تبليغاتX
خُوَرنَق
 

 

 

سلامٌ علیه ِ یـــَوم َ وُلــِدَ و یـــَومَ یـــَموتُ و یـــَومَ یـــُبعــَثُ حــَیــّاً

 

این منظومه حکایتی دارد. یکی از همدانشکده ای های ما در دوره ی دانشجویی به نام خانم بهنوش طاهری، از یکی از دوستان من خواست که برای پایان نامه اش بازنویسیی از سالومه ی اسکاروایلد کند. دوست من از من کمک خواست. یادداشتهاش را آورد و داد به من. من هم تکه هایی افزودم به ش و تنظیم و تدوین مجدد کردم و متن را دادم. بعد از یک ماهی خانم طاهری از دوست ما گلایه کرد که متن تو اصلا خط دراماتیک ندارد. واقعیت این است که متن نوشته شده خط دراماتیک داشت اما درام خطی نداشت. لذا می باید شیوه ی اجرایی آن چیزی شبیه پرفورمنس آرت یا تئاتر شقاوت آرتو می بود که کار سختی بود و کفاف مدت زمان تمرین تا اجرا را نمی داد. وگرنه با این حساب سیاهای ژان ژنه هم خط دراماتیک ندارد. متن را دو نفری بازنویسی کردیم و این بار بخشی از دیالوگ ها را که مربوط به یحیا بود من نوشتم. تحلیل من این بود که یحیای نبی (ع) شوریدگی خاصی دارد و چون معجزه اش پیش بینی تولد مسیح (ع) بوده است می باید زبان شاعرانه ای داشته باشد که هرود امپراتور روم از تبلیغ او علیه خودش بیمناک شود. دیالوگ های یحیا خیلی خوب از  کار درآمد اما متن، اسمش سالومه بود و یحیا شخصیت محوری اش نبود. گذشت و من گوشه ی ذهنم به منظومه ای مشابه منظومه-درام های شکسپیری فکر می کردم با نام یحیای نبی (ع). در این مدت دستم از هر دو نسخه ی برداشت آزاد سالومه هم کوتاه بود. برخی دیالوگ ها را که برای یحیا نوشته بودم از حافظه بازتولید کردم و برخی هم که طبعا مرحوم شد! این چند ساله هر از گاهی تکه هایی برایش گفته ام و ایده را پرورده ام. این نسخه ی اول البته ایراد دارد. و فضای دراماتیک آن شاید مخاطب را مواجه با این پرسش کند که این چه منظومه ای است؟! همه ی اینها درست است اما به حول و قوه ی الهی بازنویسی خواهد شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:57 توسط ابوذر کریمی |

 

هرولد پینتر همین چند روز پیش درگذشت. به همین مناسبت چند طرح کمیک کوتاه پینتر را که دوست خوب مترجمم غلامرضا صراف به فارسی برگردانده است در اینجا قرار می دهم. ان شاءالله مقبول طبع مردم صاحب نظر قرار گیرد.

۸. سیاه و سفید

۹. ایستگاه درخواستی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:16 توسط ابوذر کریمی |

 

هرولد پینتر همین چند روز پیش درگذشت. به همین مناسبت چند طرح کمیک کوتاه پینتر را که دوست خوب مترجمم غلامرضا صراف به فارسی برگردانده است در اینجا قرار می دهم. ان شاءالله مقبول طبع مردم صاحب نظر قرار گیرد.

۵. مصاحبه

۶.مشکل در کارخانه

۷. پیشنهاد مخصوص


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:8 توسط ابوذر کریمی |

 

هرولد پینتر همین چند روز پیش درگذشت. به همین مناسبت چند طرح کمیک کوتاه پینتر را که دوست خوب مترجمم غلامرضا صراف به فارسی برگردانده است در اینجا قرار می دهم. ان شاءالله مقبول طبع مردم صاحب نظر قرار گیرد.

 

۱. مشکلت اینه

۲. همه ش همین

۳. شب

۴. دیالوگ با سه نفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:43 توسط ابوذر کریمی |

این پارودی یا نقیضه را در سال ۸۳ روی داستان مشهور "پینوکیو آدمک چوبی" نوشته ی نویسنده ی قرن ۱۹ ایتالیا "کارلو کولودی" نوشتم. ضعفهایی دارد اما در مجموع تجربه ای بود. به صورت کلاسی در دانشکده ی سینماتئاتر با بازی سمیه تاجیک (گربه نره)، الهام کردا (روباه مکار) و پگاه طبسی نژاد (پینوکیو) اجرا شد. این نمایشنامه عنوان فرعی اش بود: "مرده شور هرچی فمینیسته ببره!" اما در واقع یک کار نه فمینیستی اما در دفاع از حقوق زنان بود. عنوان غلط اندازش هم بخشی از کمدی کار بود. البته کمدی گروتسک. به همین دلیل "مرضیه ازگلی" کارگردان کار همه ی بازیگران را زن انتخاب کرد. اضافه کنم که بازیگران هیچ گریمی نداشتند و با لباس و چهره ی خودشان نقشها را بازی می کردند. پرده ی دوم کار، فضای تراژیکی پیدا می کرد. پرده ی دوم را هم نوشته ام اما راضی ام نکرده است. ترانه هایی هم برای این نمایش تنظیم کردم که بی کار مانده روی دست ترانه سرایش! شعر و آهنگ ترانه ها هم از خودم بود. یکی برای شروع، یکی برای بین دو پرده و یکی برای پایان نمایش. این را هم بگویم که سبک کمدی این کار تا حد مختصری وامدار سبک نمایشنامه نویسی "عباس نعلبندیان" و به خصوص نمایشنامه ای از او به نام "اگر فاوست یک کم معرفت به خرج داده بود" است. این هم بهانه ای که نامی از آن شوریده ی مرحوم برده شود.

درباره ی حواشی نگارش این نمایشنامه و ساختن ترانه ها و مسائل دوران دانشجویی قبلا در این پست مطالبی نوشته ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:7 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

دختر     وقتی تاریک میشه، هر شب رو به آسمون می خوابم. اونوقت ستاره ها چشمامو میشمرن. نمی دونم چرا همیشه دوتا کم میاد.

پدر        چشمای تو؟

دختر     نه مامان. ستاره ها.

پدر        من مامانت نیستم پسرم. مامانت مرده.

دختر     (با نیشخندی که به سختی در صورتش دیده می شود.) همیشه همینو میگی مامان.

پدر        چلچله ها ظهر تابستون زیر چتر گلای اقاقی می خونن. با خودم میگم برای تماشای آوازشون حتما خم میشن.

دختر     کدومشون مامان؟ چلچله ها یا گلای اقاقی؟

پدر        هیچ کدومشون پسرم. پنجره ها رو میگم. پنجره ها. همیشه حواست پرته پسرم.

دختر     مامان، پسرت خیلی وقته مرده. همون شب مرد که تاریک تاریک تاریک بود هوا. شبپره ها دور دکمه های پیرهنم می چرخیدن ولی همیشه  دوتاش کم می اومد.

پدر        دکمه هات پسرم؟

دختر     نه. شبپره ها. همیشه حرفای منو اشتباه میگیری مامان.

پدر        مامانت خوابیده بود زیر آلاچیق. زمستون. زیر نور ماندولین. ماه ضجه می زد. برف می نشست روش پسرم.

دختر     رو ماندولین؟

پدر        نه، روی ماه.

دختر     غروبا چراغ خورشید که میره توی دریا، جلزّ می کنه. مث اونوقتا که انگشتتو تفی می کردی می زدی به قابلمه. بابا دیر می اومد. یادته می موند؟

پدر        چی می موند؟ غذا؟

دختر     نه، جای چشمای تو روی پنجره مامان.

پدر        من مامانت نیستم پسرم. من باباتم.

دختر     می دونم مامان. می دونم که هنوز نمی دونی پسرت مرده. ولی من دخترتم.

پدر        چاه چکّه می کنه روی سینه ی ماه. شُرّه می کنه می افته تو یه راه مث نیمرخ یه ملاقه می ره تو دل خاک.

دختر     آب؟

پدر        نه، ماه. ماه.

دختر     یادت میاد مامان...

پدر        من مامانت نیستم پسرم.

دختر     ... پس یادت نمیاد. اون روز که یه قلعه ی شنی درست کردی لب دریا برام؟ چراغ خورشید داشت می رفت توی آب. ولی تو پاتو گذاشتی روش لهش کردی.

پدر        چیو؟ قلعه ی شنی رو؟

دختر     نه، خورشیدو. پاتو گذاشتی رو خورشید، شب شد. اونوقت ستاره ها شروع کردن چشمای منو شمردن. از همون شب همیشه دوتاش کم میاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:45 توسط ابوذر کریمی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 4:35 توسط ابوذر کریمی |


با الهام از سنگی بر گوری / جلال آل احمد
و
غروب جلال / سیمین دانشور


ابوذر کریمی


گانة یک: سوءتفاهم
لاله و حمید زن و شوهری هستند هر دو نویسنده. زن علاوه بر نویسندگی وکالت می­کند. حمید نویسنده­ای بسیار مطرح است که اخیراً سخنرانی­هایی در دانشگاه­های مختلف با صبغة سیاسی در شهرستان­ها انجام داده است. بحران آغازین این گانه، شکایتی است که زنی به نام زلیخا از حمید کرده است، مبنی بر اینکه فرزند نامشروعی که در شکم دارد، از حمید است. روزنامه­های رژیم پهلوی این مسئله را به موضوع داغ روز تبدیل کرده­اند. دوستان حمید که همه تقریباً از قِبَل او دستی در ادبیات و ترجمه و نقد دارند در بحبوحة این دعوا کج­دار و مریز با او ارتباط دارند و تقریباً پرهیز می­کنند. لاله وکالت حمید را بر عهده می­گیرد و بی­گناهی او را در دادگاه ثابت می­کند. ضیافتی به شادخواری تبرئة حمید برپا می­شود که تمام دوستان نویسنده و ناشر در آن حضور دارند. در پایان ضیافت، وقتی حمید و لاله تنها هستند، لاله به حمید می­گوید چندان هم مطمئن نیست که او بی­گناه باشد و از حمید می­خواهد که حقیقت موضوع را برایش بگوید. حمید که مست است همه چیز را با شوخی برگزار می­کند.

گانة دو: سرسام
لاله و حمید بو برده­اند که بچه­دار نمی­شوند. حمید مرتباً می­گوید که بچه نمی­خواهد و زندگی همین­طور خیلی بهتر است. در واقع موضع حمید به گونه­ای است که انگار مطمئن است مشکل از جانب لاله است. پس از مراجعه به پزشک مشکل از جانب حمید تشخیص داده می­شود. اقوام حمید و لاله هر کدام به شیوه­های خودشان از درویش و دعانویس و… برای حل این مشکل بسیج می­شوند و تقریباً به آنها هجوم می­آورند. از سوی دیگر دوستان خانوادگی­شان که از افراد تحصیل­کرده­اند به نوبة خود هر یک راهنمایی­هایی می­کنند. در این گانه ورود و خروج اقوام و دوستان ـ بعد از آگاهی لاله و حمید از ماجرا ـ به طرزی کاملاً ناواقع گرایانه و شروع است. بایستی افراد از در، دیوار و سقف صحنه، بدون هیچ توجیه رئال وارد بشوند و حرف بزنند. افراد باید از نوشیدنی­ها و خوردنی­های معتنابهی که داخل صحنه است به حدّ وفور استفاده کنند. لشکری از افراد مختلف و طبقات مختلف اجتماعی و فرهنگی بایستی در صحنه حاضر باشند.

گانة سه: استیصال
کتاب­های حمید ـ همه ـ در توقیف وزارت اطلاعات شاه است. آنهایی که مجوز گرفته است یکجا در چاپخانه توسط ساواک خریداری و خمیر شده است. فضای سردی بر زندگی حمید و لاله حاکم است. حمید احساس زیادی بودن می­کند، خصوصاً که اجازة تدریسش را ازش گرفته­اند. لاله خوددار است و همین خودداری بیشتر حمید را به این فکر و خودخوری می­اندازد که مزاحم است. حمید به لاله پیشنهاد می­دهد که می­تواند طلاق بگیرد و برود با کسی ازدواج کند که او را مادر کند. لاله اصلاً در این فکرها نیست. دعوتنامه­ای از طرف یکی از دانشگاه­های اروپایی برای حمید می­آید و او را برای تدریس به اروپا دعوت می­کنند. حمید می­پذیرد و می­رود.

گانة چهار: رسوایی
حمید بعد از یک سال از سفر اروپا برگشته است. با احمد یکی از دوستانش دربارة غیرقابل تحمل بودن اوضاع ایران حرف می­زند. در این اثنا لاله نامه­ای را که یک زن هلندی برای حمید فرستاده می­خواند و متوجه روابط نامشروع و مشروع حمید در اروپا با زنان دیگر می­شود. بحث بر سر خیانت بالا می­گیرد. حمید از خانه به احمد پناه می­برد و حدیث نفس می­گوید. این گانه در بیرون ریختن پیچیدگی­های شخصیت حمید مهم است. حمید در گفت­وگوهایش با احمد خودش را از لحاظ شخصیتی استیریپ­تیز می­کند. احمد از سوی دیگر با لاله در تماس است و سعی دارد اوضاع را آرام کند، خصوصاً که اگر این دعوای خانوادگی به جوّ روشنفکری حاکم کشیده شود، برندة اصلی رژیم پهلوی است. در این اثنا حمید در ارتباط با یک گروه پنج نفری از فعالان تندرو چپ روشنفکر دستگیر می­شود و به او اتهام جاسوسی زده می­شود. حمید تبعید می­شود. لاله ساک او را می­بندد و بدرقه­اش می­کند. بعد از چند روز به اصرار احمد لاله هم نزد حمید می­رود.

گانة پنج: سترون
حمید در تبعید است، مرتباً مست می­کند. از ابتدا تا انتهای این گانه مست است. از تولید مثل حرف می­زند. یک مونولوگ کشدار. نمی­تواند چیزی بنویسد. خودش را در شرف نابودی می­بیند. در عالم مستی به این نتیجه می­رسد که بایستی به تنهایی بچه­دار شود؛ یعنی خودش خودش را بارور کند. این مونولوگ نهایتاً به جنون حمید ختم می­شود. جریان روشنفکری حاکم ابتر می­ماند.

۱۳۸۰

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:15 توسط ابوذر کریمی |

 

 

 

 

این نمایشنامه پایان نامه ی مرضیه ازگلی است که شرح صحنه ها و صحنه ی اول آن را من نوشتم و در نگارش طرح آن هم ایده هایی از من بود از جمله خودکشی خواهر.  استاد راهنمای این پایان نامه علیرضا نادری بود. البته بعدا متن این نمایشنامه تغییراتی کرد که من در جریانش نیستم. به هر حال من در نگارش این نسخه از نمایشنامه سهیم بودم. البته بیشترین کار را خود مرضیه ازگلی کرد. او در دیالوگ نویسی دست مبرزی دارد و اگر کمی قدر خودش را بیشتر بداند از نمایشنامه نویسان ماندگار و برجسته ی ایران خواهدشد. من همین نسخه ی ابتدایی را دارم و از آنجایی که در نگارشش شرکت داشتم در اینجا قرارش میدهم. گمان هم نمیکنم نویسنده اش که حالا نمیدانم در چه حال است از انعکاس متنش در فضای مجازی ناراضی باشد. اگر خلافش ثابت شد نمایشنامه را از روی وبلاگ برمیدارم. این نمایشنامه سال بعد از نگارش، جایزه ی بخش نمایشنامه نویسی جشنواره ی دانشگاهی فجر را گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:46 توسط ابوذر کریمی |

 

این نمایشنامه پایان نامه ی مرضیه ازگلی است که شرح صحنه ها و صحنه ی اول آن را من نوشتم و در نگارش طرح آن هم ایده هایی از من بود از جمله خودکشی خواهر.  استاد راهنمای این پایان نامه علیرضا نادری بود. البته بعدا متن این نمایشنامه تغییراتی کرد که من در جریانش نیستم. به هر حال من در نگارش این نسخه از نمایشنامه سهیم بودم. البته بیشترین کار را خود مرضیه ازگلی کرد. او در دیالوگ نویسی دست مبرزی دارد و اگر کمی قدر خودش را بیشتر بداند از نمایشنامه نویسان ماندگار و برجسته ی ایران خواهدشد. من همین نسخه ی ابتدایی را دارم و از آنجایی که در نگارشش شرکت داشتم در اینجا قرارش میدهم. گمان هم نمیکنم نویسنده اش که حالا نمیدانم در چه حال است از انعکاس متنش در فضای مجازی ناراضی باشد. اگر خلافش ثابت شد نمایشنامه را از روی وبلاگ برمیدارم. این نمایشنامه سال بعد از نگارش، جایزه ی بخش نمایشنامه نویسی جشنواره ی دانشگاهی فجر را گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:22 توسط ابوذر کریمی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:50 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats