منبع: ماهنامهي سخن، دورهي نهم، شمارهي پنجم، مرداد 1337، ص487-485.

در جاي ديگري ميگويد كه هنر آييننشناس كنوني هنوز به اصولي متكي است كه نشانهي هنر مقدس قديم است:
اگر جيوتو وجود نداشت بيشك كارهاي جين آستين نوع ديگري بود و چهبسا كه بيارزش از آب درميآمد.
البته بايد بگويم كه اين مثال به نظر من قابلاعتراض است. اما در اصل مطلب حرفي نيست. عقيدهاي كه از سوي «بوركهارت» ابراز شدهاست به طور كلي درست است اما چنين به نظر ميرسد كه بهْتر بود آن را به جاي زمينهي تاريخي در زمينهي ديگري مطرح ميساخت. عنصر ايمان كه من به سهم خودم آن را در هر چيزي كه شايستهي نام هنر باشد جاوداني ميدانم – و چنين به نظر ميرسد كه امروزه شاهد نابودي كامل آن هستيم- بايد به چنان صورتي تحليل شود كه وابسته به هيچ عقيدهي تاريخي يا مذهب مشخصي نباشد.
به طور كلي ميتوان گفت كه كلمهي «مقدس» داراي صفت «رفعت و برتري» است اما نه به آن معني كه كمي پيش ذكركردم بلكه به شرطي كه آن را با همهي وسعت و كمال معنياش در نظر بگيريم. بيآنكه به رسم امروزه رفعت و برتري را به پيشپاافتادگي تعبير كنيم، بايد بگوييم و تأكيد كنيم كه اين رفعت در وراي آن دايرهاي قرار دارد كه استعدادهاي معمولي و بهخصوص اطلاعات و دانشهاي ما را در ميان گرفتهاست. حقيقت اين است كه اين «تقدس رفيع» به كسي كه ناظر بر آن است با نوعي «نفي صريح» خطاب ميكند. خطابي كه كاملا ً معادل اين جمله است: noli me tangere (يعني «به من دست نزن»؛ جملهاي كه مسيح به زن بدكار گفت.) مرا از چيزي «نهي» ميكنند. و اين نهي از كار و فعاليتي است كه دست من ميتواند انجامدهد. يا دقيقتر بگوييم چنان است كه گويي واقعا ً چنين نفي و ممانعتي وجود خارجي داشتهباشد. اين نكته بسيار حايز اهميت است زيرا تا آن حدي كه بين «كار دست» و «تكنيك»* جنبهي مشترك وجود دارد – زيرا اگر بخواهيم دقيقتر قضاوت كنيم «تكنيك» مجموعهاي است از كارهاي دست كه زير نظم معيني درآمده و نقشهها و طرحهايي براي آن تنظيم شدهاست- ميتوان گفت (و اين حقيقتي است تجربي) كه آن «تقدس رفيع» اساسا ً در جهت مخالفت «درك فني» ما قراردارد و امتياز و تفاوتي كه دنياي معاصر ما براي «تكنيك» قايل است بهناچار عدمتوجه و بياعتنايي به تقدس را دربردارد؛ چنان بياعتنايي عميقي كه هركسي را نهتنها از رفتن به سوي تقدس، بلكه از تصور آن نيز بازميدارد. «راموز» - بهخصوص در كتابهاي اخيرش- اين نكته را با وضوح فوقالعادهاي درك كرده و بايد اعتراف كنم كه در حيرتم از اين كه نام اين هنرمند بزرگ در جريان اين بحثها به ميان نيامدهاست.
مثلا ً اكنون قسمتي از آخرين قسمت يادداشتهاي او به خاطرم ميآيد:
پيوسته بايد نوبودن را ادامهداد و پيوسته با تازهتري روبهرو بود؛ زيرا براي روح نو همهچيز نو است. در برابر عادت كه كهنگي و فرسودگي است و «فرسودگي پيشرو» است، تسليم نبايد شد زيرا در اين صورت همهچيز گردگرفته و سياه ميشود؛ همهچيز شبيه خود ما ميشود؛همهچيز به صورت شبيه هم و تكرار هم درميآيد زيرا ما همه شبيه هم و تكرار همايم. انسان بايد به دوران كودكي بپيوندد و از آن جدا نشود و كودكي در درون انسان ادامه يابد. زيرا كودكي پايهاي است كه بناي بزرگ آينده بر روي آن ساخته ميشود اما آن پايهي اصلي نيز ويران نميشود و باقي ميماند. بهكلي بدوي** نبايد بود اما بايد درعينحال تا حدي هم بدوي بود. هرگز نبايد از حركت بازايستاد بلكه در ميان تلاش و حركت بايد رد تلاش و حركت بود. بايد پيوسته با آنچه در جهان خارج بود اما در بازگشت به خويشتن ديگر كودك نبود و دروني داشت كه انتخابكند منظم سازد.
شايد لازم باشد كه دربارهي اين جملهي اخير كه مخصوصا ً داراي اهميت است گفتوگو كنيم اما منظور اين عبارت را جملات ديگري روشنتر ميسازد؛ از اين قبيل:
اگر هم در مرحلهي ابهام و تقريب باقي بمانيم آيا لازم نيست كه آنچه شعر ناميده ميشود همان مفهوم مقدس است و عبارت از احتياجي است بر اين كه ديگران را – از موجودات و اشياي ناچيز گرفته تا برترين آنها- در اين مفهوم شركتدهيم زيرا اين «قدس» يا همهجا هست و يا هيچجا نيست.
و حتي اگر با گفتهي ديگري از «راموز» همصدا باشيم، ميتوانيم به رابطهي نزديك و حتي به شباهتي كه بين شعر دعا هست پيببريم:
هرگونه دعايي عبارت از تلاشي است براي مربوطشدن با چيزي يا كسي كه در وراي خود ما قراردارد و براي او وجود خارجي قايليم؛ وجودي كه بياندازه برتر و تواناتر از وجود ماست. و گذشته از اين كه به اين وجود قايليم صريحا ً محترمش ميشماريم و دوستش داريم زيرا از ما فراتر است. و حال آن كه كفر تنها خود را دوست دارد و با خويشتن مربوط است. بهجز اين هيچچيزي را دوست ندارد و با هيچچيزي مربوط نيست.
به نظر من با چنين ديدي است كه ميتوانيم مسئلهي اصليمان را روشنسازيم. و نيز به نظر من ارزش اصلي اين مسئله را نميتوان تشخيصداد، مگر آن كه درككنيم كه آن كفر كه در اينجا موردبحث ماستالزاما ً به هيچ عقيدهاي كه دربارهي طبيعت اشيا اظهار گردد منتهي نميشود. و بايد باور كرد كه عقايد اظهارشده از طرف اشخاص بسيار كماهميتتر از آن است كه بتوان تصور كرد. پيش از اين دربارهي عقيده گفتهام «تصور»ي است كه بر اثر بيفكري به صورت ادعا مطرح ميشود.
ادامه دارد...