دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار
ورنه با سعي و عمل باغ جنان اينهمه نيست
مريم فراهاني:
قصه ی این بیت و این غزل چی یه، علی؟ شاملو آخر مصراع دوم علامت تعجب گذاشته. خیلی بیت عجیبی یه ها... قصه ش چی یه؟ نکته ی دیگه: شاملو بیت معروف «از دل و جان، شرف صحبت جانان غرض است/ غرض این است وگرنه دل و جان، این همه نیست» را نگذاشته و به جای آن بیت : «از تهتك مكن انديشه و چون گل خوش باش/ زان كه تمكين جهان گذران اينهمه نيست» را دارد.
من:
اين غزل غزل محبوب صادق هدايت بود در ديوان حافظ. تغييرات شاملو در ابيات حافظ چندان كارشناسي نيست اما علامت تعجب انتهاي بيت درست است چون شوخ طبعي خاصي در بيان حافظ هست. از طرف ديگه اين بيت براي شناخت جهانبيني حافظ خيلي مهمه. حافظ معتقد به مجاهدت نفس نبود و اصلا اختلاف نظرش نسبت به زهاد در همين است. او ميگويد اين مجاهدت نفس كه البته بيهوده اش هم ميداند به كج خلقي منتهي ميشود:
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند/ مريد خرقهي درديكشان خوشخويم
نكتهي ديگر اين كه حافظ در تخفيف ارزش بهشت زياد مطلب دارد. در همين غزل:
منت سدره و طوبا ز پي سايه مكش / كه چوخوش بنگري اي سرو روان اينهمه نيست
كه اشاره اش به سرو بودن خود معشوق در برابر درختان بهشتي طعن و طنز دارد. بعد هم مثلا ً:
سايهي طوبي و دلجويي حور و لب حوض/ به هواي سر كوي تو برفت از يادم
اينجا بيت را طوري سروده كه تو ناچار باشي طوبا را طوبي بخواني و حوض كوثر را تخفيف كرده به «حوض»! اين بينش مبتني بر كرم خداوند است و نه عدل. عرفاي ايراني اين بينش را خيلي پرورده اند كه جهان نه بر مبناي عذل خداوند بلكه بر مبناي كرمش خلق و اداره ميشود. غزالي در دورهي آخر عمر فكري خودش ميگه: من بعد از همهي اين عبادات و رياضتها هيچ تضميني نميبينم كه خداوند به بهشت ببردم چون تصميم خداوند پيشبينيپذير نيست و او حق دارد كه از كرمش چشمپوشي كند و مرا كه بندهي پرهيزگارش بودهام روانهي دوزخ كند. حافظ گرايشي شبيه به اين دورهي غزالي دارد؛ علاوه بر اين كه خيلي بازتر و پلوراليستيتر به ماجرا نگاه ميكند. (اضافهكنم كه بيت حافظ صورت اميدوارانه و ايجابي انديشهي غزالي است كه خيلي بدبينانه و خائفانه است.)
مرگ ميخواهم. مدتيست مديد. خودكشي ناموفق سال هشتاد با دويست قرص آرامبخش اتفاق نبود. چيزي عميقتر از مشكلات آن روزم بود. چيزي در درونم كه ميگفت و ميگويد بهاي قابلي به حياتمان دادهنشد. گريزپايي خواستهها يكسو و بيمقداري عمري كه به خواندن و نوشتن گذراندهام در نظر خودم، از سوي ديگر. وقتي كه مرضيه رفت مهمترين سؤالم اين بود كه مسير زندگيام را آيا درست آمدهام يا نه؟ يادم هست نيمهشبي از شبهاي آخر رابطهمان؛ نيمهشبي از زمستان تلخ هشتادوسه. از تلفن عمومي نزديك به مسجد امام صادق اقدسيه تلفن زدماش. نيمساعتي نعره ميزدم اش و از رسم بد اين خاك، اين سرزمين فرياد ميكردم كه با اهل فرهنگاش چنين ميكند كه ميبينيم. كه اي كاش به جاي غوطهخوردن در كتاب و دفتر و شعر و داستان، كسي در خانوادهمان راهورسم مردمفريبي را يادم دادهبود. كه اي كاش مرد تجارت شدهبودم به جاي اينهمه روزنامهخواندن و كتابخواندن و مجلهخواندن. در آن شب کذایی دعوا بر سر کتابهام، شب شکستن دنده هام هم آخرسر به امیر همین را گفتم. از خاکمان گفتم. از تقدیر سیاهی که گویی فلات ایران برای بسیاری از نامدارانش خدمتگزارانش رقم زده است. گفتم: «هفتهزارسال پیش یک عده از مردم که پوست خرس به تن داشتند و در کنار دریاچه ی بایکال زندگی می کردند در اثر یخبندان و مردن دامهاشان کوچ کردند. به راه افتادند و آمدند به فلات ایران. نه پول داشتند، نه شهرت داشتند، نه ماشین آخرین مدل، نه هیچ ممیزه ای برای فخرفروشی. آنها فقط یک چیز داشتند و آن شرفشان بود. با شرفشان به هم قول می دادند، چک نمیدادند، سفته نمیدادند، "قول" میدادند. آنها با شرفشان این تمدن را ساختند که حالا بعد از هفتهزارسال مایه ی افتخار من و توست. اما من و تو چیزی باقی نمیگذاریم که بتوان هفتهزارسال بعد به آن افتخار کرد چون شرف نداریم!» حتما نفهمید چه گفتم. يادم هست در همان ماهها چنان مستأصل بودم كه وقتي امير –بهتمسخر يقينا ً- پيشنهاد كه براي فوق ليسانس در رشتهي مديريت بازرگاني شركتكنم جديگرفتم. راز اقتصادخواندنام در آن ماهها همين بود. تئوريهاي مديريت را پيشتر براي پروژههاي تحقيقاتي زيروزبر كردهبودم. و... هيچ! در کنکور آن سال شرکت نکردم. وقتي به دهليزهاي تودرتوي جانم نقب ميزنم بهراستي انگيزهاي جدي براي ادامه نمييابم. وقتي كه كودك بودم هر وقت ميپرسيدند ميخواهي چهكاره بشوي، ميگفتم: «ميخواهم شهيد بشوم!» و حالا از سي گذشته و جاني مجروح روي دستم ماندهاست. همهچيز ِ اين روزها خوب است؛ همهچيز ِ اين روزها مهيـّـاست براي اين دروغ كه برندهي واقعيام در تمام اين سالهاي رفته. اما دروغهايي با اين بزرگي براي كسي كه حقيقت را هم با ديدهي ترديد مينگرد فقط زخم معده ميآورد! زندگي جايي بيرون از كتابهاست. جايي كه من نميشناسماش. جايي كه شايد اگر روزي هم از مقابلاش عبور كردهباشم از خاطرم رفتهاست.
اما از اينهمه مهمتر آن است كه تن به انتحاردادن برايم راحت نيست. احساس ميكنم كارهاي نكردهاي هنوز در اينطرف باقي است. فكر ميكنم مبادا بهبارنشستنام چيزي را عوضكند. يكي از رمانهايي كه با همهي ملالآوربودناش در هشتسالگي خواندم «مارتين ايدن» جك لندن بود. در واقع وقايعنگاري سرانجامي بود كه خود جك لندن گرفتارش شد بعدا ً. و دو صفحهي پاياني رمان در آن سنين روح مرا خراشيد. به من گفت: «در قله بمير!» و همين آرمانخواهي كودكانه است انگار كه روزها و شبهام را، روابطم را، تنهاييهام را، پيوندهام با جهان اطرافم را شكل ميدهد. به هر دليل ملالي مزمن خراشيدهام كرده و تراشيدهستام از درون، كه تركترك شدهام. مثل عصاي سليمان نبي كه موريانه.

"ايـــّـاك والد ّماء" نام مستندي است منسوب به ابراهيم حاتمي كيا كه ببينيدش حتما. ديگر تاب نوشتنم نيست. باقي براي بعد.
كفشم پير شده و حالا يا چندي بعد بايد با او خداحافظي كنم. چه وداع سختي! هيچگاه رسيدگي مطلوبي به او نكردم. واكسهاي ديربهدير، لكههاي گل كه گاهي مدتها بر چهرهاش ميماند. و با اينهمه او مدت زيادي است كه تنها همراه من بودهاست. گمان نميكنم هيچگاه دورش بيندازم. او كفش خرداد و تابستان هشتادوهشتم بودهاست. نبايد هرگز تنها بماند كفشي كه تنهايم نگذاشت. راههاي نرفتهاي را با او رفتم. گامهاي ترساني را با او برداشتم كه او لغزشي در آن گامها پديد نياورد. نميتوانم بگويم حالا كه از ريخت افتادهاست بايد برود. مگر ما آدمها وقتي كه ميميريم كفشهايمان را به ياد نميآوريم؟ آه كفش مظلوم و تنها و بيسروصداي من! او خاطرههايي را از من دارد كه هيچكس. پس زندهباد كفشهاي زهواردررفته! زندهباد مونس تنهاييها! با او حرف ميزنم و ميگويم آدمي بيمرگ است چون خاطرههاي بشر مرگناپذير است. اگر چنين باشد بهتر است هرچه زودتر همهمان بميريم.

دادگاه امروز حسام به پنجم آبان افتاد. ديشب حامد تفألي به حافظ زد. خوب آمد: تاب بنفشه ميدهد... به خير بگذران فقط. اخيرا ً «من متهم ميكنم» اميل زولا را خواندم. اين جملهاش در پايان دفاعش از دريفوس تكاندهنده بود:«.. به نام بشريتي كه اينهمه رنج بردهاست و حقدارد كه خوشبخت باشد...» يك نفس راحت گاهي به قيمت جان است... يك نكتهي جالب هم بگويم. وقتي حسام آزاد شد برايمان تعريف كرد كه... نه، بگذار اول بگويم كه ما توي محل كار همه همديگر را "دكتر" خطاب ميكنيم: "دكتر ناهار حاضره..."، "دكتر اون كتابو بده اينور..."، "دكتر كجا بودي ديركردي؟..." و... اين تخم لق را هم من توي دهان جماعت انداختهام. وقتي حسام را بازداشت كردند در برگهي شناسايياي كه به او دادهبودند كه پر كند بالاي صفحه نوشتهبودند: "حسام سلامت، نام مستعار: دكتر"!!! اين است نتيجهي وقتي كه مسئول شنود تلفن، شوخي شما را دركنكند!
داشتم فكر ميكردم كه اين روابط ريز و درشت را چهطور ميشود ارزيابي كرد؟ اصلا ً چهطور ميشود فرق يك رابطه را با رابطهي ديگر فهميد؟
الآن با يكي از دوستان نازنينم كار ميكنم كه بيش از 15سال است كه يكديگر را ميشناسيم؛ نه 15سال مداوم. شايد از كل اين دوستي، 4سال دوستي مداوم و مرتب بيرون بيايد. كار ما از يك نوع بود و مدتها هيچ صحبتي از اين كه من به او بپيوندم در ميان نبود و بعد هم بسيار اتفاقي و ابتدابهساكن اتفاق افتاد و او به من گفت:«چرا پيش من نمياي؟» به همين راحتي! گذشت تا بعد از مدتي فهميدم چه فشارهايي را به خاطر حضور من در مجموعهاش تحمل كردهاست و البتــّـه تهمتهاي ناروايي كه دربارهي من طرح شده بودهاست، به دلايلي. و در اين مدت مرا به فكر فروبردهاست كه اين عزيز دلم با چه انگيزهاي اين فشارها را متحمل ميشدهاست. نــُـرم و هنجار اين بود كه او به شنيدههاش اعتماد ميكرد و قيد من را ميزد. البتـــّــه اين را بگويم كه او هم در كار خودش و در زندگياش اعجوبهاي است. و تركيب من و او ميدانم تكاني در عرصهي من و او خواهدبود. اما من براي او سود نقد ملموسي نداشتم. محاسبهي سودوزيان چندان به سود من نبود؛ با ملاك و معيار معمول و هنجار.
اين را ميگذارم كنار دو ارتباط خاصم. يكيش برميگشت به خرداد 1379 با فردي به نام ميم-الف. پنج سال و حكايتهاي لايتناهيش. يادم نميرود هولوولع ابتداي آشنايي را در سال 78. جلو دانشكدهي حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران قرآن جيبي خط طاهر خوشنويسم را درآوردم و باز كردم كه آيات اول سورهي ابراهيم آمد: بسماللهالرحمنالرحيم الم. برداشت من اين بود كه استخاره خوب است اما حالا ميگويم «الم» اشاره به ناگفتنيبودن آن چيزي بود كه در اين رابطه رخداد؛ يعني فيه ما فيه و از آن مهمتر الف-لام-ميم در كنار هم «اَلَم» است يعني «درد»، كه بود واقعا ً. و رابطهي بعدي يك ميم-الف ديگر. اساسا ً چهچيز باعث ميشود آدميزاد به آدميزاد اعتماد كند؟ چهچيز باعث ميشود كه آدميزاد فكركند كسي ارزش دارد؟ و براش بايد چيزهايي را فداكرد يا پيش پاش چيزكي قرباني داد؟
احساس پيري در من مزمن است. ديريست بيشتر به دنبال جمعبنديام. براي تكرارنكردن 30 سال اول در 30 سال دوم. آن دوستي را كه به واسطهي اعتماد نامشروطش همراهي كاري ما شكلگرفت با ميم-الفهاي زندگيم ميگذارم كنار هم. آنها كه با دراختيارداشتن همهچيز من (درون و برون) به اعتمادهاي من پشتپا زدند. با خودم ميگويم قطعا ً در هنگام لزوم براي دوستي با او كه مرا نامشروط ميپذيرد ميتوانم هر هزينهاي را با طيب خاطر بدهم. اما براي پيرمردهايي مثل من پاكباختن براي ميم-الفها ديگر ماجرايي سرآمده است. رابطهي نامشروط عاطفي فسادآور است و به تعبير حافظ: عندليبي كه به هر غنچه دلش ميلرزد / بهتر آن است كه در صحن گلستان نرود. وقتش است كه نفسي بكشيم.

بر من پوشیده نیست که بسیاری کسان بر آن بوده و هستند که کار جهان به دست بخت است و خدا. چنان که خرد بشری را در آن اثری نتواندبود و نمی تواند جلودار آن شود و بنابراین چنین حکم می کنند که کوشش بشری را سودی نیست و همه ی کارها را می باید به دست قضا سپرد... من نیز چون در روزگار می نگرم گهگاه بدین اندیشه می گرایم. با این همه، چون نمی توانم بپذیرم که آزادی اراده مان یکسره نفی شود، بر این باورم که چه بسا نیمی از کارها به دست بخت باشد، اما نیمی دیگر، یا کمابیش نیمی دیگر از آنها را به دست ما سپرده اند. من بخت را به رودخانه ی سرکشی همانند می کنم که چون سربرکشد دشتها را فرومیگیرد و درختان و بناها را سرنگون میکند و خاک را از جایی به جایی میافکند و هر کسی از برابرش میگریزد و هر چیزی در پیشگاه خروشش به خاک میافتد و هیچ چیزی در برابر آن ایستادگی نمیتواندکرد. با این همه، اگرچه طبعش چنین است، اما چنین نیست که به هنگام آرامشش از مردم کاری برنیاید، بلکه مردم میتوانند بر آن سدها و خاکریزها و دیگر استحکامات بناکنند تا به هنگام سرکشی، سرریزش به آبراهی بریزد یا آن که چنان بی امان و آسیبرسان برنجوشد. کار بخت نیز به همین سان است: آن گاه که بخت پا به میدان میگذارد آنجایی نیروی خود را بیشتر نشان میدهد که هیچ کاری برای ایستادگی در برابرش نکرده باشند و خشمش را بدان سو میکشاند که میداند هیچ سد و خاکریزی در برابرش برپا نداشته اند.
نیکولو ماکیاولی
جوان برومندي - که هنوز نام عزیزش را نمیدانم - امروز آمده بود از آشنايان خانم رشيدي. براي پايان نامه اش كه دربارهي انديشهي سياسي فرديد است كمكهايي ميخواست از حسام بگيرد. حسام لطف كرد و من را هم داخل ماجرا كرد. بحث شيريني درگرفت. در واقع بحث در باب اين بود كه دو نفر - سيدحسين نصر و سيداحمد فرديد- كساني بودند كه سنتگرايي سياسي را در ايران تئوريزه كردند. اين وسط دوستمان ميخواست فرديد را با ديدگاههاي ماركسيستي بسنجد. در عبارت ديروز تاريخ و پسفرداي تاريخ فرديد نسبتي ديدهبود مشابه دورهبنديهاي ماترياليسم تاريخي ماركس. حسام كه از ابتدا با همان موضع روشن مخالفش شروع كرد. من به نظرم رسيد كه فرديدو مازادي كه حول او پديد آمدهاست ديگر خود فرديد نيست و اين ديگر يك تشخص انديشگي است كه بيرون از وجود احمد فرديد حقيقي حيات يافتهاست. از طرف ديگر به خصايل شخصيتياش اشاره كردم و اين كه شايگان در گفتوگو با جهانبگلو از جوانيهاي فرديد ميگويد و بحثهايي كه با چاشني عربدهكشي در منزل پدرش راه ميانداختهاست. خود دوستمان به پيوند فلسفهي تاريخ فرديد با انديشهي هگل اشاره كرد. گفتم احتمالا به آن خاطر باشد كه فلسفهي تاريخ هايدگر خود تركيبي از هگل و هوسرل است. حسام ايراد گرفت كه تركيب واژگاني "انديشهي سياسي فرديد" در عنوان پاياننامه غلط است و درستتر آن است كه گفتهشود:"دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد". خورديم به ناهار. ناهار را خورديم و پس از ناهار بحث را از سر گرفتيم.

حسام اصرار داشت كه براي آن كه با رويكرد چپ بروي سراغ فرديد دو راه بيشتر نيست؛ يكي اين كه بيايي از ديدگاه يك متفكر چپ انديشهي فرديد را نقد كني و ديگري اين كه بيايي شباهتهاي او را با چپها بيرون بكشي و بگويي او هم چپ بود؛ كه اين پروژهي دوم پيشاپيش شكستخورده است. من گفتم اگر ميخواهي شباهتي بين انديشهي فرديد با قرائتهايي از ماركسيسم پيداكني نزديكترين قرائت به آن قرائتهاي استالينيستي يا چپ تيتو است با دريافت مبتني بر سانتراليسم دموكراتيك كه در آن تشكيلات و حزب و رهبري حزب برجستهسازي ميشود. بعد پرسيدم حالا با اسلامگرايي فرديد و گرايشش به ابنعربي و شيخ اشراق چه ميكني؟ گفت خود فرديد ماركسيسم را گذشته از انگارههاي الحادياش نزديكترين ايدئولوژي به اسلام ميدانستهاست. گفتم پس نزديكترين انديشه به او انديشهي التقاطي مجاهدين خلق بايد باشد. گفت شايد. حسام از ابتدا بر اين نكته انگشت تأكيد گذاشتهبود كه پرداختن به دلالتهاي سياسي انديشهي فرديد در اين برهه خيلي لازم و مغتنم است اما در مجموع از رويكرد دوستمان نااميد شد اواخر بحث.

دوستمان معتقد بود از ميان شاگردان فرديد از همه منصفتر بيژن عبدالكريمي به انديشهي او نگاه ميكند كه ميگويد بدون فرديد اساسا هايدگر در ايران شناخته نميشد. گفتم هايدگر تا آنجايي كه به فرديد و اصحاب نحلهي فرديديه مربوط است نامي بيش نيست. بعد به تقابل انگارهي ابرانسان از نگاه فرديد و هايدگر اشاره كردم و گفتم كه هايدگر دورهي دوم از ايرادهايي كه به نيچه ميگيرد همين است كه برخلاف آن كه نيچه گمان ميكرد ابرانسان برآيند يا ستيهندهي مدرنيته است هايدگر نشان داد كه خود ابرانسان نيچه محصول تكنيك و مقولهاي تكنولوژيك است. در حالي كه فرديد ميگفت رهبر انقلاب اسلامي تجلي ابرانسان است و بعد هم كه در جريان انقلاب فرهنگي پاكسازي شد و به دانشگاه راهش ندادند حرفش را پسگرفت و كل سيستم را در انزواي خودش به فحاشي گرفت.

اشاره كردم كه فرديد احتمالا تنها الهامي كه از هايدگر گرفته بود حماقتي بود كه او در دوران ناسيونالسوسياليستها مرتكب شد. ميگويند هايدگر گمان ميكرد حزب ناسيونالسوسياليست آلمان اين قابليت را دارد كه او را به منزلهي تئوريسين فلسفي يك جريان سياسي بركشد اما زود فهميد كه از اين خبرها نيست و خود نازيها كنارش گذاشتند. فرديد هم همين را ميخواست. پيش از انقلاب وقتي كه آمد و در تلويزيون چندين جلسه مباحثش را طرح كرد به تعبيري درصدد بود كه از سوي نظام پادشاهي رو به افول به مثابهي تئوريسين فلسفي سيستم شناختهشود اما آن سيستم دوام نياورد و آنقدر درگير فساد تسرييافته در تاروپودش بود كه فرصت نكرد اصلا به گزينهي مورد نظر فرديد فكر كند حتي. انقلاب كه شد فرديد ديد كه حالا اتفاقا اين يكي نظام با آن آمال و آرزوي او بيشتر جور درميآيد. اما اينجا هم به كاهدان زد.

ديگر اين كه گفتم فرديد با گرايشي كه به ايران قبل از اسلام داشت كه از طريق شيخ اشراق با انديشههاي مهري همسويي يافتهبود و نيز با ظرفيتهاي بنيادگرايي كه در تفكرش هست قاعدتا پيش از انقلاب نميتوانست چيزي جز نظام شاهنشاهي را در انديشهي سياسياش جايدهد. دوستمان گفت آنچه منظورش از تفكر فرديد است انديشههاي بعدازانقلاب اوست. دوستمان هم تأييد كرد و گفت فرديد پيش از انقلاب حرفي بيشتر از آنچه كربن گفتهبود نگفت. خصوصا كه كربن هم مترجم فرانسوي هايدگر بود و بعد گرايش پيداكرد به ابنعربي و سهروردي و ملاصدرا. وقتي كه حسام بحث نصر و فرديد را پيشكشيد گفتم اين دوران اخيري كه در آن هستيم اتفاقا هر نوع تجلي عملي-اجرايي انديشه يا تئوري خاص را در شرايط سياسي كنوني نفي ميكند. اكنون عرصه، عرصهي زور عريان است. قبلا شايد به دنبال دلالتهاي تئوريك در جهت سنتگرايي بودند اما الان رسما پشتوانهي تئوريكشان مجموعهاي آشفته و هذيانوار از انگارههاي فاشيستي است كه حتي ديگر ربط ارگانيكش را با انديشهي اسلامي از دست دادهاست. حسام موافق بود اما ميگفت در هر حال صحبت از علم قدسي به مذاق سيستم خوش ميآيد يا آنچه فرديد ميگويد. عطف به بحثهايي هم كه اخيرا در باب علوم انساني مطرح شد و آلترناتيو جدي براي اين بحث، جز در فرديد و نصر نيست. حسام معتقد بود كه فرديد پديدهاي است كه از برخورد شرق و غرب حاصل شدهاست و ملغمهاي پديد آوردهاست نامنسجم.

البته تأكيد من همچنين بر اين بود كه تأكيد فرديد بر شفاهي بودن علم بايد ما را برآن دارد كه ببينيم در نوشتن چهچيز وجود دارد كه در انديشهي شفاهي از دست ميرود. فارغ از اين كه مثلا احسان نراقي ميگويد فرديد نمينوشت تا بتواند هر وقت دلش خواست زير حرفش بزند. گفتم در نوشتن نوعي تاريخمندي و فرايند انديشيدن رخ ميدهد كه در علم شفاهي كه فرديد از سنت استاد-شاگردي ايراني و معرفت سينهبهسينه گرفتهبود نيست. انديشهي بهتحريردرنيامده ذاتا استاتيك است. پويا نيست. و به لحاظ فرمال با حقيقت لايتغير و مطلقانگاري همسنخ است. تأكيد دوستمان بر نزديكي انديشهي فرديد به چپ - هرچند من در نهايت او را به بنيادگرايي ناسيوناليستي كسروي نزديكتر ميدانم كلا- باعث شد بگويم حتي اگر با استالينيسم قابل مقايسه باشد اپورتونيسم نهفته در ذات استالينيسم شايد بيانگر اين سنخيت باشد؛ چراكه آنجا هم عمل يا كردار مسبوق به نظريه همانقدر بيمعني است كه در فرديد. راستش اين است كه من در "ديدار فرهي" نتوانستم انديشهاي را ببينم كه فرديد توانسته باشد به اندازهي دو پاراگراف پياش بگيرد. و اشاره كردم به مقالهي پرهام و جزوهي شرح درس فرديد كه گوياي تمامي تشتت و عدمانسجام انديشهي فرديد است... خلاصه بحث مفصل و شيريني بود كه بناشد باز هم پي گرفتهشود.
تکمله:
مجتبای عزیز (دوستی که نامش را نمی دانستم) در کامنت ها مطلبی گذاشته؟ است بدین شرح:
سلام
ممنون از خلاصه ای که از بحث روز سه شنبه گذاشتی. نمی دونستم حسام از رویکرد من به بحث نا امید شده ! فکر کنم دچار سوء تفاهم شدیم. شاید لازم بود با شواهد و قرائن بیشتری برای ادعاهام می اومدم. قطعا جلسه بعدی رویکردم رو شفاف تر و متقن تر می کنم. به هر حال من که خیلی استفاده کردم و از آشنائی با دوستان خوب و عمیقی مثل شما خوشحالم.
بیشتر مواظب سلامتی خودت باش.
در پناه حق
عرض کنم که... من آنچه را در یادم مانده بود در اینجا نوشتم، آن هم به نحوی مطلقا نامنسجم، فقط برای این که از دست نرود. و البته من در نوشتن این گونه گزارشها خیلی بداهتا مینویسم و ویرایش یا بازنویسی و بازبینی هم نمیکنم. قطعا گزارش فوق گزارش کاملی نیست و البته دیروز از حسام هم پرسیدم که اگر چیزی را از قلم انداخته ام یادآوری کند. (در مورد ترتیب بحثها که کلا گزارش من پراکندگی دارد و مطالب را به همان ترتیبی که گفته شده اند ننوشته ام و به همان ترتیبی آورده ام که به ذهنم رسیده؛ پاره ای از ابتدا و پاره ای از انتهای بحث.) حسام دیروز به این نکات افزوده اشاره کرد:
1.درباره ی تحلیل گفتمان و شیوه های آن باید بیشتر اندیشید و ملاکهای مطالعه ی قیاسی دو گفتمان را چه چیزهایی دانست. آیا به صرف مجموعه ای از مفاهیم مشترک در دو گفتمان میتوان گفت که آن دو از یک سنخ اند؟
2. حسام بر تقابل هگل و هایدگر در فلسفه ی تاریخ انگشت میگذارد که در هگل «فلسفه ی تاریخ» مطرح است و در هایدگر «تاریخ فلسفه».
3. دیگر این که حسام گفت باید پرسید که آیا میتوان هر چیزی را از هر اندیشه ای بیرون کشید؟ و میتوان گفت در هر اندیشه ای هر چیزی هست و تنها کافی است دستت را دراز کنی تا به آن برسی؟ اساسا از دید حسام مهمترین محک هر تفکر، تاریخ عملی آن است و نمیتوان گرایش کلی یک مبنای اندیشگی را چیزی بالکل متقابل با تاریخ رویداده ی آن فرض کرد. با این رویکرد احتمالا نزدیکترین گرایش به جوهره ی تفکر فردید همان فاشیسم است.
و در پایان اضافه کنم که این گزارش در هر حال کمیها و کاستیهایی دارد که خاصیت هرمنوتیکی هر متنی است البته.
مطالب زیادی را خیلی وقت است کنار گذاشته ام برای تایپ. بالاخره روی وبلاگ میگذارمشان. از بی حوصلگی روی آورده ام به یک روند غیرمعمول در وبلاگ نویسی ام و آن نوشتن گزارش وقایع است. کاری که چندان باب طبعم نیست اما فعلا برای تعطیل نشدن وبلاگ و اینکه کاربهتری هم نمیتوانم بکنم ناچارم بکنم.
امروز سعید نوری صبح آمد دفتر. این بشر اعجوبه ای است. غیر از 7 عنوان کتابی که درباره اش صحبت کردیم قول کتابهای دیگرش و یک دوره ی ده جلسه ای تحلیل فیلم برای ما بگذارد.
دستم تعریفی ندارد. آتل بسته ام. اما احتمال سکته نفی شد. نمیتوانم چیزی بنویسم بیشتر از یکی دو صفحه. کارها - و بخصوص "مکافات جنایات"- مانده. زنان بدون مردان را خواندم اخیرا. عالی است. ماخولیا و شباهتی که با ساختار افسانه های کهن ایرانی دارد بی نظیر است. البته در نهایت نفهمیدم برای چه آن قشقرق را در موردش راه انداختند. برعکس "فریدون سه پسر داشت" که در همان صفحه ی اول معلوم شد چرا اجازه چاپ نیافته است. سه رمان مارگارت اتوود چاپ نشر ققنوس را گرفتم دیروز. گفتگوی فیلیپ نمو با امانوئل لویناس را اخیرا برای حمید محرمیان روی فایل صوتی ضبط کردم. کتاب هورکهایمر و بعد فلسفه ی هگل استیس را ضبط میکنم. امشب هورکهایمر را شروع میکنم و رمان اتوود را. هنوز نتوانسته ام با نادری صحبت کنم. دیروز صائب آمد و دو مجموعه از طرحهای سباستین کروگر را آورد. شاهکار بود. هنوز نرسیدم فکم را بالا بیاورم! زارعی هم بازنویسی داستان "در حاشیه کتاب" را دیروز آورد. از آیدا پناهنده هم دو داستان برای مجموعه ی گزیده گرفتم. امشب سعید نوری مصاحبه با فرخ غفاری را برایم میآورد که شروع کنیم کارش را. آخر هفته کویر مرنجاب میروم با یلدا و علیرضا. اگر تور دوستانمان باشد شاید یک هفته کلا کرایه اش کنیم برای سفری دوستانه. مسعود ملکیاری را دیدم و مسیح نوروزی را. کتابفروشی بازسازی شد و قرار است با دو کتابفروش نیمه وقتی که به تازگی آمده اند جلساتی بگذاریم برای آشنایی بیشترشان با کتاب. چهارشنبه بناست بعد از مدتها برای تجدید میثاق به کانون بروم. به هر حال تا دستم کاملا بهبود نیافته است دوران رکود باقی خواهدبود.
احتمالاتي دربارهي دستم مطرح است. آزمايشها و معاينات معلوم ميكند. اما مهمتر از همه اين است كه من در باب اين ناكار شدن مكاشفاتي كردم ك از هر چيز مهمتر همينهاست. من به اين دست بهشدت مديونم. حال اين اتفاق دو حال دارد؛ يا درس عبرتي است براي من كه بيشتر مراقبت كنم از دست اصليام؛ يا درس عبرتي است براي دست چپم كه برود و كارهاي اينيكي را هم به عهده بگيرد. اميدوارم دومي نباشد. اما اتفاقات جالبي رخ داد. ارزيابيها را تااطلاع ثانوي روي فايل صوتي به حامد ميدهم. و البته نكاتي را كه معمولا براي مؤلفين و مترجمين ضميمهي متنها ميكردم نيز به همين شكل. شوق نوشتن در من بيش از پيش پديد آمدهاست. احساس ميكنم انقباضي در روان من از ميان رفتهاست. نوعي تكلف و مانع كه پيشتر به وسواس واميداشتام كه كمتر بنويسم يا سرعت كمتري خرجكنم. با پدر ديشب گپي زدم. با آن تكيه كلام هميشگي گوشي را برداشت: «اي علي كه جمله عقل و ديدهاي...» وقتهايي كه روي فرم باشد مصرع دوم را هم ميخواند: شمـّهاي واگو از آنچه ديدهاي... صحبتي كرديم و احتمالات مطرحشده را با پدر در ميان گذاشتم. خوشبختانه نه من حوصلهي زنجموره دارم، نه پدر به خودش مجال زنجموره ميدهد. روزي كه سكتهي دومش را كرد، دو روز بعد آمد دفتر سيدخندان و در جواب احوالپرسي من با همان بشاشت تمام گفت: «سكته كردم!» ديشب هم گفت: «مردني كه نيستي!» گفتم: «شما چي فكر ميكنيد؟» گقت: «نيازي به فكركردن نداره!» كمي در باب دست نويسنده و اهميت اين عنصر در زندگي پژوهشگر صحبت كرديم. و البته كموبيش شماتتهاي هميشگي در باب فشارهاي عصبي اخيرم. بههرحال پدر از ابتدا در جريان مسائل روابط من بود. گفت: «بعد از آن ماجراي 4 سال پيش ديگر نبايد چيزي تو را اينطور منقلب ميكرد.» گفتم: «بله. خودم هم همينطور فكر ميكردم. اما وقتي آدم وسط يك تجربهي انساني است همهچيز فرق ميكند. به هر حال حالا از سر گذشتهاست.» پدر گفت: «من در اين مسائلت دخالت نميكنم، نظر هم نميدهم چون به خودت مربوط است اما بايد عاقلانه نگاه كرد.» و... البته پارهاي نصايح كاملا دوستانه. و البته نگفتم به پدر؛ كمي در استعمال دخانيات هم زيادهروي كرده بودم اين چند وقت؛ سيگار و ديگر قضايا. اميدوارم خطرات جدي كه احتمال دادهاند نباشد.
از 4-5 روز پيش عصب مچ دست راستم از كار افتاده است. براي يك نويسنده اين يعني بزرگترين مصيبت روزگار! فكر ميكردم خواب رفته است اما وقتي بعد از گذشت اين مدت بهبودي حاصل نشد امروز كمي نگران شدم. شنبه بايد بروم پيش خارابيان. به شوخي ميگفتم بايد اين دستم را بيمه كنم، همانطور كه جنيفر لوپز ماتحتش را بيمه كرده است. كار بازنويسي «مكافات جنايات" كلا خوابيده. اين چند روز تاريخ مشروطه خواندم و روزنامه و... خودش نعمتي هم بود. اين دست بعد از 15-16 سال بالاخره ديد من استراحتش نميدهم خودش رفت مرخصي! خداكند معضل اساسي نداشته باشد.
دارم به کارهای نکرده فکر میکنم این روزها. بدجور گرفتار بازنویسی «مکافات جنایات»م، که خاطرات یک افسر عالیرتبه ی آگاهی است. از سوم مرداد تا امروز مشغولم به این کتاب و میخواهم هرطور شده تا اول مهر تمامش کنم که در نیمسال دوم موی دماغ نباشد. امروز ترجمه ی چند داستان از چخوف از طریق بیگلو -گرافیست هنرمند روزبهان- به دستمان رسید. یحتمل آن تالیف و ترجمه ای را که مدتهاست نیمه کاره گذاشته ام -تحت عنوان «مختصات سبکی چخوف»- ضمیمه میکنم به این گزیده و منتشر میشود. تازه دانستیم بیگلو زبان و ادبیات روسی تحصیل کرده است. بابی برای ادبیات روسیه در روزبهان باز شد. از لرمانتوف ترجمه ی خوب نداریم. از پوشکین کم است و ترجمه ها همه قدیمی است. از ادبیات روسی عصر سوسیالیستهای شوروی هیچ در دست نیست به فارسی. و آنچه هست مربوط به نویسندگان مهاجر است، سولژنیتسین علی الخصوص و البته «بچه های آربات» که سروژ ترجمه کرده است. ضمنا از ۱۹۸۹ تا امروز که دیوارهای شرق و غرب فروریخته است نامی از ادبیات نوین روسیه در اینجا به گوش نرسیده است. از شعر روس که هیچ! مجموعه ی کافی حتی از مایاکوفسکی - با آن تاثیر عظیمش بر شعر معاصر- نداریم، چه رسد به الباقی. به مترجمان روسیدانی دسترسی پیدا کردیم. در کنار اینها میماند ترجمه مان با حسام که کند پیش میرود اما من به آن امیدوارم. (فرصت مغتنمی است برای من. حسام به شدت بر رویکرد پولانزاسی-دلوزی متن سوار است و هر دقیقه اش آموختن است. این حسام از هر جهت برکات است فقط!) و رمانم «به ترتیب قسمت» که دارم تاریخ مشروطه ی کسروی را برای اشراف بر داستان و زمانه ی آن میخوانم. فروشگاه همین روزها نو میشود و به خصوص طبقه ی بالاش چیز معرکه ای از آب درمیآید. کارهای تجدیدچاپشده ی براهنی را گرفته ام. گزیده داستانها در دستور کار است. مجموعه های زارعی و حاجیعلیان. و احیانا احسان عبدیپور و... یکی دیگر که نمیدانم. مجموعه نقدهای بارتلبی است. و آن مجموعه ی کذا برای کودکان و نوجوانان. یک مقاله ی جنجال برانگیز هم دارم که باید همین روزها بدهم به اعتماد. اینطور مقاله ها به درد شهرت میخورند! به هر حال ما اینیم دیگر! یک مطلب نزاع انگیز در فیسبوک گذاشتم که ظاهرا خیلیها را با من دشمن میکند. امروز آیدا پناهنده پیامی در جواب مزخرفات برایم فرستاده بود که عرق را روی پیشانی ام سرشیر کرد. به هر صورت این است ماجرای این روزهام. افزون بر اینکه طرحی اقتباسی داشتم که هم سیناپس یک فیلمنامه در دلش خفته و هم یک نمایشنامه رادیویی شش قسمته. با حمید محرمیان معلم باید امشب تماس حاصل کنم برای کار تحلیلی روی متنهای نادری کبیر. از نادری عزیزم سه فیلمنامه در دستور کار نشر داریم. باز باش ای باب بر جویای باب! و اینها در کنار مطلب خودم درباب بارتلبی که تالیف و ترجمه است آمیخته. همچنین ساختن با رنجهای این روزهای روح. این است جهان: ظمت و نور پیاپی. مجموعه شعرهام را باید گرد کنم و منقح، چیزهایی را حذف، چیزهایی را ویراسته کنم برای انتشار. مقابله ی مثنوی نسخه قونیه است با نسخه نیکلسون. بازنویسی افسانه هاست که ۴ماهی است عقب افتاده برای رادیو تهران و مجید خسروانجم عزیز. نکته ی خنده دار اینکه مجید زنگ زد پریروز، گفت برای ماه رمضان داستانک میخواستم، اما به جای اینکه منتت را بکشم همان داستانکهای پارسال را رفتم روی آنتن!!! کلی خندیدم از این پلتیک بینظیرش. و چه پسربچه ای دارد! طاهای خسروانجم متولد مرداد. در ضیافت پریشب کلی با هم کلنجار رفتیم. این برادرزاده ام خوب خلف است. هم مردادی است، هم چیزی در حدود یک زلزله ی ۸ریشتری! فعلا.
قربانت شوم
الساعه كه در ايوان منزل با همشيرهي همايوني به شكستن لبهي نان مشغوليم، خبر رسيد كه شاهزاده موثـّـقالدّوله حاكم قم را كه به جرم ارتشا معزول كردهبودم به توصيهي عمهي خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان راندهايد. فرستادم او را تحتالحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه ادارهي امور مملكت با توصيهي عمه و خاله نميشود.
زياده جسارت است
تقي
اي مهر كه نيست چون تو عالم گردي
زين رهرَِويــــَــم ببخش رهآوردي
امروز كه را ديدي كاندر ره عشق
بر رخ بـــُو َدت گـــَردي وُ بر دل دردي
بهار آمد!
بهار آمد كه هر ساعت رود خاطر به بستاني
به غلغل در سماع آيند هر مرغي به دستاني
دم عيسيست پنداري نسيم باد نوروزي
كه خاك مرده بازآيد در او روحيّ و ريحاني
به جولان و خراميدن درآمد سرو بستاني
تو نيز اي سرو روحاني بكن يك بار جولاني
بيار اي باغبان سروي به بالاي دلارامم
كه باري من نديدهستام چنين گل در گلستاني
وصال توست اگر دل را مرادي هست و مطلوبي
كنار توست اگر غم را كناري هست و پاناني
سعدي
اي جوانان!
خه! بهنامْايزد! اين جهان نگريد!
خوشي ِ باغ و بوستان نگريد!
تاج ياقوت ارغوان بينيد
تخت ميناي گلســِـتان نگريد
خاك را زنده كرد باد از لطف
اي عجب اين دم ِ روان نگريد
شكر ايزد هميكند سوسن
آن يكيگوي دهزبان نگريد
جامبركف گل جوان خنديد
اي جوانان در اين جوان نگريد
طبع گل نازك است، رنگ آرَد
هان دهان، سوي او نهان نگريد
تا بدانيد قدر فصل بهار
در گرانجاني خزان نگريد
سيدحسن غزنوي(قرن ششم هجري)
بهار بيهنگام
با هم نشستهبوديم كه بهار آمد و به در كوفت و بانگ برآورد: «بگذاريد تا درآيم!»
راز نهان شادماني خويش و لرزهي جوانههاي نو را براي ما آوردهبود
من سرگرم انديشههاي خويش بودم و تو در كنار چرخ ريسهات نشستهبودي...
از ما دور شد و ناگاه ديديم كه با گلهاي آخرين از چشم ناپديد گشت.
اكنون تو اي يار! ديگر اينجا نيستي باز بهار آمدهاست و به در ميكوبد و باز ميگويد:
«بگذاريد تا درآيم!»
لرزهي برگهاي خشكيده و انعكاس آواز كبوتران را برايم آورده است.
من در كنار پنجره نشستهام و نزديك من سايهاي رشتهي انديشههاي غمانگيز ميريسد... اكنون براي بهاري كه جز دردهاي نهان ارمغاني ندارد، همهي درها گشودهاست.
رابيندرانات تاگور
باران بهار
باران بهار ميبارد
گويي كه قطرههاي اشك است
از فروريختن گلهاي گيلاس
كيست كه غمناك نگردد؟
كورونوشي –شاعر معاصر ژاپني
مژده
همسايهي من دوان رسيد از راه
تا مژدهي تازهاي بيارد
ميگفت كه كوهسار يكچند
در ابر ز ديدگان نهان بود
و اكنون كه ز نو شده پديدار
گويي تن در گلاب شستهست.
ليئويو-شاعر معاصر چيني
صبح امروز
پس از شور و غوغاي باران
مــِـه بر چهرهي صبح گسترده ميشود
مانند لبخند مردي
كه در خواب خنديدهاست
و سبب خنده به يادش نيست.
جادهي نمناك همراه گامهاي من است
يار هر يك از پاهاي من است
بالاي سرم مرغكان زمستانزده
مانند ميوههايي از شاخههاي جادويي
فروآويختهاند.
زمين هوشمند و دانا
در انديشهي گلها هماكنون به سخن درميآيد
مرغكان چون كودكان درسخوان
پيچوخم را در برگهاي چمن ميخوانند
و نقش و صورت را بر بالهاي حشرات
و داستانهاي دلپذير را در رنگهاي سرخ و زرد
و من بزرگتر از آنم كه اين ريزهكاريها را ببينم.
هيلاگارد فلانر-شاعر معاصر امريكايي

این یادداشت کوتاه را فقط به این منظور می نویسم که گمانه بزنم ببینم فیلمنامه ی فیلم THE READER اول کار چه بوده که الان این قدر قزمیت شده است؟! هرکس این فیلم را دیده حتما احساس کرده یا دست کم باید احساس می کرده که بیست دقیقه ی آخر فیلم اساسا نقض غرض است. بهتر است آن بخش نهایی را نبینید. چون یک صهیونیست عوضی فیلمنامه را بازنویسی کرده است تا مبادا شما حتی در دلتان یک دخترک نوزده ساله را که از بد روزگار در اردوگاههای مرگ نازیها به کار گماشته شده است، تبرئه کنید یا دور از جان با او همذات پنداری کنید. بگذارید نیت اولیه ی فیلمنامه نویس را بکاویم تا ببینیم پایان تکان دهنده ی فیلم به چه شوربای بی خاصیت صهیونیست پسندی بدل شده است. قوطی چای آخر فیلم تنها نشانه ای است از این که آن دختربچه ی بازمانده از آتش سوزی دوره ی نازیها را زن داستان (کیت وینسلت) نجات داده است. وگرنه اصلا این چه کاشت بی معنایی است که از آن حادثه این یک نفر زنده بیرون آمده است؟ اما مدیران صهیونیست کمپانی تهیه کننده یا منتقدان صهیونیست ذی نفوذ یا هر صهیونیست احمق دیگری سکانس دیدار مرد با زن یهودی و دادن قوطی چای را در فیلم چپانده تا هم نشان دهد که همه ی نازیها قاتلین بالفطره بوده اند و به مخاطب بی شعور فیلم یادآوری کند که رابطه ی عاشقانه ی اول فیلم یک جنایت روانشناختی بوده است! اگر این طور است چرا این جنایت روانشناختی یک ساعت از فیلم را شامل شده وما را تا این حد به شورانگیزی خود معترف می کند؟ با این حساب البته کلا هر رابطه ی عاشقانه ای به نوعی جنایت روانشناختی است!
و اما بازی حیرت انگیز کیت وینسلت که جایزه ی گلدن گلوب را برده است و چند بخش ریزه کاری شده ی فیلم: نگاه غضب آلودش به پسر وقتی دزدانه او را دید می زند، گریه اش هنگامی که پسر ادیسه ی هومر را برایش می خواند، واکنشش نسبت به آواز دسته جمعی بچه ها در کلیسا، واکنشش هنگام گفتن این جمله: «تو قدرت اینو نداری که منو ناراحت کنی»، و تمام فصل دادگاه. این فیلم یک شاهکار حماسی عاشقانه بود، اگر هالیوود تیول یک مشت احمق صهیونیست نبود!
گلچین ادب فارسی نشر روزبهان ویراسته ی حقیر به سفارش حامدکنی عزیزم
شیرین و فرهاد بازآفرینی شده برای متون قرائت فارسی کانون ملی زبان
همای و همایون بازآفرینی شده برای متون قرائت فارسی کانون ملی زبان
دیشب برای یک دوست مثالی می زدم در مورد اینکه چرا در مواردی که برایم مهم است خونسردم. می گفتم زندگی برای من یک کیت بمب است که تا نیمساعت بعد منفجر می شود و تو باید سیمهاش را به ترتیب بچینی. یعنی اگر سیم شماره ی ۳ را به جای سیم شماره ی ۴ بچینی بمب منفجر می شود. در چنین موقعیتی اضطراب و صرافت و نگرانی زمان را از تو می گیرد. باید حتی الامکان خونسرد باشی و در مورد من اینطور است که اگر ببینم از پس خنثا کردن بمب برنمی آیم می نشینم سیگارم را می کشم و از نیمساعت باقی مانده کمال لذت را می برم!
واقعیت این است که مواردی که ما در زندگی با مشکلاتی روبه رو می شویم آنچنان که ابتدا به نظر می رسد حاد نیستند و اگر بدترین فرض ممکن را از همان اول مفروض بگیری می بینی که هیچ خبری نیست. من این را بارها تجربه کرده ام.
چندی پیش برای یک برنامه در رادیو تهران به عنوان گفت و گو کننده از من دعوت شد و با پرویز شهریاری -مولف کتابهای ریاضی- گفت و گویی کنم. در مرحله ی پخش، بخش عمده ی گفته های شهریاری و کلا صدای من حذف شد. اما سوالاتی که برای آن برنامه آماده کرده بودم و از پرویز شهریاری پرسیدم در دستم است. البته سرکار خانم غفاری سردبیر برنامه هم برخی سوالات روتین برنامه را از بیرون ایتودیو می رساندند ولی لب پرسشها اینها بود. در عین حال برخی مسائل که در گفت و گو با پرویز شهریاری سالخورده مطرح شد قابل پخش دانسته نشد. در واقع بخش اعظم گفت و گو. و پرسشهای روتین برنامه درباره ی خانواده و غذای مورد علاقه و... باقی ماند. از جمله جالب بود که درباره ی همکاری اش با پرویز ناتل خانلری در نشریه ی "سخن علمی" صحبت کرد و از وسعت معلومات خانلری بسیار تعریف کرد. این سوالات به شرح زیر است:
1. آقای شهریاری! چند نسل از مردم این کشور با نام شما آشنا هستند. ده ها هزار نسخه از کتابهای درسی و کمک درسی که در زمینه ی ریاضیات تالیف کرده اید و کتابهای معتبری که -به خصوص- از ریاضی دانان روس ترجمه کرده اید، هنوز در خانه ی فرزندان این کشور -از دهه ی 20 تا کنون- یافت می شود. احساستان از این نقشی که داشته اید چیست؟
2. گروههای فرهنگی معتبری بوده اند که شما یا جز, موسسان آن بوده اید و یا در آنها تدریس کرده اید. از جمله جنگ های فوق العاده زیبا، مفید و پرمغز "مرجان" که با دقت و فراست فرهنگی خاصی تدوین شده بود و محبوب کودکان و بزرگسالان بود. ظاهرا گروه فرهنگی "مرجان" آخرین مجتمعی بود که شما در تاسیس آن دست داشتید. در این باره نظرتان و خاطره تان چیست؟
3. بعد از انقلاب مجله ی سنگین و فرهنگی-هنری "چیستا" را به راه انداختید. چه شد که این کار را کردید و در این باره چه خاطراتی دارید؟
4. به اجمال سیر تحول آموزش ریاضی در کشور را بیان بفرمایید.
5. چه توصیه ها و رهنمودهایی برای طراحان و مولفان کتاب های درسی ریاضی دارید؟
6. چه رهنمودها و راهنمایی هایی برای دانش آموزان و دانشجویان و سایر علاقه مندان سیستماتیک ریاضیات دارید؟
7. با توجه به این که برخی از موسسان برجسته ی علوم ریاضی ایرانی بوده اند (خوارزمی، خیام، خواجه نصیرالدین توسی و غیاث الدین جمشید کاشانی - که نام دو نفر اخیر در کره ی ماه هم ثبت شده است) ایران در این زمینه پیشرفت کرده یا عقب رفته است؟
پریشب گویا دوست عزیزم اسماعیل باستانی در برنامه ی معرفی وبلاگهای رادیو تهران، این وبلاگ را معرفی کرده است. از لطف بی حد او سپاسگزارم و همچنین امیدوارم همکاریهای بیشتری میان من و اسماعیل باستانی من بعد اتفاق بیفتد. یاحق.
سیگار کشیدن خیلی ضرر دارد. این کار را نکنید چون عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است. اما یک سیگاری این را می داند که حداقل یک کار در جهان هست که از تکرارش ملول نمی شوی.
بلاگری به نام محسن سراجی ایمیلی برایم فرستاده بود و برای خواندن مطلبی به نام لطفا تفنگهای روشنفکریتان را غلاف کنید دعوت کرده بود. این دوست عزیزم مرا به نوشتن مطالبی برانگیخت که اینجا ثبتشان میکنم.
سلام دوباره. محسن عزیز، نمیدانم این که از طریق ایمیل من را برای خواندن این مطلب دعوت کردی به این معنی است که من یکی از مخاطبان این مطلبم یا نه. به هر حال فرقی نمیکند. تا حدی با مطالب تو موافقم اما نقد تو به جامعه ی هنری ما و کلا جماعتی که تو اسمشان را روشنفکر گذاشتی در نهایت به نظر من در سطح میگذرد. این که تو در جوف کدام معضلات غور میکنی شناسنده ی توست. به نظر من جامعه ی هنری و روشنفکری ما مثل همه ی اصناف فکری دیگرمان و حتی مثل همه ی پاره های دیگر طبقه ی متوسط شهری -که رو به گسترش است و کم کم همین گسترش کمی و کیفی طبقه ی متوسط شهری است که جامعه ی ما را با تحولهای بی شمار رو به رو خواهدساخت- دچار آسیبها و گرهها و بحرانهای هویتی بی شمار است. یک دلیل عمده ی آن این است که هنر ذاتا یک مقوله ی وارداتی است. هنر به درد خاصی نمیخورد. اگر اروپاییان در زمینه ی هنر همپای تحولات اجتماعی شان جلو رفته اند و ابزار و نگرش هنری را طی چندین صد سال پیش برده اند، ما همه ی اینها را وارد کرده ایم. محصول ادبی و محصول هنری یک کالای غیرضروری است در جامعه ی ما. من خودم وقتی در رشته ی تئاتر در دانشگاه قبول شدم باید به خیلیها جواب میدادم که خب حالا که چه؟ حتما میفهمی چه میگویم. این هنرها در فرهنگ و باور جمعی و تاریخی ما جایگاهی ندارد. آشپزی یک هنر ایرانی است چون ضروری است و کاربرد دارد اما خیلی که بخواهیم با دید کاربردی به هنر نگاه کنیم هنر ابزاری میشود برای گفتن حرفهای دیگر. هنوز مهمترین و بزرگترین بنگاههای اقتصادی که معیشت هنرمندان را تامین میکنند دولتی اند: صداوسیما، حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی، سازمان فرهنگی-هنری شهرداری. نشریات هم اگر یارانه ی دولتی و البته مجوز ایدئولوژیکی که دولت برایشان صادر میکند نباشد، نیستند. همه چیز در ایران نفتی است. من نفتی ام، تو نفتی هستی و سایرین. ما وقتی مخالفخوانی هم میکنیم اگر فقط بازارگرمی کرده باشیم، به هزینه ی حکومت داریم علیه حکومت نطق میکنیم. پس من با تو موافقم که انتقاد به وضع حاکم به لحاظ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی باید اساس داشته باشد. جای هرکسی باید برای خودش در این گردونه معلوم باشد، وگرنه به سرعت دچار خودفریبی میشود.
اما این مسائلی که گفتی بیشتر از هر چیز نتیجه ی جوانی است و به مرور رفع میشود. جوانی تو هم نقش زیادی دارد در این که از دیدن این نمودها دلخور بشوی و ناراحت. این که تو این مسائل را به روشنفکری نسبت بدهی درست نیست به عقیده ی من. گمان نمیکنم تو هنوز به درستی درگیر مسائل ریشه دار و تاریخی روشنفکری ایران شده باشی. این متن یک واگویه برای دردها و رنجهایی است که تو از نسل خودت دیده ای. در نوع خودش بدک هم نیست. اما در نهایت گلایه ی تو هم محدود میشود به مسائل سطحی. خوب، تو چرا خودت سرت را به کار خودت گرم نمیکنی و مدام از برخوردهای دیگران تاثیر میپذیری. اگر مشغول نوشتن و چاپ مطالبت هستی به همین کار ادامه بده و منتظر این نباش که کسی بیاید و عیار تو را از عیار آن عده ی دیگری که این طور ناراحتت کرده اند بسنجد. به قول داریوش مهرجویی دل با یار و سر به کار. ما حالا حالا ها نیازمند کسانی هستیم که به جای نگرانی برای وجهه ی شخصی شان عمرشان را در خلوت کتابخانه هاشان بگذرانند و بخوانند و بنویسند. مردم خودشان هنرمند مردمی را تشخیص میدهند. تازه مردمی بودن هم لزوما و همیشه صفت پسندیده ای برای هنرمند نیست. در جامعه ای که هنر یک زایده برای تبلیغات است و یا وسیله ای است که دولت رویش سرمایه گذاری میکند تا جوانان اوقات فراغتشان را بگذرانند و حداقل به راههای "بد" کشیده نشوند، این که مردم چه میپسندند هم خیلی مهم نیست. مردم آلمان یا فرانسه هر روز روزنامه میخوانند. متوسط میزان مطالعه ی آنها با جامعه ی ما قابل مقایسه نیست که بخواهی مردم را ملاک بگیری. دوریس لسینگ و ساراماگو هم اگر در جامعه ی ناآگاه ایرانی که مجله های معدود موجود را هم به زور ورق میزند زندگی میکردند حتما عصبانی میشدند. اینجا نویسنده با هزار خون جگر کتاب مینویسد و منتشر میکند در تیراژ 2000 نسخه (تازگی چاپ اول کمتر هم شده، 1800، 1500 و گاه 1000 نسخه) و بیش از نیمی از نسخه های کتاب، پس از دو سال به کارخانه ی کاغذسازی میرود و خمیر میشود. جمعیت چقدر است؟ 70 میلیون. این آمار خنده دار است. در ژاپن کوروساوا و کوبایاشی را به مقام و منزلتی میشناسند که ما حافظ و سعدی را میشناسیم. در ایران چند نفر میتوانند بگویند ناصر تقوایی یا امیر نادری یا داریوش مهرجویی کیست؟ اینجا مهم این است که شما چقدر پول داری. چند تا زمین داری. یا... پس هیچ وقت دوریس لسینگ و ساراماگو را با نویسندگان و به قول خودت "روشنفکران" وطنی مقایسه نکن. اینجا روشنفکران هم تا هدایت زنده بود برایش تره خرد نمیکردند چون بازار ماکسیم گورکی داغ بود. حالاست که ما بعد از 60-70 سال میفهمیم تنها نویسنده ی جهانی مان هدایت است. هیچکس اینجا نباید برای سعی فرهنگی اش ارجی در حد نویسندگان بزرگ جهان قایل باشد. نوشته ها و نقدهای ما پیش سنت استوار و محکم ادبیات اروپا -از تراژدیهای یونان باستان بگیر تا سالینجر و کالوینو- شوخی است. باید فعلا همه مان در سکوت سعی کنیم. ما اینجا مینشینیم رمانهای اروپایی را در جلساتمان نقد و بررسی میکنیم و به به میشنویم. این نقدها اگر به بستر پویا و زاینده ی نقد ادبی اروپا برود معلوم میشود چند مرده حلاج است. وگرنه آنچه من میبینم خود گفتن و خود خندیدن است. حتی در سطح حرفه ایش.
به هر حال مطلب تو این فایده را داشت که من را به نوشتن این واگویه ها برانگیخت. پیروز باشی. هر لحظه بیش از لحظه ی پیش. یاحق.
سلمان باهنر عجب حافظه ای دارد. یک جمله از من را در تقدیمیه ی وبلاگش نقل کرده که احتمالا در یک گپ دانشجویی در خوابگاه بینمان ردوبدل شده است: "به ابوذر کریمی که گویی بیشتر از من از دست خدا شاکیست. بی قرار عاشق ناشکیبا! گفت: درست همان جا! وقت شهید شدن است که خط ریا می رود و مرز حق و باطل نمایان می شود. یادم نیست صحبت از چی بود که این ها را گفت اما بدجوری از ته اعماقش گفت که به ته اعماقم نشست."
درود بر او. سلمان از نویسنده های خوب و سرمایه های نمایشنامه نویسی دانشکده بود و حالا از سرمایه های فضای حرفه ای هست. من در نمایشنامه ی "سلول"ش نقش کشیش را بازی کردم و نه چندان خوب. خدا حفظش کند.
یکی از رفقای سابق دانشکده، از طریق یک دوست مشترک درباره ی وبلاگ و مسائلی از این قبیل پرسیده بود. نامه ای به او نوشتم از طریق ایمیل که در آن برخی حقایق زیست جهان ایرانی ما مردم فلک زده و نیز تجربه های خودم از وبلاگ مرقوم شد. از این رو گمان می کنم خواندن آن برای دیگران هم بد نباشد. این نامه ای است در جواب تبریک قبولی فوق لیسانس و این که دوست عزیز قدیمی گفته بود: "...اما خوب وبلاگ هم دنیای خودش رو داره. هرچند بجز وبلاگهای تخصصی و آدمهای شناخته شده ای مثل شما وفور وبلاگ توی این مملکت حاکی از یه جور بحران فرهنگیه. بگذریم...". مخاطب این متن آن دوست خوب و فرهیخته ی من نیست. نوشتن برای دیگران کلا بهانه ای است برای من، تا خودم را بهتر بشناسم.
|
سلام ... عزیز. ما همه مشق میکنیم. وقتی که ... به من گفت میخواهی درباره ی وبلاگ با من مشورت کنی نفهمیدم دقیقا منظورش چیست. وبلاگ که مشورت ندارد! هر کس یک تلقی خاص خودش از وبلاگ دارد و همان را به وجود میآورد. خوبی مظاهر جهان پست مدرن این است که معنا و روش و کاربرد و هدفی مشخص و از پیش تعیین شده ندارند که کسی بگوید من متخصص آن هستم. این تخصصها مربوط به جهان مدرن است. جهان مدرن محصولاتی تولید میکرد که مهارت و کاربرد و معنایی مشخص و از پیش تعیین شده داشت. دنیای پست مدرن دنیای پلورالیسم است. اشیای واحد با "ظرفیت" معنایی و کاربستی و روش شناختی. در جهان سنت و مدرنیته شیئ اگر معنای از پیش تعیین شده نداشته باشد تو نمیتوانی درباره اش تصمیم بگیری. نمیتوانی بگویی خوب است یا بد. همان طور که نقاشان مکتب رئالیسم حد و مرز اشیا را با خط معلوم می کردند و بعدها امپرسیونیستها این مرز اشیا را به در هم آمیختگی رنگ بدل کردند و مرز اشیا از میان رفت، اینجا هم درک سنتی و مدرن در برابر شی’ پست مدرن درمیماند چون قبلا برای آن کتابچه و کرسی خاص و ترمینولوژی پیچیده ای خلق نشده است. به حدی ساده است که اساسا شاه و گدا در محدوده ی آن برابرند. از این نظر یک دکتر فلسفه با یک نوجوان شنگول 12ساله در استفاده از آن به یک اندازه مهارت دارند. وبلاگ هم از آن اشیای پست مدرن است. همان است که تو میخواهی باشد. اما از یک چیز در آن گریزی نیست و آن ارتباط است. ببین، برای خود من اینجا یک پوشه ی فعالیتهای پژوهشی و ادبی است. چندان هم در بند رفت و آمد با وبلاگهای دیگر نیستم. اما در دوره هاو روزهایی که خسته و دلگیرم وقت بیشتری برای خواندن مطالب دیگران میگذارم. سرمیکشم به وبلاگهای ساده ی جوانترها و مثل این است که دفتر خاطراتشان را برایت باز کرده اند و با آن ذهن بسیط و خالی از پیشفرضهای سنتی، مدرن، روشنفکری، مذهبی، دانشگاهی، عامیانه و...الخ از تو میخواهند که یک یادگاری برایشان بنویسی. و آن وقت است که می فهمم ما چه قدر با این دسته بندی های پوچ نخبه گرایانه مان دنیا را بر خودمان و دیگران تنگ کرده ایم. افسوس آن جسارت معصومانه ی نهفته در نادانی را میخورم و درمی یابم که من هیچ کسی نیستم. نه دانش من، نه تخصص من، نه تواناییهای ادبی من، هیچکدام ماندگارتر و دلچسب تر از آن شور جوانانه نیست. آن وقت است که می فهمم من یک هیچ پیرم که نمیتوانم حتی یک ارتباط ساده با دیگران برقرار کنم. نکته این است که درک انزواگرایانه از وبلاگ هم مانع نمیشود که دیگران اتفاقی به تو سر بزنند. ناگهان درباره ی شعری که تو از نظر تکنیک ادبی و ارزش موسیقایی کلماتش آن را ساعتها تذهیب کرده ای و به همینش فخر می فروشی، یک نوجوان نظر عامیانه و از نظر تو سطحی نگرانه ای می دهد. تفاوت دنیای حقیقی مدرن با دنیای مجازی پست مدرن در همین است. تو در جهان واقعی شعرت را به مشتریانش می دهی. آنها که به نظر تو آن را می فهمند. اما اینجا مهم نیست که تو چه کسی را صاحب فهم می دانی. همه می آیند و می خوانند. و این به نظر من تحقق انگاره ی برابری است. ممکن ترین عدالت زمینی همین است که دیگران معیارهای تو را به یکسان به چالش می گیرند و تو را با یک تلنگر به خود می آورند که بسنجی و ببینی این ادعاهای موجود در جهان واقعی که با صدها لایه پیشفرض و ممانعت و سرکوب درونی برای نشنیدن حرفهای "نامربوط" محافظت می شود، تا چه حد حقیقت دارد؟ در فضای وبلاگ، چیزی که من یاد گرفتم این است که حرف "نامربوط" وجود ندارد. من خودم از چهارسالگی خواندن و نوشتن را آموختم و از همان سنین معتاد خواندن و نوشتن شدم. وبلاگ من را در یک روند بلوغ قرار داد. من که ساعتها و روزها و ماهها از کنج عزلت مطالعاتی ام بیرون نمی آمدم حالا باید درگیر روابطی می شدم که غالبا ناخواسته بودند. یا حتی اگر هم ناخواسته نبودند آن قدر طرفین رابطه در آن مبهم و ناشناخته بودند که نمی دانستم حالا باید از کدام نقابم برای ارتباط استفاده کنم. این شد که نقابها را کم کم در حد توانم کنار گذاشتم و عقده های درونی ام را تا آنجا که سعادتش را داشتم کنار گذاشتم. به قول دوستی، تنهایی انسان را خودخواه و خودپسند می کند. من آدم غالبا تنها و کم رفت و آمدی بودم. آن رفت و آمدهایی هم که داشتم هرگز مطلوبم نبود. کلا به زور از تنهایی و کتاب دل می کندم. طبعا خودم را عالم می دانستم و هنگام حرف زدن هرچه می گفتم از دانش بی کران و ذهنیات گهربارم درباره ی هنر و ادبیات و تاریخ و سیاست و جامعه شناسی بود. می فهمیدم که در روابط اجتماعی دچار تکگویی و بحرانم اما فکر می کردم دیگران که این کتابها را نخوانده اند تا حرفهای من را بفهمند مشکل دارند و قطعا ایرادی در راه و روش و نگرش من نیست. اما در وبلاگم یادگرفتم که بزرگترین بحران فرهنگی ما همان پیشفرضهایی است که از خودمان در ذهنمان میسازیم و مانند سرطان به روابطمان تحمیل میکنیم. ایمان به آزادی یعنی همین که تحمیل پیشفرضها را به خودت و به دیگران کنار بگذاری. به نفس آزاد هر بشر با هر جایگاه و هر درجه از آگاهی و دانش احترام یکسان بگذاری. ما اهل فرهنگ و اهل مطالعه هر قدر که از دموکراسی و آزادی و شکست فرایندهای منتهی به آن حرف بزنیم، باز هم عمیقا دچار نوعی تعصب اشرافی گونه به نخبه گرایی و فاشیسم هستیم. ما نه تنها فاشیستیم، بلکه فاشیستهای متعصبی هستیم که یکدیگر را هم به سختی و گاه و به صورت مشروط می پذیریم. فاشیستهای اسکیزوفزن. هسته ی مرکزی فاشیسم در هر قشر از ما یک چیز است: هنرمندان به هنر، نویسندگان به ادبیات، مذهبیون به مذهب شخصی شان و متخصصان به تخصصشان تعصب می ورزند. ما چون بی هویتیم، هویتمان را از نقاط افتراقمان با دیگران میگیریم. هویتمان را از آن چیزی میگیریم که خاص ماست. و اگر آن چیزی که خاص ماست باارزشترین چیز نباشد انگار که نیستیم (یعنی هویت نداریم). اتفاقا من حالا می فهمم که عوام تا چه حد دموکراسی و انگاره ی برابری را بهتر از ما متفکران و اهل فرهنگ می فهمند. چرا؟ چون عوام خیلی بیشتر از ما هویتشان را از اعتقادات و دانششان تفکیک می کنند و این یک فرایند غریزی نزد آنهاست. طبیعی است که کسی که به همانندپنداری خودش با عقیده و دانشش برسد از تحول می ایستد. چرا؟ چون کنار گذاشتن یک عقیده او را نیست و نابود می کند. همین است که باعث میشود ما تمام عمر به یک علاقه، به یک عقیده، به یک دانش بچسبیم و تغییر نکنیم. اگر مقلدان، عقاید تقلیدیشان را دست نخورده می خواهند، روشنفکران ما هم عقاید مخالفشان را مانند یک درس از قبل به حافظه سپرده تکرار می کنند. معلومات ما زیاد میشود اما به فکر نمی رسیم. چون تفکر، معلومات نیست. تفاوت اندیشه با دانش در همین است. ما تنها عقده ی حقارتمان را از طریق دانسته هامان و عقایدمان ارضا می کنیم. وبلاگ برای من عرصه ی تمرین زیستن در جهانی متکثر و دارای جلوه های متنوع، بدون ارزشداوریهای پیشینی است. ما در جهان واقعی از طریق آرایش و پیرایش خودمان، از طریق نحوه ی لباس پوشیدنمان، از طریق لحن حرف زدنمان، از طریق کلماتی که به کار می بریم، از طریق علایق و سلایقمان، از طریق طرز ایستادنمان، از طریق طرز نشستنمان، و خلاصه از هر طریقی که بتوانیم بین آدمها مرز می کشیم: من خوشپوشم، تو املی. من لهجه ندارم، تو لهجه داری. من تمیزم، تو کثیفی. من مردم، تو زنی. من باسوادم، تو بی سوادی. من دیپلمم، تو لیسانسی. من لیسانسم، تو فوق لیسانسی. من بالای شهرم، تو پایین شهری. من مومنم، تو بی دینی. من استادم، تو شاگردی. من زانتیا دارم، تو پراید داری. و... بی شمار از این ملاکها بین خودمان با دیگران دیوار میکشیم. گمان می کنیم از این طریق، شآن خودمان را حفظ می کنیم و به دیگران حالی میکنیم که ما اینیم(!) اما در واقع ما از طریق این مکانیسم های هویت یابی خودمان را روز به روز تنهاتر میکنیم و توانایی ارتباط را از خودمان میگیریم. بحران فرهنگی این است. وبلاگ به من یاد داد که چه طور می توانم اگر بخواهم -فقط اگر بخواهم- بالغ شوم و برای همه ی انسانها جایگاهی برابر قایل باشم. به هر حال وبلاگ به من کمک کرده است که بالغ شوم و به دیگران عشق بورزم و بدانم که هیچکس نیستم. اگر دوست داری که هیچکس نباشی به نظر من شروع خوبی است. ضمنا من از کارشناسی ارشد تربیت مدرس انصراف دادم. امیدوارم به زودی سعادت دیدار دست دهد. یاحق. |
سیاوش قنداقساز medademan@yahoo.com دوست فعلی و همسایه ی سابقم از جمله هنرمندانی است که استعدادی بسیار خوب و غریزی دارد. عکاس است و نقاش و گرافیست و انیماتور. می خواستم مجموعه ی عکسهایش را در چند پست متوالی روی وبلاگ بگذارم اما این عکس او به حدی چشمم را گرفته است که ترجیح می دهم اول این یکی را خوب نگاه کنید، بعد به سراغ باقی عکسهایش برویم. این طور بهتر نیست؟

این عکس من را به یاد کاریکاتوری از خانم سحر عجمی -همکلاسی سابق دانشگاه- انداخت. در میان کارهای سحر عجمی این کارش را بسیار دوست می دارم. دریایی معنا در آن است. همان طور که در عکس بالا از سیاوش اینچنین است. مجموعه ای از گزیده ی کارهای سحر عجمی را می توانید در صفحه ی مخصوص او در سایت کارگاه ببینید و این یک کاریکاتورش را که چند سال پیش در جشنواره ی "تبعیض" شرکت داده بود در اینجا.

این یادداشتی برگرفته از مطالعات پیشینم است، از چند منبع که یکی دو نقص کوچک هم دارد.
از مشخصه های رادیکالیسم یکی این است که تا میتوانی باید دگرسازی کنی. یک انسان رادیکال بدون دیگری اش تقریبا در حد شلغم به بی خاصیتی متهم خواهد شد. این را گفتم که بگویم "ابن عربی" شعری سه بیتی دارد که دانستنش حالا خیلی به درد ما میخورد. ما، که تاریخی از خون و نفرت پشت سر داریم و قابلیت بازتولید آن تاریخ را هم همیشه نشان داده ایم که داریم. شعر "ابن عربی" این است:
لقد صارَ قلبی قابلاً کلّ صورةٍ
فمرعی لِغِزلانٍ و دَیْرٌ لرُهبانٍ
و بَیْتٌ لِاَوْثانٍ و کعبةُ طائفٍ
و الواح تَوْراةٍ و مُصحَفُ قرآنٍ
اَدینُ بدینِ الحُبِّ اَنّی تَوَجَّهَت
رَکائِبُهُ، فَالحُبُّ دینی و ایمانی
معنی اش این است:
بی شک دلم آغوش گشوده به هر چهره ای پذیرا شده هر شکلی را
چمنزاری است برای آهوان و دیری است برای راهبان
و خانه ای برای بتهاست و کعبه ی طائف
و سنگ نبشته های تورات است و مصحف قرآن
دین میورزم به آیین عشق، باشد که روی کند به من
کاروان او، و عشق دین و ایمان من است
ما در طی تمام تجربیات خونبار معاصرمان بر خطوط افتراق تکیه کردیم و از سطوح اشتراک احتراز. و همین به نظر میرسد گره بزرگ ما در مسیر دموکراسی باشد. ما از کنار گذاشتن انتقامهای خاطراتمان پا را به سرزمین روشنتری نگذاشته ایم. بی شک لمس دموکراسی در فضای سیاسی ایران هم مستلزم کنار گذاشتن کینه توزی و انتقامجویی است. چند تن از دوستان درباره ی زمینه ی مذهبی داستانکهای شبهای قدرم متلکهایی گفتند. میدانید، ما وقتی به یک موضع مستقل برمیخوریم هضم آن برایمان سخت است. معده ی ما برای آش و شوربا تربیت شده است. زمانی در تریبون آزاد انجمن اسلامی دانشگاهمان (در بحبوحه ی حکم اعدام "دکتر هاشم آغاجری") اجازه ی صحبت خواستم و حرفم را با این عبارات شروع کردم: "با درود به روان پاک شهدای انقلاب، شهدای هشت سال جنگ تحمیلی، و شهدای قتلهای زنجیره ای..." این برای خیلی از حاضران قابل درک نبود. چون در چارچوب مواضع مرسوم سیاسی، من را در دسته بندی خاصی قرار نمیداد. یک نفر به طعنه گفت: "اینها که با این مواضع عجیب و غریب اینجا حرف میزنند چنین و چنان." طرفداران انجمن اسلامی به مخالفت برخاستند و نه من گفتم و نه دوستان قدیمیتر من در انجمن اسلامی، که من خودم یکی از اعضای هیئت موسس انجمن اسلامی بوده ام. به هر حال عادت باید کرد که استقلال به معنی نفی قالبهای از پیش طراحی شده است و میباید این تاریخ را بار دیگر با عشق و نه با نیروی محرکه ی نفرت، از نو آغاز کرد.
این نوشته ها مجموعه یادداشتهایی است که در این باره از دوره ی دانشجویی داشته ام.
این نوشته ها مجموعه یادداشتهایی است که در این باره از دوره ی دانشجویی داشته ام.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
این مطلب فیشهایی است که در پژوهشهای پیشینم استفاده شده است.
شکیبایی مرد. این هم مرگ سهم ما از خاطره ی سینما. صدابرداری فیلم "هامون" مهرجویی برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران به کمک میکروفونهای کوچک یقه ای انجام شد. همین شد که بازیگرها مثل سریالهای صدمن یک قاز تلویزیونی برای گفتن حرفشان منتظر تمام شدن حرف بازیگر مقابل نماندند و "هامون" صدای طبیعی گفتگوهای روزمره ی ما را داد. صدا در "هامون" مهم است و از صدابرداری آن مهمتر نحوه ی تاکیدگذاری شکیبایی بود روی اجزای کلمه و جمله برای ادای مطلب. شکیبایی جایگاه بیان بازیگر سینما را در "هامون" معلوم کرد. برای همین است که او حرف زدن خیلی از آدمهای همعصر حمید هامون را تغییر داد. استفاده ی آزادانه ی مهرجویی از کلمات رکیک در دهان یک دکتر فلسفه همه ی ما را به یاد تعامل فرهنگ روشنفکری ما با لمپنیسم می اندازد. بددهنی آل احمد و شیفتگی خیلی از روشنفکران به "قیصر" کیمیایی. اما واقعیت آن است که پیش از "هامون" لمپنیسم روشنفکران استیلیزه یا سبکمند نشده بود. شکیبایی حرف زدن را به نحوی که تمامی احساسات گوینده در بیان کلماتش باشد به ما یاد داد.
طرف دیگر ماجرا واگویه کردن آزادنه ی شعر بود. این که با خیال راحت شعری را که با احساس لحظه ی تو سازگار است بلند بلند بخوانی. یادمان اگر باشد شعر خواندن برای ما معنی دکلماسیون می داد. معنی شق و رق نشستن و در سکوت حضار، فاخرانه اداکردن. این هم رسمش شکست. نسل من یادگرفت که چطور فارغ از نگاه چپ چپ مردم متشخص یا آنها که شعر را در بسته بندی سانتیمانتال اش می پسندیدند با صدای بلند بخواند و از اتهام اختلال مشاعر نترسد. شاید بد است اما این کار را هم شکیبایی کرد.
فکر می کنم ما سالها می توانیم بنشینیم و درباره ی فراتر رفتن از عرفهای ازپیش تعیین شده و بسته بندیهای نظام تعلیم و تربیت بگوییم و بنویسیم اما کمتر برای نسلی پیش می آید که ببیند چطور می توان آن طور که اغلب هستند نبود. شکیبایی به ما این را نشان داد.
و یک نکته ی دیگر این که "حمید هامون" که قواره ی تن شکیبایی شده بود فرد بودن را به ما نشان داد. این که کسی سرگشتگی خودش را داشته باشد، حرف دل خودش را داشته باشد، بدخلقی خودش را داشته باشد و از "استحاله در دیگری" یا جامعه پذیری انفعالی اش خرسند نباشد.
حالا می توانیم به مهرجویی خرده بگیریم که هامون واقعا آدم مریضی بود یا –به قول براهنی- دچار مفعولیت تاریخی بود یا.... اما این آن قدر مهم نیست. به نظر من شکیبایی و مهرجویی یک فرم از دگربودگی را زیرکانه از مسیر مشروع رسمی به جامعه عرضه کردند. فرمی که هنوز می تواند در لایه ی متصلب ذهن و رفتار ما شکاف و پرسش بیفکند.
به تعبير محمدرضا باطني،زبان نيازمند برنامه ريزي است. اين برنامه ريزي در حقيقت،چارچوب زبان رسمي را مشخص مي كند و زبان رسمي كودك و نوجوان در كشور ما،مدت هاست جز از طريق كتاب هاي درسي فارسي تعيين نشده است (از كاستي هاي زبان رسمي رسانه- چه در حوزه عمومي بزرگسال- كه بگذريم...). از يادمان نمي رود كه معمولا مسن ترها وقتي كتابي دست جوان ترها مي بينند، مي پرسند:«درس مي خوني» در واقع مطالعه،جز از طريق رسمي آموزش و پرورش براي بسياري از اقشار جامعه متصور نيست و هم چنين چه بسا يكي از شكاف هاي فرهنگي در كتاب خواني باشد.
زبان رسمي كودكان،مهم ترين منشأ و چشمه اش را از ادبيات كودك مي گيرد و غني شدن دسترس ها و كاربرد هاي زباني كودكان امروز،گوياي آن است كه زبان رسمي كتاب هاب درسي و دايره واژگان اين كتاب ها روز به روز نسبت به آن چه به راستي كودكان جامعه ازچنته زبان خود دارند،فقيرتر مي شود. استفاده از بازي هاي متنوع كامپيوتري،گسترده شدن حوزه تعادل اجتماعي كودكان و بالا رفتن سطح آگاهي عمومي كودكان،حوزه كاربرد زبان را در سنين مختلف،وسيع تر ساخته است.
در اين ميانه، همواره جاي فرهنگ لغات براي كودكان خالي بوده است و آن چه بود،خلاصه مي سد در چند فرهنگ انگشت شمار كه از واژه نامه هاي كتاب هاي درسي استخراج شده بود. از طرفي كودكان كم سن تر،از داشتن واژه نامه محروم بودند؛ نه واژهنامه ايي كه لزوماً خودشان به آن مراجعه كنند، واژه نامه هايي كه بزرگسالان نيز براي پاسخ گويي به سؤالات فرزندان شان،ازآن ها كمك بگيرند. وجود اين گونه فرهنگ ها در سطح كلان، زبان رسمي كودكان را مدون مي كند؛ بدين معني كه دسترسي فعالان حوزه ادبيات كودك را بهدايره واژگاني رسمي آسان تر مي سازد. البته تدوين زبان رسمي كودكان، هدفي عالي است كه بده بستان با ادبيات كودك برآورده مي شود و تدوين فرهنگ لغات، بخشي از آن حاصل مي كند.
سه فرهنگ فارسي كه اخيراً از سوي انتشارات«محراب» براي كودكان منتشر شده، گامي اساسي در اين مسير بوده است. هر يك از اين سه فرهنگ، سطحي از سنين را پوشش مي دهد و طبعا تعداد مدخل هاي تدوين شده ، به فراخور حوزه سني كودكان، متفاوت بوده است. فرهنگ فارسي خردسال و فرهنگ فارسي كودك توسط «مهناز عسكري» وبه ويراستاري«مهدي ضرغاميان»و فرهنگ فارسي بچه هاي امروز توسط اين هر دو تهيه شده است.«مهناز عسكري» و «مهدي ضرغاميان»،از معدود فعالان حوزه ادبيات كودك- در زمينه ترجمه و تأليف اند كه يك پا در ادبيات كودك وپايي ديگر در حوزه زبان شناسي دارند واين مختصه ستودني، اين فرهنگ ها را را ويژگي قابل اعتنايي برخوردار ساخته است.لازم نيست گفته شود كه چنين كوششي كه تجربه اي پيشيني را هم يدك نمي كشد، بي اشكال وبي نقص امكان پذير نمي شود، اما نقاط قوت ان بر نقاط ضعف آن يقيناً بسيار برتري دارد.
اين سه فرهنگ- كه گويا چهارمين آن ها نيز در دست تدوين است، مقدمه و مؤخره اي به زبان ساده دارند كه در آن،بر ميزان مخاطبان را نيز مجاب كند. تأكيد شده و حتي آن جا كه بزرگسالان سخن مي گويد، به گونه اي روان نوشته شده است تا كم سواد ترين مخاطبان را نيز مجاب كند. تخصص دو مؤلف در زمينه زبان شناسي، موجب شده است كه مدخل ها به طور روان و ساده اما سليس و فصيح توضيح داده شوند وهر اندازه مخاطب، خردسال تر فرض شده است، در توضيح معناي هر لغت، به توضيحات عيني و ملموس چانبي معناي لغت،بيشتر پرداخته شده است. كودكان به ميزان رشد زباني شان، تشخيص و تشخيص زباني لغات را بيشتر درك مي كنند و هر قدر كودك تر باشند، حدود وثغور معناي دو لغت مشابه را كم تر به دايره ادراك مي آورند واين توجه روان شناختي، در تدوين فرهنگ هاي مخصوص كودكان البته لازم است.
فرهنگ فارسي خردسال با بيش از 400 مدخل و براي هر مدخل يك تصوير تدوين شده است. براي هر مدخل يك زمينه شبه داستاني در نظر گرفته شده است كه در تصوير نيز ديده مي
شود واز طريق خلق شخصيت اي ساد، به بيان معني لغات مي پردازد. آن چه «مهناز عسكري » در تبيين هر مدخل آورده است، در آينده قابل استفاده در كتاب هاي درسي هم مي تواند باشد(«ضرغاميان» و «عسكري» پيش از اين، كوششي در تدوين يك كتاب درسي دوره دبستان براي پنج مقطع ابتدايي نيز داشته اند كه تجربه آن كار، در تأليف فرهنگ هاي سه گانه مورد بحث كاملا مشهود است.) به عنوان مثال،مدخل «تعداد» مي خوانيم:
«شام آماده بود. زهرا به تعداد مهمان ها بشقاب و قاشق و چنگال سر ميز گذاشت. اما يادش رفت براي بابا و مامان، بچه ها و خودش ظرف بياورد. وقتي كه همه سر ميز آمدند، بابا گفت:«مثل اين كه تعداد ما از تعداد بشقاب ها بيشتر است.»
هم چنين در مدخل«باريك» آمده است:«خانه بابك و زهرا در يك كوچه باريك است. هيچ كاميوني نمي تواند توي كوچه آن ها برود، ولي بابك با دوچرخه اش در كوچه دوچرخه سواري مي كند.»
بنابراين، آن چه در فرهنگ لغات مخصوص بزرگسالان براي بيان معنا به كار مي رود، در اين فرهنگ معكوس مي شود؛ به جاي حركت معنا از جزء به كل، از كل به جزء، مفهوم توصيح داده مي شود واز طريق برشمردن كاربردهاي آن، به كودك ياري مي شود كه مفهوم را درك كند.
فرهنگ فارسي كودكبيش از 1400مدخل و42 تصوير دارد و در بيان مدخل هاي آن، پيچيدگي بيشتري به كار رفته است. به عنوان مثال، مدخل«باريك» در اين فرهنگ، به صورت ديگري بيان شده است:«چيزي كه پهن نيست، باريك است. چيزهاي باريك عرض كمي دارند. مثلا كوچه باريك تر از خيابان است. بعضي ها روبان باريك دوست دارند، ولي بعضي ها از روبان پهن بيشتر خوششان مي آيد.»
نكته قابل توجه در اين فرهنگ لغات، آن است كه پاره اي از مدخل ها به صورت خطابي و دوم شخص معنا شده است. به طور مثال، مر مدخل «هديه» مي خوانيم:«چيزي است كه به كسي مي دهي تا او را خوشحال وشاد كني. معمولاً آدم ها به مناسبت جشن تولد، عروسي وعيد، هديه مي خرند وبه ديگران مي دهند. البته تو مي تواني چيزي درست كني و آن را هديه بدهي، مثلا مي تواني براي تولد دوستت يك نقاشي قشنگ بكشي يا يك قصه بنويسي و خودت نقاشي هاي آن را بكشي، آن وقت كتاب قصه ات را به دوستت هديه بدهي.»
در مدخل «تعجب كردن» آمده است:«وقتي كه از ديدن چيزي يا شنيدن خبري جا مي خوري و نمي تواني چيزي را كه ديده اي يا شنيده اي، باور كني ، مي گوييم تو تعجب كرده اي. معمولا آدمي كه تعجب كرده است، چشم هايش گرد و ابروهايش سيخ مي شود.»
درفرهنگ فارسي بچه هاي امروز كه مشتركاً توسط «ضرغاميان» و«عسكري» نوشته شده، بيش از 3300 مدخل و حدود 160 مقاله دانش نامه به كار رفته است. در برخي تصاوير اين فرهنگ، از عكس استفاده شه است و ضمناً در كنار مدخل هايي كه سر راست تر و به طور مستقيم به معناي لغات مي پردازد(رفته رفته فرم فرهنگ لغات بزرگسالان را مي پذيرد)، در توضيح بيشتر برخي مدخل ها، مقالات دانش نامه اي مفصل تر نيز آورده شده است. افزون بر اين، درفرهنگ فارسي بچه هاي امروز، ويژگي هاي كلمه نيز(اسم،فعل،صفت يا قيد بودن آن) و مترادف و متضاد به مدخل ها افزوده شده است.
اين كوشش از سويي، في نفسه در كنار موجي كه در سال هاي اخير در جهت چاپ كتاب هاي مرجع براي كودكان و نوجوانان صورت گرفته است، جاي خالي فرهنگ لغات براي كودكان پر مي كند و از سوي ديگر، صبغه تخصص زبان شناسي مؤلفان، بر اهليت آن مي افزايد.
درباره ی علیرضا نادری نجف آبادی که آنچنان که باید شناخته نیست، باید در فرصتی به تفصیل بنویسم. او اکنون در بستر بیماری است، هرچند که بسیار جوان. برای عمل قلب در بیمارستان آتیه تهران بستری شده است. او نویسنده ی "سعادت لرزان مردمان تیره روز" است که رادی آن را با "همه پسران من" آرتور میلر همسنگ دانست. اولین ترمی که با او اصول و فنون نمایشنامه نویسی داشتیم نمیشناختیمش. تازه سالی بود که از دانشکده ی خودمان فارغ التحصیل کارشناسی ارشد شده بود. عبوس، کم حوصله، و کمتر از دستور کار کلی واحد درسی تبعیت میکرد. ترجیح میداد درباره ی ساختار اجتماعی ایران یا انقلاب مشروطه حرف بزند. بهمن ماه، بعد از یک ترم درسی با او، در جشنواره ی فجر "سعادت لرزان مردمان تیره روز" او را محسن علیخانی به صحنه برد و ۱۳ جایزه را برد. به قول سعید کشن فلاح، اکبر رادی که از داوران جشنواره بود، پس از پایان اجرای این نمایش در جشنواره چند دقیقه از جایش تکان نخورده بود. چند ماه بعد رادی در جواب کارگردانی که ادعا کرده بود "ما در ایران نمایشنامه نویس نداریم" در نشریه ی "پایاب" جوابی گزنده داد و نام چرمشیر و نادری را برای حجت رد ادعای آن کارگردان آورد.
نادری افسوس در این مدت اخیر کم حوصله و کم کار شده است. دستنویس آخرین نمایشش "۳۱/۶/۷۷" را بعدا دیدم که بسیار آشفته بود و بوی بی انگیزگی نویسنده را میداد. نادری در جنوب تهران تا همین اواخر آموزگار هنر بود در دبستانها. نمیدانم هنوز هم هست یا نه. نویسنده ای که در نگارش گفتگوها استاد است. همچنان که چرمشیر.
در سال ۷۳ در جشنواره ی دانشجویی تئاتر "پچپچه های پشت خط نبرد" را در تالار مولوی به صحنه برد که برای اجرای دوم با اعتراض گروههای فشار روبرو شد. "پچپچه ها..." متنی شخصی درباره ی تجربه ی نادری در دوران جنگ است که در آن پوسته ی تظاهر را شکافته است و به لایه های عمیقتری در جنگ نقب زده است. بعدها در زمان وزارت ارشاد مسجدجامعی این متن را با بازی فرهاد اصلانی و کارگردانی خودش در تئاتر شهر به صحنه برد.
اخیرا بزرگداشتی برایش برگزار شد و او را به عنوان نویسنده ی تئاتر دفاع مقدس مورد تقدیر قرار دادند. با صراحت گفت: "من یک نویسنده ی اجتماعی ام و جنگ را به عنوان یک پدیده ی اجتماعی، موضوع بعضی آثارم قرار داده ام." در نگرش اجتماعی اش سوسیالیست است اما رگه های عرفان را میتوان در "سه پاس..." او یافت. در "پچپچه ها..." نزدیک به نیم ساعت از نمایش به بحث سیاسی یک رزمنده ی حزب اللهی و یک رزمنده ی کمونیست اختصاص دارد که در نهایت در این مورد که جناح بازار از شرایط جنگ سود میبرد، به توافق میرسند. عجیب این بود که این بحث کسل کننده در اجرای نمایش ذره ای مخاطب را خسته نمیکرد.
خودش متن "سه پاس..." را جلوه ای از یک سلوک عرفانی میداند. و به نظر من عبث نمایی سیزیفوار شخصیت علیرضای "سه پاس..." بخشی از سلوک روحی خود نادری است. (شخصیت محوری تمام نمایشنامه هایش علیرضا نام دارند.)
برای مخاطبان عام، او با نوشتن گفتگوهای سریال "میوه ی ممنوعه" شناخته شده است. به عقیده ی نگارنده، شیوه ی گفتگونویسی نادری در این سریال، یکه و یگانه بود و فصل جدیدی را در گفتارنویسی تلویزیونی باز کرد.
کارهای او عبارت اند از:
- پچپچه های پشت خط نبرد
- سعادت لرزان مردمان تیره روز
-۳۱/ ۶/ ۷۷
- این قصه را ایرانیان نبشته اند
- دیوار
- سه پاس از حیات طیبه ی نوجوان بسیجی نجیب و زیبا
- چهار حکایت از چندین حکایت رحمان
- چند و چون به چاه رفتن چوپان
- اطلسی نو بر شندره ی کهنه ی شهرزاد قصه گو
- عطا سردار مغلوب
یک نکته را درباره ی شخصیت پردازی در کلاسها به شاگردانش توصیه میکرد: "بیمها و امیدها". میگفت بیمها و امیدهای شخصیت نمایشنامه تان را بشناسید .دو سال پیش مقاله ی شتابزده ای درباره ی شیوه ی شخصیت پردازی نمایشنامه های او نوشتم که در همین وبلاگ هست با عنوان: داستانهای نهانی رازهای زندگانی. اگر دوست داشتید همان را فعلا بخوانید تا بعدا مطلب مفصلتری درباره ی آثار نادری بنویسم. یاحق.
نوشته ی محمد چرمشیر درباره ی نادری بستری در بیمارستان
داستانهای نهانی، رازهای زندگانی (نگاهی به عنصر شخصیت پردازی در آثار نادری)
امروز روز تشییع جنازه ی نادر ابراهیمی بود. حامد کنی و سعید کیایی را هم دیدم. نمیدانم کسی هست که در آن جهان از نادر ابراهیمی بی آزار بترسد؟ عنوان خوبی ست برای یک مقاله: چه کسی از نادر ابراهیمی میترسد؟ جالب آنکه اولین سخنران جواد مجابی بود. مطالب پراکنده و ناتمامی که درباره ی کارهای نادر ابراهیمی دارم در اولین فرصت تمام میکنم و میسپارم به حروفچینی. تک تک میگذارم روی وبلاگ.
دوستی که وبلاگ دارد و کلا با کسی در تماس نیست چون فکر میکنه کاراشو میدزدن مرتب درباره ی سرقتهای ادبی به من توصیه میکند. همینگوی یک چمدان از کارهای ادبی دوره ی اولش را به دلیل اهمالکاری زن اولش توی یک قطار گم کرد. پیش ازرا پاوند رفت که در آن موقع منتقد ادبی برجسته ای بود و به همینگوی خیلی کمک میکرد. ازرا پاوند بهش گفت: "اگه اینایی رو که گم کردی دوباره نتونی بنویسیش همون بهتر که گمشون کردی." حالا بماند که این کارها اغلب جای دیگری سند دارد. سارقها هم بدزدند. من همیشه فکر میکنم کسی که مدام با داشته های دیگران خودش را معرفی میکند (معلم مثلثات سال سوم دبیرستانمان میگفت: "هیچکس با معامله ی مردم دوماد نمیشه!) چه جوری به این قضیه نگاه میکنند؟ تا کی؟ آدمی که روی پای یکی دیگر میایستد بالاخره زمین میخورد. تاتی تاتی تا ابد ممکن نیست.
ذاتا بعضی از آدمها دست اول اند و بیشتر بقیه دست دوم و سوم و چهارم و... من همیشه سعی میکنم دست اول باشم. فقط سعی میکنم. اما آن چیزی که من بین بعضی از آدمهای خاص میبینم این گرته برداری های بدون پیشزمینه است و در نهایت این که میخواهند هر طور شده به نحوی نه فقط آنچه را که متعلق به دیگران است زیر تیول و کپی رایت خودشان دربیاورند (این آدمها شخصیت و منششان کلاژ است. هر تکه از جایی.) بل که چیزی هم از دیگران بابت این قضیه طلبکار شوند. در نهایت عدل خداوند روی زمین بر این مبناست که عیار هر کس اگر نه در نشستهای اول، ولی بالاخره اظهر من الشمس است. من در فاصله ی هر دو شعرم و در فاصله هایی که چیزی نمینویسم به همه ی تواناییهایم شک میکنم. چون آدمیزاد آنی است که هست. هر کس به همان میزانی که قدر خودش را بداند. برای من آدمهای دست دوم و سوم و صدم این واقعیت را نشان میدهند که چطور آدمیزاد از بیخ از توانایی خودش میتواند نامطمئن و ناامید باشد. این آدمها از سفره ی دیگران خوردن را چنان روش خود میکنند که بدون آن که بدانند رفته رفته باور میکنند چیزی نیستند در حالی که هستند. هرکس هر چیزی که هست همان است که باید باشد و اگر کسی از پس چیزی برنمیآید برای آن است که قرار نیست از پس آن بربیاید. این هم اصلا چیز بدی نیست. من خودم بارها دیده ام دیگران از پس چیزی برمیآیند که من برنمیآیم. افسوس میخورم که ای کاش من هم مثل آنها میتوانستم، اما در نهایت میدانم خدا تواناییها را قسمت میکند. زاغ اگر نمیخواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد حتما میفهمید که راه رفتن خودش چه قدر زیباست.
از اینها که بگذرم در کامنتهایم مطابق چندوقته ی اخیر که هرازگاه یکی باید پرش به پر من بگیرد یکی را ناراحت کردم. البته او هم من را ناراحت کرده بود. ولی خب؟ اشتباه میکنیم ما آدمها. گاهی این آدمیزاد کاری ازش سرمیزند که خودش هم بعدا میماند که چطور؟ ولی آدمیزاد است و ترمز که ببرد ترمز بریده. حقیقت این است که همانجا به محض آنکه دکمه ی ثبت نطر را زدم پشیمان شدم و پنجره را بستم اما وقتی بازش کردم دیدم نوشته ی تند و تیزم ثبت شده و رفته. مثل اینکه هرچه آدمیزاد در واقعیت خشن نباشد قلمش تند تیز تر میشود. چه میشود کرد؟ به قول نامجوی عزیز: "اینم! جگرم! اینم! اینم!"
و فرایند مرور گذشته از طریق این وبلاگ سریعتر پیش رفت و با یک معجزه که اخیرا برایم اتفاق افتاد میدانم میتوانم مسیرهای تازه ای را روشن کنم یا دستکم برای خودم مشخص کنم. گاهی معجزه هم پیش میآید. این هم بخشی از زندگی است لابد. الهی من لی غیرک؟
نيميم لب دريا، نيمي همه دردانه
مراد فرهادپور نخستين بار در مقدمه مجموعه مقالات "عقل افسرده" و بعداً در چند مقاله از جمله مقاله اي كه در ويژه نامه ترجمه "پل فيروزه" چاپ شد ترجمه را تنها گونه اصيل تفكر در وضعيت فعلي تفكر در ايران معرفي كرد. اين گفته، بهره اي جدي و قابل تأمل از حقيقت را دربردارد و آن اينكه به هر حال در حوزه ها و ديسيپلين هاي علمي در واقع هر نظريه پردازي و كوشش بنياديني دوباره كاري همان چيزي است كه در غرب انجام شده است. علوم انساني اگرچه به جهت آنكه موضوعشان امور انساني است واز بازه تخطي و استثنائات بيشتري در قياس با علوم تجربي برخوردارند قطعيت يا دترمينيسم كمتري دارند اما در بسياري از همين حوزه هاي كمتر قطعي نشان داده اند كه برخي پديده ها را به نحو جهاني يا يونيورسال بيان ميكنند.
آن سر اين دعوا اين است كه ما اقتضائات خودمان را داريم كه عالم غربي از آن آگاه نيست. اما سؤال اصلي اين است كه مرز ميان امر جهاني و امر بومي كجاست؟ سنت فكري ايراني – اسلامي متعلق به جهاني است كه بسيار ساده تر از جهان كنوني ما بوده است و به بسياري پيچيدگيهاي جهان امروز ما پاسخ نميدهد و در عين حال ما در درون خود تعلقي انكارناپذير به همين ميراث داريم. تفكر غربي برآمده از جهاني است كه آرام آرام در روند تاريخي خود پيچيده شده است و بر بستر اجتماعي و تاريخي خاصي بروز يافته است كه ما بيرون از آن قرار داشته ايم. واقعاً يك انسان اهل تفكر چطور ميتواند ميان كانت و تذكرة الاوليا آشتي برقرار كند؟ ما چطور ميخواهيم روحيه رمانتيك عشق راستينمان را با اين عقلانيت خشك و ماديگرايانه اي كه بر دنياي اطرافمان سايه انداخته است پيوند بدهيم؟
هامون: پس چرا من نميبينم؟
علي عابديني: تو با اين عقل معاشي كه داري كه چيزي نميبيني.
تفكرات ترجمه اي چه بسا خيلي اوقات از داشته هاي بومي ما عميقتر باشند اما واقعاً چقدر مسئله ما هستند؟ از طرف ديگر ما ميراث فكري و بينشهاي بومي مان را بيشتر حفظ ميكنيم تا به كارشان بيندازيم. همه در حال محافظت اند. گويي پيشاپيش بوي الرحماني را شنيده اند و از ترس تلاشي يك جنازه آن را موميايي ميكنند. اما واقعيت اين نيست. واقعيت اين است كه بايد اين تفكر موزه اي را تغيير داد. در غرب تمام نوآوريها از دل سنتهاي جدي و ريشه اي درآمده اند اما فارغ از اين نوع نگاه ترسان و لرزاني كه اجازه كاربست تازه آن را نميدهد. به روشني نميتوان گفت دواي اين درد چيست اما همين قدر بايد گفت كه نبايد به دنبال حفظ يا حتي "احيا"بود. تو اول ميپذيري كه چيزي مرده است و بعد درصدد احيا برمي آيي اما اين انديشه هاي اصيل در درون تمام رفتارهاي روزمره ما زنده است. ببينيد آنها را كه ميخواهند پرستيژ غربي خود را حفظ كنند. ايراني تر از ايراني اند. ميتوان گفت بهتر است انديشه هاي كهن را وارد كار كرد و از ترك خوردن آنها نترسيد. مگر ما با اين همه ريشه هاي افلاطوني و اثيري درون ذهنمان ترك خورديم؟
تفكر ترجمه اي با همه واقعبينيهايي كه دارد اما در نهايت توانايي ايجاد تغيير را ندارد. نگاه كنيد كه جريان روشنفكري ايراني بعد از آنهمه داد خلق را دادن چطور در نهايت از مردم دور افتاده است و ترجيح ميدهد در ذهن با كافه نشين هاي پاريس ميگساري كند تا اينكه معضل پشت پنجره خانه اش را ببيند.