تبليغاتX
خُوَرنَق





از رابطم دونامه با رمز مثلثاتي به دستم رسيد. ساعت هفت‌ونيم غروب بود. اولي مربوط به لورفتن بخش نظامي حزب، دومي مربوط به مسئوليتم براي پاك‌سازي رابطم. كاغذ نامه‌ها بوي روسيه مي‌داد؛ يا شايد آذربايجان. نسرين خورشت باميه بار گذاشته‌بود. اسلحه را از كشو ميز بيرون آوردم. راحت‌تر از كشتن رابطم كشتن خودم بود. از تصفيه‌هاي سازمان نظامي، سه فقره به دست من انجام شده‌بود. اگر رابطم را تصفيه مي‌كردم فقط غير از من همان رفيقم در روسيه ماجرا را مي‌دانست اما ريسك ماندن در اهواز برايم سنگين بود. جنازه‌ي رابطم را هر طور كه سربه‌نيست مي‌كردم گندش درمي‌آمد. زير اسلحه‌ي كمري دستمال گل‌دار نسرين بود و لاي دستمال، ده اسكناس ده‌توماني. برداشتم. رفيقْ‌موسي مسئول پخش نشريه در غرب اهواز مي‌توانست خردكي كمكم كند.

-          رسول كجا داري ميري؟ تا نيمساعت ديگه غذا حاضره.

-          مي‌آم.

هوا رو به تاريكي مي‌رفت. موسي خانه نبود. به كافه‌ي يوهان سري زدم. از بيرون چشم گرداندم و موسي را نديدم. دلكش مي‌خواند: «بردي از يادم...» چاره نبود. هر لحظه انتظار من براي ديدن موسي با قاطعيت تشكيلاتي در تضاد بود و ارفاق به حساب مي‌آمد به نيروهاي خودفروخته‌ي شهرباني رژيم. خودم را از لحظه‌ي رمزگشايي نامه مرده فرض مي‌كردم. به كنار جاده رسيدم. هوا تاريك شده‌بود. به اولين ميني‌بوس گفتم:‌ «خرمشهر!» نگه‌داشت...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:38 توسط ابوذر کریمی |

اینجا بخوانید.
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 11:32 توسط ابوذر کریمی |

اینجا بخوانید.

و اینجا بخوانید. 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:16 توسط ابوذر کریمی |

این داستان را با اصلاحات و تغییرات جزئی به صورت بازنویسی شده در سایت گاف بخوانید.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:31 توسط ابوذر کریمی |

 

 

این داستان به سفارش کانون ملی زبان، به عنوان متنی برای قرائت فارسی نوشته شده است و به همراه طرحها و تمریناتش در سال 84 به نشر رسیده است.بازنگاری منثوری است از اثر مشهور خواجوی کرمانی. در واقع بناست غیرفارسی زبانان این متن را بخوانند که فارسی شان قوی تر شود. ضمنا سطح زبانی آن از سه درجه ی مبتدی، متوسط و پیشرفته در سطح "مبتدی" است. به لحاظ زبانی، زحمت زیادی برای آن کشیده ام و به همراه سه عنوان دیگر از سوی کانون زبان منتشر شده است و استفاده می شود. خارج از کاربرد اصلی آن، می توان آن را متنی خوانا و سلیس و روان برای کودکان دانست. فرصت نگارش این متون و نیز مدت دو سالی را که در "دفتر پژوهشهای فرهنگی" ویراستار بخش کودک و نوجوان آن مرکز بودم، سپاسگذار دوست عزیزم "سید مهدی ضرغامیان" هستم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:11 توسط ابوذر کریمی |

 

 

یلدا کریمی

 

تقدیم به ابوذر

 

-          بلیت دادم به ت؟ هول نشی ها! ایستگاه هفتم پیاده می شی؛ بشمر با انگشتات. اصلاً نمی خواد؛ چشمت به خیابون باشه. سردر سینما رو که دیدی بپّر پایین.

رعنا زل زده بود به تبخال رحیم و آبنبات چوبیش رو سفت گرفته بود توی دستاش.

شلوغ بود. هرچی روی پنجه ی پاش بلند شد که شاید رحیم رو ببینه، نشد که نشد. از انگشت کوچیکه ش شروع کرد؛ همون دستی که آبنبات رو چسبیده بود. آخه با اون یکی دست، به زحمت میله ی داغ رو گرفته بود. مامان منیر همیشه می گفت خیلی کثیفن. کاغذ آبنبات چسبیده بود به ایستگاه دوم. سرش رو آورد بالا و سعی کرد یه نفس عمیق بکشه.

            یاد جورابای توریش افتاد که موقع سوارشدن به لبه ی پلّه گیر کرد و پاره شد. رحیم حتماً نگران بود؛ به مامان قول داده بود که "مردونه" سوارش کنه ولی رعنا پاش رو کرده بود توی یه کفش که: "بلدم. بزرگ شدم. حواسم هست به خدا." اینجا ایستگاه سوّمه و بعدی هم چهارمی؛ اون وقت سه تا ایستگاه می مونه تا هفتمی. با مامان که رفته بودن بیمارستان ایستگاه ششم پیاده شده بودن؛ پس باید ایستگاه بعد از بیمارستان پیاده می شد.

            رحیم صبح موهای رعنا رو شونه زده بود و بافته بود. شونه گیر می کرد به موهاش اما رحیم هیچی نمی گفت. دوباره شونه رو می آورد بالا و روی گره ها چند بار تکون می داد تا باز بشه.

            درِ اتوبوس که باز شد هُرّی دلش ریخت پایین. کو تا ایستگاه هفتم؟! مامان قول داده بود براش یه ساعت بخره؛ مث همون که روی دماغش عقربه داشت و چشماش تکون می خورد. رحیم گفته بود فیلم ساعت پنج شروع می شه؛ نکنه دیر برسن! آخه اتوبوس خیلی دیر اومد. ولی نه؛ رحیم حواسش به همه چی هست. حتی می دونه وقتی آسمون برق می زنه، بعدش صدا می آد؛ یا چرا پشه ها همیشه دور چراغ جمع می شن؛ تازه، روز تولد خاله شیرین هم یادش بود. خاله از شیراز اومده بود تهران. با مامان پچ پچ می کرد که: "این پسرت مشکوکه ها! باهاش که حرف می زنم توی چشام نگاه نمی کنه و همه ش ازم فرار می کنه. تازگی ها هم که کیفش رو پشت مبل قایم می کنه و چشم ازش برنمی داره. منیر! ازش غافل شی، دو سال دیگه سر از زندون درمی آره ها!" بعدم اومده بود و با جیغ و جیغ کشی کیف رحیم رو باز کرده بود. رحیم بغضش گرفته بود و رگ پیشونیش باد کرده بود و رفته بود توی دستشویی. خاله بسته ی روزنامه پیچ رو که باز کرد، مجسمه ی یه دختر رو دید که داشت می رقصید. یه کاغذ هم به دستش آویزون بود که: "خاله خوشگله تولّدت مبارک."

            دلش لک زده بود که آبنباتش رو بخوره. رحیم همیشه وقتی به آدامس آبنبات چوبیش می رسید، اون رو می شست و می داد رعنا. نشست روی صندلی ای که خالی شده بود؛ با یه پسربچه که یه نگاه به ناخنای از ته جویده ی رعنا مینداخت و یه نگاه به دستای خودش... رعنا دستاش رو دزدید و بین زانوهاش قایم کرد.

            بالاخره تونست از پنجره بیرون رو ببینه. هنوز نه از بیمارستان خبری بود، نه از سینما. آره؛ این ایستگاه ششمه. بعدیش باید پیاده شه. رحیم حتماً تا حالا از نگرانی آبنباتش رو خورده.

            در اتوبوس باز شد. "آخیش، این پسره هم داره پیاده می شه. اِ، این خانومه هم داره می ره؛ اگه رحیم بود چقدر به خُرخُرش می خندیدیم. مردونه هم خلوت شد. حالا رحیم هم می تونه بشینه و مث من پاهاش رو دراز کنه..." رعنا از جاش بلند شد که واسه رحیم دست تکون بده؛ اما دید اتوبوس خالیِ خالی شده. راننده داد زد: "آخرشه!"

*

فقط می فهمید که داره گریه می کنه. راننده ها دورش رو گرفته بودن و اون فقط گریه می کرد. رحیم رو می دید که به اتوبوس کوبیده و صداش زده. رحیم رو می دید که یه جایی خشکش زده و نمی دونه اون کجاست. رحیم رو می دید که تنها برگشته خونه و کتک می خوره. رحیم رو می دید که پلیسا دارن ازش سؤال می پرسن و اون عرق کرده و رگ پیشونیش باد کرده. رحیم رو می دید که از نگرانیِ شب و رعنا و مامان و پلیسا نمی تونه نفس بکشه. رحیم رو می دید که گریه می کنه؛ می دوه و گریه می کنه.

*

یکی از راننده ها دست رعنا رو گرفت و سوار اتوبوسش کرد. پرسید: "خونه تون کجاست؟" رعنا با هق هق انگشتاش رو اُورد بالا و گفت: "دم ایستگاه گل فروشی... اگه ایستگاه هفتم پیاده می شدم، می رفتیم سینما... همون که قبلش بیمارستانه... همون که..."

*

رعنا از لای چشای پف کرده ش رحیم رو دید که لب جوی سر کوچه شون نشسته بود و با آبنباتش ورمی رفت. از اتوبوس پرید پایین و دوید طرف رحیم. چشمای زل زده ش رو که دید وایستاد و اشکاش رو پاک کرد. رحیم دوید توی خونه.

            مامان منیر داشت میوه ها رو توی حوض می شست. رحیم آبنباتش رو گذاشت توی دهنش و بدون این که توی چشمای مامان نگاه کنه بلند گفت: "حال داد؛ فیلمش بزن بزن بود."

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:24 توسط ابوذر کریمی |

 برای موژان محمدطاهر و  پریشانیهایش

 

دمپایی توی هوا چرخ میخورد و درست پشت گردن وحید پایین میآید. وحید به سرعت بند کفشش را میبندد و با صدایی که بناست آرام باشد میگوید: "میرم رویا. میرم. فقط داد نزن." با چشمهای وقزده رویا را نگاه میکند.رویا آرام و با غیض میگوید: "گم شو!" وحید با اشاره ی دستش به رویا میگوید: "آرام باش." در آپارتمان باز میشود. رویا جیغ میکشد:

-          گم شو برو بیرون!

وحید کیف سامسونیتش را برمیدارد. موقع بیرون رفتن پایش روی پادری سر میخورد و زمین میخورد. در آپارتمان محکم بسته میشود. رویا از پنجره ی آشپزخانه غروب خورشید را نگاه میکند و دود آخرین پک سیگارش را بیرون میدهد. ته سیگار را از پنجره پرت میکند. زیر لب میگوید: "آشغال بوگندو!" با پایی که دمپایی دارد، لی لی از آشپزخانه بیرون میآید. از روی لباسهای کف هال رد میشود و خودش را میاندازد روی کاناپه. دستش را به سمت گوشی تلفن میبرد اما پشیمان میشود. انگشتهاش را لای موهای خرمایی رنگش میبرد و بالا میزندشان. با یقه ی تیشرت زردرنگش بازی میکند و میگوید: "گرمه." بلند میشود و کولر را روشن میکند. روی کاناپه مینشیند و بعد از چند لحظه لم میدهد. گوشی تلفن را برمیدارد و شماره میگیرد. خم میشود و پیشانی اش را روی لبه ی عسلی جلو کاناپه میگذارد. موهایش دو طرف صورتش را میپوشاند.

-          الو! محسن؟

-          سلام آبجی، چه عجب!

-          خوبی؟

-          مرسی. چه خبر؟

-          من خوبم. تو خوبی؟

-          بد نیستم. تو چطوری؟

-          خوبم. بد نیستم. خوبی تو؟

-          آره جان آبجی، چطور مگه؟ تو خوبی؟

-          من خوبم. میگذره. چه خبر؟

-          خوبم. مرسی. حالت خوبه؟

-          اَ.......ه! چه قد هی من بگم تو خوبی، تو بگی من خوبم؟!

محسن پشت تلفن قاه قاه میخندد. رویا میگوید:

-          چه خبره اونجا؟ چرا این همه سروصداست؟

-          نیروگاهه اینجا.

-          کجایی؟

-          کرمانم. خود کرمان که نه. اینجا یه بیابونیه نزدیکای کرمان.

-          ماموریتی پس. خوش میگذره؟

-     چه جورم! اینجا بیشتر مهندسا خارجی ان. زبونِ هم رو که درست نمیفهمیم. شبا میشینیم دور هم، هرکی به زبون خودش آواز میخونه...

رویا پیشانی اش را از لبه ی عسلی برمیدارد. بلند میشود و با نوک پنجه روی گلهای قالی راه میرود. میگوید:

-          ببین محسن!... محسن!

-          صدای من نمیاد، تو چرا داد میزنی؟

-          خوردوخوراکت جوره اونجا؟

محسن باز پشت تلفن قاه قاه میخندد. میگوید:

-     ببین رویا، تو آخرین بار، پارسال سر سال مامان زنگ زدی بریم سر خاکش که کنسل شد. یعنی الان... نُه ماه گذشته. بعد از نُه ماه زنگ زدی ببینی خوردوخوراک من چطوره؟ جان آبجی توی این نُه ماه هیچی نخوردم! از کرامات شیخ ما این است!

یکی از پیراهنهای وحید روی گل قالی افتاده است. رویا با انگشتهای پاش آن را میگیرد و کنار میزند و پایش را روی گل قالی میگذارد.

-          پس خوبه... پریروزا عطیه اومده بود اینجا.

-          خب؟

-          میگفت توی این یه ساله همه ش یاد تو بوده ولی تو عین خیالت نیس.

-          خب من طلاقش دادم؛ اون که طلاق نگرفته.

-          چیکار میخوای بکنی؟

-          هیچی. مهریه ش هم که گرفته.

-          خب آخه واسه چی؟ میگه هیچ مشکلی هم که نداشتین.

-          مشکل؟ نه، خوب بود.

-          یعنی همینطور الکی؟

-         آره، الکی. وا سه هیچی. واسه همین که من الان پنج ماهه اینجام. اینجابرّ بیابونه. جان آبجی "جنبش شاید اما جمنده ای در کار نیست"! زن داشتم، میشد؟

-          بهونه نیار محسن. راستش رو بگو!

-          تو حالت خوبه رویا؟ ما قبلا درباره ی اینا حرف نزدیم؟ چی شده؟ با وحید دعوات شده؟

-          دعوا که نه!... آره، با وحید دعوام شده.

-          همینو بگو! ببین، همراه من شارژ نداره. پنج دقیقه دیگه از تلفن ثابت به ات زنگ میزنم. باشه؟

-          باشه، باشه. پس فعلا.

رویا گوشی سیار را روی پیشخوان اپن آشپزخانه میگذارد. دستش را به کمرش میگیرد و نگاهی به خانه میاندازد. میگوید:

-          چه بوی گهی میاد اینجا!

بو باید مال توالت باشد. پاچه ی گرمکن توسی اش را بالا میزند و به طرف توالت میرود. سیفون را میکشد. با شلنگ آب، کف توالت را آب میگیرد. مایع جرمگیر را از زیر گنجه ی زیر ظرفشویی میآورد و یک بطری کامل را کف توالت خالی میکند. در توالت را میبندد و لم میدهد روی کاناپه. با یک حرکت سریع، کنترل ضبط را از روی عسلی برمیدارد و باز  روی کاناپه لم میدهد. ضبط را روشن میکند. موسیقی "رقص آتش" مانوئل دوفایا پخش میشود. بعد از چند دقیقه بلند میشود و سی.دی را عوض میکند. ترانه ی متالیکا فضای خانه را پر میکند:

- Die die die my darling….

            رویا مینشیند و لم میدهد روی کاناپه. لُپهاش را باد میکند و با انگشت میترکاند. با آهنگ شروع میکند به خواندن. موقع خواندن، دهانش را اغراق آمیز بازوبسته میکند. ساعت را نگاه میکند. تلفن زنگ میزند. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:26 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

 

از در "مهمانپذیر سیادت" که وارد میشدم چشمم افتاد به اعلان کوچک و بدخطی چسبانده به چارچوب در: "به یک کارگر ساده نیازمندیم." در، پشت سرم در رفت و آمد، تاب میخورد. از دو پله بالا و کمی به چپ رفتم. میز رسپشن خالی بود و مادر و دختری -انگار- ایستاده بودند منتظر. دست را تکیه دادم به پیشخوان رسپشن. زیرچشمی نگاهی کردم به زن جوان که بین من و مادرش ایستاده بود. از انحنای بینی اش شناختمش.

- مامان بشین.

این را گفت و زن مسن و کمی چاق با کیف دستی بزرگش آنطرفتر نشست روی یکی از چهار مبل روبروی تلویزیون. چهره اش مات و بیحالت بود. برای دیدن تلویزیون بیشتر به طرف زن جوان برگشتم. بازی اینتر و یوونتوس را نشان میداد. حالا رو به نیمرخش نگاه میکردم. لاک ناخنهایش همانطور آلاپلنگی و چند رنگ بود. همیشه مثل دخترهای چهارده ساله لاک میزد. ناخنهایی مثل پرچم روی آن انگشتهای کشیده و کاری.

- سال نو مبارک.

- سال نو تو هم مبارک. دیره ولی. هیجده روز گذشته.

- مانتوت چروک ورداشته.

- توی راه بودم. دوازده ساعت یه تیک. تو هنوزم اول عیب آدمو میبینی؟

- نه. عیبی نداره. چروکه فقط. همین.

مدیر مسافرخانه از در کوچکی چند قدم آنطرفتر پیدا شد وداد کشید: "علی!" پیشدستی کردم و بی هیچ حرفی شناسنامه ام را زودتر دادم دستش. مردی بود حول و حوش 60 تا 65 ساله با موهای ریخته و قامتی ریزنقش اما تروفرز. انگار تنها کاری که برایش مناسب است شمردن پول است. بعد از اینکه یک بار دیگر گفت "علی!" و شناسنامه را دید، پرسید:

- اصفهان؟

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم.

- دروغگو. تهرانی، نه؟

(دروغ نگفته بودم. سرم را فقط تکان داده بودم.)

- همینجا زندگی میکنم هنوز. خونه شلوغه، اومدم چندتا کار عقب افتاده رو تموم کنم.

- تو همون موقعش هم مرد زندگی نبودی. چندتا؟

- ...

- چندتا بچه؟

- دوتا. دختر.

لبهایش همانطور مثل سابق خط مشخصی روی صورتش بود، با انحنای ملایم لبه های هر دو طرف به بالا. رژ لب کدر. اولین بار که چهره اش را دیدم لبها به یادم ماند. چند روزی بعد کاملا قیافه اش را فراموش کرده بودم اما لبهایش در ذهنم مانده بود. موهایش از دو طرف حلقه ای از زیر روسری بیرون آمده بود. حرفش را ادامه داد:

-   من هر وقت یادم به اون وقتای تو می افته فکر میکنم باید کشیش میشدی. اونم کشیش کاتولیک. پشیمون نیستی که طلبه نشدی؟

خودش هم مدتی همان دوره ی دانشجویی پا را کرده بود توی یک کفش که میخواهد در حوزه ی علمیه درس بخواند. با آن خانواده ی لامذهب. میخواست یک جور بکَند از گذشته و خانواده. جلوش را گرفته بودم. گونه هایش همانطور استخوانی بود و برجسته. و لحن صدایش همان ظرافت بچگانه و آرامش گول زننده را با خودش داشت. پنج دقیقه ای بود که اینتر یکسره حمله میکرد. پرسید:

-   از کارات یه خبرایی میاد اونجا. کتاب تازه ی زیر چاپ نداری؟

توی سلف دانشکده نشسته بود. عصبانی. پرسیدم چه خبر شده، گفت: "سه تا از دانشجوها را خواسته اند برای کمیته ی انضباطی." نمیدانست یکی از آن سه تا منم. گفتم: "شما رو هم خواستند؟" گفت: "نه. مگه حتما یه بلایی باید سر خود آدم بیاد تا تکون بخوره؟" با آن ظاهر آرام، طبع صفراوی اش غافلگیرم کرد. چشمهایش همیشه انگار از چیزی مطمئن است آرام به هم میآمد اما وجودش یکپارچه "نه" بود به هرچه عرف و عادت. با لبخندی گفت:

-   تو هنوزم وقتی باهات حرف میزنن میری توی هپروت؟

گفتم:

-   تو چیکار میکنی؟ مینویسی هنوز؟

-   نه. از وقتی از تهران رفتم میلم نمیکشه بنویسم. تو چی؟ ترجمه هات رو خوندم همه ش رو. اون مقاله های مربوط به الهیاتت هم خوندم چندتاش رو.

-   اینم یه جور گذروندن عمره. ترجمه، تحقیق، حمالی، چه فرقی میکنه؟

-   تازگی کاری نکردی؟

-   معلمی میکنم توی یه دبیرستان. بینش اسلامی درس میدم. ترجمه هامم آخریش نامه های عاشقانه ی کی یر که گارد بود.

-   ا... بهش نمیاد نامه ی عاشقانه هم نوشته باشه. با همون نامزدش که حلقه رو براش پس فرستاد؟

-   آره. خود کی یر که گارد پس فرستاد. بر اساس یک رسم چینی.

-   میدونم بابا. این کتابت رو ندیدم.

-   نه، اصلا چاپش نکردم.

-   چرا؟ ناشر نداشت؟

-   ناشر هست. خودم نمیخوام.

-   چرا؟

-   این نامه ها به درد همه نمیخوره. اگه اون کسی که میخونه ظرافت نگاه کی یر که گارد رو نداشته باشه گمراه میشه.

-   همون بدبینی شوپنهاوری؟

-   بدبینی نیست. ناکامی یه چیزیه که باید برسی بهش تا اون متافیزیکش رو بشناسی. این متافیزیک دست هرکسی نمیاد. ناکامی مث خارهای پشت خارپشته. جزئی از طبیعت آدمه.

-   قبول ندارم.

-   چون داری باهاش زندگی میکنی، نمیخوای بپذیریش.

یوونتوس یک گل به اینتر زد. الهه تو هم رفت. جوانکی تقریبا بیست ساله از پله ها به سرعت پایین میآمد با اونیفورم آبی چروکیده و رنگ ورورفته، و لبخندی بی اختیار حک شده روی چهره.

- میزنمتا! این ده دقیقه س؟ ده دقیقه س؟ یه توالت شستن یه ساعت کار داره؟ اسباب آقا رو ببر.

- نمیخواد. من وسیله ندارم. همینه.

یک کیف کار همراهم بود فقط. مدیر مسافرخانه مکثی کرد و پشت علی زد: "خیله خب، وسایل خانوما!... دوتخته میخواین؟"

- الهه، مادر، بگو روزش آفتابگیر باشه. تاریک باشه، دق میکنیم. بلبل هم داشته باشه.

- هنوز مامانت گرفتار اون بیماریه؟

- آره آوردم ببرمش دکتر.

            - شوهرت چی؟

            - چی؟

            - چرا باهاتون نیومد؟

            - نیومد. کار داشت.

            داشتیم پشت سر علی بالا میرفتیم. مدیر از پشت سرمان گفت چای حاضر است، هر وقت خواستیم سفارش بدهیم. حمام مشترک طبقه را نشانمان داد. در فوایدش قصه ای گفت. یک اتاق جنوبی دوتخته برای الهه و مادرش. اتاق من چیز مختصری بود. به اندازه ی دو تخت. یک تخت، یک میز چوبی کوتاه کنار تخت، یک چوب لباسی، پارچ، لیوان آب و یک زیرسیگاری استیل رنگ و رو رفته. دراز کشیدم و سیگاری روشن کردم. در زدند. از روی تخت باز کردم. الهه بود با دامن بلند و سرخ چیندار و پیراهن چسبان سیاه و روسری شلخته بسته ی سیاه. در را پشت سرش بست. موهای کوتاه و کم پشت و کثیفش چسبیده به سرش.

-        چای که میخوری؟

فلاسک چای را گذاشت روی پاتختی و دوتا لیوان یکبارمصرف هم کنارش گذاشت. بلند شدم وچهارزانو نشستم روی تخت. چای را ریخت توی لیوانهای یکبارمصرف. یاد چایهای سلف دانشکده افتادم. نگاهش کردم. خطوط چهره اش کمی عمیقتر شده بود اما زیاد آرایش نکرده بود؛ مثل سابق. گفت:

-        پیر شدی. موهات همه سفید شده.

-        ارثیه.

-        چشمات قبلا مهربونتر بود.

-     یعنی چی؟ (میدانستم چه میگوید. هر روز خودم را در آینه میدیدم. اما میخواستم حرف بزند. حرف بزند. مثل وقتی که خدا از موسی پرسید: "آن چیست در دستت؟")*

-        یه نفرتی توشه. یه کلافگی. خستگی.

-        مامانت تنها نمونه.

-        خوابه. آرامبخشش رو داده م بهش خوابیده.

-        یواشتر حرف بزن. اینجا...

در زدند. الهه روسریش را کشید روی سرش. در را باز کردم. علی بود:

-        چای بیارم؟

وسط جمله اش نگاهی به من کرد و نگاهی به الهه. با همان ته خنده ی خوشایند حک شده روی صورتش.

-        نه، ولی پولش رو بگیر.

پول را که داشتم از جیبم درمیآوردم پرسیدم بازی چند چند است، گفت نمیداند. پول را دادم بهش. رفت. الهه زیر لب گفت: "دردسر نشه؟" چیزی در چهره ی پسرک میگفت همه چیز روبه راه است. پشت زانوی شلوارم چروک خورده بود. گفتم:

-        از شوهرت چه خبر؟

-        چرا هی میگی شوهرت؟ تو که بهتر از من میشناسیش.

-        بعدِ این سالا من هیچکس رو نمیشناسم.

شوهرش همکار من بود در یک شرکت نشر. مدتها دوست بودیم. اولین بار به عنوان دوست من الهه را شناخت. در منزل من. فیلمهای خارجی را زیرنویس میکرد.

-        خوبه اونم. مترجم شفاهیه.

-        تو فکر نمیکردی من شوهرت رو بهتر از خودت میشناسم وگرنه قبلش به من میگفتی.

-        نشد دیگه. یه دفعه شد. به تو مگه میشد حرف زد؟ تو عصبی بودی.

-     من عصبی هستم... اما به یه چیزایی معتقدم. تو عین بچه ها رفتار میکردی. مصلحت خودت رو نمیفهمیدی.

-        آره، تو مصلحت من رو میفهمیدی!

-        من حداقل میتونستم راجع به مادرش گوشی رو بدم دستت.

شوهرش تا بیست و یکی-دو سالگی کنار مادرش میخوابید. صدایش میکرد: "مامی". ازدواجش با الهه بهانه ای بود برای بیرون آمدن از زیر سلطه ی مامی که من میدانستم پای مامی را از زندگی پسرک نمیبُرد. مادرش به من تلفن میزد و تا مدتها که شماره ام عوض نشده بود بابت ازدواج این دو فحاشیهای عجیبی به من میکرد. دورادور از زندگیشان خبر داشتم.

الهه عصبی شده بود. پایش را روی پا انداخت و با همان طعنه های خاص خودش گفت:

-        همه تون عین همین! بیعرضگیتون رو میندازین گردن زنا!

-        پس برو بیرون چون اگه بقیه ش رو بشنوی حالت بدتر میشه.

-        حال من از این بدتر نمیشه. خیالت راحت.

-        پس بشین چون توی این دنیا این آخرین باریه که با هم حرف میزنیم.

نشست. گفت:

-        تو آخرش از این میسوزی که زنت نشدم.

-        من همچین چیزی از تو نخواستم.

-        منو مسخره کرده بودی.

-        نه عزیزم. تو منو مسخره کرده بودی.

-        من از تو میترسیدم. تو قابل اعتماد نبودی.

-        ترس، توهم... تو هنوزم توهم داری.

-        توهّم نبود. توهّم نبود. تو منو کتک زدی. تو عصبی بودی.

-        دو بار یا سه بار، چون تو توهین کردی. موشک جواب موشک!

الهه بلند شد. تکان بیهدفی خورد. گفت: "چاییت سرد نشه." انگار میخواست برگردد به اتاقش. گفتم: "بشین. واسه چی وایسادی؟" بدون اینکه به من نگاه کند لبه ی تخت نشست. پا روی پا انداخت و دست راستش را تکیه گاه آرنج چپش کرد. گفت:

-   یه سیگار بده من.

سیگاری دادم به اش. روشن کردم برایش. گفت:

            -  چرا میترسی بگی؟ همون موقعش هم از این ژست ترحمی که به من میگرفتی حالم به هم میخورد.

عصبی بود. دست چپش را با سیگار، موقع حرف زدن تکان میداد. کدام ترحم؟ اصلا به او نمیشد ترحم کرد. حقش را با دندان میگرفت. گفتم:

            -   کدوم ترحم؟

                  -   خودت رو نزن به اون راه بچه جون.

آنروز هم دستهایش را همینطور تکان میداد. میگفت: "اینجا رو با پادگان عوضی گرفتن. ماها داد نزنیم کی داد بزنه؟ بله قربان! چشم قربان! همین رو میخوان. فکر منو که دیگه نمیتونی بخری آخه. دروغ بگو. تظاهر کن که بشی دانشجوی نمونه." حالا چشمهایش برق اشک نچکیده ای داشت، با آن خمیدگی رو به پایینِ چشمهاش. گفت:

                  -   اگه من به تو نگفته بودم نمیتونم بچه دار بشم تو همون روز اول میاومدی خواستگاریم.

-   نه الهه. من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم.

دوره ی دبیرستان از پسرکی حامله شده بود. سقط جنین کرده بود توی توالت عمومی. این بود که دیواره ی رحمش آسیب دیده بود و بچه دار نمیشد. گفت:

-   منم همین رو میگم. تو هیچوقت با من ازدواج نمیکردی، واسه همین من ازدواج کردم.

-   منظورم این نبود. من اون موقع به تو فکر میکردم. نمیفهمیدم آدما برای چی ممکنه ازدواج کنن.

-   خیلی خنده داره توجیهت. پس چرا بعدش ازدواج کردی؟ بپیچونش ولی همونه که من گفتم.

-   نه، من... ولش کن.

-   تو هیچ وقت این قضیه رو به روم نیاوردی. که چی؟ میترسیدی بگی با من اردواج نمیکنی. آدمای ضعیف همینطورن. از ترس رنجوندن طرف مقابل حرفاشون رو میخورن.

-   تو الان چون شوهرت باز ازدواج کرده فقط همین رو میبینی، ولی این موضوع اصلا به نظر من مشکل خاصی نیست.

-   شما مردا همه تون میخواین جوجه کشی راه بندازین. کی گفته؟ مگه من بدم میاومد بچه دار بشم؟

-   چی میگی؟ من از چیزی که بدم میاد زن حامله س. اگه تو از من بچه دار میشدی یعنی باید تکثیر بشی. از انحصار من خارج بشی. زن بچه دار، شب به جای اینکه از سرفه ی من از خواب بیدار شه از ونگ ونگ بچه پامیشه. تو هم هی حرفای خودت رو بزن.

سیگارش به فیلتر رسیده بود. به سرفه افتاد. یک لیوان آب دادم دستش. قلپی خورد و آرام نشست. بوی ادوکلنش نرم پیچیده بود توی اتاق. نگاهش میکردم. بالاخره گفتم:

                   -   من ریه هام حساسه، تو بچه دار نمیشی، یکی هم کور به دنیا میاد. هرکی یه عیبی داره بالاخره.

                   - هنوز توی خواب سرفه میکنی؟

روی تخت تکیه دادم به دیوار. سیگاری روشن کردم. الهه گفت: "چایها هم سرد شد. برم ببینم مامان حالش چطوره." بلند شد. پشت در انحنای کمرش را گرفتم. گفتم: "مامان حالش خوبه." خنده ای کرد و گفت: "دود سیگارت داره میره تو چشمم." گفتم: "هیس، یواشتر!" گفت: "تو همیشه نگران صدا بودی." گفتم: "تو هم همیشه نگران پنجره ها و درز لای پرده ها بودی."

            صدای کشدار مدیر مسافرخانه که علی را صدا میکرد از خواب بیدارم کرد. کارهای ناتمام هنوز توی کیف. خسته تر از دیشب بودم. در را باز کردم و از مدیر مسافرخانه پرسیدم: "آقا، از جون این علی چی میخوای؟ ولش کن. ما رو هم زا به راه کردی." مدیر مسافرخانه آمد دم در و آرام گفت: "این جوونا رو باید کاری بارشون آورد. یه کم بترسونیشون و جلوی دیگران ضایعشون کنی درست میشن. شما دیشب خوب خوابیدی؟"

 

* اشاره به آیات 20 و 21 از سوره ی طه که میفرماید: "وما تلک بیمینک یا موسی؟ قال هی عصایَ اَتَوَکَّؤُا عَلَیها و اَهُشُّ بها علی غنمی و لیَ فیها مأربُ اُخری" ( [خداوند فرمود:] و ای موسی چیست آنکه در دست راستت داری؟ گفت:این عصای من است که بر آن تکیه میزنم و گوسفندانم را میرانم و از درختان بر آنها برگ میریزم و برای من استفاده های دیگری هم دارد.)

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:46 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

دیگری بودن راحت نیست. این که میگویم، نه یعنی که باید ریاضت بکشی تا دیگری بشوی. اصلا دیگری بودن یک وضعیت ناخواسته است؛...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:42 توسط ابوذر کریمی |

 

 

ابوذر كريمي

 

 

 

پدربزرگي داشتم كه در پنجاه و پنج سالگي ديوانه شد. زنجيره ي جنون خانوادگي در تبار ما از پدربزرگ آغاز ميشود. مادرم هم پانزده سال بعد از پدربزرگ، در سن چهل و پنج سالگي ديوانه شد. اگر من هم در چنين سنيني عقلم را از دست بدهم حلقه ي سوم اين زنجيره كامل ميشود اما هنوز چيزي از سلامت عقل در خودم ميبينم. جنون پدربزرگ سايه اي وهم آلود بر سرنوشت خانواده ي ما انداخته است؛ خانواده اي كه اعضاي زيادي ندارد. من تنها بازمانده ي آن به حساب ميآيم و سايه ي جنون پدربزرگ همينجاست؛ درست روي سر من...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:6 توسط ابوذر کریمی |

 

 

چند دقيقه سكوت. آن وقت دومي مي‌گويد: «هرمنوتيك مي‌دوني چيه؟» سومي تكيه داده به آرنجش پشت ميز. صورتش را از توي دستش بالا مي‌آورد و نگاهي مي‌اندازد به دومي. دستش را كش مي‌آورد. سيگار و فندك و زيرسيگاري را سر مي‌دهد به طرف خودش و يك سيگار به اين ترتيب روشن مي‌شود. اما اولي. اولي سرش را تا جايي كه مي‌شود روي پشتي صندلي عقب برده است و بي حس مي‌گويد: «هر بار بدتر از دفعه‌ي قبلشه.»

دومي بدون آن‌كه چشمش را باز كند مي‌گويد: «بهت مي‌گم مي‌دوني هرمنوتيك چيه؟» سومي تنه‌اش را سنگين عقب مي‌دهد و تكيه مي‌دهد به پشتي صندلي. صورتش از زير نور موضعي لوستر بالاي ميز، نور قرمز، مي‌رود توي تاريكي اتاق. از سومي فقط دست‌ها زير نور مي‌ماند. مي‌گويد: «همه شون يه منجي مي‌خوان. يكي كه بياد به دادشون برسه. توي بهترين وضع هم كه باشن همينه.»

اولي زير لب ترانه‌ي «من مرد تنهاي شبم» را خيلي آرام شروع مي‌كند به خواندن. هنوز سرش را عقب داده است. اولي چهارمي را در ذهنش مرور مي‌كند. چهارمي آدمي است كه از زحمت ديگران به نان و نوا مي‌رسد. اولي اين طور فكر مي‌كند اما چهارمي هيچ وقت اين طور فكر نمي‌كند. اولي بي‌هوا مي‌گويد: «جذاب اينه كه دو قورت و نيمش هم باقيه.»

سومي ادامه مي‌دهد: «ببين چي به روزش اومده كه خيال مي‌كنه من منجي آخرالزمانشم.» اولي چنگش را مي‌اندازد توي ظرف يخ. مي‌پرسد: «بندازم؟» سومي مي‌گويد: «بنداز.» دومي چهره‌اش در هم مي‌رود. مي‌گويد: «اين قد با اون يخا بازي نكن. بندازش تو ليوان ديگه.» اولي مي‌گويد: «تو هم عوض اون دخانيات بيا از اينا بخور جون مادرت. تعطيل تعطيل شدي.» دومي با چشم‌هاي بسته يكوري مي‌خندد و مي‌گويد: «از دفعه‌ي بعد، باشه.» بعد رويش را از اولي برمي‌گرداند و آن يكي طرف صورتش را روي ميز مي‌گذارد. آب دهانش از كنار لبش كش مي‌آيد. مي‌گويد: «مشكل شما اينه كه نمي‌دونين هرمنوتيك چيه.» سومي آهي مي‌كشد و مبهم نوشي مي‌گويد و ليوان را سرمي‌كشد. ميگويد: «هيهات!»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:53 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 9:10 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 9:20 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

ابوذر کریمی

ـ1ـ

یارو یک روز سرد زمستانی بعد از شستن دست و رو و خوردن صبحانه اش به پشت بام رفت تا سری به قفس فضیلتهایش بزند و تخم آنها را برای نا هار از زیرشان بردارد ، اما دید در قفس باز است و فضیلت هایش فرار کرده اند . از آن بدتر این که دید یک ماده گربه ی خپل خاکستری – که حسابی ژولیده پولیده و مریض است  - دارد بچه گربه ای را که همین الساعه زاییده مثل آدامس می جود. یارو که عین برق گرفته ها شده بود روی دود کش نشست و به فکر فرو رفت. بعد از مدتی احساس داغی عجیبی وجودش را فراگرفت. این داغی را به فال نیک گرفت و احساس کرد که فکرش دارد به یک جاهایی       می رسد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 6:31 توسط ابوذر کریمی |

 

   ابوذر کریمی

 

من چترم را فراموش كرده ام.

نيچه

واپسين شطحيات

 

 

 

به حدی زیبا و دلربا بود که بی شک هر مردی این موضوع را می فهمید. به همین دلیل من در طول همه این سالها هیچ وقت عاشقش نشدم. در یک دانشگاه و در یک دانشکده درس خواندیم اما بعدا در محیط کاری فقط درباره خودش و کارهایش چیزهایی می شنیدم. پیش نمی آمد که به هم بر بخوریم. چه اهمیتی دارد؟ این موضوع را رها کنیم. اصلا ارزش گفتنش را ندارد.

چند شبی می گذشت از این که خانه را عوض کرده بودم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 13:43 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats