تبليغاتX
خُوَرنَق - شرایط نوآوری در هنر / مقاله ی نایابی از گابریل مارسل / ترجمه ی رضا سیدحسینی (بخش دوم)

 

 

 

منبع: ماه‌نامه‌ي سخن، دوره‌ي نهم، شماره‌ي سوم، خرداد 1337، ص217-212.

 گابريل مارسل (1973-1889)

فيلسوف بزرگ آلماني براي تحليل حالت معيني كوشيده‌است كه ما مي‌توانيم آن را «جست‌وجو» بناميم. هايدگر اين حالت را كه Neugier  ناميده به عنوان نوعي «شهوت‌جويي نگاه» تحليل كرده‌است. من بايد در اين‌جا ادعاكنم كه منظور هايدگر را درست نفهميدم زيرا فيلسوف آلماني چنين حالتي را مطلقا ً مخصوص حسّ باصره مي‌داند و حال آن‌ كه به نظر من چنين حالتي – به درجات مختلف- در حواس ديگر نيز مي‌تواند وجود داشته‌باشد. و مي‌توان همين «جست‌وجو» را در مورد سامعه و به‌خصوص «جنسيت» نيز نشان‌داد. آن‌چه در اين ميان داراي اهميت بيش‌تري است و به نظر من مانند واقعيت عميقي جلوه مي‌كند اين است كه هدف اين «جست‌وجو» هرگز رسيدن به «حقيقت» نيست؛ بل‌كه پيداكردن چيزي تازه و «نو» است تا هرچه زودتر آن را پشت‌سر گذارد و به سراغ «نوتر» برود. هيچ‌وقت نمي‌خواهد حقيقتي را كه بتوان براي هميشه به آن پابند شد بيابد و خود ازميان‌برود، بل‌كه پيوسته براي اين كه پياپي تظاهركند خواهان امكانات تازه و گوناگوني است. و يكي از مختصــّـات اين «جست‌وجو» اين است كه به هيچ‌چيزي پبند نمي‌شود. هرگز مجال تأمل ندارد بل‌كه هيجان حاصل از تجدد پياپي مي‌خواهد. هرگز توانايي توقف ندارد، همه‌جا هست و هيچ‌جا نيست. و ازاين‌روست كه هايدگر آن را وابسته به قلمرو ِ «هستي نامعتبر» مي‌داند.

            و نيز به دنبال اين ملاحظات در نظر بگيريم كه «نو بودن» به محض اين كه به عنوان ارزشي تلقي شود، مي‌كوشد كه تنها به تحريك و تهييج اكتفا نكند، بل‌كه با سرعت بيش‌تري براي خود جا بازكند. نظريات عمقي كه «دانيل هاروي» چند ماه پيش در كتاب كوچك خود به نام شتاب تاريخ اظهارداشت در اين مورد به‌خوبي تطبيق مي‌كند. و نيز مي‌توانم در اين‌جا به عقايدي كه «ماكس پيكار» در كتاب Hitler in uns Selbst اظهار داشته‌است اشاره‌كنم.

            در اين‌جا بيان آن نوع «بيماري انصراف» را كه به گفته‌ي «ماكس پيكار» از مشخصات انسان معاصر است مي‌توان‌ديد.

            در سراسر بحثي كه در پيش داريم من منحصرا ً كسي را موردبحث قرارداده‌ام كه او را بايد «مصرف‌كننده» بنامم؛ يعني كسي كه با اشتهايي كوتاه يا فراوان به سراغ غذا مي‌رود اما پايان اين اشتها همواره بي‌اشتهايي است. اما در صورتي كه به سراغ خود آفريننده‌ي اثر برويم،‌طبعا ً مسئله تا حد ّ زيادي تغيير صورت خواهدداد. البتـــّــه مي‌گويم «تاحد ّزيادي» نه «كاملا ً»!

            اما وظيفه و مقام او در اين ميان چيست؟آيا به درجه‌ي تهيــّـه‌‌كننده‌ي ساده‌اي تنزل مي‌يابد كه موظف است غذاهاي لازم را براي تسكين اشتهايي كه در بالا گفتيم فراهم‌سازد؟ از اين مقايسه‌هاي بازاري كه صورت گول‌زننده‌اي پيدا مي‌كند حذركنيم. از اين طرز تفكر «اقتصادي» احتراز جوييم. ما با تاجران ساده‌اي رويه‌رو نيستيم كه وظيفه‌شان ارضاي تمايلات مشتريان و تهيه‌ي فلان «مادّه‌ي سمّي» يا «غذاي مقوّي» و يا «داروي تقويت قوّه‌ي باه» باشد. اما فرق اساسي در كجاست؟ از طرفي در آغاز كار با نوعي هم‌شكلي تهيه و معامله روبه‌رو هستيم و از طرف ديگر با مسئله‌اي كه به‌كلي متفاوت است.

            آن انتقاد كهنه‌پرستانه را كه مي‌كوشد به هر وسيله‌اي شده‌است «هنرمند نوپرداز» را بي‌اعتبار سازد و حتي به ‌صداقت Sincerite آثار او هم اعتراض‌كند بايد كنار بگذاريم زيرا آثار خالي از صداقت در ميان كار نوپردازان استثنايي است؛‌ به طوري كه مي‌توان از آن چشم‌پوشي كرد. به‌خصوص بايد در نظر گرفت كه امروزه شيــّــاداني وجوددارند كه آزادانه از ذوق «نوخواهي» مردم سوءاستفاده مي‌كنند و به حيله‌هاي بي‌شرمانه دست مي‌زنند.

            برعكس بايد بر اين اصل متكي بود كه در بيش‌تر موارد، نوپردازان در كار خويش صادق هستند،‌ حتي وقتي هم كه اثر آنان به نظر ما هذيان و پرت‌وپلا جلوه‌كند. فقط بايد تذكر بدهم – و اين تذكر براي من بسيار مهم است- كه در اين زمينه، معني كلمه‌ي «صداقت» رفته‌رفته رو به ابهام مي‌رود. در مذاكرات ديروز آقاي «روبر ويويه» تذكري داد كه بسيار حايز اهميت بود و بايد به‌دقـّـت مطالعه‌شود. و من در اين‌جا فقط اشاره‌ي كوچكي به آن مي‌كنم؛ انسان حق‌دارد از خود بپرسد كه آيا هواخواهي شديد «اشخاص عادي» از «نوآوري»، در هنرمند آفريننده مؤثر واقع نمي‌شود و باعث نمي‌گردد كه بر صميميت او در قبال اثرش لطمه واردآيد؟

            پس ما نبايد فريفته‌ي انتزاع محض باشيم. هنرمند آفريننده هرگز منحصرا ً و دائما ً آفريننده نيست. در خارج از حيطه‌ي مشخص و محدودي كه خارج از آفرينندگي اوست خود او نيز در شمار «اشخاص عادي» است. و ترس اين هست كه خود او هم در آن هنگامي كه نمي‌آفريند از همان طرز تلقي عمومي پي‌روي كند و در همان وضع روحي – كه اكنون مي‌كوشم طرحي از آن به دست بدهم اما اين طرح به صورت كاريكاتوري پيش چشمم مجسم مي‌شود-  سهيم باشد. اما از طرف ديگر روشن است كه كار آفرينندگي قابل‌قياس با فلان ماده‌ي هسته‌اي نيست كه بتوان آن را به‌دقت از پوسته‌اش جداكرد. آن كه مي‌آفريند درعين‌حال در نسبت به اثري كه مي‌آفريند تأثرپذير است. اگر نقاش يا مجسمه‌ساز است درعين‌حال تماشاچي است؛ اگر آهنگ‌ساز است درعين‌حال شنونده است. اما اگر او را به جاي تماشاچي ساده يا شنونده‌ي ساده‌اي بگذاريم، چه‌گونه مي‌تواند خود را از آن بردگي مغزي كه بر روي همه‌ي مردم عصر او سنگيني مي‌كند نجات‌دهد؟

            به اين ترتيب وضع ضدّونقيضي به وجود مي‌آيد كه به نظر من بسيار پيچيده و درهم است. توقع «نوآوري به هر قيمتي كه باشد» وقتي بر محيطي حكومت مي‌كند و خود را آمر و فرمان‌روا جلوه مي‌دهد، درعين‌حال خودش قرباني و فداي چنين توقعي است و مشخص‌ساختن اين نكته نيز مشكل است كه اين توقع تا چه اندازه درست است.

            اما همين نكته ما را به تعمق بيش‌تري در كار خودمان وادار مي‌سازد و باعث مي‌شود كه درباره‌ي آن آرزوي آفريدن آثار بديع و ابتكاري – كه امروزه به‌خصوص در نوپردازان وجوددارد- انديشه‌كنيم. اما اگر بخواهيم كه در ميان ابهام محض غوطه‌ور نشويم بايد احتياط زيادي به‌خرج‌دهيم. وقتي كه مي‌گوييم: «اثر هنرمند واقعي  به‌ناگزير بديع و ابتكاري است»، با حضورذهن، پيش‌نهاد مسلمي را مطرح مي‌كنيم كه طبعا ً هيچ‌كسي مخالف آن را نخواهدگفت. اما آيا خود اين ابتكاري‌بودن چيز ميهمي نيست؟ وقتي كه مي‌گوييم اثري ابتكاري است، آيا من اين مـُـهر بديع‌بودن را بر روي اثري نزده‌ام كه آن را «از خارج» ملاحظه كرده‌ام؟ من اظهارعقيده مي‌كنم كه اين اثر شبيه آثار ديگر نيست و «يكتا»ست. اما خود اين «يكتايي» از خارج دست‌گيرم شده‌است.هنرمند هرگز بر خودش بديع و ابتكاري جلوه نمي‌كند، مگر تا آن حدي كه تحت‌تأثير خوانندگان وبينندگان اثرش قرار گرفته‌باشد، يعني به همان اندازه كه خود را از اثرش جداكند و از خارج بر آن بنگرد. اما كافي است بگوييم كه در آن لحظه ديگر هنرمند از فكركردن به عنوان آفريننده بازمي‌ايستد؛ زيرا ابداع چون اساس كار است از طرفي با ديد خارجي متضاد است. مي‌دانم كه بايد در اين مورد بيش‌تر بحث‌شود و من اگر فرصت داشته‌باشم باز به اين نكته برخواهم‌گشت. خلاصه اين نكته طبيعي و ناگزير است كه هنرمند وقتي كه مي‌آفريند ديگر مشاهده نمي‌كند.

            و اينك راه‌حلّ اين مسئله،‌ آن‌چه  را كه به‌حق درباره‌ي اين «ابداع آگاهانه» گفته شده‌است نمي‌خواهم فراموش‌كنم؛‌ زيرا تا حدّ  زيادي جنبه‌ي اساسي دارد و در عده‌اي از هنرمندان جديد و بيش‌تر معاصران ديده مي‌شود. «ژان كاسو» در سخن‌راني خود «بودلر» و «فلوبر» را به عنوان مثال ذكركرد. مثال‌هاي نزديك‌تري هم مي‌توان آورد اما هيچ‌كسي به اندازه‌ي من درباره‌ي ارزش اين «آگاهي» شك ندارد. گمان مي‌كنم كه آن اشخاص خدمات بزرگي انجام داده‌اند. اما باز هم فكر مي‌كنم كه اين لحظه‌‌ي «انديشه» اين لحظه‌ي «آگاهي» يا بهْ‌تر بگويم اين لحظه‌ي «تحقيق و مطالعه» لحظه‌اي است كه در درجه‌ي دوم اهميت قراردارد و وقتي ظاهر مي‌شود كه شور ابداع خاموش گشته‌است. به عقيده‌ي من بزرگ‌ترين هنرمندان، در ذروه‌ي شور آفرينندگي‌شان نمي‌توانستند شرايط ابداع هنري خويش را مطرح سازند. مثلا ً «بالزاك» هرگز كتاب سكــّـه‌سازان نمي‌نويسد. و اين در نظر من بسيار پرمعني است. اما اگر چنين است آيا اين هوس آفريدن آثار ابتكاري كه امروزه اين‌همه شايع شده‌است، تظاهر نوعي سركشي دروني نيست؟ درواقع كسي كه مي‌كوشد آثارش بديع و ابتكاري باشد نخست نقطه‌ي اتـّـكاي خود را در ميان ديگران پيدا مي‌كند و آن‌گاه در درجه‌ي اول مي‌كوشد كه شبيه آن‌ها نباشد. گمان مي‌كنم اشتباه نكرده‌باشم كه ميل ابتكار درواقع عبارت از ميل تقليد غيرمستقيم است. حال اگر بكوشيم كه مثبت‌ترين جنبه‌اي را كه در «ابتكار» پيدا مي‌شود پيداكنيم خواهيم‌ديد كه برعكس عبارت از استعداد رشد بر طبق طبيعت خويشتن است. صفتي كه مي‌توان بر آن اطلاق‌كرد «ابتدايي» است تا «ابتكاري». به اين ترتيب به اين نتيجه‌ي مهم مي‌رسيم كه ميل ابتكار هرقدر شديدتر باشد اثر به همان اندازه «ابتدايي» خواهديود.

            اما اگر «ابتكار» ناشي از خواستن نيست، پس در كجا بايد به دنبال آن رفت؟ آيا با تمام آن‌چه گفته‌شد شايسته نيست به هنرمند حق‌بدهيم كه از خودش تجاوز نكند؟ به عقيده‌ي من در اين مورد هم وظيفه داريم كه بسيار محتاط باشيم... زيرا بيم اين مي‌رود كه باز هم هنرمند را با كسي كه از خارج در انديشه‌ي ارزيابي هنر است اشتباه كنيم. اما براي اين كه دچار چنين اشتباهي نشويم بهْ‌تر است متوجه اين نكته باشيم كه در اغلب موارد هنرمند به همان نسبت كه پيش‌رفت مي‌كند و كارش تغييرشكل مي‌يابد، دوست‌داران سابق خود را ناراضي مي‌كند. زيرا اينان ناظران خارجي هستند و خودشان تغيير نمي‌پذيرند. وضع ثابتي براي او در مغز خودشان ساخته‌اند و او را سرزنش مي‌كنند كه چرا دائم بدان وضع نمي‌ماند؟! بي‌شك او حق‌دارد كه اعتراض‌كند. او راضي نمي‌شود اسير عقايدي باشد كه هدف آن‌ها پايين‌آوردن و پست‌كردن اوست؛‌ زيرا درعين‌حال اين عقايد را جزئي و ناقص مي‌شمارد. اما از طرف ديگر، ترس اين هست كه اين سوءتفاهم نيز مانند هر سوءتفاهم ديگري رخنه‌كند. هريك از ماها در معرض اين خطر قراردارد كه آن وضع شكننده و عقيم‌كننده را – كه با اتـّـكا به آثار گذشته و مشهور و شناخته‌شده‌ي او نمي‌گذارد از آن‌چه هست خارج‌شود و به سوي كمال برود- بپذيرد. زيرا ممكن است در لحظات دل‌سردي از موفقيت،‌ خود را منحرف و بي‌ثبات بشمارد. اما در زير سرپوش اين «بي‌ثباتي» ثبات عميقي نهفته‌است و اين ثبات از چيزي در روح او سرچشمه مي‌گيرد كه هنوز شناخته نشده‌است و اين ماجراي ترديدناپذير هر وجود آفريننده‌اي است. و وقتي «ماكس پول فوشه» درباره‌ي «شور هنرمند» سخن مي‌گفت نشان مي‌داد كه موافق نيست اندازه و حدودي بر آن قايل‌شوند. درواقع، ازميان‌رفتن شور هنرمند، ازميان‌رفتن خود اوست. اما من هم مي‌خواهم نكته‌اي را بر اين گفته اضافه‌كنم و بگويم اين مبارزه‌اي كه هنرمند با خودش مي‌كند درعين‌حال تا اندازه‌ي زيادي مبارزه‌ي با محيط خودش و يا اجتماع خودش نيز شمرده مي‌شود؛‌ آن‌ها از هم جدا نيستند.

 

                                                                                                         ادامه دارد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:11 توسط ابوذر کریمی |

 
Free counter and web stats