبه. حالا تو میگی ریگی از روی زمین برداریم؟ چی چی رو برداریم؟ بیا یه دامن غصه از دل من بردار، واسه یه عمر وزن بودن را همچین احساس میکنی که از دلت دربیاد. برو بابا تو هم ما رو گرفتی.
به من چه ۲: به من چه؟ به من چه که هوا سرده؟ به من چه که هوا گرمه؟ به من چه که برق و گاز و مه و خورشید و فلک در کارند؟ یه قول و قرار ساده رو کسی پاش وانمیسته. حالا تو میگی بیا ببین مسئولیت اجتماعیت چیه؟ ده و نیم قرار گذاشته دوونیم اومده، اونوقت تو از من توقع داری به مسئولیت اجتماعی فکرکنم؟ نیگا کن، نیگا کن، همین مغازه داره، جنس رو یه طوری طرفت پرت می کنه انگار ارث باباشو طلبکاره. بعد تو به من میگی بدبینم. به من میگی ساعتم خوابه. به من میگی اقمار عشق و مستی و بدبختی دور کله ی کچلم میچرخه. ول کن بابا، به من چه؟
به من چه۳: به من چه؟ هرکس هر بلایی سرش میاد بیاد. به من چه که یک میلیارد گرسنه توی دنیا شب میخوابن و صبح با صدای بمب و موشک از خواب پا میشن؟ به من چه که لایه ی اوزون پاره میشه؟ ویراژ بده آقا! ویراژ بده! بذار گاز و بنزین و سرب از دود اگزوزت بره توی حلقوم قناریا و اطلسیا! بذار زیر سقف خاکستری این آسمون، پای هیچ بنی بشری به خونه ی آرزوش وا نشه. برو آقا! ویراژ بده!
به من چه۴: ولمون کن بابا. میگی من دلمرده م؟ اعصابم خرده؟ برق از چشمام رفته؟ عشقم عشقای قدیم جون شما. نه دلشکستگی تازه س، نه بی ستارگی. روی سینه ی زمین نوشته ن: طعنه و تاریکی. نه کسی زخم کسی رو میبنده، نه چشم امیدی به عشق کسی بنده. یارو با ماشین میزنه به ت درمیره. تو میگی بیا شاخه های شکسته ی شمشادو به ساقه بخیه کن. اینم شد حرف آخه؟ ول کن! به من چه؟
۱
از سر پیچ که گذشتیم رضا با ماشینش جلو زد. نزدیک بود شاخ به شاخ بشیم. ترمز زدم. من بودم توی ماشین و منصور که همیشه میگه عشق اینه که بشینه و من تند برونم. زدم بغل. رضا و مجید از ماشین جلویی پیاده شدن. اومدن دم در ماشین ما. شیشه رو کشیدم پایین، رضا گفت: حالا که دیروقته، کورس میذاریم، سر یه بستنی. گفتم باشه. یادم افتاد مادرم گفته بود بعد از افطار که بیرون رفتی زیاد تند نریا. نشستم پشت رل، رضا به موبایلم زنگ زد. گفت هر وقت گفتم شروع می کنیم. گفتم باشه. پیش خودم گفتم حالا این دفعه رو که مامان نمیفهمه. بزن بریم. پشت گوشی، رضا گفت: سه، دو، یک... گازو که گرفتم دیدم ماشین رضا داره میره و دور میشه. ماشین زیر پام خاموش کرده بود. منصور گفت چی شد؟ گفتم: هیچی. قسمت نبود.
۲
روز دوم ماه رمضان درد معده م بالاگرفت. رفتم دکتر. دکتر گفت نمیتونم روزه بگیرم چون باز زخم معده م عود می کنه. زهرا دخترم هر شب سحر پا میشد و با ما سحری میخورد. جلو بچه گفتم خوب نیست روزه م رو بخورم، بدآموزی داره. زهرا هر روز روزه ی کله گنجشکی میگرفت و بعد از ناهار چیزی نمیخورد تا اذان مغرب. چون که فکر میکرد من هم روزه ام سر سفره ی افطار روزه ش رو باز نمیکرد تا من افطار میکردم.
۳
کفشها رو شمرد و از در خونه اومد تو. عموم رو میگم که با بابام دعوای مفصلی کرده بود. اون روز خونه ی عمه افطار دعوت بودیم. عمه م به بابا گفته بود عمو نمیاد، به عمو هم گفته بود بابا نمیاد. عمو دم در همچین با دقت کفشها رو نگاه میکرد که انگار داره عدس پاک میکنه. بابا قول داده بود بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد بیاد. عمو اومد نشست و ما رو که بچه های برادرش بودیم نگاه کرد و لبخندی زد. اما معلوم بود نگرانه که نکنه بابا اومده باشه. این قضیه نقشه ی عمه م بود و زن عموم و مامانم. بابا بعد از نماز که اومد ناچار چشم توی چشم عموم سلام و علیکی کردن و این شد که شب قدر آشتی کردن.
۴
ماشینو بردم تعمیرگاه که یکی دو روزی توی ایام ماه رمضان بریم سفر. تعمیرکاره گفت دو روزه تحویلش میده. زد و فرداش یارو عموش مرد. ما هم این وسط موندیم حیرون و ویلون. تعمیرگاه رو بست. اما خوب کی فکرش رو میکرد؟ توی همون جاده ای که قرار بود ما از ش بریم کوه ریزش کرد. خلاصه خطر از بیخ گوشمون گذشت.
۱
برای آسودگی پروانه ها صلوات! این رو برادرزاده ی 16ساله م گفت. خواهرش پروانه یه بیماری لاعلاج داشت. دکترا جوابش کرده بودن. شب قدر بردیمش امامزاده ی نزدیک خونه. زیر کوه یه امامزاده ی دورافتاده ایه که همیشه خلوته. حیاطش مجاور یه دشت سرسبزه که اول بهار پر پروانه میشه. شب قدر مراسم احیا بود اونجا. جمع و جور و خلوت. سر شب پروانه حال خوشی نداشت. مادرش به شختی رسوندش به امامزاده. از ماشین پیاده ش کردیم و بردیمش توی امامزاده. نمیتونست سر پا وایسه. تا اذان صبح با حال تبدار گوشه ی زنونه ی امامزاده خوابید. وقت اذان صبح برای نماز مادرش بیدارش کرد. حالش خیلی خوب بود. دو روز بعد که بردیمش دکتر گفت بیماری از تنش رفته. از اون به بعد توی هر مراسم مذهبی به یاد برادرزاده م میگم: برای سلامتی پروانه ها صلوات!
۲
از تکیه ی محل تا دم در خونه دویدم. مادرم نذر کرده بود که برای مرتضی بچه ی همسایه مون که توی کوچه با هم بازی می کردیم 70تا ظرف حلوا بده توی تکیه. 70تا ظرف رو از مادرم گرفتم اما وقتی رسیدم به تکیه 5تاش از دستم افتاد. حلواها رو پخش کردم و اومدم خونه. مادر رفته بود خونه ی مادربزرگ. به خواهرم گفتم 5تا حلوا درست کنه. اگه مرتضی واسه همین 5تا حلوا حالش خوب نمیشد چی؟ خواهرم کلی نفرین و بدوبیراه گفت. آخر راضیش کردم درست کنه. دم سحر 5تا رو بردم تکیه. مادر مرتضی صبح اومد دم در خونه. گریه میکرد و مادرم رو می بوسید.
۳
مادربزرگ همیشه میگفت شب قدر هر کسی یه گمشده ش رو پیدا میکنه. خواهر کوچیکم یه سال عروسکش رو توی مسجد جا گذاشت و پیداش نکرد. از اون موقع خواهرم میگفت پس عروسک من چی شد؟ همه شب قدر یه چیزی رو پیدا می کنن، من عروسکم رو گم کردم! شب قدر سال بعد که رفتیم مسجد برای مراسم احیا، مادربزرگ با ما نبود. چند ماه قبلش عمرش رو داده بود به شما. بعد از مراسم برای تجدید وضو اومدم توی جیاط مسجد. باد خنکی می اومد. خادم مسجد با دخترش توی حیاط بودن. عرسک توی بغل دختر خادم مسجد به نظرم آشنا اومد. وقت رفتن خواهرم رو بردم پیش دختر بچه. با هم دوست شدن. هنوز هم دوستن. هیچ وقت هم دیگه خواهرم درباره ی عروسکش حرفی نزد.
۴
از توی سرم صدای طبل می اومد. تب داشتم. الغوث الغوث. زیر لب صلوات میفرستادم و می خواستم که فقط یه بار دیگه بتونم بدون درد کبدم از خواب بیدار بشم. خلصنا من النار یارب. انگار توی آتیش میسوختم. توی شکمم احساس یک درد مزمن شدید نمیذاشت زمان رو بفهمم. انگار نیزه توی شکمم فرو می کنند. رفتم به سجده. بک یاالله. توی خودم مچاله شدم و خوابم برد. بمحمد. میگفتن از هوش رفتم. بعلی. بیدار شدم. هیچ دردی در وجودم نبود.
موضوع: گره های زندگی
گره میزنی؟ چرا گره میزنی اخه. نزن آقا! نزن! پاپیونیش کن اقلا بذار باز بشه. یه طور گره میزنه که حالا دندون هم بیاد وسط از پسش برنمیاد. بد میگم؟ این بند کلاه رو یه طوری گره زدم که نمیتونم بازش کنم جان شما. آدم خودش یه کلاهی سر خودش بذاره که از پسش برنیاد. نوبریه به خدا.
نشسته بودیم تو تاکسی. راننده میگفت: میبینی؟ چراغ قرمزه. نوشته 35 ثانیه. خیال کردی 35 ثانیه س؟ میرسه به 5 تا نیمساعت میمونه روی همون شماره. چرا؟ چون مدیریت نداریم. گفتم: آخه ترافیک یه گرهیه که اینجوری باز نمیشه. یه وقت اینجا ترافیکش سنگینه، یه وقت روونه. آقای بغل دست راننده گفت: نه آقا این شهر شده پارکینگ. بنزین رو کارتیش کردن بازم ترافیک شده گره اندر گره. گفتم خب آدم خودش باید یه کم سرش بشه نیاره ماشینو بیرون. درسته؟ آقای بغل دستیم گفت: ببخشین شما کلاس چندمی؟ گفتم چطور؟ گفت: هرکی یه چیزی میگه تو هم یه چیزی میگی. گفتم والله سیکل دارم ولی پشت ترافیک میمونم. گفت: پس حرف نزن بذار توی حال خودمون باشیم.
تا حالافکر کردی اگه دستات رو به هم گره کنی و باز نشه چی میشه؟ امروز توی اتوبوس داشتم به این موضوع فکر میکردم. یه آقای مطلقا متشخصی لبه ی صندلی نشسته بود و به طور کامل دستهاش رو دور زانوش گره کرده بود، و هر کس میخواست بره بشینه ایشون زانو و گره دستش رو به طرز بسیار قاطع و با جدیت تمام 90 درجه به شرق میچرخاند تا طرف بشینه. نگران شدم. گفتم نکنه خدای نکرده بنده خدا دستاش رو که گره کرده باز نشه.
به نظر من گره ها سه دسته ان. گره هایی که با دست باز میشن، گره هایی که با دست باز میشن و گره هایی که با دست باز میشن. کلا گره هایی که با دست باز نمیشن گره نیستن، مصیبتن. تا حالا دیدی یکی گره میندازه به ابرو که نه با دست باز میشه نه با دندون؟ صف مسافرا وایسادن واسه رسالت. راننده عشوه میاد و همچین با اخم و تخم نیگا میکنه که بیا و ببین. سرشماری میکنه مسافرا رو. آقا شما کیف داری، نمیبرمت. خانم شما چاقی توی ماشین من جا نمیشی. آقا شما سنت خیلی زیاده. آقا پسر شما هنوز سیبیل درنیاوردی. آخه اینم شد کار؟ اخماتو وا کن برس به کارت. والله به خدا.
موضوع: خنده
من آدم خنگی ام. یعنی اینطوری میگن. ولی خوش اخلاقم. این رو امروز یه پیرمردی بهم گفت. سوار تاکسی شده بودم. راننده یه دفعه داد زد: خانوم، میدون فردوسی!.... خانوم، میدون فردوسی! نیگا کردم دیدم یه خانوم مسن، هدفونش رو گذاشته توی گوشش و چشماش رو بسته. گفتم آقا، ایشون نمیشنوه، هدفون تو گوششه. راننده یه ترمز محکم گرفت، که خانم از حال آهنگ اومد بیرون. از قیافه ی خانومه خنده م گرفت. گفتم: میدون فردوسی. هدفون رو برداشت. گفت: چی آقا؟ راننده داد زد: میدون فردوسی بابا! اون آشغال رو از توی گوشت دربیار تا بشنفی. خانم سرخ شد. گفت: جلوتر پیاده میشم. تاکسی راه افتاد. پیرمردی که کنارم نشسته بود کفت: اینطوری با خانوما نباید حرف بزنی جوون. فکر کن مادر خودت، خواهر خودت. راننده گفت: خواهر و مادر من از این آت آشغالا نمیذارن توی گوششون. گفتم: ببخشین، این آشغال نیس. هدفونه. خانوم دلخور گفت: نیگر دار. راننده زد بغل. به خانم یه لبخندی زدم و موقع پیاده شدن گفتم: چیزی نیست خانوم. نمیفهمه. پیرمرد گفت: از این آقا یاد بگیر. هم مودبه، هم خوش اخلاق.
چرا اخمات تو همه؟ اینو از پیرمرده پرسیدم. توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود، دستاش رو روی عصاش گره کرده بود. همونطوری اخمالود گفت: به توچه آقا پسر؟ خندیدم گفتم: با منی؟ من که به قول بچه ها قدم اندازه ی نردبونه. گفت: به قد نیست. یاد نگرفتی به بزرگترت احترام بذاری. گفتم: قصد اساعه ادب نداشتم. فقط گفتم اخماتون رو واکنین. یه لبخند که خرجی نداره. وقتی یکی اخم میکنه دل آدم میگیره. پیر مرد روش رو کرد اونور و زیرزیرکی خندید.
موضوع: ذوقزدگی
یوهووووووووووو! یعنی راستش ضایع شدم. اینقدا هم خوشحالی نداشت. گل سر رو واسه اونی خریدم که کلاه گیس میذاشت سرش. خب گفتم که، من یه مایه شوتم. اونم واسه م یه بند ساعت خرید که دیگه به دردم نمیخوره چون ساعتم رو فروختم که گل سر بخرم واسه اونی که کلاه گیس میذاره. دیگه آدم به چشماش هم شک میکنه. اینا رو توی کتابای درسی ننوشته بودن آخه.
از هول پریدم توی تاکسی. ماشین گیر نمیاد که. همراهم رو درآوردم باهاش یه کم بازی کنم. گفتم: آقا، خدا خیرت بده، چهل و پنج دقیقه س منتظرم یه تاکسی ببردم انقلاب. گفت پیاده شو آقا، پیاده شو، من میرم تجریش. گفتم ولی سرت رو تکون دادی که. گفت: من سرم رو تکون ندادم. گفتم: من گفتم انقلاب، تو هم سرت رو تکون دادی. حیرون مونده بود. نمیدونم یعنی چی آقا. سرش رو تکون میده، ولی بعد میگه میرم تجریش. گفتم: انقلاب میری دیگه، داری با من شوخی میکنی حتما. گفت شوخی نداره. گفتم پس لابد حوصله ت سر رفته داری دستم میندازی. خلاصه نمیدونم چرا، یارو عصبانی شد و مجبور شدم پیاده شم. وضعیه به خدا، مردم سر هیچ و پوچ قاتی میکنن.
خربزه رو با عسل خوردم نمردم. مردم از خوشحالی!
میگن چرا تو همه ش ذوق میکنی الکی الکی. میگم من کی ذوق کردم. میگن. صبح بیدار میشی میبینی زنده ای ذوق میکنی. شب میخوابی خواب خوب میبینی ذوق میکنی. بهت سلام میکنن ذوق میکنی. سفره رو پهن میکنن ذوق میکنی. سفره رو جمع میکنن ذوق میکنی. آخر بردنم دکتر. آقای دکتر چکش رو آورد به جای زانوم زد توی ملاجم. از ذوق داشتم میمردم. آخر گفتن اعصابم ضعیفه. بساطیه آقا. آقای دکتر چکش رو عوضی زده من باید قرص بخورم. آخه اینم رسمشه؟
-آقا ببخشین، شما ذوقزده نمیشین؟
-من؟ وااااااااای! چه باحال! از من مصاحبه میکنین.
-"از" شما مصاحبه نمیکنیم. "با" شما مصاحبه میکنیم.
-وااااااااااااااای! یعنی با من مصاحبه میکنین؟ از رادیول اومدین؟
-آقا، من یه سوال ساده کردم. هیچوقت شده ذوقزده بشین؟
-ذوقزده؟ نه. نه. هیچوقت اصلا من... از رادیو یعنی؟ وااااااااااای خیلی عالیه. با من مصاحبه... وااااااااااای... نه، اصلا من ذوقزده نمیشم!
موضوع: زبانی غیر از فارسی
با سرعت 135 کیلومتر در ساعت پیچید توی کوچه. گفتم هوووووووووی! گفت موزو ازد دزب بازاش! سبحان الله. عرض کردم ببخشید؟ گفت: ایزین ززبوزونز ززرگز ریزی یه زه. گفتم عیب نداره همین چهارراه اول نهضت سواد آموزی هست، تشریف ببرین ثبت نام کنین کلاس اکابر. گفت: آخه میدونیش، من تازه ش، از آمریکاش اومد! با خودم گفتم اونجا چقد جریمه ت میکنن واسه سرعت غیرمجاز؟
دستمو گرفت گفت بیا بیا بیا. گفتم کجا؟ الان اتوبوس میره. گفت میخوام زبون اسپرانتو بهت یاد بدم. روز نامه رو نشونم داد دیدم نوشته زبان اسپرانتو در سه سوت. عرض کردم به حضور انورشون که، سه سوت تموم شد، اتوبوس هم داره میاد. گفت حیف حالا یه زبون کمتر بلدی زبون بسته. گفتم ما به همین زبون فارسی با هم حرف میزنیم حرف همدیگه رو نمیفهمیم. وای به روزی که چندزبانه بشیم، مث چراغای راهنمایی سه زمانه.
این خواهرزاده ی ما با اجازه تون از وقتی رفته کلاس دوزبانه به قول خودش کانورسیشن میکنه با اهل منزل به فارین لنگویج. میگم فارسیش چی میشه؟ میگه اینا مفاهیم پیچیده ایست، فارسی نداره. بخوای فارسیش رو بگی مضمون از دست میره. میگم این خب چه مضمونیه که اینقد زود از دست میره؟! لرزونک اگه قوت داشت خودشو نگه میداشت!
کلاس فلسفه بود توی تاکسی. استاد و دانشجو بلند بلند واسه هم قصه میگفتن. استاد فرمود: این ناهمگزاره ی پاد تراگزار به نا همسرایی با اسفنج کمک میکنه تا اشکوب پنجره از در بیرونروی ننماید. گفتم ببخشید، میتونم موضوع بحثتون رو بپرسم؟ دانشجو گفت درباره ی همکنشی میان ناهمسرایان ایران باستان با راسته ی پامنار بحث میکنیم. گفتم خب پس ادامه بده! ادامه بده! معلومه من مزاحم شدم.
آبستره باش آقا. من یه جور خود سر در خم شدم به اصطلاح. روایت پسامدرن میکنم از شنگول و منگول و حبه ی انگور. (آواز میخواند:) ای زلف سر کجت! همه چین چین شکن شکن! همه چین چین شکن شکن!
توی توحش خودت موندی نمی دونی اینی که اینجات گیر کرده غده ی گواتره یا سرخرگ آئورت. هر چی که هست بادوم زمینی نیس.
یارو اومد بعد کلی زحمت ثابت کرد من و تو از نسل میمونیم. اینطوری بود که دسته جمعی افتادیم دنبال نارگیل. آخرش آدم نشدیم!
توی پسزمینه ی رنگ بنفش هرچی این قلم مو رو زرد کنی و بکشی انگار که آب توی هاون میکوبی. مث وقتی گالیله وایساد گفت زمین میچرخه، مردم بهش خندیدن. آخرش گفتن حالا که دور خورشید میچرخی بهتره بیشتر دور خودت بچرخی.
شما رو به انحنای قاف میرعماد قسم که رادیو رو روشن نگه دارین!
نه پشت این همه تصویر و تصور آسایشی بود، نه روی پرده ی تنهایی توی اون تالار تاریک. با دل نوشتم: ما با توییم و با تو نه ایم، اینت بوالعجب!
چشمات رو ببند. بگو هرچی که دیدیم با همین چشمهای بسته دیدیم. هرچی پلک زدیم روشنایی نیومد. امان از دست تو ای آفتاب!
من میگم اونی رو بگو که گفتنی نیست. میگه اونی که گفتنی نیست که نمیشه گفت. میگم پس هیچی نگو.
از یه پروانه پرسیدن شما که بالتون اینقد نازکه چطور عطسه میکنی فانتوم چپه میشه؟ گفت عاقلان دانند.
دلبر من زیر درخت آلبالو گم شده!
از صبح میپرسی امروز؟ میگه شاید غروب. از غروب میپرسی امشب؟ میگه شاید فردا صبح.
میگن هنرمندا مجنونن. حرفی نیست. این هم از جنون. حرف نداره. (آواز)عاشقان مستند و ما دیوانه ایم/ عارفان شمعند و ما پروانه ایم
زرشک. این دکوپاژ رو گفتم کامپکتش کن. گفت وات؟ گفتم آندرستند؟ گفت آهان قهوه اسپرسو میخوای! نمیدونم چرا فارسی سرش نمیشه.
در عصر نوسنگی آخرین چیزی که انسان به سرش میزد... کتیرا بود؟ نه، عشق بود. که وقتی به سرش میزد، فای دیز رو روی اکتاویو پاز میگرفت. به جان تو!
برای ویژه برنامه ی قیصر امین پور
از بال سیاه آسمان که گذشتی بگو نه، من هیچوقت نمیمیرم. بگو نه، من هیچوقت نمردم.
با بالهای پروانه سخن میگفتی. از خالهای بال مینوشتی. و تنها پروانه ها شعر بالهای تو را نوشتند.
زیر نگاه آینه ماندی. نور شدی. دور. دور از زمین و خاک نشستی به دلبری.
خاک گتوند از تو میسراید شاعر. این زادگاه توست که میخواندت به خویش.
وقتی ترانه گفتنت آغاز میشد با چشمهای تو ما می نشستیم به تماشای جهان. وقتی که مویه های تو پرواز میشد دور از تو مینشستیم، دور از اوج پروازهایت. حالا بیا پیام ما را که نمیپریم ببر به آسمان خودت قیصر.
شاعر نخستین شعر خویش است و مرگ واپسین شعر هر شاعر.
از نگاه شرجی ات جنوب میبارید و خاک نم نفسهات را میگرفت. صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو.
هر چه نامیرایی در نفست شاعر. ای انکه پیش از توفان، آشوب برکه را میدیدی! آرام گرفته ای پیش از آنکه از مرگت آرام گرفته باشیم شاعر!
از دردها رهیده و با قلب ریش میچرخی بر افلاک. میچرخی و آواز میدهی: افسوس آینه را دریاب.
چندین ستاره راه به فلق مانده ست؟ چندین چراغ دیگر تا فانوس چشم تو خواهد تابید؟ با ذره های خاک بیامیزی چشمت را، آری اشکت را، تا شاخه های خشک جوان خیزند.
وقتی زمین زیر پای ما میلرزید قلب تو آرام از کار باز می ایستاد.
بی فهم نرم واژه که با توست قلب کدام ترانه را به صدا نقش باید کرد؟
برای برنامه ی زبانی غیر از فارسی
سلام علیکم. سلام در شعر سلمان ساوجی از سه ریشه مشتق میشه: سلام قبل از خداحافظی، سلام بعد از خداحافظی و سلام در حین خداحافظی. در عصر مغول این سلام آخر مرسومتر بوده!
وقتی دلت درد میکنه چرا میگی من روشنفکرم. تو فقط دلت درد میکنه عزیز من!
با یک سمفونی شروع میکنیم به اسم آندره روبلف. نه، این در واقع یه فیلمه که فیلمسازش آندره برتون بوده. نه آندره تارکوفسکی. اصلا ولش کن. ما با هیجی شروع نمیکنیم.
در قرن شصتم پیش از میلاد یه عده آدم بیکار چیزی را به تام سه تار بر سر هم کوبیدند. بدین ترتیب صدا از مافی الضمیر این ساز خارج شد.
این نقاشی درباره ی چی حرف میزنه؟ نقاشی حرف نمیزنه. بله، این نقاشی از چه چیز در خود معنایی نهفته دارد؟ این نقاشی هیچ چیزی در خود نهفته ندارد. آهان، خب، از چه رنگی استفاده کردین؟ من اصلا از رنگ استفاده نکردم. پس این چیه؟ رنگه دیگه؟ نه، این یه جور تخیل فانتزیه که در اندرون من خسته دل ندانم چیست. ممنون از راهنماییتون. نقاشی بعدی.
شما اینجا در یک حالت کانسپچوآل به سانچو پانزا نزدیک شدید رودریگوئز! -آر یو اسپیک انگلیش؟
حالا با این وضعیت چه کار کنیم؟ کسی که کارای ما رو نمیبینه. به نظر من سریع بشینیم کارای همدیگه رو نقد کنیم!
استحاله در دیگری میدونید، یه وضعیته شبیه گم شدن معشوق در جزایر لانگرهاوس. جاده بارانی است. از تمرکز خود بکاهید!
از تاریخ 1998 قبل از میلاد حرکت میکنید به منطقه ای در آسترافریقای شمال شرقی. حالا 335 بعد از میلاده. من یه لواشک زیر یه درخت بید مجنون اونجا قایم کردم که در 2035 میلادی به شعر تبدیل میشه. میگی نه، صبر کن خودت میبینی.
اول بنا نبود که ما عقل کل باشیم. هرچه کردیم از همه ی اسرار سردرنیاوردیم گفتیم لااقل یه کمیش رو که فهمیدیم. پس بهتره احساس دانایی کنیم.
میدانید، نهنگ هیچوقت به طول باله های خودش فکر نمیکنه. واسه همینم زندگیش رو میکنه. ما هر ماه موهامون رو یه مدل میزنیم. واسه همین زندگیمون رو نمیکنیم!
گیرم من مغزم پاره سنگ برمیداره، تو چرا گوش میدی؟!
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
ریخت و پاش نکن. خبری نیست. فوقش میگن تو ادای آخرین گاردن پارتی جان اف. کندی رو درآوردی. عاقبت که چی؟ میخوای رو لیموزین رقص شمشیر کنی؟